بسم الله
 
EN

بازدیدها: 65

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت نوزدهم

  1397/6/5
قسمت قبلي


درس دوم- فلسفه چيست؟

در درس گذشته، فلسفه را در اصطلاح مسلمين تعريف کرديم. اکنون لازم است برخي تعريفات ديگر فلسفه را نيز براي اينکه في الجمله آشنايي پيدا شود نقل نمائيم.

ولي قبل از پرداختن به تعريفات جديد به يک اشتباه تاريخي که منشا اشتباه ديگري نيز شده است بايد اشاره کنيم:

ما بعد الطبيعه، متافيزيک

ارسطو اول کسي است که پي برد يک سلسله مسائل است که در هيچ علمي از علوم اعم از طبيعي يا رياضي يا اخلاقي يا اجتماعي يا منطقي نميگنجد و بايد آنها را به علم جداگانه اي متعلق دانست. شايد هم او اول کسي است که تشخيص داد محوري که اين مسائل را به عنوان عوارض و حالات خود گرد خود جمع ميکند، « موجود بما هو موجود» است و شايد هم اول کسي است که کشف کرد رابط و عامل پيوند مسائل هر علم با يکديگر و ملاک جدائي آنها از مسائل علوم ديگر چيزي است که موضوع علم ناميده ميشود.

البته مسائل اين علم بعدها توسعه پيدا کرد و مانند هر علم ديگر اضافات زيادي يافت. اين مطلب از مقايسه ما بعد الطبيعه ارسطو با ما بعد الطبيعه ابن سينا تا چه رسد به ما بعد الطبيعه صدر المتالهين روشن ميشود. ولي بهر حال ارسطو اول کسي است که اين علم را به عنوان يک علم مستقل کشف کرد و به آن در ميان علوم ديگر جاي مخصوص داد.

ولي ارسطو هيچ نامي روي اين علم نگذاشته بود. آثار ارسطو را بعد از او در يک دائرة المعارف جمع کردند. اين بخش از نظر ترتيب، بعد از بخش طبيعيات قرار گرفت و چون نام مخصوص نداشت به « متافيزيک» يعني بعد از فيزيک معروف شد. کلمه متافيزيک بوسيله مترجمين عربي به « ما بعد الطبيعه» ترجمه شد.

کم کم فراموش شد که اين نام بدان جهت به اين علم داده شده که در کتاب ارسطو بعد از طبيعيات قرار گرفته است. چنين گمان رفت اين نام از آن جهت به اين علم داده شده است که مسائل اين علم از قبيل خدا، عقول مجرده، خارج از طبيعتند. از اين رو براي افرادي مانند « ابن سينا» اين سئوال مطرح شد که مي بايست اين علم ما قبل الطبيعه خوانده ميشد نه ما بعد الطبيعه، زيرا اگر به اعتبار اشتمال اين علم بر بحث خدا آن را به اين نام خوانده اند خدا قبل از طبيعت قرار گرفته نه بعد از آن.(1)

بعدها در ميان برخي از متفلسفان جديد اين اشتباه لفظي و ترجمه اي منجر به يک اشتباه معنوي شد. گروه زيادي از اروپائيان کلمه ما بعد الطبيعه را مساوي با ماوراء الطبيعه پنداشتند و گمان کردند که موضوع اين علم اموري است که خارج از طبيعتند و حال آنکه چنانکه دانستيم موضوع اين علم شامل طبيعت و ماوراء طبيعت و بالاخره هر چه موجود است مي شود. بهر حال اين دسته به غلط اين علم را چنين تعريف کردند:

متافيزيک علمي است که فقط درباره خدا و امور مجرد از ماده بحث ميکند.

فلسفه در عصر جديد

چنانکه ميدانيم نقطه عطف در عصر جديد نسبت به عصر قديم که از قرن شانزدهم آغاز ميشود و به وسيله گروهي که در راس آنها دکارت فرانسوي و بيکن انگليسي بودند صورت گرفت اين بود که روش قياسي و عقلي در علوم جاي خود را به روش تجربي و حسي داد. علوم طبيعي يکسره از قلمرو روش قياسي خارج شد و وارد حوزه روش تجربي شد. رياضيات حالت نيمه قياسي و نيمه تجربي به خود گرفت.

پس از اين جريان اين فکر براي بعضي پيدا شد که روش قياسي به هيچ وجه قابل اعتماد نيست. پس اگر علمي در دسترس تجربه و آزمايش عملي نباشد و بخواهد صرفا از قياس استفاده کند، آن علم اساسي ندارد، و چون علم ما بعد الطبيعه چنين است يعني تجربه و آزمايش عملي را در آن راه نيست پس اين علم اعتبار ندارد، يعني مسائل اين علم نفيا و اثباتا قابل تحقيق و مطالعه نيستند. اين گروه گرد آن علمي که يک روز يک سر و گردن از همه علوم ديگر بلندتر بود و اشرف علوم و ملکه علوم خوانده ميشد يک خط قرمز کشيدند. از نظر اين گروه، علمي به نام علم ما بعد الطبيعه يا فلسفه اولي يا هر نام ديگر وجود ندارد و نميتواند وجود داشته باشد. اين گروه در حقيقت گراميترين مسائل مورد نياز عقل بشر را از بشر گرفتند.

گروهي ديگر مدعي شدند که روش قياسي در همه جا بي اعتبار نيست در ما بعد الطبيعه و اخلاق بايد از آن استفاده کرد. اين گروه اصطلاح جديدي خلق کردند و آنچه را که با روش تجربي قابل تحقيق بود « علم» خواندند و آنچه مي بايست با روش قياسي از آن استفاده شود اعم از متافيزيک و اخلاق و منطق و غيره آن را « فلسفه» خواندند. پس تعريف فلسفه در اصطلاح اين گروه عبارت است از « علومي که صرفا با روش قياسي تحقيق ميشوند و تجربه و آزمايش عملي را در آنها راه نيست».

بنا بر اين نظر، مانند نظر علماء قديم، کلمه فلسفه يک اسم عام است نه اسم خاص، يعني نام يک علم نيست، نامي است که شامل چندين علم ميگردد. ولي البته دائره فلسفه به حسب اين اصطلاح نيست باصطلاح قدماء تنگتر است. زيرا فقط شامل علم ما بعد الطبيعه و علم اخلاق و علم منطق و علم حقوق و احيانا بعضي علوم ديگر ميشود و اما رياضيات و طبيعيات در خارج اين دائره قرار ميگيرند بر خلاف اصطلاح قدما که شامل رياضيات و طبيعيات هم بود.

گروه اول که به کلي منکر ما بعد الطبيعه و منکر روش قياسي بودند و تنها علوم حسي و تجربي را معتبر ميشناختند کم کم متوجه شدند که اگر هر چه هست منحصر به علوم تجربي باشد و مسائل اين علوم هم که جزئي است يعني مخصوص به موضوعات خاص است ما از شناخت کلي جهان - که فلسفه يا ما بعد الطبيعه مدعي عهده داري آن بود - بکلي محروم خواهيم ماند. از اين رو فکر جديدي بر ايشان پيدا شد و آن پايه گذاري « فلسفه علمي» بود. يعني فلسفهاي که صد در صد متکي به علوم است و در آن از مقايسه علوم با يکديگر و کشف نوعي رابطه و کليت ميان قوانين و مسائل علوم با يکديگر يک سلسله مسائل کلي تر بدست ميآيد. اين مسائل کلي تر را به نام فلسفه خواندند. اگوست کنت فرانسوي و هربرت اسپنسر انگليسي چنين روشي پيش گرفتند.

فلسفه از نظر اين دسته ديگر آن علمي نبود که مستقل شناخته ميشد چه از نظر موضوع و چه از نظر مبادي، زيرا آن علم موضوعش « موجود بما هو موجود» بود و مبادئش - و لا اقل مبادء عمده اش بديهيات اوليه بود. بلکه علمي شد که کارش تحقيق در فرآورده هاي علوم ديگر و پيوند دادن ميان آنها و استخراج مسائل کلي تر از مسائل محدودتر علوم بود.

فلسفه تحصلي اگوست کنت فرانسوي و فلسفه ترکيبي هربرت اسپنسر انگليسي از اين نوع است.

از نظر اين گروه فلسفه، علمي جدا از ساير علوم نيست، بلکه نسبت علوم با فلسفه از قبيل نسبت يک درجه از معرفت با يک درجه کامل تر از معرفت درباره اين چيز است. يعني فلسفه ادراک وسيع تر و کلي تر همان چيزهائي است که مورد ادراک و معرفت علوم است.

برخي ديگر مانند کانت، قبل از هر چيز تحقيق درباره خود معرفت و قوه اي که منشاء اين معرفت است، يعني عقل را، لازم شمردند و به نقد و نقادي عقل انسان پرداختند و تحقيقات خود را فلسفه يا فلسفه نقادي (critical philosophy) نام نهادند.

البته اين فلسفه نيز با آنچه نزد قدما به نام فلسفه خوانده ميشد جز اشتراک در لفظ وجه مشترک ديگري ندارد. همچنان که با فلسفه تحقيقي اگوست کنت و فلسفه ترکيبي اسپنسر نيز وجه اشتراکي جز لفظ ندارد.

فلسفه کنت به منطق، که نوع خاص از فکر شناسي است، از فلسفه که جهان شناسي است نزديک تر است.

در جهان اروپا کم کم آنچه « نه علم» بود، يعني در هيچ علم خاصي از علوم طبيعي يا رياضي نمي گنجيد و در عين حال يک نظريه در باره جهان يا انسان يا اجتماع بود، بنام فلسفه خوانده شد.

اگر کسي همه « ايسم» هائي که در اروپا و آمريکا بنام فلسفه خوانده مي شود جمع کند. و تعريف همه را بدست آورد، ميبيند که هيچ وجه مشترکي جز « نه علم» بودن ندارند. اين مقدار که اشاره شد براي نمونه بود که بدانيم تفاوت فلسفه قديم با فلسفههاي جديد از قبيل تفاوت علوم قديمه با علوم جديده نيست.

علم قديم با علم جديد، مثلا طب قديم و طب جديد، هندسه قديم و هندسه جديد، علم النفس قديم و علم النفس جديد، گياه شناسي قديم و گياه شناسي جديد و ... تفاوت ما هوي ندارند، يعني چنين نيست که مثلا کلمه « طب» در قديم نام يک علم بود و در جديد نام يک علم ديگر، طب قديم و طب جديد هر دو داراي تعريف واحد هستند، طب به هر حال عبارت است از معرفت احوال و عوارض بدن انسان.

تفاوت طب قديم و طب جديد يکي در شيوه تحقيق مسائل است که طب جديد از طب قديم تجربي تر است و طب قديم از طب جديد استدلالي تر و قياسي تر است، و ديگر در نقص و کمال است، يعني طب قديم ناقص تر و طب جديد کامل تر است. و همچنين ساير علوم.

اما فلسفه در قديم و جديد يک نام است براي معاني مختلف و گوناگون و به حسب هر معني تعريف جداگانه دارد. چنانکه خوانديم در قديم گاهي کلمه فلسفه نام « مطلق علم عقلي» بود و گاهي اين نام اختصاص مييافت به يکي از شعب يعني علم ما بعد الطبيعه يا فلسفه اولي، و در جديد اين نام به معاني متعدد اطلاق شده و بر حسب هر معني يک تعريف جداگانه دارد.

-------------------------------------------
1- بيان و اثبات اين سه امتياز از عهده اين بحث هاي مختصر خارج است رجوع شود ؛ به سه فصل اول الهيات شفا و اوائل جلد اول اسفار.



نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان