بسم الله
 
EN

بازدیدها: 111

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت هجدهم

  1397/2/25
قسمت قبلي

فلسفه حقيقي يا علم اعلي

از نظر اين فلاسفه، در ميان بخشهاي متعدد فلسفه يک بخش نسبت به ساير بخشها امتياز خاص دارد و گوئي يک سروگردن از همه آنها بلندتر است و آن همان است که به نامهاي: فلسفه اولي، فلسفه عليا، علم اعلي، علم کلي، الهيات مابعدالطبيعه (متافيزيک) خوانده مي شود. امتياز اين علم نسبت به ساير علوم يکي در اين است که به عقيده قدما از هر علم ديگر برهاني تر و يقيني تر است. ديگر اين که بر همه علوم ديگر رياست و حکومت دارد و در واقع ملکه علوم است، زيرا علوم ديگر به او نياز کلي دارند و او نياز کلي به آنها ندارد. سوم اين که از همه علوم ديگر کلي تر و عامتر است . از نظر اين فلاسفه، فلسفه حقيقي همين علم است. از اينرو گاهي کلمه فلسفه به خصوص اين علم اطلاق مي شد، ولي اين اطلاق به ندرت اتفاق مي افتاد.

پس، از نظر قدماي فلاسفه، لغت فلسفه دو معني داشت: يک معني شايع، که عبارت بود از مطلق دانش معقول که شامل همه علوم غير نقلي بود. ديگر معني غير شايع، که عبارت بود از علم الهي يا فلسفه اولي که از شعب سه گانه فلسفه نظري است.

بنابراين اگر فلسفه را به حسب اصطلاح قدما بخواهيم تعريف کنيم و اصطلاح شايع را در نظر بگيريم فلسفه چون يک لغت عام است و به فن خاص و علم خاص اطلاق نمي شود، تعريف خاص هم ندارد. فلسفه به حسب اين اصطلاح شايع يعني، علم غيرنقلي، و فيلسوف شدن يعني جامع همه علوم شدن، و به اعتبار همين عموميت مفهوم فلسفه بود که مي گفتند فلسفه کمال نفس انسان است هم از جنبه نظري و هم از جنبه عملي- اما اگر اصطلاح غير شايع را بگيريم و منظورمان از فلسفه همان علمي باشد که قدما آنرا فلسفه حقيقي و يا فلسفه اولي و يا علم اعلي مي خواندند فلسفه تعريف خاص دارد و پاسخ سؤال فلسفه چيست؟ اين است که فلسفه عبارتست از: علم به احوال موجود از آن جهت که موجود است نه از آن جهت که تعين خاص دارد، مثلاً جسم است، يا کم است يا کيف است، يا انسان است، يا گياه است و غيره 

توضيح مطلب اين است که اطلاعات ما درباره اشيا دوگونه است يا مخصوص است به نوع و يا جنس معيني و به عبارت ديگر درباره احوال و احکام و عوارض خاص يک نوع و يا يک جنس معين است، مثل علم ما به احکام اعداد، و يا احکام مقادير، و يا احوال و آثار گياهان و يا احوال و آثار و احکام بدن انسان، و امثال اينها که اول را علم حساب يا عدد شناسي مي ناميم، و دوم را علم هندسه يا مقدارشناسي، و سوم را علم گياه شناسي، و چهارم را علم پزشکي يا بدن شناسي، و همچنين ساير علوم از قبيل آسمان شناسي، زمين شناسي معدن شناسي، حيوان شناسي، روانشناسي، جامعه شناسي، اتم شناسي و غيره.

و يا مخصوص به نوع خاص نيست، يعني موجود از آن جهت که نوع خاص است آن احوال و احکام و آثار را ندارد، بلکه از آن جهت داراي آن احکام و احوال و آثار است که موجود است. به عبارت ديگر جهان گاهي از نظر کثرت و موضوعات جدا جدا مورد مطالعه قرار مي گيرد و گاهي از جهت وحدت، يعني موجود را از آن جهت که موجود است به عنوان يک واحد در نظر مي گيريم و مطالعات خود را درباره آن واحد که شامل همه چيز است ادامه مي دهيم.

ما اگر جهان را به يک اندام تشبيه کنيم مي بينيم که مطالعه ما درباره اين اندام دو گونه است: برخي مطالعات ما مربوط است به اعضا اين اندام، سر يا دست يا پا يا چشم اين اندام، ولي برخي مطالعات ما مربوط مي شود به کل اندام مثل اين که آيا اين اندام از کي به وجود آمده است و تا کي ادامه مي يابد؟ و آيا اساساً کي درباره مجموع اندام معني و مفهوم دارد يا نه؟ آيا اين اندام يک وحدت واقعي دارد و کثرت اعضاء کثرت ظاهري و غير حقيقي است يا وحدتش اعتباري است و از حد وابستگي ماشيني يعني وحدت صناعي تجاوز نمي کند؟ آيا اين اندام يک مبدا دارد که ساير اعضاء از آن به وجود آمده اند؟ مثلاً آيا اين اندام سر دارد و سر اندام منشا پيدايش ساير اعضاء است يا اندامي است بي سر؟ آيا اگر سر دارد، سر اين اندام از يک مغز شاعر و مدرک برخوردار است و يا پوک و خالي است؟ آيا تمام اندام حتي ناخن و استخوان از نوعي حيات و زندگي برخوردار است و يا شعور و ادراک در اين اندام محدود است به برخي موجودات که تصادفاً مانند کرمي که در يک لش مرده پيدا مي شوند پيدا شده است و آن کرمها همانها است که به نام حيوان و از آن جمله انسان خوانده مي شوند؟ آيا اين اندام در مجموع خود هدفي را تعقيب مي کند و بسوي کمال و حقيقتي روان است يا موجودي است بي هدف و بي مقصد؟ آيا پيدايش و زوال اعضاء تصادفي است يا قانون عليت بر آن حکمفرما است و هيچ پديده اي بدون علت نيست و هر معلول خاص از علت خاص پديد مي آيد؟ آيا نظام حاکم بر اين اندام نظامي قطعي و لايتخلف است يا هيچ ضرورت و قطعيتي بر آن حاکم نيست؟ آيا ترتيب و تقدم و تأخير اعضاء اين اندام واقعي و حقيقي است يا نه؟ مجموع جهازات کلي اين اندام چند تا است؟ و امثال اينها.

آن قسمت ازمطالعات ما که مربوط مي شود به عضوشناسي جهان هستي، علم است و آن قسمت از مطالعات که مربوط مي شود به اندام شناسي جهان، فلسفه است.
پس مي بينيم که يک تيپ خاص از مسائل است که با مسائل هيچ علمي از علوم جهان که درباره يک موجود خاص تحقيق مي کند شباهت ندارد ولي خودشان تيپ خاصي را تشکيل مي دهند. وقتي که درباره اين تيپ مسائل از نظر شناسايي (اجزاء العلوم مطالعه مي کنيم و مي خواهيم بفهميم از نظر فني، مسائل اين تيپي از عوارض چه موضوعي به شمار مي روند، مي بينم از عوارض (موجود ماهو موجود) است و البته توضيح و تشريح اين مطلب در کتب مبسوط فلسفي بايد صورت گيرد و از عهده اين درس خارج است.

علاوه برمسائل بالا، هر گاه ما درباره ماهيت اشياء بحث کنيم که ماهيت و چيستي و تعريف واقعي جسم يا انسان چيست؟ يا هر گاه بخواهيم درباره وجود و هستي اشياء بحث کنيم مثلاً آيا دائره حقيقي يا خط حقيقي موجود است يا نه؟ باز به همين فن مربوط مي شود زيرا بحث درباره اين امور نيز بحث درباره عوارض موجود بماهو موجود است. يعني به اصطلاح ماهيات، از عوارض و احکام موجود بماهو موجود مي باشند. اين بحث نيز دامنه دراز دارد و از حدود اين درس خارج است. در کتب مبسوط فلسفي درباره آن بحث شده است.

نتيجه بحث اين شد که اگر کسي از ما بپرسد که فلسفه چيست؟ ما قبل از آن که به پرسش او پاسخ دهيم مي گوييم اين لغت در عرف هر گروهي اصطلاح خاص دارد.
اگر منظور تعريف فلسفه مصطلح مسلمين است در اصطلاح رايج مسلمين اين کلمه اسم جنس است براي همه علوم عقلي و نام علم خاصي نيست که بتوان تعريف کرد ، و در اصطلاح غير رايج، نام فلسفه اولي است و آن علمي است که درباره کلي ترين مسائل هستي که مربوط به هيچ موضوع خاص نيست و به همه موضوعات هم مربوط است بحث مي کند، آن علمي است که همه هستي را به عنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار مي دهد.



نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان