بسم الله
 
EN

بازدیدها: 142

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت هفدهم

  1397/1/20
قسمت قبلي

فلسفه

درس اول

فلسفه چيست؟

اولين مساله اي که لازم است درباره فلسفه بدانيم اين است که فلسفه چيست؟

قبل از اينکه به اين پرسش پاسخ دهيم، نظر به يک عده خلط مبحثهايي که در پاسخ اين پرسش واقع شده است ناچاريم مقدمه اي کوتاه در باره مطلبي که معمولا در کتب منطق ذکر ميشود بياوريم:

تعريف لفظي و تعريف معنوي

منطقيين ميگويند: آنگاه که از چيستي يک شيء پرسش ميشود مورد پرسش مختلف است.

گاهي مورد پرسش معني و مفهوم لفظ است. يعني هنگامي که ميپرسيم فلان چيز چيست؟ آن « چيز» مورد سؤال خود همان لفظ است. و منظور از « چيستي» آن، اين است که معني لغوي يا اصطلاحي آن لفظ چيست؟ فرض کنيد در ضمن قرائت کتابي به لفظ « پوپک» بر ميخوريم و معني آن را نميدانيم از ديگري ميپرسيم که پوپک چيست؟ او در جواب ميگويد، پوپک نام مرغي است. يا مثلا در عبارت منطقيين به لفظ « کلمه» بر ميخوريم از ديگري ميپرسيم که « کلمه» در اصطلاح منطقيين چيست؟ او ميگويد، کلمه در اصطلاح منطقيين عبارت است از « فعل» در اصطلاح نحويين.

بديهي است که رابطه لفظ و معني رابطه اي است قرار دادي و اصطلاحي، خواه اصطلاح عام يا اصطلاح خاص.

در پاسخ اين چنين سئوالي بايد موارد استعمال را جستجو کرد و يا به کتب لغت مراجعه کرد. اين چنين سئوالي ممکن است پاسخهاي متعدد داشته باشد و همه آنها هم صحيح باشد. زيرا ممکن استيک لفظ در عرف هاي مختلف، معاني مختلف داشته باشد، مثلا يک لفظ در عرف اهل منطق و فلسفه ممکن است معني خاص داشته باشد و در عرف اهل ادب معني ديگري. همچنانکه لغت « کلمه» در عرف عام و هم در عرف علماي ادب يک معني دارد و در عرف منطقيين معني ديگري. يا لغت « قياس» در عرف منطقيين يک معني دارد و در عرف فقها و اصوليين معني ديگري.

وقتي يک لفظ در عرف واحد دو معني يا چند معني مختلف داشته باشد، در اين گونه موارد بايد گفت اين لغت در فلان اصطلاح باين معني است و در فلان اصطلاح ديگر به فلان معني ديگر است. پاسخ هائي که به اينگونه سئوالات داده ميشود « تعريف لفظي» ناميده ميشود.

ولي گاهي که از چيستي يک شيء سئوال ميشود مورد پرسش معني لفظ نيست، بلکه حقيقت معني است. نميخواهيم بپرسيم « معني اين لفظ چيست؟ معني لفظ را ميدانيم ولي حقيقت و کنه معني بر ما مجهول است سئوال از حقيقت و کنه معني است. مثلا اگر بپرسيم: « انسان چيست؟» مقصود اين نيست که لغت انسان براي چه معني وضع شده است. همه ميدانيم که لغت انسان براي همين موجود خاص دو پاي راست اندام سخنگو وضع شده است بلکه سئوال از اين است که ماهيت و حقيقت انسان چيست؟ بديهي است که پاسخ صحيح چنين سئوالي جز يک چيز نميتواند باشد. يعني ممکن نيست که چند پاسخ متعدد همه صحيح باشد. پاسخي که به اينگونه سئوالات داده مي شود « تعريف حقيقي» خوانده ميشود.

تعريف لفظي بر تعريف حقيقي مقدم است. يعني اول بايد مفهوم لفظ را مشخص کرد و سپس آن معني مشخص شده را تعريف حقيقي کرد. و الا موجب مغالطه و مشاجره هاي بيجا خواهد شد.

زيرا اگر لفظي معاني لغوي يا اصطلاحي متعددي داشته باشد و اين تعدد معاني مغفول عنه باشد هر دستهاي ممکن است معني و اصطلاح خاصي را منظور نظر قرار دهند و آن را تعريف کنند، غافل از اينکه هر کدام از اينها چيزي را در نظر دارد غير از آن چيزي که ديگري در نظر گرفته است و بي جهت با يکديگر مشاجره ميکنند.

عدم تفکيک معني لفظ از حقيقت معني موجب ميگردد که احيانا تحولات و تطوراتي که در معني لفظ پديد آمده است به حساب حقيقت معني گذاشته شود. مثلا ممکن است لفظ خاصي ابتداء در يک معني « کل» استعمال شود و بعد، اصطلاحات تغيير کند و عينا همان لفظ بجاي « کل» در مورد « جزء» آن « کل» استعمال شود. اگر کسي معني لفظ را از حقيقت معني تفکيک نکند خواهد پنداشت که آن « کل» واقعا « تجزيه» شده است. و حال آنکه در آن کل تغيير رخ نداده است بلکه لفظ مستعمل در کل جاي خود را عوض کرده و در جزء آن استعمال شده است.

اتفاقا در مورد « فلسفه» چنين اشتباهي دامنگير عموم فلاسفه غرب و مقلدان شرقي آنها شده است و شايد توفيق بيابيم و در درسهاي بعد آن را توضيح دهيم.

کلمه فلسفه يک کلمه اصطلاحي است و معاني اصطلاحي متعدد و گوناگوني يافته است. گروههاي مختلف فلاسفه هر کدام تعريف خاصي از فلسفه کردهاند ولي اين اختلاف تعريف و تعبير مربوط به يک حقيقت نيست. هر گروهي اين لفظ را در معني خاص بکار برده اند، و همان معني خاص منظور خويشتن را تعريف کرده اند.

آنچه يک گروه آن را فلسفه مي نامند گروه ديگر آن را فلسفه نمينامد يا اساسا ارزش آن را منکر است و يا آن را بنام ديگر ميخواند و يا جزء علم ديگر ميداند، و قهرا از نظر هر گروه گروه ديگر فيلسوف خوانده نميشوند. از اين رو ما در پاسخ « فلسفه چيست؟» سعي ميکنيم که با توجه به اصطلاحات مختلف به پاسخ بپردازيم. اول به پاسخ اين پرسش از نظر فلاسفه اسلامي ميپردازيم. و قبل از هر چيز ريشه لغوي اين کلمه را مورد بحث قرار ميدهيم.

لغت فلسفه

اين لغت ريشه يوناني دارد. همه علماء قديم و جديد که با زبان يوناني و تاريخ علمي يونان قديم آشنا بوده اند ميگويند:

اين لغت مصدر جعلي عربي کلمه « فيلوسوفيا» است. کلمه فيلوسوفيا مرکب است از دو کلمه: « فيلو» و « سوفيا» کلمه فيلو بمعني دوستداري و کلمه سوفيا به معني دانائي است، پس کلمه فيلوسوفيا به معني دوستداري - دانائي است و افلاطون سقراط را « فيلوسوفس» يعني دوستدار دانائي معرفي ميکند.(1)عليهذا کلمه « فلسفه» که مصدر جعلي عربي است به معني فيلسوفگري است.

قبل از سقراط گروهي پديد آمدند که خود را « سوفيست» يعني دانشمند ميناميدند. اين گروه ادراک انسان را مقياس حقيقت و واقعيت ميگرفتند و در استدلالهاي خود مغالطه بکار ميبردند.

تدريجا لغت سوفيست مفهوم اصلي خود را از دست داد و مفهوم مغالطه کار به خود گرفت و سوفيستگري مرادف شد با مغالطه کاري کلمه « سفسطه» در زبان عربي مصدر ساختگي « سوفيست» است که اکنون در ميان ما به معني مغالطه کاري است.

سقراط بعلت تواضع و فروتني که داشت و هم شايد به علت احتراز از هم رديف شدن با سوفيستها، امتناع داشت که او را « سوفيست» يا دانشمند خوانند.(2)و از اين رو خود را فيلسوف يعني دوستدار دانش خواند، تدريجا کلمه فيلوسوفيا، بر عکس کلمه سوفيست که از مفهوم دانشمند به مفهوم مغالطه کار سقوط گرفت، از مفهوم دوستدار دانش به مفهوم دانشمند ارتقا يافت و کلمه فلسفه نيز مرادف شد با دانش، عليهذا لغت فيلسوف به عنوان يک لغت اصطلاحي قبل از سقراط به کسي اطلاق نشده است و بعد از سقراط نيز بلافاصله به کسي اطلاق نشده لغت فلسفه نيز در آن ايام هنوز مفهوم مشخص نداشته است و ميگويند ارسطو نيز اين لغت را بکار نبرده است و بعدها اصطلاح فلسفه و فيلسوف رايج شده است.

در اصطلاح مسلمين:


مسلمين اين لغت را از يونان گرفتند، صيغه عربي از آن ساختند و صيغه شرقي به آن دادند، و آن را به معني مطلق دانش عقلي به کار بردند.

فلسفه در اصطلاح شايع مسلمين نام يک فن خاص و دانش خاص نيست، همه دانش هاي عقلي را در مقابل دانش هاي نقلي از قبيل لغت، نحو، صرف، معاني، بيان، بديع، عروض، تفسير، حديث، فقه، اصول، تحت عنوان کلي فلسفه نام ميبردند. و چون اين لغت مفهوم عامي داشت، قهرا فيلسوف به کسي اطلاق ميشد که جامع همه علوم عقلي آن زمان، اعم از الهيات و رياضيات و طبيعيات و سياسيات و اخلاقيات و منزليات بوده باشد. و به اين اعتبار بود که ميگفتند: « هر کس فيلسوف باشد جهاني ميشود علمي، مشابه جهان عيني».

مسلمين آنگاه که ميخواستند تقسيم ارسطوئي را درباره علوم بيان کنند کلمه فلسفه يا کلمه حکمت را بکار ميبردند. ميگفتند فلسفه (يعني علم عقلي) بر دو قسم است: نظري و عملي.

فلسفه نظري آن است که درباره اشياء آن چنان که هستند بحث ميکند و فلسفه عملي آن است که درباره افعال انسان آن چنان که بايد و شايسته است باشد بحث ميکند. فلسفه نظري بر سه قسم است:

الهيات يا فلسه عليا. رياضيات يا فلسفه وسطا. طبيعيات يا فلسفه سفلا. فلسفه عليا يا الهيات بنوبه خود مشتمل بر دو فن است: امور عامه، و ديگر الهيات بالمعني الاخص.

رياضيات چهار بخش است و هر کدام علم عليحده است: حساب هندسه، هيئت، موسيقي.

طبيعيات نيز بنوبه خود بخشها و اقسام زيادي دارد. فلسفه عملي نيز بنوبه خود تقسيم ميشود به علم اخلاق، علم تدبير منزل، علم سياست مدن. عليهذا پس فيلسوف کامل يعني جامع همه علوم نامبرده.



--------------------------
1- رجوع شود به المنطق الصوري علي سامي النشار صفحات 21 - 22 و سير حکمت در اروپا جلد سوم، ضمن شرح حال و فلسفه استوارت ميل و منطق صوري دکتر محمد خوانساري جلد دوم، صفحه 183. 
2- ملل و نحل شهرستاني، جلد 2 صفحه 231 و تاريخ فلسفه دکتر هومن جلد اول، صفحه 20.



نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان