بسم الله
 
EN

بازدیدها: 156

حق و باطل- قسمت چهاردهم

  1396/12/19
قسمت قبلي

منطق ماشين دودي 

يكي از دوستان ما كه مرد نكته سنجي است ، يك تعبير بسيار لطيف داشت‏ ، اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي ، مي‏گفتيم منطق ماشين دودي چيست‏ ؟ مي‏گفت من يك درسي را از قديم آموخته ام و جامعه را روي منطق ماشين‏ دودي مي‏شناسم . 

وقتي بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آن وقتها قطار راه آهن‏ به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران - شاه عبدالعظيم بود من‏ مي‏ديدم كه قطار وقتي در ايستگاه ايستاده بچه ها دورش جمع مي‏شوند و آن را تماشا مي‏كنند و به زبان حال مي‏گويند ببين چه موجود عجيبي است معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قاسل هستند تا قطار ايستاده بود با يك‏ نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‏كردند تا كم كم ساعت‏ حركت قطار مي‏رسيد و قطار راه مي‏افتاد همين كه راه مي‏افتاد بچه ها مي‏دويدند ، سنگ بر مي‏داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‏دادند من تعجب‏ مي‏كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك يگ كوچك هم‏ به آن نمي‏زنند ، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود ، اعجاب بيشتر در وقتي است كه حركت مي‏كند . 

اين معما برايم بود تا وقتي كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم ديدم اين‏ قانون كلي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن‏ است مورد احترام است تا ساكت است مورد تعظيم و تبجيل است ، اما همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‏كند ، بلكه‏ سنگ است كه بطرف او پرتاب مي‏شود و اين نشانه يك جامعه مرده است ، ولي يك جامعه زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلم هستند نه‏ ساكت ، متحركند نه ساكن ، باخبرترند نه بي‏خبرتر . پس اينها علائم حيات و موت است البته اينها ، دو علامت بارزتر و مشخص تر حيات بودند كه عرض كردم والا علائم ديگر هم زياد دارد . 

همبستگي ، يكي از علائم حيات 

يكي از علائم حيات يك جامعه اين است كه همبستگي ميان افرادش بيشتر است خاصيت مردگي ، متلاشي شدن و متفرق شدن و جددا شدن اعضا از يكديگر است ، خاصيت زندگي يك اجتماع به همبستگي و پيوستگي بيشتر اعضاء و جوارح آن اجتماع است آيا جامعه اسلامي امروز يك جامعه زنده است يا يك‏ جامعه مرده ؟ به اين دليل كه مسلمين بيشتر به جان يكديگر مي‏افتند و بيشتر مساعيشان صرف جنگ و دعوا با خودشان و اختلاف داخلي خودشان مي‏شود ، و در نتيجه دشمن زيرك استفاده‏ مي‏كند ، آنها مرده هستند .

چه تعبير رسائي وجود مبارك رسول اكرم صلي الله عليه وآله وسلم دارد ، مي‏فرمايد : « مثل المؤمنين في تواددهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتكي منه عضو تداعي له ساير الجسد بالسهر و الحمي » (1) ، مثل مردم با ايمان ، آنهايي كه زنده به ايمانند ، آنهائي كه مصداق « يا ايها الذين‏ آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »(2) هستند ، مثل‏ مؤمنين در همدلي ، در دوست داشتن يكديگر ، در عاطفه داشتن نسبت به‏ يكديگر ، در همدردي نسبت به يكديگر ، در علاقه مند بودن به سرنوشت‏ يكديگر ، مثل پيكر زنده است كه اگر عضوي از آن بدرد آيد ساير اعضا با اين عضو همدردي مي‏كنند . اولش تب است يك كانون چرك كه در يك نقطه از بدن پيدا مي‏شود ، فورا يك حرارت غير عادي در تمام بدن ايجاد مي‏گردد مثلا يك ضايعه در گوشه اي از كبد يا روده پيدا شده كه طبيب تشخيص نمي‏دهد ، بسا هست كه‏ اگر عكسبرداري هم بكنند تشخيص داده نمي‏شود كه چيست ، اما اين قدر معلوم‏ مي‏شود كه تمام بدن از نوك سر گرفته تا ناخن پا غرق در تب مي‏شود ، درجه‏ حرارتش بالا مي‏رود ، گلبولهاي خون به فعاليت مي‏افتند ، تمام بدن به‏ فعاليت مي‏افتد كه چرا در فلان جاي بدن فلان ضايعه پيدا شده ، اين علامت‏ حيات است آيا ما مسلمين امروز همين جور هستيم ؟ آيا اگر ضايعه اي ، گرفتاري اي در نقطه اي از نقاط اسلامي رخ بدهد ، ما اينجور هستيم ؟ 

حدود پانصد سال پيش وقتي كه اندلس را كه يكي از شريفترين اعضاي پيكر اسلامي بود از مسلمانان گرفتند كه اينهم تاريخچه (3) عجيبي دارد ، اساسا مسلمين ديگر ، هيچ متوجه نشدند و گويا اصلا خبردار نشدند كه عضو شريفي را ، يكي از مهدهاي بزرگ تمدن اسلامي و جهاني را از آنها گرفتند در آن وقت‏ گرفتار جنگ شيعه و سني بودند ، اصلا فكر نمي‏كردند كه چنين موضوعي هم در دنيا مطرح است ، و چنين فاجعه اي هم براي دنياي اسلام رخ داده است . 

اقبال مدعي است كه از تاريخ مردن تفكر اسلامي پانصد سال مي‏گذرد او مدعي‏ است كه پانصد سال است كه طرز تفكر مسلمين درباره اسلام به صورت مرده اي‏ درآمده و صورت زندگي خودش را از دست داده است . 

در گرفتاريهائي كه امروز براي اسلام هست ، مثلا در همين گرفتاري فلسطين‏ ، ما و شما چقدر همدردي داريم ؟ واقعا احساس همدردي ما چيست ؟ اگر نباشد ، به قول پيغمبر اكرم (ص) ما مسلمان نيستيم . « مثل المؤمنين في‏ تواددهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتكي منه عضو تداعي له ساير الجسد بالسهر و الحمي » (4) ، مي‏فرمايد : تمام اين پيكر بي‏خوابي بسرش‏ مي‏زند ، استراحت و آسايش از او گرفته مي‏شود يعني آنقدر به تكاپو مي‏افتد كه ديگر خوابش نمي‏برد . 

اين جمله از پيغمبر اكرم (ص) بود كه نشانه اي از حيات را به دست مي‏دهد ، و باز پيغمبر اكرم (ص) فرمود : « من سمع رجلا ينادي يا للمسلمين فلم يجبه‏ فليس بمسلم » (5) . هر كسي كه بشنود مردي استغاثه مي‏كند و مسلمانان را  به كمك مي‏طلبد و او را اجابت نكند و جواب ندهد ، در منطق من او مسلمان‏ نيست كسي هم كه بستگي و پيوستگي او با برادران مسلمانش اين قدر نباشد ، او مسلمان نيست ، اينهم يك علامت ديگر . 

اگر بخواهم همه اينها را براي شما عرض كنم طول مي‏كشد ، ولي بهر حال‏ براي ما لازم است و ضروري است كه تفكر اسلامي خودمان را به شكل زنده اي‏ درآوريم تلقي خودمان را از اسلام عوض كنيم ، نگاهي كنيم شايد مثل كشي كه‏ قبائي يا كتي را وارونه پوشيده ، ما هم لباس اسلام را وارونه پوشيده ايم‏ بسياري وقتها براي خود ما اتفاق افتاده كه عبا را پوشيده ايم ، آمده ايم‏ بيرون يك ساعت هم در ميان مردم راه رفته ايم ، متوجه نشده ايم ، ديگران‏ هم ديده اند به ما چيزي نگفته اند تا بالاخره دوستي رسيده و گفته آقا امروز پول گيرتان مي‏آيد ، عبايتان را وارونه پوشيده ايد واقعا ما بايد تجديد نظري در مسلماني خودمان بكنيم شايد ما لباس مسلماني را به تعبير اميرالمؤمنين وارونه پوشيده ايم .

يكي از رفقا انتقاد لطيفي مي‏كرد ، مي‏گفت آيا اين تجليل از اقبال نشانه‏ اي از مرده پرستي نيست كه هر مرد بزرگي پس از آنكه مرد ، ما او را تجليل مي‏كنيم ؟ البته اين به تنهائي نه ، بزرگان مرده و زنده ندارند ، اما منظور او اين بود كه چرا از بعضي زنده هائي كه كمتر از اقبال نيستند و در بسياري از قسمتها بالاتر از اقبالند ، تجليل نمي‏شود ؟

علامه طباطبائي سلمه الله تعالي ، اين مرد بسيار بسيار بزرگ و ارزنده كه‏ البته مجلس امروز مجلسي نيست كه اين مقدار شايستگي داشته باشد كه حق‏ ايشان را ادا كند ، ولي چون اين شخص اين حرف را زد ، اين را عرض مي‏كنم‏.
 
مردي است كه صد سال ديگر بايد بنشينند و آثار او را تجزيه و تحليل‏ كنند و به ارزش او پي ببرند چرا ما از حالا به اين فكر نيفتيم ؟ اين مرد واقعا يكي از خدمتگزاران بسيار بسيار بزرگ اسلام است ، اولا مجسمه تقوي و مجسمه معنويت است ، در تهذيب نفس و تقوي ، مقامات بسيار عالي را طي‏ كرده است من ساليان دراز از فيض محضر اين مرد بزرگ بهره مند بوده ام و الان هم هستم . كتاب تفسيرالميزان ايشان يكي از بهترين تفاسيري است كه براي قرآن‏ مجيد نوشته شده است البته قرآن مجيد مقامي دارد كه نمي‏شود هيچ تفسيري را گفت و ادعا كرد كه حق قرآن را ادا كرده است ولي مفسرين هر كدام از يك‏ جنبه بالخصوص خدمتي به قرآن كرده اند ، من مي‏توانم ادعا كنم كه اين‏ تفسير از جنبه هاي خاصي كه الان وقت آن نيست كه برايتان عرض كنم ، بهترين تفسيري است كه در ميان شيعه و سني از صدر اسلام تا امروز نوشته‏ شده است بسيار بسيار مرد عظيم و جليل القدري است . 

اين وظيفه حوزه قم و وظيفه همه است و شايد وظيفه ما هم باشد كه هفتاد سالگي اين مرد را ( كه الان در حد هفتاد سالگي است ) تجليل كنيم ديگران‏ چطور يك هفتاد ساله كه پيدا مي‏كنند به اعتبار اينكه مردي است كه در طول عمرش به ادب و فرهنگ و ادبيات خدمت كرده ، از او تجليل مي‏كنند ، آنهائي كه يك صدم علامه بزرگ طباطبائي شمرده نمي‏شوند ! چرا از اين مرد بزرگ به اين عنوان در زندگيش تجليل نشود ؟ ! تجليل از اينها تجليل از علم است ، تجليل از اجتماع است ، يعني اقل فايده اي كه‏ دارد اين است كه مردم صبر نمي‏كنند كه صد سال بگذرد ، بعد از فيض اين‏ مرد بهره‏ مند شوند . هر چه زودتر از فيض وجود اين مرد بهره ‏مند مي‏شوند .


و تفاوتي كه زمان ما با زمانهاي قبل دارد ، اين است كه افراد را زودتر مي‏تواند بشناساند ( به وسيله چاپ كتابها و اين جور چيزها ) البته ايشان‏ تنها در ايران شناخته نيستند بلكه در دنياي اسلام شناخته هستند ، تفسيرالميزان را در بيروت همين جور بدون اطلاع چندين بار تجديد چاپ كرده‏ اند و اين خودش نشان مي‏دهد كه افكار و كتابهاي ايشان در دنياي اسلام چقدر براي خودش جا باز كرده است نه تنها در دنياي اسلام ، در دنياي غير اسلام‏ هم مستشرقيني كه با معارف اسلامي آشنا هستند ، در اروپا يا امريكا ، يكي‏ از كساني كه در دنياي اسلام او را به صورت يك مفكر بزرگ مي‏شناسند ، و مي‏آيند سراغش ، ايشان هستند علال الفاسي كه البته در دنياي اسلام مرد دانشمندي هم هست ، وقتي كه آمد ايران مخصوصا رفت قم ، و رفت در خانه‏ ايشان براي اينكه يك ساعت از محضر اين مرد بزرگ بهره مند شود و شنيده‏ ام كه وقتي از منزل ايشان بيرون آمد ، خيلي معجب بود به مقام اين شخص‏ بزرگ ، اين كسي كه هم شخصيت اسلامي دارد ( تنها شخصيتش ، شخصيت شيعي‏ نيست ) و هم شخصيت علمي جهاني با كمال تأسف بايد عرض كنم كه يك سالي است كه ايشان في‏الجمله يك ناراحتي قلبي پيدا كرده اند و از خداوند تبارك و تعالي مسئلت مي‏كنم كه اين مرد بزرگ را براي ما نگهداري بفرمايد اين مرد ، بسيار مرد جليل القدر و عظيم المنزله اي است‏ و يكي از كارهائي كه اخيرا ايشان اقدام فرموده اند موضوع همدردي با برادران اسلامي است . 

اين برادران فلسطيني ما كه بهر منطقي حتي امريكائي‏ها نمي‏توانند به حق‏ آنها اعتراف نكنند ايشان دو سه حساب اخيرا باز كرده اند در بانك ملي‏ ايران شعبه مركزي و بانك بازرگاني شعبه مركزي و بانك صادرات شعبه‏ بازار ، آقايان اگر ميل داشته باشند شماره ها را يادداشت كنند البته‏ ايشان هستند در درجه اول و بعد ، اين مرد بزرگي كه در همين يادبود اقبال‏ اين جلسه را افتتاح كرد ، آيت الله سيد ابوالفضل موسوي زنجاني ، ايشان‏ هم مرد بسيار جليل القدر و مجهول القدري است ، مجتهدي مسلم العداله و عادلي مسلم الاجتهاد است و البته براي اينكه پادويي هم داشته باشند ، بنده سومشان هستم اين حساب به نام سه نفر باز شده است . 

توجه داشته باشيد اين حسابها و كمك كردن ها و حساب بازكردنها به اين‏ نظر نيست كه پول چقدر جمع مي‏شود ، مسلم است همه ما ايرانيها اگر بخواهيم همه پولهايمان را روي هم بريزيم ، شايد بقدر پول دو تا يهودي كه‏ در امريكا نشسته اند و پول دنيا را از راه ربا و دزدي ثروت دنيا مي‏برند نشود ، ولي حساب اين است كه مسلمان ، شرط مسلمانيش همدردي است ، شرط مسلمانيش همدلي است . 

تمثيلي ذكر مي‏كنند كه : در وقتي كه ابراهيم عليه السلام را به آتش‏ انداختند ، يكي از مرغان هوا ، بلبل يا مرغ ديگري ، آمده بود در صحراي‏ آتشي كه ابراهيم را در آن انداخته بودند مي‏رفت و دهانش را پر از آب‏ مي‏كرد و مي‏ريخت براي اينكه آتش را به نفع ابراهيم سرد كند به او گفتند اي حيوان ! اين آب دهان تو در مقابل اين همه آتش چه ارزشي دارد ؟ گفت‏ من فقط به اين وسيله مي‏توانم عقيده و ايمان و علاقه و وابستگي خودم را به‏ ابراهيم ابراز كنم . 

شما اگر يك تومان در اين راه بدهيد ، آن كه ارزش دارد احساسات‏ شماست ، نماينده مسلماني شماست ، پيوند خودتان را به اين پيوند با شهيدان است اگر بنا شود ما در موقعش كه مي‏شود از شهيدان بگسليم ، ولي‏ بعد هميشه بنشينيم و امري را كه نشدني است بگوئيم : « السلام عليك يا اباعبدالله ، يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما » اي كاش ما مي‏بوديم‏ با تو حسين بن علي عليه السلام مي‏گويد كربلا كه يك روز نيست ، هميشه است‏.
 
يكي از دلائلي كه جامعه ما جامعه مرده است ، همين جرياني است كه ما فعلا در روز اربعين داريم ببينيد ، در اين روز واقعا دو موضوع مهم داريم‏ كه بسيار شايسته اهميت است يكي آمدن جابر كه آمدنش يك تابلو بزرگ‏ است و ديگر زيارت اربعين كه الان فرصت شرح آن نيست و بايد در وقت‏ ديگري مضمونهاي آن زيارت را براي شما بخوانم ، و اين سنتي كه از دور ، از هر جا كه هستيد حسين بن علي عليه السلام را در اين روز زيارت كنيد اينها دو جريان واقعي است . 

يك جريان ساختگي كه در هيچ كتاب معتبري وجود ندارد و تنها در يك كتاب وجود دارد كه آن كتاب به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست ( البته صاحبش مرد بزرگواري است كه در جواني اين كتاب را نوشته‏ و اين كتاب مشتمل است بر بسياري از مسائل كه تاريخ آنها را تكذيب‏ مي‏كند ، ولي هيچكدام از مورخين و محدثين و مقتل نويسان اسلام اين را ننوشته اند بلكه تكذيب كرده اند و عقل هم آن را تكذيب مي‏كند ) ، اين‏ است كه در روز بيستم ماه صفر ، اسراء ، اهل بيت پيغمبر اكرم صلي الله‏ عليه وآله وسلم ، اهل بيت امام حسين عليه السلام از شام مي‏آيند به كربلا . 

ما آن دو جريان اصيل را به كلي فراموش كرديم ، شايد در ميان همه ما دو نفر نباشند كه زيارت اربعين را به قصد پيوند با حسين بن علي عليه السلام‏ خوانده باشند يا داستان جابر را از روي تدبر گوش كرده باشند ، هر جا كه‏ مي‏رويم صحبت از اين است كه اهل بيت امام حسين عليه السلام آمدند كربلا سر قبر امام حسين عليه السلام ، بعد چه شعرها ، چه مرثيه ها ، چه سينه‏ زني‏ها ، همه براساس دروغ ! 

اين ، علامت جامعه مرده است دروغ را مي‏پذيرد اما راست را هرگز حاضر نيست بپذيرد ! جابربن عبدالله انصاري از صحابه پيغمبر اكرم (ص) و از جوانان‏ اصحاب پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم است و در جنگ خندق جواني بوده‏ در حدود 16 سالگي ، تازه بالغ شده بود ، در وقت وفات رسول اكرم صلي‏ الله عليه وآله وسلم تقريبا بيست و دو سه ساله بوده و بنابراين در سنه‏ 61 هجري ، اين مرد هفتاد و چند ساله بوده است در آخر عمر كور شده بود ، چشمهايش نمي‏ديد با يك مرد محدث بزرگواري به نام عطيه عوفي آمد و قبل‏ از آنكه به سراغ تربت حسين عليه ‏السلام برود ، رفت سراغ فرات ، غسل‏ زيارت كرد و از سعد كه گياهي خوشبو بوده و آن را خشك مي‏كردند و بعد مي‏سائيدند و پودر مي‏كردند و از آن به عنوان يك عطر و بوي خوش استفاده‏ مي‏كردند ، خودش را خوشبو كرد عطيه مي‏گويد وقتي كه جابر از فرات بيرون‏ آمد گامها را آهسته برمي‏داشت و در هر گامي ذكري از اذكار الهي بر زبانش‏ بود . 

جابر از دوستان اميرالمؤمنين (ع) و از دوستان خاندان پيغمبر صلي الله عليه‏ وآله وسلم و در حدود 12 سال از اباعبدالله بزرگتر است و با اباعبدالله‏ خيلي محشور بوده است گفت با همين حال گامها را آهسته برداشت و آمد و ذكر گفت تا به نزديكي قبر مقدس حسين بن علي عليه السلام رسيد وقتي كه‏ رسيد دوبار يا سه بار فرياد كشيد : حبيبي يا حسين ! دوستم ، حسين جان ! بعد گفت حبيب لايجيب حبيبه ؟ دوستي جواب دوستش را چرا نمي‏دهد ؟ من‏ جابر ، دوست تو هستم ، رفيق ديرين توام ، پير غلام تو هستم ، چرا جواب‏ مرا نمي‏دهي ؟ بعد گفت عزيزم ، حسينم حق داري جواب دوستت را ندهي ، جواب پير غلامت را ندهي ، من مي‏دانم با رگهاي گردن تو چه كردند ، من‏ مي‏دانم سر مقدس تو از بدن مقدست جداست ، گفت و گفت تا افتاد و بيهوش شد وقتي كه به هوش آمد سرش را برگرداند به اين طرف و آن طرف و مثل كسي كه با چشم باطن مي‏بيند گفت : السلام عليكم ايتها الارواح التي‏ حلت بفناء الحسين سلام من بر شما مرداني كه روح خودتان را فداي حسين‏ كرديد . 

بعد از اينكه گفت من چنين و چنان شهادت مي‏دهم ، گفت : و من شهادت‏ مي‏دهم كه ما هم با شما در اين كار شريك هستيم عطيه تعجب كرد كه يعني چه‏ ؟ ما با اينها در اينكار شريك باشيم ؟ به جابر گفت معني جمله ات را نفهميدم ، ما كه جهاد نكرديم ؟ ما كه قبضه شمشير به دست نگرفتيم ، چرا شريك باشيم ؟ ! گفت اصلي در اسلام هست كه من از پيغمبر صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم فرمود هر كسي كه واقعا از ته دل دوست‏ داشته باشد ، روحش هم آهنگ باشد ، در اين عمل شريك است من اگر شركت‏ نكردم نمي‏توانستم شركت كنم ، از من جهاد برداشته شده بود ولي روح من‏ پرواز مي‏كرد كه در ركاب حسين عليه السلام باشد چون روح ما با روح حسين‏ بود ، من حق دارم ادعا كنم كه ما با آنها در اين عمل شريك هستيم . 


------------------
پاورقي : 
1 - جامع الصغيرج 2 صفحه . 155 
2 - سوره انفال ، آيه . 24 
3 - كتاب تاريخ اندلس مرحوم دكتر آيتي رضوان الله عليه را حتما بگيريد و بخوانيد ، دانشگاه تهران چاپ كرده است . 
4 - جامع الصغير جلد 2 صفحه . 155 
5 - وسائل الشيعه جلد 11 صفحه 108 و 560 ، اصول كافي جلد 3 صفحه 239. 



نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان