بسم الله
 
EN

بازدیدها: 360

تحليل جرم شناختي ـ روانشناختي بزهكاري در پرتو نظريه شخصيت مجرمانه با تاكيد بر سه پرونده جنايي- قسمت دوم

  1396/12/15
خلاصه: بزهكاري يا «پديده مجرمانه» عارضه اي است که جامعه بشري را در مقاطع مختلف تاريخ تهديد کرده ، سلامت و امنيت اجتماعي را که زيربناي سعادت و کاميابي اجتماعي است، مخدوش نموده است. بدين سان ، حكومت ها همواره در تلاش براي تحليل بزهكاري با هدف كاهش نرخ ارتكاب جرم در جامعه بوده اند. در اين راستا از جنبه هاي گوناگون به تحليل پديده مجرمانه پرداخته شده است. از يك منظر ريشه عمده رفتارهاي جنايي، در محيط اجتماعي افراد دوانيده شده است و از سويي برخي جرم شناسان ريشه بزهكاري را در شخصيت مرتكبين جستجو مي نمايند. چالش ميان طرفداران محيط اجتماعي و شخصيت مرتكبين به عنوان عوامل اصلي تكوين پديده مجرمانه همچنان ادامه دارد. در اين نوشتار ضمن تبيين مفهوم شخصيت جنايي به نقش آن در تكوين بزهكاري با تاكيد بر سه پرونده جنايي سال هاي اخير ايران پرداخته مي شود.
قسمت قبلي

الف/1ـ مفهوم شخصيت و شخصيت مجرمانه و جايگاه آن در جرم شناسي


از نظر فلسفى مجموعه نفسانيات هر كسى شخصيت او را تشكيل مي دهد ولى در منظر عامه ، شخصيت اشخاص در نتيجه ظهور و بروز صفت خاصى مشخص و تعيين مي گردد[13]. مثلاً كسى كه شمّ قوى در امور سياسى داشته باشد شخصيت سياسى ناميده شده و اگر عالم و دانشمند باشد به عنوان شخصيت علمى از وى نام مى‏برند و چون در روانشناسى ثابت شده است كه نفسانيات و صفات جسمانى در همديگر اثر دارند لذا براى معرفى كامل شخصيت هر فردى بايد صفات جسمانى و خصوصيات روحى و اخلاقى او را بررسى نمود. از طرفى براى مطالعه صفات جسمى و خصال روحى اشخاص بايد از روش معمول در علوم طبيعى يعنى از مشاهده و تجربه استفاده نمود زيرا حقيقت نفسانيات مانند خود نفس غير قابل شناخت و مجهول است و فقط از آثار آنها مي توان به وجودشان پى برد.

اما از طرفى ديگر كيفيات نفسانى هر كسى منحصر به خود او بوده و تشكيل يك سلسله واحدى را مي دهند كه در اصطلاح روانشناسى آن را وحدت گويند و اين وحدت در طول زمان محفوظ مانده و هويت شخص را نشان مي دهد. بدين سان ، از منظر روان شناسي شخصيت هر فرد عبارت است از کليه خصائص بدني، ذهني، عاطفي، اجتماعي و اخلاقي ـ اعم از موروثي يا اکتسابي ـ که او را به طور آشکار از ديگران متمايز مي‌کند .

گوردن آلپورت[14] روان شناس آمريكايي  در سال 1973، شخصيت را اينگونه تعريف نموده : « شخصيت سازمان ادراكي زنده، انفعالي و با تحرك روان و تن آدمي است كه موجب سازگاري او با محيط مي‌شود» نيز گفته اند : « تماميت جسمي و رواني فرد شخصيت وي را تشكيل مي‌دهد[15].» مقصود از تماميت در اين تعريف تكامل نيست بلكه منظور آن است كه فرد پس از عبور از دوران بلوغ  و رسيدن به سن تكليف اجتماعي كه عرف نيز به آن صحنه مي‌گذارد به حد كافي از رشد جسمي و رواني رسيده و به عنوان شخصي داراي جايگاه اجتماعي معين شده است، به عبارت ديگر مي‌تواند داراي مسئوليت اخلاقي درارتباط با ديگران  بشود.

روان شناسان شخصيت اساساً علاقمند به بررسي تفاوت هاي فردي در ويژگي هاي شخصيتي مي باشند. مک کري و کوستا[16] ويژگي هاي شخصيتي را به عنوان « ابعاد تفاوتهاي فردي در تمايل نشان دادن الگوهاي پايدار فکر، احساس و عمل » تعريف مي کنند[17]. از مدتها پيش براي روان شناسان شخصيت معلوم بود که هم خيل عظيم صفات موجود در زبان روزمره و هم مجموعه گسترده سازه هاي ارائه شده مرتبط با اين ويژگي ها در ادبيات روان شناختي، احتياج به طبقه بندي و سازماندهي دارد . در غير اين صورت محققين به توليد بخش هاي کوچک دانش در مورد ويژگي هاي سازمان نيافته شخصيت خواهند پرداخت و هرگز قادر نخواهند بود اين بخش هاي بهم ريخته را با هم ترکيب کرده و به تعميم معناداري برسند، يا تحقيقات نظام داري را طراحي کنند لذا همواره لزوم طبقه بندي اين ويژگي ها با روش خاصي احساس مي شد[18].

نكته اي كه در اينجا مي بايست متذكر شد اين كه شخصيت انسانها از ابتداي تولد تا خاتمه عمر در حال شکل گرفتن و تکامل است. آنچه مسلم است هر يک از افراد خصوصياتي مانند هوش، حافظه، رنگ پوست، شکل استخوان بندي بدن، استعداد يادگيري و … را از والدين و اجداد خود به ارث مي‌برند.علاوه بر عامل وراثت عده اي از پژوهشگران حوزه علوم جنايي به عوامل طبيعي و گروه ديگر به عوامل اجتماعي در رشد شخصيت اهتمام ورزيده‌اند[19]. 

شايد ايرادي كه بتوان به تمامي اين دانشمندان وارد نمود اين است كه در شكل گيري شخصيت (و به ويژه شخصيت مجرمانه) هر يك تنها يك يا دو عامل را دخيل دانسته و از نقش عوامل ديگر (آگاهانه يا ناآگاهانه) به سادگي عبور كرده اند. اما امروزه مي توان گفت كه رشد و تكامل شخصيت هر فرد نتيجه همکاري و تعامل همه عوامل شخصي و طبيعي نظير وراثت ، هوش ، غدد درون ريز ، بدن و عوامل اجتماعي نظير محيط خانواده ، مدرسه ، جامعه و اخيراً محيط هاي مجازي نظير شبكه هاي اجتماعي[20] و تالارهاي گفتگوي  اينترنتي(chat room)[21]  است.

 اما اصطلاح شخصيت در ميان مكاتب جرم شناسي نيز جايگاه ويژه اي دارد به طوري كه مکتب تحققي شخصيت را در مفهوم جسماني و رواني گرفته است و هر گونه تحولي را در آن وابسته به دگرگوني هايي مي‌داند که در جسم و روان فرد حاصل مي‌شود[22]. بدين ترتيب مي توان گفت از منظر اين مكتب ، شخصيت به «ساختمان زيستي ـ رواني فرد و يا مجموع عوامل داخلي و فردي نه انضمام عوامل اجتماعي» گفته مي‌شود.

در اينجا بايستي يادآوري نمود كه تحولات جرم شناسي باليني همواره از ديگر علوم به ويژه روان شناسي ياري گرفته است.في الواقع مكاتب علت شناسي جنائي جديد ــ كه بين سالهاي 1920 تا 1940 با اقبال زيادي روبرو بود ــ ضمن تأكيد بر روي عامل روان شناختي بعنوان عاملي كه داراي محركيني است و اين محرك‌هاي رفتاري را عامل يا مؤلفه رواني مي‌ناميدند هر يك روند ويژه اي را به عنوان محور مطالعاتي خود انتخاب نمودند و بدين ترتيب فصل جديدي در تحولات جرم شناسي ايجاد نمودند[23]. به طوري كه علوم جرم شناختي نظير روان شناسي جنايي يا زيست شناسي جنايي[24] يا جامعه شناسي جنايي[25] در اين دوران نُضج گرفت. و به تدريج علاوه بر مؤلفه هاي وراثت و ژنتيك مباحث مربوط به موقعيت فرد تا قبل از بزهكاري و شخصيت بزهكار در زمان ارتكاب جرم و چگونگي تركيب اين دو و پيدايش فعليت يافتن انديشه مجرمانه در شخصيت جنائي فرد نيز مطرح گرديد. 

محور اصلي اين نظريات ــ كه از آنها به جرم شناسي پويايي جنايي ياد مي شود و در دوره 1940 الي 1960 طرفداران بسيار زيادي داشت ــ برون ريزي يا به فعل درآوردن انديشه مجرمانه[26] است. بدين ترتيب هستة مركزي علوم جنايي تجربي شامل جرمشناسي گذار از انديشه به عمل مجرمانه بوده است كه اولين رويكرد جرمشناسي نسبت به جرم بوده است. جرمشناسي گذار از انديشه به عمل مجرمانه ابتدا در قالب مطالعات زيست شناختي ظاهر شد كه اوج آن در مكتب تحققّي متبلور شده است و پس از آن از نظريات روانشناختي بهره‌مند گرديد و امروزه نيز تمايلات نسبت به استفاده از اطلاعات علوم ژنتيكي پيدا كرده است. 

در اين نوع جرمشناسي چگونگي به فعل در آوردن انديشه مجرمانه به عنوان يك فرآيند بررسي مي‌شود. هر فرايندي يك نقطة آغاز يك نقطة جريان و يك نقطة پايان دارد لذا وقتي گفته مي‌شود جرمشناسي گذار از انديشه به عمل مجرمانه، اين گذار يك پويايي را نشان مي‌دهد.

بدين ترتيب  در ديدگاه جرم‌ شناسي‌هاي پويا به وسيله برش برداري مقطعي، مي‌خواهند ببينند كه چگونه انديشه مجرمانه در برخي متوقف و در برخي به صورت جرم به منصه ظهور مي رسد.في الواقع در نظريه هاي پويايي جنائي بيشتر زمان حاضر يا گذشته خيلي نزديك بزهكاران مورد توجه محققين قرار مي‌گيرد[27]. بنابراين در اين نوع جرمشناسي به مرحلة قبل از گذار پرداخته نمي‌شود يعني اهميتي ندارد كه جرم چگونه به وجود آمده است اينكه آيا جرم ساختگي است يا واقعي مسأله مورد بحث نيست و نسبت به مقنن انتقادي صورت نمي‌گيرد بلكه نقطه آغاز مطالعات، چگونگي شكل‌گيري انديشة مجرمانه در ذهن فرد است. پس برخلاف جرمشناسي واكنش اجتماعي، در جرمشناسي گذار، پروسه جرم‌انگاري مورد بررسي قرار نمي‌گيرد[28].

ارائه تعريفي از «شخصيت مجرمانه» امر سهلي به نظر نمي رسد چراكه وقتي وصف مجرمانه به شخصيت اضافه مي شود شخصيت مجرمانه به يك نوع و نمونه انسان شناختي و ثابت مانند مجرم مادرزادي لمبروزو، باز نمي‌گردد. مفهوم شخصيت از يك سو تفاوت ماهوي ميان بزه كار و غير بزه كار را مي ‌پذيرد و از سوي ديگر به اين موضوع توجه دارد كه شخصيت  انسان، پويا و تا حدودي متحول است[29]. لذا براي شخصيت مجرمانه نمي‌توان تعريف خاصي را عنوان كرد و نمي‌توان گفت جنايتكار، نمونه انساني مخصوصي است چون جنايتكار هم به زعم برخي جرم شناسان نوين، انساني است مثل ساير انسان‌ها و تبه‌كاري به طور كلي پديده‌اي است اجتماعي و تعريف آن به همان اندازه مشكل است كه تعريف يك شخص متقي و پاكدامن. زيرا پيدا كردن صفات رواني كه معرف شخصيت مجرمانه باشد از نظر اينكه صفات و خلصت‌ درجات شدت و ضعف دارند غير ممكن است وكشف تعامل كليه‌ي صفات در تشكل و اركان شخصيت مجرمانه بسيار قابل بحث است و در نتيجه وجود شخصيت مجرمانه به علت نااستواري و سستي نتايج و اشتراكات رواني در مورد بزه كاران مختلف منتفي است[30].

 بدين سان ، بسياري از روان‌شناسان علل رفتار جنايي را بر حسب نقص شخصيت مجرم توجيه مي‌کنند. آنان بر اين باورند که برخي از گونه‌هاي شخصيت بيشتر از گونه‌هاي ديگر گرايش به تبهکاري و ارتکاب جرم دارند و در واقع آنان رفتار جنايي را بيش از آنکه به ژن‌هاي غيرعادي نسبت دهند به تجربه‌هاي نابهنجار دوران کودکي که معلول روابط ناسالم بين فرد و محيط اجتماعي اوست است، مي‌دانند. به علاوه اظهار مي‌دارند روان مغشوش و گرفتار موجب رفتار انحرافي مي‌گردد. هر چند برخي از جرم شناسان معتقدند با وجود اينكه روانشناسي و روشهاي آن به ويژه در قلمرو روانشناسي باليني در شناخت عمل مجرمانه مفيد است اما كافي نيست و بايد جستجو را در سطوح ديگر مانند « پديده شناسي[31] يا پديدار شناسي» ادامه داد[32]. 

به علاوه تحقيقات علمي در زمينه روان مجرمين نشان مي‌دهد که بسياري از بزهکاران که از کمبود هوش و فقدان ساختمان رواني، استقرار يافته رنج مي‌برند. ممکن است در ميان مجرمين افرادي باهوش بالا نيز ديده شود امّا اختلالات هوشي را در قالب بزهکاران مي‌توان ديد و اختلالات رواني زمينه‌هاي مساعدي را براي تشکيل شخصيت مجرمانه بوجود مي‌آورند[33] .اما مهمترين چيزي كه در بررسي شخصيت مجرمانه افراد به عنوان شخصيت جنايي مي توان به آن توجه داشت در حقيقت باورهاي غلطي است كه در نهاد شخص مجرم نهفته شده است كه باعث مي شود تا وي بر اساس لذت جويي و خواسته هايي كه برگرفته از نهاد اوست ميل به ارتكاب جرم پيدا كند و انگيزه هايي را كه از نظر مادي براي خود ترسيم كرده به مرحله ظهور و بروز برساند. 

به عبارت ديگر، شخص بزهكار مكرر همه چيز را بر اساس معيار شخصي خودش بررسي مي كند و در محاسباتش افراد ديگر را لحاظ نمي كند. معيار اخلاقي خود اوست و اين خود است و خود او است كه به عمل مجرمانه مشروعيت مي دهد، قضاوت ديگران يا قانون در ملاحظات او دخيل نيستند. يك مجرم مكرر، نوعي بي ثباتي در رفتار و منش خود دارد و نوعي بي سازماني در او ديده مي شود به طوري كه چنين شخصي ناتوان از پيش بيني مجازات براي عمل ارتكابي خود مي باشد. پرخاشگر، بي ترحم و نسبت به حالات بزه ديده بي تفاوت است[34]. 

اين ويژگي ها را به طور منسجم و تحت قالب يك تئوري براي اولين بار «ژان پيناتل» جرم شناس فرانسوي مطرح نمود. مدل شخصيت مجرمانه اي كه وي تدوين كرده است بر اساس مدارك جمع‌آوري شده بين دهه 50 تا 60 ميلادي درباره‌ي مطالعات باليني لمبروزو بوده است.  به موجب نظريه وي بزهكار مانند بقيه افراد است اما او از طريق يك ويژگي خاص خود را از ديگران متمايز مي‌سازد و آن، داشتن توانايي و استعداد گذار از انديشه مجرمانه به عمل مجرمانه است. چنين استعدادي در گذار از انديشه به عمل بيانگر شخصيتّي است كه شخصيت جنايي ناميده مي‌شود. در بند (1-2) به بيان نقش شخصيت مجرمانه در تكوين جرم و عوامل مؤثر بر آن در پرتو نظريه شخصيت جنايي ژان پيناتل پرداخته مي شود.

الف/2. نقش شخصيت مجرمانه در تكوين جرم و عوامل مؤثر بر آن در پرتو نظريه ژان پيناتل


براي تبيين نقش شخصيت مجرمانه در تكوين بزهكاري ضروري است كه مجدداً به تعريف شخصيت جنايي توجه شود. ژان پيناتل و پير بوزا[35] جرم شناسان فرانسوي درجلد سوم كتاب خود (رساله‌ي حقوق  كيفري و جرم شناسي) شخصيت مجرمانه را اينگونه تعريف  كرده‌اند: « وضع حال مشترك كساني است كه آن‌ها را در مقابل قبول يا جستجوي اوضاعي قرار مي‌دهد كه خارج يا مخالف با هنجارهاي مورد قبول گروه‌ آن‌ها است.» نيز در تعريف شخصيت جنايي گفته شده : «حالت و وضعيت شخصي كه سبب مي­شود فرد خارج از حوزه هنجارها و ارزش هاي حاكم قرار بگيرد.» بنابراين شخصيت جنايي حالتي است كه فرد در جست و جوي اوضاع و احوالي است كه به طرد هنجارها مي­انجامد[36].

بدين سان مي­توان گفت كه مظهر شخصيت جنايي كسي است كه قبح اعمالش را درك نمي­كند و از هيچ مجازاتي نمي­هراسد كه حتي در زمان ارتكاب عمل به ضمانت اجراي كيفري اي كه از آن آگاه است نمي انديشد، از موانع موجود در جامعه ابايي ندارد، به دليل آنكه عاطفه و مهرباني ندارد لذا از مخدوش كردن ديگران ابايي نداشته كه لذت هم مي برد. اضافه مي نمايد كه براي پويا نمودن اين قابليت ها و ارتكاب جرم ، شرايط عموميِ مادي و احساسي لازم هستند. في الواقع اين شرايط و بسترها ــ كه مي توانند به عنوان مثال زيست بوم نامناسب يا تعارض هاي فرهنگي ناشي از مهاجرت ،ناپختگي رواني و باليني، محروميت هاي عاطفي و اجتماعي ، عقب ماندگي و ‌شكست تحصيلي، فرار از مدرسه ، گُسست خانوادگي و روابط قهرآميز با والدين و دوستان  كه هريك به تنهايي يا اجتماعي از آنها مي تواند فرد را دچار خلأ هاي هنجاري[37] و ارزشي مي نمايد ، باشند ــ   ، متغيرهاي شخصيت جنايي بوده و آن را تحت تأثير قرار مي­دهند و بدين سان در كيفيت و نحوه ارتكاب جرم نقش به سزايي دارند.

اين ديدگاه ــ كه اوج تحقيقات گذار از انديشه به عمل مجرمانه مي باشد ــ براي اولين بار در سال 1963 در قالب نظريه شخصيت جنايي[38] توسط جرم شناس فرانسوي ژان پيناتل مطرح گرديد معتقد است بين بزهكاران و افراد غير بزهكار از نظر ماهوي تفاوت اساسي وجود ندارد. اين درست خلاف نظريه‌اي است كه به موجب مكتب تحققي مطرح مي‌شد كه در آن بزهكار از نظر سرشت و ساختمان با فرد عادي و غير بزهكار تفاوت ماهوي داشت. توضيح اينكه سزار لومبروزو طرفدار مكتب چارلز رابرت داروين[39] زيست شناس انگليسي بود كه در آن انسان در قسمتي از دوران تكامل خود متوقف شده است. در حالي كه در نظريه پيناتل بين بزهكار و غير بزهكار تفاوت اساسي نيست. به نظر او همه انسان‌ها يك هسته مركزي شخصيت دارند كه در همه آنها اين هسته مركزي شخصيت، امكان اينكه جنبه جنايي نيز به خود بگيرد را دارد.

به زعم آقاي پيناتل شخصيت هر فرد داراي 5 ركن يا متغير است كه از يك هسته مركزي و چهار متغير تشكيل مي‌شوند كه اين متغيرها با موانع ارتكاب جرم مقابله مي‌كنند. زماني شخصيت‌ عادي فرد به شخصيت جنائي تبديل مي‌شود كه اين متغيرها پر رنگ شده و بتوانند موانع موجود بر سر راه ارتكاب جرم را از ميان بردارند.

در نظريه شخصيت جنايي ـ كه بيشتر جنبة روان شناختي دارد ـ ابعادي مورد بررسي قرار مي گيرند كه به فرد اجازه مي‌دهد تا از انديشه مجرمانه به بستر عمل درآيد[40]. به عبارت ديگر، گذار از انديشه مجرمانه به عمل مجرمانه در چهارچوب اين نظريه محقق مي‌شود و به فعل درآوردن انديشه مجرمانه يا فعال كردن هسته مركزي شخصيت مجرمانه موكول به اين است كه اين چهار ركن جمع باشد. اين چهار ركن به اضافه هسته مركزي شخصيت مجرمانه، سبب مي‌شوند كه بالقوگي مجرمانه به بالفعلي مجرمانه تبديل شود. بدين ترتيب جمع اين چهار ركن در فرد مي­تواند انساني را تبديل به بزهكار نمايد.

لذا از منظر پيناتل تفاوت بزهكار با فردي كه هنوز مرتكب جرم نشده در اين است كه اين چهار متغير به هسته مركزي شخصيت او افزوده شده اند.اين چهار متغير عبارتند از: 1- خودبيني و خود محوري[41] ،2- تلون مزاج  يا بي‌ثباتي رواني[42]،3- پرخاشگري[43] يا حالت تهاجمي، 4- بي‌اعتنائي يا بي‌تفاوتي عاطفي[44]. به زعم آقاي پيناتل هسته مركزي در همه شخصيت‌ها است اما متغيرها حول هسته مركزي كه شخصيت فرد است به فعاليت مشغول اند. از نظر آقاي پيناتل بزهكار واقعي كسي است كه اين چهار ركن يا برخي از اين اركان در وي جمع شده باشد[45].

به طور خلاصه كاركرد و رسالت اين مؤلفه ها را مي توان اين گونه بر شمرد :

نخست ، عامل خودبيني يا خود محوري مي‌تواند آن مانعي را كه عبارت است از احترام به حقوق ديگران و نوع دوستي از ميان بردارد. به موجب اين متغير، تمايلاتِ خودمحورانه فرد است كه سبب مي‌گردد او همه چيز را در خودش جمع ‌كند و همه چيز را بر اساس خود و منافعش ارزيابي كند. يعني معيار ارزيابي اخلاقي بزهكار، شخصيت خود اوست نه افراد ديگر. تنها اوست كه به عمل مجرمانه مشروعيت مي‏دهد و قضاوت ديگران يا قانون در ملاحظات او دخيل نيستند. بدين سان خودمحوري عبارت است از كشش فرد به تحصيل همه چيز براي خود و تصور خود به عنوان جهان[46]. لذا فردي كه خود محوربيني دارد، شخصي است كه ناتوان از جمع نظرات و افكار ديگران است. به اين معنا كه شخص به ارزش هاي ديگران وقعي ننهاده، نسبت به ديگران احساس مسئوليت نمي­كند. چنين فردي به محض اين كه دچار محروميت مي‌شود، متمايل است كه از طريق خشم و عصبانيت به آن حالت محروميت جواب دهد.

 بدين ترتيب مؤلفه خودبيني به بزهكار اجازه مي­دهد كه براي عمل خود مشروعيت ذهني و دليل تراشي ايجاد كند. اين امر وي را از عذاب وجدان نجات مي­دهد. به عبارت ديگر، بعد خودمحوربيني در اشخاص بزهكار، به آنها اجازه مي‌دهد كه نسبت به واكنشي كه نسبت به اوست بي‌تفاوت باشد و همزمان وي را متقاعد مي‌كند كه عمل ارتكابي او مشروع و پذيرفته شده است. پس خودمحوربيني فرد را نسبت به خود و ديگران بي بصير مي‌كند. 

آقاي «پيناتل» نيز در بحث تشكيل عوامل شخصيت، ضمن اينكه از مداخله و نقش هميشگي تاثيرات زيست شناختي و تاثيرات محيط سخن مي‌گويد،  اضافه مي‌نمايد كه «عمل و تعامل اين دو زمينه را براي تاثير نقش عوامل روان شناختي باتفاوتي بيشتر مساعد مي‌كند»  بين تاثيرات محيط نيز در درجه اول، بايد پديده شهر نشيني تراكم صعودي جمعيت در شهرها و هجوم مردم به شهرهاي بزرگ را ذكر نمود، كه «بي هنجاري يا «بي قانوني»  يا «ناسازگاري»‌يا «بي معياري» را دامن مي‌زند. «بي هنجاري» به نوبه خود محرك وضع و رفتار خود بيني است، فرد «‌بي هنجار» روحاً عقيم است وي فقط به فكر خويشتن است و به ارزشهاي ديگران بي‌اعتناست[47].

كوتاه سخن اينكه، خودبيني مربوط به اختلالهاي منش بوده، و در جمع با انحراف و ضعف دماغي از عوامل موثر در بروز جرم است. خود بيني ريشه تبهكاري است؛ زيرا مانع از آن است كه شخص درباره مصالح اخلاقي بتواند به غير از نظر خويشتن حكم كند. هر بزهكار بدان سان كه اشاره شد، خطاي خود رامشروع قلمداد مي‌كند، و بر اثر خود بيني، خويشتن را معصوم و بي‌گناه جلوه مي‌دهد، و بنا بر آنچه « دوگرف[48] » نوشته است به اين هدف نائل نمي‌شود«مگر آنكه گناه را به گردن مردم بيندازند؛ و اجتماع را بر خطا، و قوانين را فاسد و بي ارزش بشناسند[49].»

دوم ، متغير بي‌ثباتي رواني يا تلون مزاج يا ناپختگي شخصيتي به معناي فقدان قدرت پيش بيني و دورانديشي و ‌ناتواني در استفاده از تجارب گذشته و پيش بيني نتايج آينده و احتمالي رفتار خود مي‌تواند تصور و تجسم شدت و اهميت مجازات را در ذهن فرد از ميان برداشته[50] و او را در بند حال و نه آينده نمايد. توضيح اينكه شخصيتي كه در مسير ارتكاب جرم گام برمي‌دارد ممكن است با تجسم  مجازات و عملكرد مجازات، پليس و دادگاه، از ارتكاب جرم منصرف شود. اما فعال بودن متغير بي‌ثباتي رواني يا تلون مزاج در ذهن فرد باعث مي شود كه شدت مجازات بي اهميت تلقي شود.  بدين سان تلون مزاج يعني عدم توانائي در محاسبه شدت  مجازات. بدين ترتيب دمدمي مزاج بودن سبب مي­شود كه بزهكار عواقب كار خود را محاسبه نكند و بر ترس ناشي از مجازات فائق بيايد و چون دچار تلون مزاج است، اين منش لحظه‌اي او را به حركت درمي‌آورد، بدون اين كه به پيامد عمل فكر كند. و از آنجايي كه هدف و قصد وي ارضاي سريع خواسته‏هايش است  لذا تابع شعار «همين لحظه ، همين جا[51]» مي شود.

سوم ، متغير پرخاشگري و حالت تهاجمي كه به فرد اجازه مي‌دهد كه به موانع مادي و فيزيكي يا مقاومتي كه بر سر راه ارتكاب جرم است، از جمله مقاومت مجني‌عليه ، مقابله با پليس، تهيه ادوات و ابزار لازم براي مقابله با نيروهاي انتظامي و پيشگيري وضعي فائق آمده و در آستانه ارتكاب جرم قرار بگيرد.

چهارم ، متغير بي‌اعتنايي عاطفي به فرد اجازه مي‌دهد تا تصميم خود را مبني بر ارتكاب جرم به اجرا گذارد و در مقابل حالات و حركات مجني عليه بي‌تفاوت و بي‌اعتنا باشد و انصرافي در او حاصل نشود. چنين فردي از تماشاي رنج و عذاب ديگري احساس خاصي به او راه نمي‌يابد. و از آنجا كه از كمبود‌هاي سرشتي و تربيتي رنج مي‌برد تعهدي نسبت به جامعه ندارد. به بيان ديگر فقدان متغير تأثيرگذاري مانع از آن مي­شود كه ناله­ ها و درخواست­هاي مجني عليه در عزم راسخ بزهكار تأثير بگذارد.

بدين ترتيب آنچه بين بزه كاران و شخصيت‌هاي جنايي تا حدودي وجوه مشتركي را تشكيل مي دهد عبارتند از:1- خوي ماجراجويي 2- استقبال از خطر 3- بي پروايي در تصميم گيري‌هاي مجرمانه 4- داراي روح تهاجم و پرخاش گري و قدرت نمايي 5- گستاخي و آزار و اذيت به ديگران 6- ميل به انهدام و تخريب و ايجاد ضرر و زيان.

هرچند هسته شخصيت جنايي در چهار ركن مذكور تشكيل مي­شود، اما در عين حال در كنار آن متغيرهاي عمومي و مشتركي نيز نظيراستعداد بدني،‌قواي عقلاني، بيماري هاي رواني و جسماني، عقب ماندگي تحصيلي، فقدان آموزش حرفه­اي، ناپختگي و ناباليدگي رواني وجود دارند كه اين امور سبب مي­شود كه فرآيند پختگي و كمال شخصيت مجرمانه با سرعت بيشتري تحقق پذيرد. به عنوان نمونه بزهكاري كه قدرت جسماني چنداني ندارد اما هوش بالايي دارد، متوسل به جرايم مالي و خدعه مدار يا اصطلاحاً جرايم فسفري مي­شود. برعكس اگر فرد قدرت جسماني بالايي داشته باشد و توان استفاده از قواي عقلاني وي كم باشد دست به جرايم فيزيكي يا اصطلاحاً كلسيمي  مي­زند. هر چند اين مثال ها همواره در عمل مشابه نبوده و چنانكه در بخش(ب) بيان مي شود در سه جنايت تكان دهنده ساليان اخير ايران به گونه اي نظريه هاي جرم شناسانه به نحوي با چالش روبرو شده اند.

-----------------------------

[33] – نوربها ، پيشين ، ص 123
[34] – مصدق، محمود ، مصاحبه با معاون مبارزه با جرائم جنايي آگاهي ، روزنامه قدس، بخش گفتگو،4 مهر ماه 1385
[35] – Pierre Bouzat
[36] – نجفي ابرند آبادي ، علي حسين ، تقريرات درس جرمشناسي (پيشگيري)، دورة كارشناسي ارشد، مجتمع آموزش عالي قم ، به كوشش مهدي سيدزاده ، نيم‌سال دوم سال تحصيلي 82-1381،ص65
[37] –Anomi
[38] – Criminal Personality
[39] – Charles Robert Darwin
[40] – افزودني است مباني نظرية شخصيت جنايي بر پايه نظرية گذار از انديشه به عمل مجرمانه استوار است. طرح و انديشة مجرمانه به جز در موارد استثنايي در حقوق جزا ضمانت اجراي كيفري ندارد اما در شاخه اي از جرم‏شناسي موسوم به واكنش اجتماعي اين انديشه مجرمانه قابل توجه است . زيرا چنانچه زمينة و بستر مناسب براي آن فراهم گردد به مرحلة عمل در مي‏آيد و تشخيص اين موارد در مطالعات باليني موجب مي‏گردد كه از طريق اصلاح و درمان از وقوع جرم پيشگيري شود.براي مطالعه بيشتر در اين زمينه نك به : نجفي‌ابرندآبادي ،علي حسين ، تقريرات درس جرم شناسي( جرايم سازمان يافته و مافيا)، دورة كارشناسي ارشد، دانشگاه شهيد بهشتي ،به كوشش اميرحسن نيازپور، نيم‌سال نخست سال تحصيلي 81-1380
[41] – Egocentrisme
[42] – Lability
[43] – Aggressiveness
[44] – Indifference Affective
[45] – حدود بيست سال بعد از طرح نظريه شخصيت جنايي  در سال 1989 دو جرم‌شناس آمريكايي تراويس هيرسچي و گات فردسون با ارائه نظريه پايين بودن قدرت كنترل خود (Low self control) يا نظرية عمومي جرم تا اندازه‏اي نظرية آقاي پيناتل را به روز آمد كردند.به موجب اين ديدگاه افراد مجرم كساني هستند كه آستانة كنترل و  مهار خود در آنها تضعيف شده است. به عبارت ديگر كنترل خود يا كنترل شخصي يا مانع وجدان در آنها ضعيف شده است. اين نظريه شباهتهايي با نظرية شخصيت جنايي دارد. به نظر طرفداران اين نظريه بزهكاران مكرر نخست: اعمالي كه مرتكب مي‏شوند متعدد و متنوع است و بيشتر جنبة ابتدايي دارد و دوم:  مسؤوليت اجتماعي ندارند و جسارت و گستاخي در آنها محرز استبراي مطالعه بيشتر در اين زمينه نك به : ولد، جرج ، برنارد، توماس، اسنيپس، جفري، جرم‌شناسي نظري، ترجمه علي شجاعي، انتشارات سمت، چاپ اول، 1380 ، صص282 الي 296.
[46] – نجفي توانا ، علي ، جرم شناسي ، انتشارات آموزش و سنجش ، چاپ سوم ، 1384، ص 195
[47] – كي نيا، خودبيني و شخصيت جنايي، ص 112
[48] –E. De Greef
[49] – همان ، ص 114
[50] – شايد بتوان معناي ديگري را نيز از متغير دمدمي مزاج بودن برداشت نمود. به اين معنا كه فرد به راحتي نوع جرمي را كه مرتكب مي‌شود، به نوع ديگر تغيير مي‌دهد.به ديگر سخن بزهكار مزمن در دنياي جرم بسيار انعطاف‌پذير است.براي مطالعه بيشتر نك به : نجفي ابرندآبادي، علي حسين، تقريرات درس جرمشناسي، دورة كارشناسي ارشد،دانشگاه شهيد بهشتي، به كوشش محمد حسين شاملو احمدي، نيم‌سال 80-1379
[51] – Now And Here



نويسنده: بهروز جوانمرد- دکتري در حقوق کيفري و جرم شناسي ، استاد دانشگاه آزاد اسلامي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان