بسم الله
 
EN

بازدیدها: 186

ادراك حسي از ديدگاه ابن سينا- قسمت هشتم

  1396/11/28
قسمت قبلي

قواي نباتي ، قواي حيواني و قواي انساني

بعد از آن که دانستيم هر نفسي جوهري واحد است و اين جوهر واحد جهت انجام افعال گوناگون خود نيازمند قواي گوناگون است و اين قوا متعدد و متکثرنداکنون بايد بررسي کرد که هر نفسي مشخصا چند و چه قوايي دارد ؟ و هر قوه اي چه فعل خاصي انجام مي دهد ؟ و مواضع قوا کجاست ؟

نفس نباتي داراي سه قوه است :

1- قوه غاذيه [ قوه تغذي ، غذاده ] : (1)(2)


« وهي قوة تحيل جسما غيرالجسم الذي هي فيه الي مشاکلة الجسم الذي هي فيه فتلصقه به بدل ما يتحلل عنه . » (3)

پس قوه غاذيه قوه اي است که جسم را مشابه جسمي مي کند که در آن قرار داردو سپس بدان مي چسباند تا بدل ما يتحلل باشد لذا اين قوه ، جسم را احاله کرده تامشاکل جسمي که در آن است گردد . چهار قوه ديگر در نبات وجود دارد که بدين منظور به اين قوه خدمت مي کند ؛ اين چهار عبارت است از : قواي جاذبه ، هاضمه ، ماسکه و دافعه همچنين کيفيات چهارگانه يعني حرارت ، برودت ، رطوبت ويبوست هر کدام به نحوي به اين قوا خدمت مي کنند .

2-قوه ناميه [ منميه ، بالشده ، مربيه ] : (4)(5)(6)


« وهي قوة تزيد في الجسم الذي هي فيه بالجسم المتشبه به زيادة متناسبة في اقطاره طولا وعرضا وعمقا لتبلغ به کمال النشوء . » (7)

قوه ناميه قوه اي است که جسم مشابه يعني غذا را به جسمي که در آن قرار داردبا رعايت تناسب در سه جهت طول و عرض و عمق مي افزايد تا آن عضو به کمال نشو و نماي خود برسد .

3- قوه مولده [ زايش ده ] :(8)


« هي قوة تاخذ من الجسم الذي هي فيه جزء هو شبيهة بالقوة فتفعل فيه باستمداد اجسام اخري تتشبه به من التخليق والتمزيج ما يصيره شبيها به بالفعل . » (9)

فعل اين قوه عبارت از اين است که از جسمي که در آن است جزئي مشابه رابرگرفته در آن به کمک اجسام ديگر تصرفي مي کند تا آن جزء را شبيه آن جسم کنددر اين فعل ، قوه مصوره به قوه مولده خدمت مي کند . (10)

شيخ رحمه الله براي سه قوه نباتي غاياتي ذکر مي کند که به ترتيب عبارت است از : حفظجوهر شخص ، اتمام جوهر شخص و بقاء نوع :

« وبالجملة فان القوة الغاذية مقصودة ليحفظ بها جوهر الشخص والقوة النامية مقصودة ليتم بها جوهر الشخص والقوة المولدة مقصودة ليستبقي بها النوع . » (11)

در زمينه نفس نباتي و قواي آن مباحث مبسوطي مطرح شده است از قبيل ماهيت غذا ، اثبات هر قوه و تغاير آن ، مراتب قواي نباتي ، مواضع و آلات هر کدام ، خون ، روده و ارتباط قوا با نفس حيواني و انساني که به بحث ما ارتباطي ندارد .

نفس حيواني

در تقسيم نخست داراي دو قوه است : قوه مدرکه يا اندرياباي وقوه محرکه يا کنايي و يا جنباننده ؛ به ديگر سخن ، يک دسته از قواي حيواني منشا تحريکند و دسته ديگر مبدا ادراک و از اين جاست که مي گويند ادراک و تحريک (ارادي) از خصايص حيوان است و تغذيه و نمو و توليد مثل از ويژگي هاي گياه . پيداست که تحريک و ادراک را به نفس قوه نسبت داده اند يعني محرک و مدرک راقوه دانسته اند .

در تقسيم بعدي ، قوه محرکه به دو قسم باعثه و فاعله تقسيم مي شود ؛ به عبارت ديگر ، تحريک يا به صورت انگيزش است يا به صورت انجام دادن فعل با کمک عضلات ، قسم اول را اين گونه تعريف کرده اند :

« والمحرکة علي انها باعثة هي القوة النزوعية الشوقية وهي القوة التي اذا ارتسمت في التخيل صورة مطلوبة او مهروب عنها بعثت القوة المحرکة الاخري علي التحريک . » (12)

مکانيسم انگيزش بدين گونه است که صورتي سازگار يا ناسازگار در متخيله نقش مي بندد و از اين جا قوه محرکه فاعله ، برانگيخته شده عضلات را به حرکت مي آوردلذا اولا : شروع انگيزش با ادراک است و تحريک متوقف بر ادراک خواهد بود و ثانيا : دو دستگاه ادراکي و تحريکي با يکديگر مرتبط بوده تعامل دارند .

قوه باعثه خود بر دو قسم است : شهويه و غضبيه :

« ولها شعبتان : شعبة تسمي قوة شهوانية وهي قوة تبعث علي تحريک تقرب به من الاشياء المتخيلة ضرورية او نافعة طلبا للذة وشعبة تسمي غضبية وهي قوة تبعث علي تحريک تدفع به الشي المتخيل ضارا او مفسدا طلبا للغلبة . » (13)

بنابراين قوه شهواني براي قرب و نزديکي به اشيايي است که نفع يا لزوم آن ها تصور شده است و قوه غضبي براي گريز از اموري است که ضرر و فساد آن متصورباشد . غايت اولي کسب لذت و دومي چيرگي است .

دسته دوم قواي محرکه فاعله است :

« فهي قوة تنبعث في الاعصاب والعضلات من شانها ان تشنج العضلات فتجذب الاوتار والرباطات المتصلة بالاعضاء الي نحوجهة المبدا وترخيها او تمدها طولا فتصير الاوتار والرباطات الي خلاف جهة المبدا . » (14)

بنابراين ، اين قوه در عضلات و اعصاب منتشر بوده موجب پيدايش حرکت درماهيچه هاست که با کمک ريسمان ها و گره هايي انجام مي گيرد چون اطراف ماهيچه ها نخهايي وجود دارد که به استخوان گره خورده است و با کشيدن و رهاکردن خود ، استخوان و عضله را در جهات مختلف حرکت مي دهند .

قواي مدرکه حيواني دو دسته اند : ظاهري و باطني ، قواي مدرکه ظاهري پنج يا هشت دسته اند و باطني پنج يا شش . (15) دسته اول عبارتند از : قوه باصره ، سامعه ، شامه ، ذائقه و لامسه که اين قوه خود مقسم چهار قوه ديگر است : يکي براي تشخيص سردي و گرمي ، ديگري براي تشخيص تري و خشکي ، سوم جهت تشخيص صلب و لين و چهارم براي تشخيص خشن و املس . قواي باطني عبارتند از : حس مشترک ، خيال ، مفکره ، واهمه و حافظه . تفصيل قواي حيواني بيان خواهدشد .

بنابراين ، مجموع قواي حيواني سيزده - اگر لامسه يک قوه باشد - يا شانزده - اگرلامسه چهار قوه محسوب گردد - يا هفده - اگر قواي باطني شش قوه باشد - قوه است که مي توان نمودار آن را اين گونه نشان داد :

قواي نفس حيواني .

محرکه .

مدرکه .

باعثه (نزوعيه شوقيه)

فاعله .

مدرکه از خارج .

مدرکه از داخل .

شهوانيه .

غضبيه .

باصره .

سامعه .

ذائقه .

شامه .

لامسه .

حس مشترک .

واهمه ، وهميه .

خيال ، مصورة .

حافظه ، ذاکرة .

متخيله ، مفکره .

حاکمه حار و بارد .

حاکمه رطب و يابس .

حاکمه صلب و لين .

حاکمه خشن و املس .

3 . قواي نفس ناطقه انساني به دو نوع عامله و عالمه تقسيم مي شود و تعبير « عقل » بر هر دو به نحو اشتراک لفظي اطلاق مي گردد ، به عبارت ديگر ، انسان داراي دو عقل نظري و عملي است .

در اين خصوص در کلمات شيخ رحمه الله دو گونه تشويش و اضطراب در نگاه نخست ديده مي شود : اول اين که اساسا نفس ناطقه چند قوه دارد به دو بيان برخورد مي کنيم در اکثر کتاب هاي شيخ رحمه الله براي نفس ناطقه تنها دو قوه عامله و عالمه ذکر شده است فقط در دانشنامه علائي سه قوه بيان مي شود :

« پس چون مزاج معتدل تر بود مرجان آدمي را پذيرا شود و جان مردمي گوهري است که او را نيز دو قوت است : يکي قوت مرکنائي را و يکي قوت اندريافت را هر چند که اندريافت دو گونه است : يکي اندريافت نظري و يکي اندريافت عملي . » (16)

اين تذکر لازم است که در اين کتاب واژه « کنائي » به معناي قوه محرکه است بنابراين از اين جا سه قوه محرکه ، مدرکه عملي و مدرکه نظري براي انسان به دست مي آيد .

ناسازگاري ديگر در تفسير عملي يا قوه عامله است ايشان در برخي موارد از آن قوه به عنوان قوه محرکه يا مبدا تحريک ياد مي کند مثلا :

« فالعاملة قوة هي مبدا محرک لبدن الانسان الي الافاعيل الجزئية الخاصة بالروية علي مقتضي آراء تخصها اصطلاحية . » (17)

بنابراين قوه عامله مبدا تحريکي است که بر حسب آرايي خاص با تروي افعالي جزئي از او صادر مي گردد ولي در پاره اي موارد بدان نوعي ادراک نسبت مي دهدهمان گونه که در عبارت هاي دانشنامه علائي ديده شد که از آن به عنوان « اندريافت عملي » تعبير کرد . از طرف سوم با توجه به سخنان سابق شيخ رحمه الله در زمينه ملاک تعددقوا ، ادراک و تحريک ، دو جنس متخالف بوده و از اين رو دو قوه نياز داشتند ، زيرا ازيک قوه اين دو فعل صادر نمي شود البته با قصد اولي در اين زمينه نيز بين کلمات شارحان و بيانات خود شيخ رحمه الله تهافتي آشکار وجود دارد ، فخر رازي مي گويد :

« للانسان قوة تختص بالرويه في الامور الجزئية فيما ينبغي ان يفعل وان يترک » (18)

در اين تعريف که از قوه بيان شد تروي که خود نوعي ادراک است بدان منسوب مي گردد و از اين رو بر عهده شيخ رحمه الله مي گذارد که ايشان بايد قائل شود نفس ادراک جزئيات دارد :

« اقول هذا الکلام مشعر باعتراف الشيخ بان النفس تدرک الجزئيات فان التروي في ان هذا الفعل قبيح او جميل لايمکن الا بعدادراک هذا الفعل . » (19)

از سوي ديگر ، صاحب التحصيل مي فرمايد : (20) اين قوه هيچ ادراکي ندارد در عين حال علامه قطب الدين ، عقل عملي را مبدا فعل و عقل نظري را مدرک دانسته ادراکات آن را به دو قسم تقسيم مي کند : ادراکات متعلق به عمل و ادراکات غيرمتعلق به عمل . (21)

شايد بتوان با تامل در گفته هاي متعدد شيخ رحمه الله به راه حلي دست يافت : نفس دو جنبه و دو نسبت و دو قياس دارد : نسبتي با فوق و نسبتي با دون ، براي هر جنبه اي قوه اي مناسب احتياج است نفس از مبادي عاليه متاثر شده قبول صور کلي مجرد مي کند و با آن در جوهر ذات خويش کامل مي شود و در جنبه اسفل بدن را سياست کرده در آن تصرفاتي مي کند . افعال دسته اول را قوه عالمه يا عقل نظري عهده داراست و افعال دسته دوم را قوه عامله يا عقل عملي تنظيم مي کند . (22) 

عقل نظري که ناظر به جنبه فوق است مدرک کليات مي باشد و در آن ، صور کلي مجرد ، چه تصديق چه تصور ، منطبع مي گردد لذا ادراک مفاهيم جزئي در حيطه افعال اين قوه نيست . ازسوي ديگر ، ما دو دسته ادراکات و مفاهيم را از يکديگر تمييز مي دهيم : يک دسته مفاهيمي که ناظر به عملند و معمولا با حسن و قبح ، بايد و نبايد و نظاير آن بيان مي شود مثل اين که عدل خوب است و بايد کرد يا ظلم بد است و نبايد کرد . دسته ديگر از مفاهيم اين چنين نبوده و ناظر به واقعياتند اين گونه قضايا با هست ونيست بيان مي شود مانند خدا هست يا غول نيست . شيخ رحمه الله قائل است عقل نظري ادراک کليات مي کند و فعل عقل عملي ، استنباط حسن و قبح هاي جزئي ناظر به عمل مي باشد ، به همين منظور از عقل نظري و قضاياي اولي يا تجربي يا ظني يا مشهوره استمداد مي شود و به کمک اين گونه قضايا حکم جزئي توسط عقل عملي صادر مي شود .

تهافت ديگري که به چشم مي خورد در اين زمينه است که آيا عقل عملي ادراک کلي دارد يا ادراک جزئي ، شيخ رحمه الله در کتاب النفس اين گونه فرموده است (23) : « الکذب قبيح والظلم قبيح » را عقل عملي ادراک مي کند حال آن که اين ادراک ادراکي کلي است ولي در بيش تر موارد تصريح به جزئي بودن ادراکات اين قوه دارد ؛ مثلا در الاشارات والتنبيهات چنين مي فرمايد :

« هي التي تستنبط الواجب فيما يجب ان يفعل من الامور الانسانية جزئية . » (24)

يا اين که فرمود : « فيکون عند النظري الراي الکلي وعند العملي الراي الجزئي . » (25)

و در پاره اي موارد هم ادراک کلي و هم جزئي را به اين قوه منسوب مي کند :

« اندر يافت عملي کلي بود چنان که گفتيم ستم نبايد کردن وجزوي بود چنانچه گوئي اين مرد را نبايد زدن » . (26)

در مقام بيان وجه جمع شايد بتوان گفت که اساسا جهت انجام عملي خاص نيازمند حکمي خاص ، مي باشيم و حکم خاص خود محتاج حکمي کلي است که ناظر بدان باشد ؛ به عبارت ديگر ، تشکيل قياسي بايد داد نظير اين که اين فعل ظلم است و ظلم قبيح است نتيجه آن که اين فعل قبيح است چنان که پيداست صغري ونتيجه جزئي است و تنها کبري کلي بوده از قضاياي مشهوره مي باشد حال مي توان گفت کبري مربوط به عقل نظري است و قوه عالمه بدان حکم مي کند ولي عقل عملي آن را از عقل نظري به وام گرفته بدان صغراي جزئي ملحق مي سازد ونتيجه اي طبعا جزئي از آن استخراج مي کند ، بنابراين چنين انتقالي را عقل عملي انجام مي دهد ولي در هر صورت ادراک کلي و جزئي را با هم بايد نزد خود داشته باشد تا انتقال صورت گيرد هر چند حکم قضيه کلي که به وام گرفته شده است فعل عقل نظري است و فعل اساسي عقل عملي استنباط امور جزئي ناظر به عمل است که بدين منظور هر چند نيازمند حکمي کلي است ولي حکم کلي کردن اصالتا مربوط به عقل نظري است . خلاصه آن که نفس ناطقه به کمک عقل نظري يک سلسله قضاياي کلي به دست مي آورد و با استعانت از عقل عملي آن ها را به مواردخاص سرايت مي دهد .

مطلب ديگر آن که انسان موجودي است مختار که داراي اغراضي اختياري است ؛ يعني مي تواند با افعال اختياري خود به آن اغراض نايل شود . قضاياي کلي تااين که تبديل به عمل شود فاصله دارد و به منظور اين که مستقيما ناظر به عمل شود بايد واسطه خورده انتقالي صورت گيرد ، اين واسطه و انتقال ، ضميمه کردن قضيه جزئي بدان کلي است تا نتيجه جزئي به دست آيد و اين نتيجه مستقيما ناظر به عمل باشد اين وظيفه به عهده عقل عملي است . شيخ در اين زمينه مي فرمايد : قواي محرکه موجب تحريک مي گردد و اين ها قوه محرکه فاعله را برمي انگيزد تا اوتار و رباطات را به حرکت آورده و آن ها عضلات را متحرک سازند ، بنابراين در اين جريان از قضيه کلي شروع شده تا حرکت عضله ادامه مي يابد و نقش عقل عملي انتقال از کلي به قضيه اي جزئي است که ناظر به عملي خاص باشد لذا قوه عامله به عمل از قوه عالمه نزديک تر است و مي توان با حذف واسطه يعني قضيه ناظر به عمل گفت : قوه محرکه مبدا حرکت است از اين رو مي توان آن را قوه محرکه ناميد .

جناب شيخ رحمه الله دو اعتبار ديگر براي عقل عملي بيان کرده است (27) و مي فرمايد : اين قوه نسبتي با قوه نزوعيه در حيوان دارد که از آن هيئات خاصي در انسان پديدمي آيد که او را در سرعت فعل و انفعال کمک مي کند نظير خجالت و حيا ، از سوي ديگر همين قوه نسبتي با قواي متخيله دارد که به هنگام استنباط نعت بروزمي کند و نيز اخلاق از ارتباط اين قوه با قواي بدني پديد مي آيد . حال اگر اين قوه مسلط شد ملکات فاضله و اگر منفصل گرديد ملکات رذيله پديد مي آيد . (28)

تا بدين جا تعريف قوه عامله و عقل عملي به دست آمد ضمنا عقل نظري تاحدي روشن شد :

« اما القوة النظرية فهي من شانها ان تنطبع بصور الکلية المجردة عن المادة . » (29)

گفته شد که جنبه فوقاني نفس و ارتباط نفس ناطقه با مبادي عاليه را اين قوه عهده دار است همچنين صور کلي مجرد را ادراک مي کند لذا اين قوه نسبتي با صورادراکي دارد .

شيخ رحمه الله براي اين نسبت چهار مرحله قائل است : اول اين قوه نسبت به آن ، بالقوه محض است ؛ يعني فقط استعداد تصور معقولات دارد که بدان عقل هيولاني يا عقل بالقوه مي گويند . دوم اگر از استعداد مطلق خارج شود ولي تنها معقولات اوليه راواجد باشد [ معقولات اوليه اعني بالمعقولات الاولية المقدمات التي يقع بها التصديق بلا اکتساب ] (30) به اين مرحله عقل بالملکه گويند . سوم عقل بالفعل است که براي آن معقولاتي اکتسابي حاصل آيد و اين صور مکتسب به صورت مخزون نزد او موجودباشد به گونه اي که هر گاه خواست بتواند آن ها را بنگرد . چهارم اين مرحله را عقل بالمستفاد نامند که دو تفسير از آن ارائه شده است تفسير نخست آن که : هر گاه عقل بالفعل به فعليت کامل رسيد و تمام صور مخزون نزد او حاضر بودند آن را عقل بالمستفاد گويند . (31) 

تفسير دوم اين که : همين صور معقول که نزد عقل حاضر است عقل بالمستفاد است (32) لذا اختلاف آن با عقل بالفعل اعتباري خواهد بود . همچنين شيخ رحمه الله در مواردي مراحل فوق را به عقل عملي نيز تعميم داده است . (33) البته هر کدام از اين چهار مرحله وجه تسميه خاصي دارد و در الاشارات والتنبيهات آن مراحل بر آيه نورمنطبق شده است . (34)

تا بدين جا نوع انساني کامل مي شود . بوعلي رحمه الله بعد از اين قوه اي ديگر که فوق تمام قواي انساني ست براي نفس ناطقه اثبات مي فرمايد و آن را « عقل قدسي » يا « قوه قدسي » مي نامند ، در اين زمينه چنين مي فرمايد : حدس ، تمثل حد وسط است دفعة به هنگام التفات به مطالب لذا در آن حرکت نيست به خلاف فکر ، حدس ، نقصان و زيادي دارد همان گونه که سرعت و بطوء ؛ به عبارت ديگر ، نسبت به برخي انسان ها سريع و براي بعضي به کندي روي مي دهد همچنين بعضي انسان ها حدس زياد و برخي ديگر کم حدس دارند بنابراين حدس هم در کميت و هم در سرعت وکندي متفاوت است و در هر دو زمينه از دو طرف ، طيف وسيعي را شامل مي شودحال اگر فردي به لحاظ اتصال به مبادي عاليه نفسي شريف را واجد بود اين فردمي تواند در حدس از نظر کميت و سرعت به نهايت برسد و بدون هيچ گونه تقليدي تمام امور مکتسب براي او حاصل باشد اين قوه ، قوه قدسي است که تنها براي انبياحاصل است (35) و هي اعلي مراتب القوي الانسانية .

نتيجه آن که نفس انساني از آن جهت که نفس انساني است جمعا واجد هشت قوه مي باشد که رسم آن اين گونه است :

قواي نفس ناطقه .

عامله .

عالمه .

هيئات انساني .

استنباط صنعت .

احکام جزئي عملي .

عقل هيولاني .

عقل بالملکه .

عقل بالفعل .

عقل بالمستفاد .

عقل قدسي .

در پايان بايد به اين نکته اشاره کرد که تمام قواي نباتي در حيوان و جميع قواي حيواني و نباتي در انسان وجود دارد لکن قوه غاذيه اي که مثلا در گياه موجود است با قوه غاذيه اي که در حيوان قرار دارد اختلاف نوعي دارند و تنها در معناي عام جنسي مشترک مي باشد (36) و حتي قوه غاذيه اي که در عضوي تعبيه شده است با قوه غاذيه عضو ديگر اختلاف نوعي دارد . (37)

همچنين بايد افزود که شيخ رحمه الله تنها در يک مورد قوه اي ديگر به نام « قوه حيوانيه » اثبات کرده است ؛ (38) قوه حيوانيه يعني « القوة التي بها تستعد الاعضاء لقبول قوي الحس والحرکة » ايشان به منظور اثبات اين قوه دليلي آورده اند مبتني بر عضو مفلوج که آخوندرحمه الله و صاحب « المباحث المشرقية » آن را نپذيرفته و اصل وجود اين قوه رامنکر شده اند . (39)


------------------------
1) المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 239 - 246 ؛ التحصيل ، ص 740 و 796 و797 ؛ اسفار ، ج 8 ، ص 57 - 77 . 
2) المبدا و المعاد ، ص 92 . 
3) دانشنامه علائي ، ص 78 .
4)کتاب النفس ، ص 33 ؛ ر . ک : به المبدا و المعاد ، ص 92 ؛ النجاة ، ص 320 ؛ رسائل ، ص 49 ؛ دانشنامه علائي ، ص 78 ؛ رساله نفس ، ص 13 ؛ سه رساله از شيخ اشراق رحمه الله ، ص 113 و 114 . 
5) النجاة ، ص 320 ؛ الاشارات والتنبيهات ، ج 2 ، ص 408 . 
6) دانشنامه علائي ، ص 72 . 
7) کتاب النفس ، ص 47 .
8) کتاب النفس ، ص 33 ؛ النجاة ، ص 320 ؛ المبدا و المعاد ، ص 92 ؛ دانشنامه علائي ص 79 ؛ الاشارات والتنبيهات ، ج 2 ، ص 407 ؛ رسائل ، ص 49 . 
9) دانشنامه علائي ، ص 79 . 
10) کتاب النفس ، ص 33 ؛ النجاة ، ص 320 ؛ المبدا و المعاد ، ص 92 ؛ دانشنامه علائي ، ص 79 ؛ الاشارات والتنبيهات ، ج 2 ، ص 407 ؛ رسائل ، ص 49 . 
11) المبدا و المعاد ، ص 92 . 
12) کتاب النفس ، ص 47 . 
13) کتاب النفس ، ص 33 ؛ النجاة ، ص 331 ؛ المبدا و المعاد ، ص 93 ؛ دانشنامه علائي ، ص 80 و 81 ؛ رسائل ، ص 53 ؛ الاشارات والتنبيهات ، ص 411 ؛ رساله نفس ، ص 15 . 
14) همان . 
15) کتاب النفس . 
16) المبدا و المعاد ، ص 93 . 
17) دانشنامه علائي ، ص 101 . 
18) کتاب النفس ، ص 37 ؛ النجاة ، ص 331 . 
19) المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 412 . 
20) همان . 
21) التحصيل ، ص 790 . 
22) الاشارات والتنبيهات ، ج 2 پاورقي ص 352 و 353 . 
23) کتاب النفس ، ص 38 و 195 ؛ رسائل ، ص 56 . 
24) کتاب النفس ، ص 37 . 
25) الاشارات والتنبيهات ، ج 2 ، ص 352 . 
26) المبدا و المعاد ، ص 96 . 
27) دانشنامه علائي ، ص 101 ؛ الاشارات والتنبيهات ، ج 2 ، ص 353 . 
28) کتاب النفس ، ص 37 ؛ النجاة ، ص 330 و 331 ؛ المبدا و المعاد ، ص 96 . 
29) کتاب النفس ، ص 38 ؛ النجاة ، ص 331 . 
30) کتاب النفس ، ص 39 . 
31) همان . 
32) النجاة ، ص 335 ؛ رساله نفس ، ص 25 . 
33) کتاب النفس ، ص 186 . 
34) الاشارات والتنبيهات ، ج 2 ، ص 353 به بعد . 
35) کتاب النفس ، ص 220 ؛ الاشارات والتنبيهات ، ج 2 ، ص 358 و 359 . 
36) کتاب النفس ، ص 228 و 229 . 
37) المبدا و المعاد ، ص 95 . 
38) قانون در طب ، کتاب اول ، ص 160 . 
39) المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 277 ؛ اسفار ، ج 8 ، ص 150 .


نويسنده: محمد تقي فعالي







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان