بسم الله
 
EN

بازدیدها: 431

تحليل جرم شناختي ـ روانشناختي بزهكاري در پرتو نظريه شخصيت مجرمانه با تاكيد بر سه پرونده جنايي- قسمت اول

  1396/11/25
خلاصه: بزهكاري يا «پديده مجرمانه» عارضه اي است که جامعه بشري را در مقاطع مختلف تاريخ تهديد کرده ، سلامت و امنيت اجتماعي را که زيربناي سعادت و کاميابي اجتماعي است، مخدوش نموده است. بدين سان ، حكومت ها همواره در تلاش براي تحليل بزهكاري با هدف كاهش نرخ ارتكاب جرم در جامعه بوده اند. در اين راستا از جنبه هاي گوناگون به تحليل پديده مجرمانه پرداخته شده است. از يك منظر ريشه عمده رفتارهاي جنايي، در محيط اجتماعي افراد دوانيده شده است و از سويي برخي جرم شناسان ريشه بزهكاري را در شخصيت مرتكبين جستجو مي نمايند. چالش ميان طرفداران محيط اجتماعي و شخصيت مرتكبين به عنوان عوامل اصلي تكوين پديده مجرمانه همچنان ادامه دارد. در اين نوشتار ضمن تبيين مفهوم شخصيت جنايي به نقش آن در تكوين بزهكاري با تاكيد بر سه پرونده جنايي سال هاي اخير ايران پرداخته مي شود.

مقدمه :


امروزه در وابستگى متقابل حقوق كيفري و جرم‏شناسى[1] كمتر ترديدي وجود دارد به گونه اي كه غالب حقوق دانان كيفري بر اين امر اتفاق نظر دارند كه تا انسان و جامعه هست، جرم هست و تا جرم وجود دارد، انسان نيازمند دانش جرم (جرم‏شناسى) خواهد بود[2]. از طرفي هر چه قدر ميزان جرايم افزايش يافته و اشكال و الگوهاى جرم تغييرات بيشتري يابند، اين ضرورت و نياز جهت ‏يافتن علل و عوامل، زمينه‏ ها، جاذبه‏ ها و ابزار مؤثر براى پيشگيرى از جرم و همچنين اصلاح و درمان مرتكبين بيشتر خواهد بود. با اين وجود به دليل آنكه تاريخ جرم شناسى تاريخ جديدى است و از سابقه آكادميك آن سده‏اى بيش نمى‏گذرد[3] لذا تا كنون امكان تجزيه و تحليل كامل و شايسته‏اى از پديده مجرمانه فراهم نگرديده است و در هر دوره مكاتب مختلف اعم از نظريات و مكاتب نخستين كه جرم شناسي را بوجود آوردند و يا نظريات و مكاتب جديدي كه جرم شناسي را متحول ساخته اند ، يك ياچند عامل را به عنوان ريشه بزهكاري معرفي کرده و به تحليل آنها پرداخته اند[4].

اين سؤال كه چرا فقط عده اي مرتكب جرم مي شوند در عين حال بسياري از افراد جامعه با وجود فشارهاي زندگي يا عوامل مؤثر و مساعد دست به جرم و بزهكاري نمي زنند و آيا علت مشخصي براي اين امر وجود دارد سوالي است كه محققين علوم جنايي از جمله جرم شناسان ، جامعه شناسان و روان شناسان همواره به دنبال پاسخ آن بوده اند.

هزاران سال است اين پرسش در ذهن پژوهش گران حوزه علوم جنايي و حتي غير آنها وجود داشته و حتي در برخي اديان كهن انسان موجودي دوماهيتي و متشكل از دو عنصر سياهي و سپيدي يا خوبي و بدي ـ به نشانه از خدايان پاكي و پلشتي ـ دانسته شده و كج رفتاري نشانه غلبه پليدي و سياهي بر بعد خوبي و روشني وجود انسان تعبير و حمل شده است[5].به تدريج با ظهور فلاسفه يونان باب نگاه علمي به علل تكوين پديده مجرمانه باز گرديد به طوريكه گفته شده سقراط نخستين كسي بوده كه با ديدي علمي به پديده بزهكاري نگاه كرد و آن را نتيجه جهل بزهكار دانست و از اين رو او را شايسته آموزش معرفي كرد نه شكنجه. 

افلاطون نيز در كتاب جمهوريت هرپديده اجتماعي را با وجود طبقات ناهمگون در جامعه مرتبط مي دانست و ارتكاب جرم را از آن قاعده مستثني نكرده و علاوه بر آن بر توزيع ناعادلانه ثروت به عنوان عامل جرمزاي مهم ديگر تأكيدكرد.ارسطو نيز با ديدگاهي ديگر مسائل و مشكلات جسمي و روحي را در انحرافات آدمي مؤثر مي دانست . بدين سان ، باب نظريه پردازي علمي درباره عوامل ارتكاب جرم بازشد و تا امروز ادامه دارد[6]. 

نكته اي كه در اين ميان قابل تأمل است اين است كه هدف ها و روش هاي جرم شناسي در هر دوره ، به طور معمول بازتاب وسيعي از ايده ها و علائق جرم شناسان و پديده اي تأثير پذيرفته از آن است.به طوري كه بررسي اين نكته كه علل جرم چگونه در حوزه جرم شناسي مي بايست تبيين شود در هر دوره متأثر از ايده هاي چهره هايي خاص از نظريه پردازان حوزه جامعه شناسي ، روان شناسي و حتي پزشكي بوده  و بدين ترتيب خود را در شاخه ها و نحله هاي مختلف جرم شناسي نمايان ساخته است. افزون بر اين بايد توجه داشت كه چگونگي نگرش يك جرم شناس به پديده مجرمانه و علل تكوين آن ، چگونگي تعريف شدن حالت خطرناك در نگاه وي و نحوه پرداختن به مطالعه بزهكاري ، همگي پيامدهاي مهمي را در خصوص تعيين محتواي پيشنهادي دارد كه وي براي برخورد با پديده مجرمانه به عنوان يك تئوري يا يك راه برد ارائه مي دهد[7].

شايد بتوان اين نتيجه را گرفت كه به دلايلي كه در فوق بيان شد امروزه علت خاص يا مشخصي براي بزهكاري نتوان تصور نمود بلكه مجموعه اي از عوامل در كنار يكديگر پديده مجرمانه را از انديشه به فعل نمايان مي سازد. به بيان ديگر گذشت زمان و ارائه تئوري هاي جديد و تكميل تحقيقات جرم شناسانه ـ جامعه شناسانه و روان شناسانه ثابت نمود كه برخلاف تصوررات اوليه سطحي نگر، بزهكاري پديده اي ساده نيست كه زاده تنها يك عامل باشد بلكه عوامل گوناگوني درآن دخالت دارند كه با شناسايي آنها مي توان عوامل بزه زا را درهر مورد مشخص كرد.

به عنوان نمونه امروزه به اين نتيجه رسيده اند كه حتي در سرقت كه جرمي مالي است، فقط عامل نياز يا فقر، شرط كافي براي تحقق جرم مزبور نيست و اين اصل درمورد تمام جرايم ديگر نيز صادق است تاجايي كه حتي جرم را پديده اي «زيست روان اجتماعي[8]» مي نامند. بدين سان ، علت يابي تكوين هرجرم نيازمند بررسي جامعي از ابعاد مختلف جامعه ازجمله زيست شناسي، روانشناسي و جامعه شناسي است. در تعريف تكوين جرم گفته شده : « عبارت است از مراحلي كه مرتكب جرم در سير عمل مجرمانه مي گذارند تا به منظور خود نائل شود[9].» 

به بيان ديگر گذار از انديشه تا به عمل مجرمانه مورد توجه قرار مي گيرد.البته ذكر اين نكته ضروري است كه با توجه به علل بنيادي كه به عنوان زمينه هاي اصلي جرم مي بايست مورد تحليل و مداقه قرار بگيرند لازم است عوامل مختلفي كه مي توانند در تكوين بزه مورد بحث واقع شوند و در ارتباط با شرايط فردي مجرم و همچنين شرايط اجتماعي او قرار مي گيرند بررسي شوند تا روشن گردد كه چگونه بزهكار با شخصيت ويژه خود و در محيطي معين به بزهكاري روي مي آورد. لذا شناخت شخصيت مجرمانه و نقش آن در تكوين بزهكاري موضوع (بخش الف) اين مقاله را تشكيل مي دهد و در (بخش ب) به تحليل كارشناسانه 3 حادثه جنايي و تأثير گذار سال هاي اخير ايران يعني (ب/1) خفاش شب تهران ، (ب/2) بيجه پاكدشت و (ب/3) مجتبي اصفهان پرداخته مي شود.

الف ـ شخصيت مجرمانه و نقش آن در تكوين بزهكاري


به طور كلي انسان‌شناسي کيفري با توجه به هيأت و ساختمان خارجي و گاه دروني بشر ، زيست‌شناسي با عنايت به مسأله عميق وراثت و روان‌شناسي با دقت در رفتار انساني و سرانجام جامعه‌شناسي  با تعمق در روابط اجتماعي افراد ، هر يک کوشش بر شناخت علل پديده مجرمانه و ايجاد بزهکاران داشته اند. بدين سان تبيين كامل پديده مجرمانه مستلزم اين است كه رفتار انسان به طور كلى و از جنبه‏هاى مختلف تاريخى، جامعه شناختى، مردم شناختى، زيست‏شناختى و روان شناختى مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد.از طرفي ازآنجا كه جرم شناسي علمي نمي‌توانست به مسائل اجتماعي و فردي ناشي از عملكرد نظام كيفري بي توجه باشد، لذا به اين سمت گرايش يافت كه فردي كردن مطلوب واكنش اجتماعي عليه جرم را به اجرا گذارد و بدين منظور به جرم شناسي باليني متوسل شد. 

براي مطالعه در اين زمينه اولاً لازم است شرايط تكوين جرم از نظر فردي مورد بررسي قرار بگيرد ثانياً شرايط تكوين جرم از نظر اجتماعي بررسي شود و سرانجام شخصيت مجرمانه مورد مداقه و تحليل قرار بگيرد. بدين سان در تكوين جرم ، شرايط فردي و محيطي ـ اجتماعي به زمينه هاي مساعد روان زيستي مساعدت نموده تا پديده مجرمانه در گذار از انديشه به عمل ايجاد شود ، رشد كند و به ظهور برسد. در اين بخش ابتدا (الف/1) ضمن تعريف شخصيت به تبيين مفهوم شخصيت مجرمانه و جايگاه آن جرم شناسي پرداخته مي شود سپس در (الف/2) به بيان نقش شخصيت مجرمانه در تكوين جرم و عوامل مؤثر بر آن در پرتو نظريه شخصيت جنايي ژان پيناتل[10] پرداخته مي شود.

الف/1ـ مفهوم شخصيت و شخصيت مجرمانه و جايگاه آن در جرم شناسي


از نظر فلسفى مجموعه نفسانيات هر كسى شخصيت او را تشكيل مي دهد ولى در منظر عامه ، شخصيت اشخاص در نتيجه ظهور و بروز صفت خاصى مشخص و تعيين مي گردد[11]. مثلاً كسى كه شمّ قوى در امور سياسى داشته باشد شخصيت سياسى ناميده شده و اگر عالم و دانشمند باشد به عنوان شخصيت علمى از وى نام مى‏برند و چون در روانشناسى ثابت شده است كه نفسانيات و صفات جسمانى در همديگر اثر دارند لذا براى معرفى كامل شخصيت هر فردى بايد صفات جسمانى و خصوصيات روحى و اخلاقى او را بررسى نمود. از طرفى براى مطالعه صفات جسمى و خصال روحى اشخاص بايد از روش معمول در علوم طبيعى يعنى از مشاهده و تجربه استفاده نمود زيرا حقيقت نفسانيات مانند خود نفس غير قابل شناخت و مجهول است و فقط از آثار آنها مي توان به وجودشان پى برد.

اما از طرفى ديگر كيفيات نفسانى هر كسى منحصر به خود او بوده و تشكيل يك سلسله واحدى را مي دهند كه در اصطلاح روانشناسى آن را وحدت گويند و اين وحدت در طول زمان محفوظ مانده و هويت شخص را نشان مي دهد. بدين سان ، از منظر روان شناسي شخصيت هر فرد عبارت است از کليه خصائص بدني، ذهني، عاطفي، اجتماعي و اخلاقي ـ اعم از موروثي يا اکتسابي ـ که او را به طور آشکار از ديگران متمايز مي‌کند .

گوردن آلپورت[12] روان شناس آمريكايي  در سال 1973، شخصيت را اينگونه تعريف نموده : « شخصيت سازمان ادراكي زنده، انفعالي و با تحرك روان و تن آدمي است كه موجب سازگاري او با محيط مي‌شود» نيز گفته اند : « تماميت جسمي و رواني فرد شخصيت وي را تشكيل مي‌دهد[13].» مقصود از تماميت در اين تعريف تكامل نيست بلكه منظور آن است كه فرد پس از عبور از دوران بلوغ  و رسيدن به سن تكليف اجتماعي كه عرف نيز به آن صحنه مي‌گذارد به حد كافي از رشد جسمي و رواني رسيده و به عنوان شخصي داراي جايگاه اجتماعي معين شده است، به عبارت ديگر مي‌تواند داراي مسئوليت اخلاقي درارتباط با ديگران  بشود.

روان شناسان شخصيت اساساً علاقمند به بررسي تفاوت هاي فردي در ويژگي هاي شخصيتي مي باشند. مک کري و کوستا[14] ويژگي هاي شخصيتي را به عنوان « ابعاد تفاوتهاي فردي در تمايل نشان دادن الگوهاي پايدار فکر، احساس و عمل » تعريف مي کنند[15]. از مدتها پيش براي روان شناسان شخصيت معلوم بود که هم خيل عظيم صفات موجود در زبان روزمره و هم مجموعه گسترده سازه هاي ارائه شده مرتبط با اين ويژگي ها در ادبيات روان شناختي، احتياج به طبقه بندي و سازماندهي دارد . در غير اين صورت محققين به توليد بخش هاي کوچک دانش در مورد ويژگي هاي سازمان نيافته شخصيت خواهند پرداخت و هرگز قادر نخواهند بود اين بخش هاي بهم ريخته را با هم ترکيب کرده و به تعميم معناداري برسند، يا تحقيقات نظام داري را طراحي کنند لذا همواره لزوم طبقه بندي اين ويژگي ها با روش خاصي احساس مي شد[16].

نكته اي كه در اينجا مي بايست متذكر شد اين كه شخصيت انسانها از ابتداي تولد تا خاتمه عمر در حال شکل گرفتن و تکامل است. آنچه مسلم است هر يک از افراد خصوصياتي مانند هوش، حافظه، رنگ پوست، شکل استخوان بندي بدن، استعداد يادگيري و … را از والدين و اجداد خود به ارث مي‌برند.علاوه بر عامل وراثت عده اي از پژوهشگران حوزه علوم جنايي به عوامل طبيعي و گروه ديگر به عوامل اجتماعي در رشد شخصيت اهتمام ورزيده‌اند[17]. 

شايد ايرادي كه بتوان به تمامي اين دانشمندان وارد نمود اين است كه در شكل گيري شخصيت (و به ويژه شخصيت مجرمانه) هر يك تنها يك يا دو عامل را دخيل دانسته و از نقش عوامل ديگر (آگاهانه يا ناآگاهانه) به سادگي عبور كرده اند. اما امروزه مي توان گفت كه رشد و تكامل شخصيت هر فرد نتيجه همکاري و تعامل همه عوامل شخصي و طبيعي نظير وراثت ، هوش ، غدد درون ريز ، بدن و عوامل اجتماعي نظير محيط خانواده ، مدرسه ، جامعه و اخيراً محيط هاي مجازي نظير شبكه هاي اجتماعي[18] و تالارهاي گفتگوي  اينترنتي(chat room)[19]  است.

 اما اصطلاح شخصيت در ميان مكاتب جرم شناسي نيز جايگاه ويژه اي دارد به طوري كه مکتب تحققي شخصيت را در مفهوم جسماني و رواني گرفته است و هر گونه تحولي را در آن وابسته به دگرگوني هايي مي‌داند که در جسم و روان فرد حاصل مي‌شود[20]. بدين ترتيب مي توان گفت از منظر اين مكتب ، شخصيت به «ساختمان زيستي ـ رواني فرد و يا مجموع عوامل داخلي و فردي نه انضمام عوامل اجتماعي» گفته مي‌شود.

در اينجا بايستي يادآوري نمود كه تحولات جرم شناسي باليني همواره از ديگر علوم به ويژه روان شناسي ياري گرفته است.في الواقع مكاتب علت شناسي جنائي جديد ــ كه بين سالهاي 1920 تا 1940 با اقبال زيادي روبرو بود ــ ضمن تأكيد بر روي عامل روان شناختي بعنوان عاملي كه داراي محركيني است و اين محرك‌هاي رفتاري را عامل يا مؤلفه رواني مي‌ناميدند هر يك روند ويژه اي را به عنوان محور مطالعاتي خود انتخاب نمودند و بدين ترتيب فصل جديدي در تحولات جرم شناسي ايجاد نمودند[21]. به طوري كه علوم جرم شناختي نظير روان شناسي جنايي يا زيست شناسي جنايي[22] يا جامعه شناسي جنايي[23] در اين دوران نُضج گرفت. و به تدريج علاوه بر مؤلفه هاي وراثت و ژنتيك مباحث مربوط به موقعيت فرد تا قبل از بزهكاري و شخصيت بزهكار در زمان ارتكاب جرم و چگونگي تركيب اين دو و پيدايش فعليت يافتن انديشه مجرمانه در شخصيت جنائي فرد نيز مطرح گرديد. محور اصلي اين نظريات ــ كه از آنها به جرم شناسي پويايي جنايي ياد مي شود و در دوره 1940 الي 1960 طرفداران بسيار زيادي داشت ــ برون ريزي يا به فعل درآوردن انديشه مجرمانه[24] است. 

بدين ترتيب هستة مركزي علوم جنايي تجربي شامل جرمشناسي گذار از انديشه به عمل مجرمانه بوده است كه اولين رويكرد جرمشناسي نسبت به جرم بوده است.

جرمشناسي گذار از انديشه به عمل مجرمانه ابتدا در قالب مطالعات زيست شناختي ظاهر شد كه اوج آن در مكتب تحققّي متبلور شده است و پس از آن از نظريات روانشناختي بهره‌مند گرديد و امروزه نيز تمايلات نسبت به استفاده از اطلاعات علوم ژنتيكي پيدا كرده است. در اين نوع جرمشناسي چگونگي به فعل در آوردن انديشه مجرمانه به عنوان يك فرآيند بررسي مي‌شود. هر فرايندي يك نقطة آغاز يك نقطة جريان و يك نقطة پايان دارد لذا وقتي گفته مي‌شود جرمشناسي گذار از انديشه به عمل مجرمانه، اين گذار يك پويايي را نشان مي‌دهد.

بدين ترتيب  در ديدگاه جرم‌ شناسي‌هاي پويا به وسيله برش برداري مقطعي، مي‌خواهند ببينند كه چگونه انديشه مجرمانه در برخي متوقف و در برخي به صورت جرم به منصه ظهور مي رسد.في الواقع در نظريه هاي پويايي جنائي بيشتر زمان حاضر يا گذشته خيلي نزديك بزهكاران مورد توجه محققين قرار مي‌گيرد[25]. بنابراين در اين نوع جرمشناسي به مرحلة قبل از گذار پرداخته نمي‌شود يعني اهميتي ندارد كه جرم چگونه به وجود آمده است اينكه آيا جرم ساختگي است يا واقعي مسأله مورد بحث نيست و نسبت به مقنن انتقادي صورت نمي‌گيرد بلكه نقطه آغاز مطالعات، چگونگي شكل‌گيري انديشة مجرمانه در ذهن فرد است. پس برخلاف جرمشناسي واكنش اجتماعي، در جرمشناسي گذار، پروسه جرم‌انگاري مورد بررسي قرار نمي‌گيرد[26].

ارائه تعريفي از «شخصيت مجرمانه» امر سهلي به نظر نمي رسد چراكه وقتي وصف مجرمانه به شخصيت اضافه مي شود شخصيت مجرمانه به يك نوع و نمونه انسان شناختي و ثابت مانند مجرم مادرزادي لمبروزو، باز نمي‌گردد. مفهوم شخصيت از يك سو تفاوت ماهوي ميان بزه كار و غير بزه كار را مي ‌پذيرد و از سوي ديگر به اين موضوع توجه دارد كه شخصيت  انسان، پويا و تا حدودي متحول است[27]. لذا براي شخصيت مجرمانه نمي‌توان تعريف خاصي را عنوان كرد و نمي‌توان گفت جنايتكار، نمونه انساني مخصوصي است چون جنايتكار هم به زعم برخي جرم شناسان نوين، انساني است مثل ساير انسان‌ها و تبه‌كاري به طور كلي پديده‌اي است اجتماعي و تعريف آن به همان اندازه مشكل است كه تعريف يك شخص متقي و پاكدامن. زيرا پيدا كردن صفات رواني كه معرف شخصيت مجرمانه باشد از نظر اينكه صفات و خلصت‌ درجات شدت و ضعف دارند غير ممكن است وكشف تعامل كليه‌ي صفات در تشكل و اركان شخصيت مجرمانه بسيار قابل بحث است و در نتيجه وجود شخصيت مجرمانه به علت نااستواري و سستي نتايج و اشتراكات رواني در مورد بزه كاران مختلف منتفي است[28].

 بدين سان ، بسياري از روان‌شناسان علل رفتار جنايي را بر حسب نقص شخصيت مجرم توجيه مي‌کنند. آنان بر اين باورند که برخي از گونه‌هاي شخصيت بيشتر از گونه‌هاي ديگر گرايش به تبهکاري و ارتکاب جرم دارند و در واقع آنان رفتار جنايي را بيش از آنکه به ژن‌هاي غيرعادي نسبت دهند به تجربه‌هاي نابهنجار دوران کودکي که معلول روابط ناسالم بين فرد و محيط اجتماعي اوست است، مي‌دانند. به علاوه اظهار مي‌دارند روان مغشوش و گرفتار موجب رفتار انحرافي مي‌گردد. هر چند برخي از جرم شناسان معتقدند با وجود اينكه روانشناسي و روشهاي آن به ويژه در قلمرو روانشناسي باليني در شناخت عمل مجرمانه مفيد است اما كافي نيست و بايد جستجو را در سطوح ديگر مانند « پديده شناسي [29] يا پديدار شناسي» ادامه داد[30]. 

به علاوه تحقيقات علمي در زمينه روان مجرمين نشان مي‌دهد که بسياري از بزهکاران که از کمبود هوش و فقدان ساختمان رواني، استقرار يافته رنج مي‌برند. ممکن است در ميان مجرمين افرادي باهوش بالا نيز ديده شود امّا اختلالات هوشي را در قالب بزهکاران مي‌توان ديد و اختلالات رواني زمينه‌هاي مساعدي را براي تشکيل شخصيت مجرمانه بوجود مي‌آورند[31] .

اما مهمترين چيزي كه در بررسي شخصيت مجرمانه افراد به عنوان شخصيت جنايي مي توان به آن توجه داشت در حقيقت باورهاي غلطي است كه در نهاد شخص مجرم نهفته شده است كه باعث مي شود تا وي بر اساس لذت جويي و خواسته هايي كه برگرفته از نهاد اوست ميل به ارتكاب جرم پيدا كند و انگيزه هايي را كه از نظر مادي براي خود ترسيم كرده به مرحله ظهور و بروز برساند. به عبارت ديگر، شخص بزهكار مكرر همه چيز را بر اساس معيار شخصي خودش بررسي مي كند و در محاسباتش افراد ديگر را لحاظ نمي كند. معيار اخلاقي خود اوست و اين خود است و خود او است كه به عمل مجرمانه مشروعيت مي دهد، قضاوت ديگران يا قانون در ملاحظات او دخيل نيستند. يك مجرم مكرر، نوعي بي ثباتي در رفتار و منش خود دارد و نوعي بي سازماني در او ديده مي شود به طوري كه چنين شخصي ناتوان از پيش بيني مجازات براي عمل ارتكابي خود مي باشد. پرخاشگر، بي ترحم و نسبت به حالات بزه ديده بي تفاوت است[32]. 

اين ويژگي ها را به طور منسجم و تحت قالب يك تئوري براي اولين بار «ژان پيناتل» جرم شناس فرانسوي مطرح نمود. مدل شخصيت مجرمانه اي كه وي تدوين كرده است بر اساس مدارك جمع‌آوري شده بين دهه 50 تا 60 ميلادي درباره‌ي مطالعات باليني لمبروزو بوده است.  به موجب نظريه وي بزهكار مانند بقيه افراد است اما او از طريق يك ويژگي خاص خود را از ديگران متمايز مي‌سازد و آن، داشتن توانايي و استعداد گذار از انديشه مجرمانه به عمل مجرمانه است. چنين استعدادي در گذار از انديشه به عمل بيانگر شخصيتّي است كه شخصيت جنايي ناميده مي‌شود. در بند (1-2) به بيان نقش شخصيت مجرمانه در تكوين جرم و عوامل مؤثر بر آن در پرتو نظريه شخصيت جنايي ژان پيناتل پرداخته مي شود.


---------------------------
[1] – جرم شناسي رشته اي از علوم جنايي و از جمله علوم مركب است كه هدف آن ريشه يابي علمي جرايم است و به قول «ساترلند»، مجموعه علومي است كه به جرم مربوط مي شود، بنابراين از ساير علوم مباحثي را كه با مقوله جرم مرتبط است، وام مي گيرد، زيرا آنچنان كه «ووئن و لئوتر» در تعريف جرم شناسي گفته اند «مطالعه علمي پديده مجرمانه» موضوع اصلي جرم شناسي مطالعه علمي جرم است و در اين راستا از يافته هاي علوم گوناگون (مانند روانشناسي، جامعه شناسي، زيست شناسي، آمار و حقوق و…) در ارتباط با بزهكاري استفاده مي كند، پس از اين بابت مي توان جرم شناسي را به مثابه پل ارتباطي يا چهار راه برخورد اين علوم ياد شده در زمينه جرم ناميد. به همين خاطر است كه ژان پيناتل جرم شناسي را علم چهارراهي مي‌داند. به اين معنا كه جرم شناسي موضوع خود را از حقوق جزا مي گيرد ولي روش خود را از جامعه شناسي ، روان شناسي و پزشكي اخذ مي كند.برخلاف تصور عده اي از حقوق دانان كيفري محض ، امروزه ، جرم شناسي مخالف كيفر نبوده و از مرتكب جرم بي جهت و با تعصب ، دفاع نميكند بلكه واقعيت انساني ـ اجتماعي جرم و زواياي مغفول آنرا روشن مي نمايد و از رهگذر انتقاد از حقوق جزا به دنبال تحول و پالايش در حقوق كيفري است. نك به : نجفي ابرند آبادي ، علي حسين ، تقريرات جرم شناسي،به كوشش محمد كاظم تقدير، دوره كارشناسي ،1382-1383 ؛
[2] – فتاح ، عزت الله ، آينده جرم شناسي و جرم شناسي آينده ، ترجمه اسماعيل رحيمي نژاد ، نامه مفيد ، شماره 14 ، تابستان 1377 ، ص 65
[3] – گفتني است واژه جرم شناسي معادل کلمه “Criminologia” است که رافائل گارلو فالو قاضي، و يکي از بنيان گذاران مکتب تحققي ايتاليائي که کتابي به همين نام به سال 1885 منتشر کرد مبدع آن محسوب مي شود. محتواي آن علم به علل جرم يا سبب شناسي جنائي “Etiologie Criminelle ” است که از طبيعت جرم و نظريه تبهکاري و حالت خطرناکي تبهکار بحث مي کند.بدين ترتيب ، شناخت عوامل جرم زا، پيشگيري از وقوع جرايم و نا بهنجاريها، گشودن گره هاي کور مشکلات اجتماعي، گندزدائي  محيط زيست انساني و بهسازي آن، تشخيص حالت خطرناکي و اصلاح اخلاقي و درمان تن و روان بزهکاران و پرورش مجدد آنان به منظور آشتي دوباره با جامعه وجهه همّت اين دانش ترکيبي است. نك به : كي نيا ، مهدي ، مباني جرم شناسي ، دوره 3 جلدي ، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ هفتم ، 1384
[4] – براي مطالعه بيشتر در خصوص مكاتب و نحله هاي مختلف جرم شناسي نخستين و نوين نك به : نجفي ابرند آبادي ، علي حسين ، تقريرات جامعه شناسي جنايي دوره كارشناسي ارشد ، دانشگاه تهران ، به كوشش رزيتا دارويي ، 1374-1375 ؛
[5] – نوربها ، رضا ، زمينه جرم شناسي ، انتشارات گنج دانش ، چاپ سوم، 1386 ، ص 40
[6] – فرامرزيان، ندا ،بي توجهي به جرم شناسي ،  روزنامه ايران ، شماره 2622 ، 6 آبان 1382
[7] – وايت ، راب و هينز ، فيونا ، جرم و جرم شناسي ، ترجمه علي سليمي ، انتشارات پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، چاپ دوم ، زمستان 1385 ، ص 69-71
[8] – biopsychosocial براي مطالعه بيشتر در خصوص اين اصطلاح نك به : http://en.wikipedia.org/wiki/Biopsychosocial
[9] – نوربها ، پيشين ، ص 174
[10] –Jean Pinatel
[11] – اي تروي، برنت،ترسيم شخصيت جنايي ، ترجمه اكبر استركي ، انتشارات معاونت آگاهي ناجا ، 1385،ص 76
[12] – Gordon Alport
[13] – نوربها ، رضا ، زمينه جرم شناسي ، ص 192
[14] – Robert R. McCarey & Paul T. Costa
[15] – رابرت آر. مک کري و پائول تي کوستا، شخصيت در بزرگ سالي، ترجمه ميرتقي گروسي و فرهاد محمدي، انتشارات جمعه پژوه، 1381، ص 52
[16] – موسوي نسب، سيد محمد رضا ، ثبات و تغيير شخصيت ، فصلنامه معرفت ، شماره 112 ، فروردين 1386 ، صص 89-108
[17] – مختاري ، يوسف ، رابطه اختلالات شخصيت با جرم ، مجله دانش پژوهان ، بهار و تابستان 1384، شماره 7
[18] – فضاي‌ مجازي مجال شکل‌گيري اجتماعات جديد از کاربران را در گستره اي به نام شبكه اجتماعي فراهم مي‌کند. شبکه? اجتماعي ، ساختاري اجتماعي است که از گره هايي(که عموماً فردي يا سازماني هستند) تشکيل شده‌ است که توسط يک يا چند نوع خاص از وابستگي به هم متصل اند. به عبارت ديگر يک شبکه اجتماعي، سايتي است که در مرحله اول به افراد و سازمان ها اجازه مي دهد صفحات خودشان را روي آن ايجاد کنند و در مرحله دوم اجازه مي دهد اين صفحات بر اساس مشترکات گوناگون به هم متصل شوند. بدين سان يک شبکه اجتماعي به کاربراني که دوست دارند علاقه مندي ها ، افکار، فعاليت هاي خودشان را با ديگران و بالعكس به اشتراک بگذارند، فضا و امكانات گوناگون ارائه مي كند. نك به : صديق بناي ، هلن ، شبکه هاي اجتماعي اينترنتي ، مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‌اي روزنامه همشهري ، 1385 .
[19] – http://en.wikipedia.org/wiki/Chat_room
[20] – مظلومان، رضا، شخصيت و جرم، مجله حقوقي وزارت دادگستري، شماره 7 ، 1355،ص 44
[21] – نجفي ابرند آبادي ، علي حسين ، تقريرات درس جامعه شناسي جنايي، دورة كارشناسي ارشد، دانشگاه تهران ،به كوشش رزيتا دارويي ، 75-1374،ص21
[22] – گفتني است باني اين علم سزار لومبروزو بود كه با استفاده از اصول حاكم بر زيست‌شناسي عمومي ، محور مطالعه را مجرم قرار مي دهد . بر جبريت زيستي بزهكاران تأكيد مي ورزد.
[23] – گرايش هاي روان شناختي – جامعه شناختي عمدتاً مبتني بر ديدگاه هاي اميل دوركيم و به ويژه نظريه بي هنجاري يا اَنومي وي مي باشد كه تاثير به سزايي بر جامعه شناسان آمريكايي در مطالعاتشان  بر جرم گذاشته است.به طوري كه در دهه 1940 نظريه معاشرت هاي ترجيحي يا افتراقي ادوين ساترلند يا نظريه تعارض فرهنگ‌هاي تورستن سلين يا نظريه خرده فرهنگ‌هاي مجرمانه و بوم شناسي جنائي كه رابطة فضاي محل زيست با بزهكاري را تبيين مي كند. ريشه در ديدگاه هاي دوركيم دارد. براي مطالعه بيشتر در خصوص اين نظريه ها نك به : نجفي ابرند آبادي ، علي حسين ، تقريرات جامعه شناسي جنايي ، دوره كارشناسي ارشد حقوق جزا و جرم شناسي،دانشگاه شهيد بهشتي ، به كوشش مهدي صبوري پور ، 1383-1384
[24] – Acting out Theory
[25] – نجفي ابرند آبادي ، علي حسين ، تقريرات درس جامعه شناسي جنايي، دورة كارشناسي ارشد، دانشگاه تهران ،به كوشش رزيتا دارويي ، 75-1374،ص 32
[26] – تفاوت عمده جرمشناسي گذار از انديشه به عمل مجرمانه با جرمشناسي واكنش اجتماعي در اين نكته است كه در جرمشناسي گذار از انديشه به فعل مجرمانه هيچگونه پيش داوري نسبت به قانون، پليس و دستگاه قضايي وجود ندارد، در اين جرمشناسي، تعامل فرد با پليس ، دادگاه و مأمورين دولتي مورد مطالعه قرار نمي‌گيرد بلكه علل فردي و محيطي پيرامون فرد به عنوان علل بزهكاري مورد مطالعه و بررسي قرار مي‌گيرد. براي مطالعه بيشتر در اين زمينه نك به : نجفي‌ابرندآبادي ، علي حسين ، تقريرات درس جرم شناسي (بزهكاري زنان) دورة كارشناسي ارشد، دانشگاه امام صادق ، به كوشش حسن قاسمي‌مقدم، سال تحصيلي 1383-84،ص 54
[27] – هدايي ، پيشين ، ص44
[28] – همان
[29] – phenomenology يا پديده­شناسي فلسفه­اي است که با دغدغه­اي معرفت­شناختي آغاز و با ادعايي هستي­شناختي به پايان مي­رسد و نقطه­ي عزيمت آن به زير سوال بردن سوال مرکزي معرفت­شناسي (رابطه­ي عين و ذهن) مي­باشد، چراکه در همين سوال ساده­ي تاريخي رد پاي بزرگ­ترين پيش­داوري تاريخ فلسفه (رويکرد طبيعي) را باز مي­يابد و پديده­شناسي در همين تلاش براي برگذشتن از اين سوال موجوديت مي­يابد.براي مطالعه بيشتر در اين زمينه نك به : هوسرل ، ادموند ، تأملات دكارتي : مقدمه اي بر پديده شناسي ، ترجمه عبدالكريم رشيديان ، نشر ني ، چاپ اول ، 1386،ص87
[30] – كاربرد پديده شناسي را دكتر آنجلو اسنارد (Angelo Hesnard 1886 – 1969) روانشناس و جرم شناس فرانسوي در كتاب «روان شناسي جنايي» به شكل قابل توجهي توجيه كرده است. وي عاملين عمل مجرمانه به خصوص قاتلين و بزهكاران عمدي را به عنوان انسان و انسان هائي كه بيمار نيستند مورد توجه قرار داده است.از اين جنبه در واقع پديده شناسي مانند روان كاوي بهره‌برداري از فعاليت ناخود آگاه ذهني را مورد توجه قرار مي‌دهد. هدف پديده شناسي نفوذ در ذهنيت آدمي است. براي مطالعه بيشتر نك به : نوربها ، رضا ، شخصيت بزهكار در پرتو پديده شناسي ، مجله حقوقي وزارت دادگستري ، شماره 12 ، 1355 ، ص 24 ، همچنين ، هدايي ، پيشين ، ص 47
[31] – نوربها ، پيشين ، ص 123
[32] – مصدق، محمود ، مصاحبه با معاون مبارزه با جرائم جنايي آگاهي ، روزنامه قدس، بخش گفتگو،4 مهر ماه 1385




نويسنده: بهروز جوانمرد- دکتري در حقوق کيفري و جرم شناسي ، استاد دانشگاه آزاد اسلامي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان