بسم الله
 
EN

بازدیدها: 123

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت پانزدهم

  1396/11/25
قسمت قبلي

درس پانزدهم- ارزش قياس(3)

در درس پيش ايرادهائي که بر مفيد بودن منطق ارسطوئي گرفتهاند ذکر کرديم. اکنون ايرادهائي که بر درستي آن گرفته و آن را پوچ و باطل و غلط دانسته اند به ترتيب ذکر ميکنيم. البته ياد آوري ميکنيم که در اينجا هر چند لازم ميدانيم اکثريت قريب به اتفاق آن ايرادها را، براي روشن شدن ذهن دانشجويان عزيز که از هم اکنون بدانند چه حملاتي به منطق ارسطوئي شده است ذکر نمائيم، اما در اينجا فقط به پاسخ بعضي از آنها مبادرت ميکنيم زيرا پاسخ بعضي ديگر نيازمند به دانستن فلسفه است ناچار در فلسفه بايد به سراغ آنها برويم.

1- ارزش منطق بسته به ارزش قياس است، زيرا قواعد درست قياس کردن را بيان ميکند، عمده قياسات قياس اقتراني است، و در قياسات اقتراني که به چهار شکل صورت ميگيرد، عمده شکل اول است زيرا سه شکل ديگر متکي به اين شکل ميباشند، شکل اول که پايه اولي و رکن رکين منطق است دور است و باطل پس علم منطق از اساس باطل است.

بيان مطلب اين است هنگامي که در شکل اول مثلا ميگوئيم:

هر انسان حيوان است (صغري)

هر حيوان جسم است (کبري)

پس انسان جسم است (نتيجه)

قضيه « هر انسان جسم است» به حکم اينکه مولود و نتيجه دو قضيه ديگر است، زماني معلوم ما خواهد شد که قبلا به هر دو مقدمه، از آن جمله کبري، علم پيدا کرده باشيم. به عبارت ديگر: علم به نتيجه موقوف است بر علم به کبري، از طرف ديگر: قضيه کبري به حکم اينکه يک قضيه کليه است آنگاه معلوم ما خواهد شد که قبلا هر يک از جزئيات آن معلوم شده باشد، پس قضيه « هر حيوان جسم است» آنگاه براي ما معلوم و محقق خواهد شد که قبلا انواع حيوانات و از آن جمله انسان را شناخته و علم پيدا کرده باشيم که جسم است، پس علم به کبري (هر حيوان جسم است) موقوف است بر علم به نتيجه.

پس علم به نتيجه موقوف است بر علم به کبري و علم به کبري موقوف است بر علم به نتيجه، و اين خود دور صريح است. اين ايراد همان است که بنا به نقل نامه دانشوران ابو سعيد ابو الخير بر ابو علي سينا هنگام ملاقاتشان در نيشابور ايراد کرد و بو علي بدان پاسخ گفت: نظر به اينکه پاسخ بو علي مختصر و خلاصه است و ممکن است براي افرادي مفهوم نباشد ما با توضيح بيشتر و با اضافاتي پاسخ ميدهيم سپس عين پاسخ بو علي را ذکر ميکنيم. پاسخ ما اين است:

اولا خود اين استدلال قياسي است به شکل اول. زيرا خلاصه اش اين است.

شکل اول دور است.

و دور باطل است.

پس شکل اول باطل است.

از طرف ديگر چون شکل اول باطل است. به حکم يک قياس که هر مبتني بر باطلي باطل است. همه اشکال قياسي ديگر هم که مبتني بر شکل اول است باطل است.

چنانکه ميبينيم استدلال ابو سعيد بر بطلان شکل اول قياسي است از نوع شکل اول.

اکنون ميگوئيم اگر شکل اول باطل باشد استدلال خود ابو سعيد هم که به شکل اول بر ميگردد باطل است. ابو سعيد خواسته با شکل اول شکل اول را باطل کند و اين خلف است.

« ثانيا» اين نظر که علم به کبراي کلي موقوف است به علم به جزئيات آن، بايد شکافته شود که منظور اين است که علم به کبري موقوف است به علم تفصيلي به جزئيات آن، يعني بايد اول يک يک جزئيات را استقراء کرد تا علم به کلي حاصل شود، اصل نظر درست نيست زيرا راه علم به يک کلي منحصر به استقراء جزئيات نيست بعضي کليات را ما ابتداء و بدون سابقه تجربي و استقرائي علم داريم، مثل علم به اينکه دور محال است و بعضي کليات را از راه تجربه افراد معدودي از جزئيات به دست ميآوريم و هيچ ضرورتي ندارد که ساير موارد را تجربه کنيم مانند علم پزشک به خاصيت دوا و جريان حال بيمار. وقتي يک کلي از راه تجربه چند مورد معدود به دست آمد با يک قياس به ساير موارد تعميم داده ميشود.

اما اگر منظور اين است که علم به کبري علم اجمالي به همه جزئيات و از آن جمله نتيجه است و به اصطلاح علم به نتيجه در علم به کبري منطوي است، مطلب درستي است ولي آنچه در نتيجه مطلوب است و قياس به خاطر آن تشکيل ميشود علم تفصيلي به نتيجه است نه علم بسيط اجمالي و انطوائي، پس در واقع در هر قياسي علم تفصيلي به نتيجه موقوف است به علم اجمالي و انطوائي به نتيجه در ضمن کبري، و اين مانعي ندارد و دور نيست زيرا دو گونه علم است.

پاسخي که بو علي به ابو سعيد داد همين بود که علم به نتيجه در نتيجه تفصيلي است و علم به نتيجه در ضمن کبري اجمالي و انطوائي است و اينها دو گونه علمند.

2- هر قياس يا تکرار معلوم است و يا مصادره به مطلوب، زيرا آنگاه که قياس تشکيل داده ميگوئيم:

هر انسان حيوان است.

و هر حيوان جسم است.

پس هر انسان جسم است.

يا اين است که در ضمن قضيه « هر حيوان جسم است» (کبري) ميدانيم که انسان نيز که يکي از انواع حيوانات است جسم است، يا نميدانيم؟ اگر ميدانيم پس نتيجه قبلا در کبري معلوم بود. و بار ديگر تکرار شده است پس نتيجه تکرار همان چيزي است که در کبري معلوم است و چيز جديدي نيست، و اگر مجهول است پس ما خودش را که هنوز مجهول است دليل بر خودش دانسته در ضمن کبري قرار داده ايم و اين مصادره بر مطلوب استيعني شک شيء مجهول خودش دليل بر خودش واقع شده است.

اين ايراد از استوارت ميل فيلسوف معروف انگليسي است که در قرن هيجدهم ميلادي ميزيسته است.

چنانکه ميبينيم اين استدلال حاوي مطلب تازه اي نيست، با ايراد ابو سعيد ابو الخير ريشه مشترک دارد و آن اينکه علم به کبري آنگاه حاصل است که قبلا علم به نتيجه (از راه استقراء) حاصل شده باشد.

پاسخش همان است که قبلا گفتيم. اينکه ميگويد آيا نتيجه در ضمن کبري معلوم است يا مجهول؟ پاسخش همان است که بو علي به ابو سعيد داد که نتيجه معلوم است اجمالا، و مجهول است تفصيلا، لهذا نه تکرار معلوم لازم ميآيد و نه مصادره به مطلوب.

3- منطق ارسطوئي منطق قياسي است، و اساس قياس بر اين است که سير فکري ذهن همواره « نزولي» و از بالا به پائين است، يعني انتقال ذهن از کلي به جزئي است، در گذشته چنين تصور ميشد که ذهن ابتداء کليات را درک ميکند و بوسيله کليات به درک جزئيات نائل ميشود.

اما تحقيقات اخير نشان داده که کار، کاملا بر عکس است. سير ذهن همواره صعودي و از جزئي به کلي است. عليهذا روش قياسي از نظر مطالعات دقيق علم النفسي جديد روي ذهن و فعاليتهاي ذهن، محکوم و مطرود است. به عبارت ديگر، تفکر قياسي به اساس است و يگانه راه تفکر، استقراء است.

اين اشکال بيان عالمانه مطلبي است که ضمن اشکالات گذشته گفته ميشد. پاسخش اين است که محصور ساختن حرکت ذهن به حرکت صعودي به هيچ وجه صحيح نيست. زيرا اولا چنانکه مکرر گفته ايم خود تجربه و نتيجه گيري علمي از امور تجربي بهترين گواه است که ذهن هم سير صعودي دارد هم سير نزولي. زيرا ذهن از آزمايش در چندين مورد يک قاعده کلي استنباط ميکند و به اين وسيله سير صعودي ميکند.

سپس در ساير موارد همين قاعده کلي را بصورت قياسي تعميم ميدهد و سير نزولي و قياسي مينمايد.

بعلاوه همه اصول قطعي ذهن انسان تجربي و حسي نيستند حکم ذهن به اينکه دور باطل است و يا يک جسم در آن واحد در دو مکان مختلف محال است وجود داشته باشد، و دهها امثال اينها که حکم مورد نظر امتناع يا ضرورت است. به هيچ وجه نميتواند حسي، استقرائي يا تجربي بوده باشد.

عجبا خود اين استدلال که ميگويد قياس انتقال از کلي به جزئي است و انتقال از کلي به جزئي، غلط و نا ممکن است، يک استدلال قياسي است و از نوع سير نزولي است. چگونه استدلال کننده ميخواهد با قياس که علي الفرض در نظر او باطل است قياس را ابطال کند؟ ! اگر قياس باطل است اين قياس هم باطل است پس دليلي بر بطلان قياس وجود ندارد.

4- منطق ارسطوئي چنين فرض کرده که همواره رابطه دو چيز در يک قضيه بصورت « اندراج» است لهذا قياس را منحصر کرده بر استثنائي و اقتراني و قياس اقتراني را منحصر کرده به چهار شکل معروف و حال آنکه نوعي رابطه ديگري غير از رابطه اندراج وجود دارد و آن رابطه « تساوي» يا « اکبريت» يا « اصغريت» است که در رياضيات به کار برده ميشود. مثل اينکه ميگوئيم:

زاويه الف مساوي است با زاويه ب.

و زاويه ب مساوي است با زاويه ج.

پس زاويه الف مساوي است با زاويه ج.

اين قياس با هيچ يک از شکلهاي چهار گانه منطق منطبق نيست، زيرا حد وسط تکرار نشده است.

در قضيه اول محمول عبارت است از مفهوم « مساوي» و در قضيه دوم موضوع عبارت است از « زاويه» نه « مساوي» و در عين حال اين قياس منتج است.

اين ايراد را منطقيون رياضي جديد مانند برتراند راسل و غيره ذکر کرده اند.

پاسخ اين است که منطقيين - لا اصل منطقيين اسلامي - اين قياس را شناخته اند و آن را قياس مساوات نام نهاده اند ولي آنها معقتدند که قياس مساوات در واقع چند قياس اقتراني است که رابطه ها همه « اندراجي» ميشوند تفصيل مطلب را از کتب منطق مانند اشارات و غيره بايد جستجو کرد.

5- اين منطق از نظر صورت نيز ناقص است، زيرا ميان قضاياي حمليه واقعي « هر انسان داراي قلب است» که در قوه اين است که گفته شود « اگر چيزي وجود يابد و انسان باشد ضرورتا بايد قلب داشته باشد» فرق نگذاشته است و اين فرق نگذاشتن منشاء اشتباهات عظيم در ماوراء الطبيعه شده است.

پاسخ اين است که منطقيين اسلامي کاملا به اين نکته توجه داشتهاند و فرق گذاشته اند و با توجه به آن فرق، شرائط قياس را ذکر کرده اند و اين بحث چون دامنه دراز دارد ما در اينجا از ذکر آن خودداري ميکنيم.

6- منطق ارسطوئي بر اساس مفاهيم و کليات ذهن نهاده شده است در صورتي که مفهوم کلي حقيقت ندارد. تمام تصورات ذهن جزئي است و کلي يک لفظ خالي بيش نيست.

اين ايراد نيز از استورات ميل است. اين نظريه بنام نوميناليسم معروف است.

پاسخ اين نظريه در فلسفه بخوبي داده شده است.

7- منطق ارسطوئي بر اساس « هويت» است که ميپندارد همواره هر چيز خودش است از اين رو مفاهيم در اين منطق ثابت و جامع و بي حرکتند. در صورتي که اصل حاکم بر واقعيتها و مفاهيمي، حرکت است که عين دگرگوني يعني تبديل شدن شيء به غير خود است. لهذا اين منطق با واقعيت تطبيق نمي کند.

يگانه منطق صحيح آن است که مفاهيم را تحرک ببخشد و از اصل هويت دوري جويد و آن منطق ديالکتيک است.

اين ايراد را پيروان منطق هگل خصوصا پيروان مکتب ماترياليسم ديالکتيک ذکر کرده اند و ما در جلد اول و دوم اصول فلسفه در اين باره بحث کرده ايم.

تحقيق در آن نيز از عهده اين درسها بيرون است.

8- اين منطق بر اصل امتناع تناقض بنا شده است، و حال آنکه اصل تناقض مهمترين اصل حاکم بر واقعيت و ذهن است.

پاسخ اين ايراد نيز در جلد اول و دوم اصول فلسفه داده شده است در يکي از درسهاي گذشته نيز درباره آن گفتگو خواهيم کرد.



نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان