بسم الله
 
EN

بازدیدها: 205

نظام حقوق زن در اسلام-قسمت بيست و ششم

  1396/11/16
قسمت قبلي

زن در طبيعت

در قسمت اول گمان نمي کنم جاي بحث باشد. هر کس في الجمله مطالعه اي در اين زمينه داشته باشد مي داند که اختلافات و تفاوتهاي زن و مرد منحصر به جهاز تناسلي نيست. اگر سخني هست، در اين جهت است که آيا آن تفاوتها در تعيين حقوق وتکاليف زن و مرد تاثير دارد يا ندارد؟

دانشمندان و محققان اروپا قسمت اول را به طور شايسته اي بيان کرده اند. دقت درمطالعات زيستي و رواني و اجتماعي اين دانشمندان کوچکترين ترديدي در اين قسمت باقي نمي گذارد. آنچه کمتر مورد توجه اين دانشمندان واقع شده اين است که اين تفاوتها در تعيين حقوق و تکاليف خانوادگي مؤثر است و زن و مرد را از اين جهت در وضع نامشابهي قرار مي دهد.

الکسيس کارل، فيزيولوژيست و جراح و زيست شناس معروف فرانسوي که شهرت جهاني دارد، در کتاب بسيار نفيس خود انسان موجود ناشناخته به هر دو قسمت اعتراف مي کند؛ يعني هم مي گويد زن و مرد به حکم قانون خلقت متفاوت آفريده شده اند و هم مي گويد اين اختلافات و تفاوتها وظايف و حقوق آنها را متفاوت مي کند.

وي در فصلي که تحت عنوان «اعمال جنسي و توليد مثل» در کتاب خود باز کرده است مي گويد:

«بيضه ها و تخمدانها اعمال پر دامنه اي دارند: نخست اينکه سلولهاي نر يا ماده مي سازند که پيوستگي اين دو موجود تازه انساني را پديد مي آورد. در عين حال موادي ترشح مي کنند و در خون مي ريزند که در نسوج و اندامها و شعور ماخصايص جنس مرد يا زن را آشکار مي سازد. همچنين به تمام اعمال بدني ماشدت مي دهند. ترشح بيضه ها موجد تهور و جوش و خروش و خشونت مي گردد واين همان خصايصي است که گاو نر جنگي را از گاوي که در مزارع براي شخم به کار مي رود متمايز مي سازد. تخمدان نيز به همين طريق بر روي وجود زن اثرمي کند.

. . . اختلافي که ميان زن و مرد موجود است تنها مربوط به شکل اندامهاي جنسي آنهاو وجود زهدان و انجام زايمان نزد زن و طرز تعليم خاص آنها نيست، بلکه نتيجه علتي عميقتر است که از تاثير مواد شيميايي مترشحه غدد تناسلي در خون ناشي مي شود.

به علت عدم توجه به اين نکته اصلي و مهم است که طرفداران نهضت زن فکرمي کنند که هر دو جنس مي توانند يک قسم تعليم و تربيت يابند و مشاغل واختيارات و مسؤوليتهاي يکساني به عهده گيرند. زن در حقيقت از جهات زيادي بامرد متفاوت است. يکايک سلولهاي بدني، همچنين دستگاههاي عضوي، مخصوصا سلسله عصبي نشانه جنس او را بر روي خود دارد. قوانين فيزيولوژي نيز همانند قوانين جهان ستارگان، سخت و غير قابل تغيير است؛ ممکن نيست تمايلات انساني در آنها راه يابد. ما مجبوريم آنها را آن طوري که هستند بپذيريم. زنان بايد به بسط مواهب طبيعي خود در جهت و مسير سرشت خاص خويش بدون تقليد کورکورانه از مردان بکوشند. وظيفه ايشان در راه تکامل بشريت خيلي بزرگتر از مردهاست و نبايستي آن را سرسري گيرند و رها کنند.» (1)

کارل پس از توضيحاتي درباره کيفيت پيدايش سلول نطفه مرد و تخمک زن و پيوستن آنها به يکديگر و اشاره به اينکه وجود ماده براي توليد نسل ضروري است - برخلاف وجود نر - و اينکه بارداري جسم و روح زن را تکميل مي کند، در آخر فصل مي گويد:

«نبايستي براي دختران جوان نيز همان طرز فکر و همان نوع زندگي و تشکيلات فکري و همان هدف و ايده آلي را که براي پسران جوان در نظر مي گيريم معمول داريم. متخصصين تعليم و تربيت بايد اختلافات عضوي و رواني جنس مرد و زن ووظايف طبيعي ايشان را در نظر داشته باشند، و توجه به اين نکته اساسي در بناي آينده تمدن ما حائز کمال اهميت است. »

چنانکه ملاحظه مي فرماييد اين دانشمند بزرگ، هم تفاوتهاي طبيعي زياد زن ومرد را بيان مي کند و هم معتقد است اين تفاوتها زن و مرد را از لحاظ وظيفه و حقوق دروضع نامشابهي قرار مي دهد.

در فصل آينده نيز نظريات دانشمندان را درباره تفاوتهاي زن و مرد نقل خواهيم کرد و سپس نتيجه گيري خواهيم کرد که زن و مرد در چه قسمتهايي داراي استعدادها واحتياجهاي مشابهي هستند و بايد حقوق مشابهي داشته باشند و در چه قسمتها وضع مشابهي ندارند و بايد حقوق و تکاليف نامشابهي داشته باشند.

براي بررسي و تعيين حقوق و تکاليف خانوادگي زن و مرد، اين سمت حساسترين قسمتهاست.

بخش هفتم: تفاوتهاي زن و مرد

تفاوتهاي زن و مرد (1)

عجب حرف مزخرفي! معلوم مي شود هنوز هم با اينکه نيمه دوم قرن بيستم را طي مي کنيم، در گوشه و کنار افرادي پيدا مي شوند که طرزتفکر قرون وسطايي دارند و فکر کهنه و پوسيده تفاوت زن و مرد را دنبال مي کنند وخيال مي کنند زن و مرد با يکديگر تفاوت دارند، و لا بد مي خواهند مانند مردم قرون وسطي نتيجه بگيرند که زن جنس پست تر است، زن انسان کامل نيست، زن برزخ ميان حيوان و انسان است، زن لياقت و شايستگي اينکه در زندگي مستقل و آزادباشد ندارد و بايد تحت قيمومت و سرپرستي مرد زندگي کند، در صورتي که امروزديگر اين حرفها کهنه و پوسيده شده است. امروز معلوم شده همه اين حرفهاجعلياتي بوده که مردان به حکم زورگويي در دوره تسلط بر زن ساخته بودند؛ معلوم شده بر عکس است، زن جنس برتر و مرد جنس پست تر و ناقصتر است.

خير، آقا! در قرن بيستم و در پرتو پيشرفتهاي حيرت انگيز علوم، تفاوتهاي زن و مرد بيشتر روشن و مشخص شده است. جعل و افترا نيست، حقايق علمي و تجربي است. اما اين تفاوتها به هيچ وجه به اينکه مرد يا زن جنس برتر است و ديگري جنس پايين تر و پست تر و ناقصتر مربوط نيست. قانون خلقت از اين تفاوتها منظورديگري داشته است. قانون خلقت اين تفاوتها را براي اين به وجود آورده است که پيوند خانوادگي زن و مرد را محکمتر کند و شالوده وحدت آنها را بهتر بريزد. قانون خلقت اين تفاوتها را به اين منظور ايجاد کرده است که به ست خود، حقوق ووظايف خانوادگي را ميان زن و مرد تقسيم کند. قانون خلقت تفاوتهاي زن و مرد رابه منظوري شبيه منظور اختلافات ميان اعضاي يک بدن ايجاد کرده است. اگر قانون خلقت هر يک از چشم و گوش و پا و دست و ستون فقرات را در وضع مخصوصي قرار داده است، نه از آن جهت است که با دو چشم به آنها نگاه مي کرده و نظر تبعيض داشته و به يکي نسبت به ديگري جفا روا داشته است.

تناسب است يا نقص و کمال؟

يکي از موضوعاتي که براي من موجب تعجب است اين است که بعضي اصراردارند که تفاوت زن و مرد را در استعدادهاي جسمي و رواني، به حساب ناقص بودن زن و کاملتر بودن مرد بگذارند؛ چنين وانمود مي کنند که قانون خلقت بنا به مصلحتي زن را ناقص آفريده است.

ناقص الخلقه بودن زن پيش از آن که در ميان ما مردم مشرق زمين مطرح باشد، در ميان مردم غرب مطرح بوده است. غربيان در طعن به زن و ناقص خواندن وي بيداد کرده اند. گاهي از زبان مذهب و کليسا گفته اند: «زن بايد از اينکه زن است شرمسار باشد» . گاهي گفته اند: «زن همان موجودي است که گيسوان بلند دارد وعقل کوتاه» ، «زن آخرين موجود وحشي است که مرد او را اهلي کرده است» ، «زن برزخ ميان حيوان و انسان است» و امثال اينها.

از اين عجيب تر اينکه برخي از غربيان اخيرا با يک گردش صد و هشتاددرجه اي اکنون مي خواهند با هزار و يک دليل ثابت کنند که مرد موجود ناقص الخلقه و پست و زبون، و زن موجود کامل و برتر است.

اگر کتاب زن جنس برتر اشلي مونتاگو را - که در مجله زن روز منتشر مي شدخوانده باشيد، مي دانيد که اين مرد با چه زور زدن ها و مهمل بافي ها مي خواهد ثابت کند که زن از مرد کاملتر است. اين کتاب تا آنجا که مستقيما مطالعات پزشکي يارواني يا آمار اجتماعي را عرضه مي دارد بسيار گرانبهاست، ولي آنجا که خودنويسنده شخصا به «استنتاج» مي پردازد و مي خواهد براي هدف خود - که همان عنوان کتاب است - نتيجه گيري کند مهمل بافي را به نهايت مي رساند. چرا بايد يک روز زن را اينقدر پست و زبون و حقير بخوانند که روز ديگر مجبور شوند براي جبران مافات، همه آن نواقص و نقايص را از روي زن بردارند و روي مرد بگذارند؟ چه لزومي دارد که تفاوتهاي زن و مرد را به حساب ناقص بودن يکي و کاملتر بودن ديگري بگذاريم که مجبور شويم گاهي طرف مرد را بگيريم و گاهي طرف زن را؟

اشلي مونتاگو از طرفي اصرار دارد زن را جنسا برتر از مرد معرفي کند و ازطرف ديگر امتيازات مرد را مولود عوامل تاريخي و اجتماعي بشمارد نه مولودعوامل طبيعي.

به هر حال، تفاوتهاي زن و مرد «تناسب» است نه نقص و کمال. قانون خلقت خواسته است با اين تفاوتها تناسب بيشتري ميان زن و مرد - که قطعا براي زندگي مشترک ساخته شده اند و مجرد زيستن انحراف از قانون خلقت است - به وجودآورد. اين مطلب از بيانات بعدي ضمن توضيح تفاوتها روشنتر مي شود.

نظريه افلاطون

اين مساله يک مساله تازه که در قرن ما مطرح شده باشد نيست؛ حداقل دو هزار و چهار صد سال سابقه دارد، زيرا اين مساله به همين صورت در کتاب جمهوريت افلاطون مطرح است.

افلاطون با کمال صراحت مدعي است که زنان و مردان داراي استعدادهاي مشابهي هستند و زنان مي توانند همان وظايفي را عهده دار شوند که مردان عهده دارمي شوند و از همان حقوقي بهره مند گردند که مردان بهره مند مي گردند.

هسته تمام افکار جديدي که در قرن بيستم در مورد زن پيدا شده و حتي آن قسمت از افکار که از نظر مردم قرن بيستم نيز افراطي و غير قابل قبول به نظرمي رسد، در افکار افلاطون پيدا مي شود و به همين جهت موجب اعجاب ناظران نسبت به اين مرد - که پدر فلسفه ناميده مي شود - گرديده است. افلاطون در رساله جمهوريت کتاب پنجم، حتي درباره اشتراکيت زن و فرزند، درباره اصلاح نژاد وبهبود نسل و محروم کردن بعضي از زنان و مردان از تناسل و اختصاص دادن تناسل به افرادي که از خصايص عاليتري برخوردارند، درباره تربيت فرزندان در خارج ازمحيط خانواده، درباره اختصاص دادن تناسل به سنين معيني از عمر زن و مرد که سنين قوت و جوشش نيروي حياتي آنها به شمار مي رود بحث کرده است.

افلاطون معتقد است همان طوري که به مردان تعليمات جنگي داده مي شود به زنان نيز بايد داده شود، همان طوري که مردان در مسابقات ورزشي شرکت مي کنندزنان نيز بايد شرکت کنند.

اما دو نکته در گفته افلاطون هست: يکي اينکه اعتراف مي کند که زنان از مردان چه در نيروهاي جسمي، چه در نيروهاي روحي و دماغي ناتوان ترند؛ يعني تفاوت زن و مرد را از نظر «کمي» اعتراف دارد، هر چند مخالف تفاوت کيفي آنها از لحاظ استعدادهاست. افلاطون معتقد است استعدادهايي که در مردان و زنان وجود داردمثل يکديگر است؛ چيزي که هست زنان در هر رشته اي از رشته ها از مردان ناتوان ترند و اين جهت سبب نمي شود که هر يک از زن و مرد به کاري غير از کارديگري اختصاص داشته باشند.

افلاطون روي همين جهت که زن را از مرد ضعيفتر مي داند، خدا را شکر مي کندکه مرد آفريده شده نه زن. مي گويد: «خدا را شکر مي کنم که يوناني زاييده شدم نه غير يوناني، آزاد به دنيا آمدم نه برده، مرد آفريده شدم نه زن» .

ديگر اينکه افلاطون آنچه در موضوع بهبود نسل، پرورش متساوي استعدادهاي زن و مرد، اشتراکيت زن و فرزند و غيره گرفته، همه مربوط است به طبقه حاکمه، يعني فيلسوفان حاکم و حاکمان فيلسوف که وي آنها را منحصرا شايسته حکومت مي داند. چنانکه مي دانيم افلاطون در روش سياسي مخالف دموکراسي وطرفدار اريستوکراسي است. آنچه افلاطون در زمينه هاي بالا گفته مربوط است به طبقه اريستوکرات، و در غير طبقه اريستوکرات طور ديگري نظر مي دهد.

---------------------
1 - انسان موجود ناشناخته، چاپ سوم، ص 100.



نويسنده:استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان