بسم الله
 
EN

بازدیدها: 160

حق و باطل- قسمت دوازدهم

  1396/11/10
قسمت قبلي

احياي تفکر اسلامي


بسم الله الرحمن الرحيم 
الحمدلله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلواش والسلام علي‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابي‏ القاسم محمد ( ص ) اعوذبالله من الشيطان الرجيم : 

اقبال و احياي فكر ديني 

« يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم(1). بحثي كه قبلا پيش خودم در نظر گرفته بودم براي امروز كه روز اربعين‏ حسيني است در اينجا عنوان كنم ، " پيوند با شهيدان " بود به مناسبت‏ اينكه امروز روزي است كه دو حادثه رخ داده است و اين دو حادثه سبب شده است كه اربعين ، اربعين باشد : 

يكي داستان ورود اولين زائر رسمي به زيارت اباعبدالله عليه السلام يعني‏ روز ورود جابربن عبدالله انصاري از مدينه به كربلا براي زيارت ، و ديگر اينكه بطور كلي زيارت حسين بن علي عليه السلام در اين روز مأثور است‏ يعني اين روز ، روز زيارت مخصوص اباعبدالله است آمدن جابر به زيارت‏ تربت مقدس اباعبدالله و همچنين سنت زيارت كردن اباعبدالله از دور و نزديك با زيارات مأثوره اي كه وارد شده است ، همه به منظور پيوند با شهيدان است . 

اول مي‏خواستم درباره اين مطلب بحث كنم و فلسفه زيارت رفتنها و زيارت كردنهاي تحت همين عنوان بيان كنم ، ولي اين موكول شد به وقت‏ ديگر چون در اين چند روز گذشته در سه جلسه اي كه به مناسبت يادبود مصلح‏ بزرگ اسلامي ، اقبال پاكستاني در اينجا تأسيس شد ، قرار بر اين بود كه‏ يك بحث نيم ساعته اي تحت عنوان " اقبال و احياء فكري ديني " در همين‏ جلسه ايراد كنم كه نظر به اينكه وقت گذشت ، خودم تقاضا كردم كه موكول‏ به وقت ديگر باشد . 

از طرفي ديگر ديدم بحث " اقبال و احياء فكر ديني " بحثي است كه با نيم ساعت نمي‏توان آن را پايان داد ، و تجربه نشان داده است كه هر وقت‏ صحبت كوتاهي درباره اينگونه بحثها مي‏شود ، به كلي مبهم و ناقص و نامفهوم مي‏شود لذا گفتيم پس باشد براي مجالهاي بيشتر كه بايد در جلسات‏ متعدد در اين باره صحبت كرد ، تحت عنوان احياء تفكر اسلامي ، همان‏ موضوعي كه خود اقبال كنفرانس هايي تحت همين عنوان در پاكستان داده است‏ ، كنفرانس هاي بسيار علمي و اجتماعي ، و من هم بنا بود در اطراف همين موضوع صحبت كنم . 

از اين مرد كتابي چاپ شده است كه مجموعه اي است از هفت كنفرانس او در پاكستان كه ظاهرا در محيطهاي دانشگاهي ايراد شده است ، چون سطح اين‏ كنفرانس ها آنقدر عالي است كه بعيد به نظر مي‏رسد كه در مجامع عمومي‏ ايراد شده باشد قطعا اينها در مجامع علمي ايراد شده است همه اينها تحت‏ همين عنوان است . 

البته هر كنفرانسي خودش يك عنوان مستقل دارد ، يكي تحت عنوان " تجربه ديني " ، ديگري تحت عنوان " محك هاي فلسفي در تجربه ديني " ، ديگري تحت عنوان " آزادي و جاوداني من بشري " و يكي تحت عنوان " روح‏ فرهنگ و تمدن اسلامي " و يكي تحت عنوان " اصل حركت در اسلام " و يكي‏ ديگر در موضوع " آيا دين ممكن است " كه اين تيتر را مي‏گويند اقتباسي‏ است كه از كانت كرده است ، و بالاخره يك كنفرانس تحت عنوان " تصور خدا و معني نيايش " به هر حال همه اينها را اين مرد تحت عنوان احياء فكر ديني ايراد كرده است . 

من نمي‏خواهم ادعا كنم تمام حرفهايي كه او در اين موضوع بسيار بزرگ‏ گفته است بي ‏انتقاد است ، و يا تمام حرفها همان است كه اين مرد آنها را ايراد كرده است ، ولي از باب اينكه اين موضوع را او عنوان كرده و در حدودي كه يك نفر مفكر مي‏تواند در اين موضوعات بحث كند ، بحث كرده‏ است ، بسيار بسيار شايسته تقدير و تمجيد و تبجيل است من امروز بايد قسمت بيشتر حرف خودم را در اطراف حرفهاي او قرار بدهم گو اينكه اين‏ بحث دامنه وسيعي دارد و شايد توفيقي پيدا شد و در جلسات ديگري موفق شدم‏ درباره احياي تفكر اسلامي بحث كنم ، ولي ابتداء مي‏خواهم آن نقاط برجسته افكار او را به اطلاع شما برسانم . 

اقبال مردي است اروپا رفته و اروپا شناخته ، مردي است كه از تحصيلات‏ جديد بهره بسيار عالي داشته است ، مردي است كه دنياي اروپا او را به‏ عنوان يك تفكر و دانشمند و صاحبنظر مي‏شناسد ، او كسي نيست كه در گوشه‏ هند منزوي شده و از دور شبحي از اروپا در نظرش مجسم شده باشد و بعد بخواهد انتقاداتي بكند ، او اروپا را از نزديك ديده و شناخته و تجزيه و تحليل كرده است به علم جديد هم بسيار علاقه مند است و جوانان مسلمان را تشويق مي‏كند كه علوم جديد را بياموزند او كسي نيست كه با علوم جديد مخالف باشد يا مسلمين را پرهيز بدهد كه علوم جديد را نياموزيد . 

با همه اين حرفها كه مردي است كه تحصيلات عاليه خودش را در اروپا كرده و اروپا را شناخته است و به ارزش علم جديد فوق العاده واقف و معترف است ، در عين حال اولين چيزي كه در گفتار اين مرد جلب توجه‏ مي‏كند و آن را در اشعار خودش به صورت منظوم بيان كرده است ، اين است‏ كه آن چيزي كه امروز آن را " تمدن اروپائي " مي‏گويند ، يعني مجموع شئون‏ زندگي اروپائي ، ايده آل هائي كه تمدن امروز اروپائي به بشر مي‏دهد ، راه‏ و رسمي كه به بشر مي‏آموزد ، اخلاق و عادات و بالاخره مسيري كه اروپاي‏ امروز دارد را نه تنها يك چيز خوبي نمي‏داند بلكه يك امر بسيار بسيار خطرناكي ، هم براي بشريت و هم براي خود مردم اروپا مي‏داند . 

يعني اقبال اروپا رفته و اروپا شناخته ، آينده تمدن اروپا را بسيار شوم و خطرناك مي‏داند و اين قسمتها را در كلمات خودش زياد گنجانده است‏ و من مايل هستم آن قسمتها را كه از نوشته هاي خود اقبال يادداشت كرده ام‏ براي شما بخوانم تا ببينيد اين مرد چه نظري راجع به تمدن امروز اروپا دارد و با اينكه به علم اروپائي خوشبين است ، به تمدن اروپائي تا چه‏ حدود بدبين و تا چه اندازه مشرق زميني‏ها و مخصوصا مسلمين را پرهيز مي‏دهد كه تحت تأثير تمدن اروپا قرار نگيرند . 

از جمله در كلمات خودش چنين مي‏گويد : " آنها كه چشمشان از تقليد و بردگي كور شده است نمي‏توانند حقايق بي‏پرده را درك كنند ، اين فرهنگ و تمدن نيم مرده اروپائي چگونه مي‏تواند كشورهاي ايران و عرب را حيات نوين‏ بخشد هنگامي كه خود به لب گور رسيده است " . 

باز مي‏گويد : " تاريخ جديد ، سرعت عظيمي است كه جهان اسلام با آن سرعت از لحاظ روحي در حال حركت به طرف مغرب زمين است " . 

مي‏گويد : تاريخ جديد اين كشورها اين است كه به سرعت به سوي مغرب‏ زمين حركت مي‏كنند بعد براي اينكه ميان علم و تمدن مغرب زمين تفكيك كند .

مي‏گويد : " و در اين حركت هيچ چيز باطل و نادرست نيست ، چه ، فرهنگ‏ اروپائي از جنبه عقلاني آن " يعني فقط از جنبه علمي و فكري " ، گسترشي‏ از بعضي مراحل فرهنگ اسلامي است " . يعني اگر ما تنها جنبه فكري و علمي اروپا را در نظر بگيريم هر چه به آن‏ سو برويم براي ما خطر ندارد چون علم ، علم است و علم اروپا دنباله و امتداد علوم اسلامي است فرهنگ اروپا به معني علم اروپا دنبال فرهنگ اسلامي است . " ترس ما تنها از اين است كه ظاهر خيره كننده فرهنگ اروپائي از حركت ما جلوگيري كند و از رسيدن به ماهيت واقعي آن فرهنگ عاجز بمانيم‏ " . 

مي‏گويد : آنچه من مي‏ترسم اين است كه ما اين ظاهر را ببينيم ، صنعت و علوم طبيعي را ببينيم ، اما آن باطني كه بشر را به سوي آن سوق مي‏دهد را نبينيم ، نتوانيم تجزيه و تحليل كنيم.

در جاي ديگر كتاب خودش مي‏گويد : " عقل به تنهائي قادر نيست كه بشر رانجات بدهد و بزرگترين عيب‏ فرهنگ اروپا اين است كه مي‏خواهد با عقل به تنهائي بدون اينكه با روح ، 
با وجدان ، با ايمان پيوندي داشته باشد ، فقط با نيروي عقل ، كشتي بشريت‏ را از مهلكه نجات بدهد " . 

مي‏گويد : " مثاليگري اروپا هرگز به صورت عامل زنده اي در حيات آن در نيامده است " . مثالي‏گري اروپا يعني ايده آليسم اروپا ، كمال مطلوبهائي كه فرهنگ‏ اروپائي به بشر مي‏دهد ، مسلكهائي كه به وجود مي‏آورد ، ايسم هائي كه به‏ وجود مي‏آورد و خيال مي‏كند ملحق شدن به اين ايسم ها بشر را مي‏تواند نجات‏ بدهد . 

مي‏گويد : اين ايسم ها واقعا نتوانسته است ماهيت اروپائي را عوض كند ، انسانيش كند ، و از مرحله لفظ و زبان جلو نيامده است به عبارت ساده‏ تر ، اروپائي و اروپا زياد از احسان و انساندوستي در كلام خودش ، در نوشته خودش ، در اعلاميه هاي خودش دم مي‏زند ولي چون اينها فقط از فكر و عقلش سرچشمه مي‏گيرد و نه از روحش ، لذا در وجدان‏ 
خودش اثر نگذاشته است اروپائي مي‏گويد انسان ، ولي عملا انسان دوست‏ نيست ، اروپائي مي‏گويد حقوق بشر ولي عملا و واقعا احترامي براي بشر و حقوق بشر قائل نيست ، اروپائي روي فرهنگ ايسم هاي خودش مي‏گويد آزادي ، ولي واقعا در عمق روح خودش به آزادي ايمان ندارد ، مي‏گويد مساوات و عدالت ولي در عمق وجدان خودش به عدالت و مساوات پاي بند نيست . 

اقبال مي‏گويد : " نتيجه آن ، " من " سرگرداني است ( يعني روح سرگرداني است ) كه‏ در ميان دموكراسي‏هاي ناسازگار با يكديگر به جستجوي خود مي‏پردازد " من " سرگرداني است كه كار آنها منحصرا بهره كشي از درويشان به سود توانگران‏ است " . اين همه كه دم از عدالت زده است ، تمام ايسم هاي ضد و نقيض كه در اروپا پيدا شده ، نتيجه نهائي آنها چيست ؟ بهره كشي از درويشان به سود توانگران چه مي‏خواهد آن ايسمش باشد چه مي‏خواهد اين ايسم ديگرش باشد . 

بعد مي‏گويد : سخن مرا باور كنيد كه اروپاي امروز بزرگترين مانع در راه‏ پيشرفت اخلاق بشريت است " . اين يك نكته در روح آقاي اقبال كه اين را زياد تبليغ مي‏كند و علاقه مند است مسلمانان ، مخصوصا جوانان مسلمان ، آن كساني كه كم و بيش با ظاهر فرهنگ غربي آشنا هستند به اين نكته از اين مرد خبير آگاه مطلع ، آگاه‏ شوند . 

نكته دومي كه اين مرد روي آن باز بسيار اصرار دارد ، اين است‏ كه آن نقصي كه در فرهنگ و تمدن اروپائي امروز وجود دارد ، در فرهنگ و تمدن اصيل اسلامي وجود ندارد ، آن انتقادهاي اصيل و اساسي كه بر فرهنگ‏ اروپا كه فرهنگ مادي محض است وارد است ، بر فرهنگ اسلامي وارد نيست‏ لهذا باز در قسمت ديگر كلام خودش كوشش مي‏كند كه پايه هاي اساسي فرهنگ‏ اسلامي و مزاياي فرهنگ و تمدن اسلامي را معرفي كند كه من باز قسمتي از آنها را براي شما مي‏خوانم تا بعد وارد مسئله احياء فكر ديني شوم در آن‏ 
قسمت از سخنان خودش اينجور مي‏گويد : 

" مسلمانان ، مالك انديشه‏ها و كمال مطلوبهاي نهائي مطلق مبتني بر وحيي مي‏باشند كه چون از دروني‏ ترين ژرفناي زندگي بيان مي‏شود ، به ظاهري‏ بودن آن رنگ باطني مي‏دهد براي فرد مسلمان شالوده روحاني زندگي امري‏ اعتقادي است ، و براي دفاع از اين اعتقاد به آساني جان خود را فدا مي‏كند " . 

خلاصه حرفش را برايتان توضيح بدهم ، مي‏گويد : اسلام آنچه را كه براي بشر پيشنهاد مي‏كند چون پشتوانه اش ايمان مذهبي است ، چون از وحي سرچشمه‏ گرفته است ، مي‏تواند تا اعماق روح بشر نفوذ بدهد همين طوري كه نشان داده‏ است و نشان مي‏دهد كه حتي در عصر حاضر ، چنين قدرتي را دارد . پس اگر اسلام مثلا حريت را پيشنهاد مي‏كند ، آزادي را پيشنهاد مي‏كند ، اگر عدالت يا انسان دوستي را پيشنهاد مي‏كند ، اگر حقوق بشر را پيشنهاد مي‏كند ، پيشنهادهائي است كه در روح بشر ضمانت اجرائي دارد ولي آنچه‏ اروپا مي‏گويد ، پيشنهادهائي است . كه ضمانت اجرائي ندارد .

مي‏گويد بشريت امروز به سه چيز نيازمند است : 

1 - تعبيري روحاني از جهان .

يعني اولين چيزي كه بشر به آن نيازمند است اين است كه جهان تفسيري‏ روحاني و معنوي بشود نه تفسيري مادي يعني اولين چيزي كه بشر را سرگردان‏ كرده است و به موجب آن هيچ فكر و عقيده اي به صورت ايمان واقعي در بشر به وجود نمي‏آيد ، ماترياليسم است ، ماديگري است ، تفسير جهان است به‏ صورت مادي يعني به صورت اينكه جهان هر چه هست ماديات است ، جهان كور است ، جهان كر است ، جهان بيشعور است ، احمق و ابله است ، جهان هدف‏ سرش نمي‏شود ، جهان حق و باطل نمي‏فهمد ، جهان درست و نادرست نمي‏فهمد ، در جهان حق و باطل با يك مقياس سنجيده مي‏شود ، هيچ چيز در دنيا هدف‏ ندارد و ما به عبث آفريده شده ايم مي‏گويد اين فكر است كه روح تمدن بشر را ضايع كرده و مي‏كند ، اولين چيزي كه بشر به آن محتاج و نيازمند است‏ تعبيري روحاني از اين جهان است ، « افحسبتم انما خلقناكم عبثا »(2) .  بيهودگي در كار نيست ، جهان را صاحبي باشد خدا نام جهان بحق برپاست ، جهان به عدالت برپاست ، نيكي و بدي گم نمي‏شود ، جهان سميع و بصير است: « لا تأخذه سنة و لا نوم »(3) . آگاه و عاقل است ولي تنها اين ( تعبيري‏ روحاني از جهان ) كافي نيست .

2 - آزادي روحاني فرد

اين ، در مقابل مسيحيت است آزادي فردي يعني براي فرد شخصيت قائل شدن‏ اگر انسان از جهان تعبيري روحاني كند و براي فرد شخصيت قائل نباشد ، استعدادها بروز نمي‏كند. 

3 - اصولي اساسي و داراي تأثير جهاني

كه تكامل اجتماع بشري را بر مبناي‏ روحاني توجيه كند كه مقصودش باز مقررات اساسي اسلامي است بيش از اين‏ من در اين دو زمينه از اقبال عبارت خواني نمي‏كنم . خوب ، آيا اقبال مثل بسياري از ما ، در همين حد متوقف مي‏شود ، يعني‏ نواقص و معايب تمدن اروپائي را مي‏بيند و بعد اسلام را در صورت اساسي و زنده خودش مي‏بيند و بعد مي‏گويد : مطلب تمام شد ؟ نه يك مطلب كه اقبال‏ رسالت خودش و رسالت هر مسلمان روشنفكر مؤمني را در آن مي‏داند ، در اين‏ قسمت سوم است اين هفت خطابه اي كه اين مرد تحت عنوان احياء فكر ديني‏ در اسلام ايراد كرده است ، براي اين منظور سوم است ، حتي در اشعار خودش‏ كم و بيش همين منظور سوم را دارد ، البته منظور اول را هم دارد . 


---------------------
پاورقي : 
1 - سوره انفال آيه 24 ( اي اهل ايمان چون خدا و رسول شما را به ايمان‏ دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابدي رسيد ) . 
2- سوره مؤمنون ، آيه . 115 
3- سوره بقره ، آيه . 255 



نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان