بسم الله
 
EN

بازدیدها: 146

حق و تکليف در نگاه قرآن- قسمت دوم (قسمت پاياني)

  1396/11/3
خلاصه: در اين نوشتار، اشاره اي به تاريخچه مسأله حق و تکليف شده است که در مباحث فرق اسلامي ابعاد گسترده اي داشته است. در مسائل کلامي، موضوعاتي همچون حسن و قبح عقلي، جبر و اختيار، تفضلي يا استحقاقي بودن ثواب، از دير باز مورد مناقشه بوده است. در حالي که اشاعره تنها از تکليف سخن مي گفتند، شيعه و معتزله حقوقي را نيز براي بنده قائل بودند. از اين ميان، حسن و قبح عقلي خود کليد حل بسياري از مباحث و عقايد شيعه امامي و معتزله است که پاداش الهي را به استحقاق مي دانستند. برخي نيز مانند علامه طباطبايي ديدگاهي نزديک به اشاعره دارند. امروزه، برخي مسأله را با نگاه برون ديني نگريسته از بستر اصلي خارج مي کنند و حقوق بشر مصوب سازمان مللل را معيار ارزيابي حقوق و تکاليف مي دانند. در نتيجه اگر اسلام موافق با آنها نبود راه حل را در اين مي دانند که گفته شود اين حقوق، ديني نيستند، بلکه برون ديني هستند و اثبات يا سلب آنها از سوي دين نخواهد بود. بايد گفت حتي پذيرش حسن و قبح عقلي، و برون ديني بودن اين موضوع، باز هم هيچ دليل عقلي بر معيار بودن حقوق بشر سازمان ملل در اين زمينه وجود ندارد، بويژه که منشور اسلامي آن نيز تدوين شده است. نيز جدا کردن باورهاي ديني از برنامه ها ابتر کردن دين است.
قسمت بعدي

دينداري؛ حق يا تكليف

پاسخ درون ديني كه از متون ديني از جمله اسلام به دست مي آيد دينداري را تكليف مي داند، امّا از آنجا كه حق و تكليف دو روي يك سكه اند، دينداري در برابر خداوند يك تكليف است، «ما خلقت الجنّ و الإنس إلاّ ليعبدون» اما همين تكليف، حق نيز هست؛ هنگامي كه در برابر ديگران باشد. دينداري حق است؛ به اين معني كه كسي حق ندارد جلو دينداري كسي را بگيرد، بويژه دين حق را كه در منطق قرآن همان اسلام است؛ اسلامي كه شامل تمام اديان حقه سابقه هم مي شود. جلوگيري از دينداري يا انجام شعاير الهي سدّ سبيل است، و مبارزه با خداوند متعال و رسول خدا(ص) است، كه كيفر آن بسيار شديد است.

انتخاب دين و گردن نهادن به دين، مرحله اي است كه در آن اكراه و اجباري نيست: «لاإكراه في الدين»، اما پس از گردن نهادن به دين و پذيرش حقانيت آن، گزينشي عمل كردن درباره قوانين آن پذيرفته نيست. حق پذيرفتن يا نپذيرفتن يك دين را داريم، اگر چه آثار خود را دارد، اما پس از پذيرفتن اصل دين، نمي توان برنامه هاي آن را به دلخواه طبقه بندي كرد؛ برخي را پذيرفت، و برخي را كنار زد. اين منطق قرآن است.

برخي مدعي شده اند كه اين بحث، برون ديني است، يعني نبايد از دين بپرسيم كه دينداري حق است يا تكليف، بايد اين پرسش را در بيرون از دين بررسي كرده و براي آن پاسخي بيابيم. اينك پرسش ديگري مطرح مي شود:

اگر مسأله برون ديني باشد، آيا پاسخ يك ديندار و يك فرد بي دين مانند هم است، يا متفاوت؟

ممكن است كسي بگويد در اين مسأله پاسخ هر دو بايد يكسان باشد، زيرا داور اين بحث خرد است، و خرد حكم يكسان مي دهد، تفاوت هنگامي ايجاد خواهد شد كه دو داور وجود داشته باشد؛ يكي دين و ديگري خرد، اما اگر از دين بخواهيم در اين زمينه ساكت باشد طبيعي است كه فقط يكي از اين دو داور حكم خواهد راند، و آن داور عقل است.

اين سخن درست به نظر نمي رسد؛ براي اينكه اولاً كسي كه دغدغه دين دارد با كسي كه دغدغه دين ندارد، نمي تواند درمورد حق و تكليف يكسان بينديشد و يكسان نتيجه گيري كند. چه آنكه حتي مفاهيمي مانند عدالت در اين صورت معناي متفاوت، يا دست كم مصاديق متفاوت خواهد داشت، و اين تفاوت البته با حكم خرد ناسازگار نخواهد بود، زيرا كسي كه آفرينش را داراي آفريدگاري مي داند كه مانند خداي قرآن، حكيم، غفور، مهربان و مدبّر جهان هستي است، كه براي شايسته كاران و بدكاران پاداش و كيفر در نظر گرفته، به حكم عقل ملزم است كه از برنامه هاي او اطاعت و پيروي كند، و اجراي قانون او را در مورد خود يا ديگران عدالت بداند، او با كسي كه به خدايي باور ندارد، هرگز درباره عدالت به عنوان يك مفهوم، يكسان فكر نمي كند.

ثانياً: بر فرض آنكه اصلاً پاي دين در ميان نباشد، باز هم خرد در ميان همه مردم به يكسان حكم نمي كند، كسي كه در محيط فرهنگي بزرگ شده، نوعاً سنت ها و رسم هاي جاري ساير فرهنگ ها به نظرش عجيب، ناپذيرفتني و حتي غيرعاقلانه و غيرعادلانه خواهد آمد. يعني تفاوت فرهنگ ها سبب تفاوت ديدگاه اشخاص درباره ارزش ها مي شود. ممكن است در اين تفاوت حق با اين باشد، يا با آن، اما به هر حال اين اختلاف ها هست و جاي انكار ندارد.

منظور پذيرش نسبيت فرهنگي و ارزشي و حل مشكل به روش پست مدرنيسم نيست، زيرا ما مي پذيريم كه ممكن است اين يا آن طرف اشتباه كرده باشد، يا حتي هر دو طرف، و حق چيز سومي باشد، اما در عين حال عقل بشري نتوانسته است داوري يكساني در مسائل عمده حقوقي و ارزشي داشته باشد.

ممكن است به اكثريت تكيه شود، اما الزاماً هميشه اكثريت بر حق نيستند. همان گونه كه در سطح يك كشور اقليت بودن به معناي ناحق بودن نيست، در سطح جهاني نيز اكثريت ملاك درستي يا حقانيت نيست، بويژه اگر اكثريت به اقليت با نگاه عاقل اندر سفيه بنگرند يا اهداف استعماري و سلطه جويانه و رقابت هاي پنهان و آشكار وجود داشته باشد كه جلو داوري درباره حقيقت را بگيرد؛ چنان كه در زمينه حقوق بشر نيز گاه اختلافات اين گونه است.

بنابراين اجمالاً مي توان گفت كسي كه دغدغه دين دارد، با آن كسي كه اين دغدغه را ندارد، با داوري برون ديني، يكسان داوري نمي كند. نمي گوييم عقل انسان ديندار با عقل انسان بي دين تفاوت دارد، مي گوييم شخص ديندار جهان هستي را به گونه اي مي بيند و شخص غيرباورمند به دين به گونه ديگر، اين تفاوت در هستي شناسي، به طور فطري تفاوت در ارزشگذاري را در پي خواهد داشت.

حتي اگر به گسست رابطه منطقي بايد و هست نيز معتقد باشيم، باز هم اين رابطه قابل قطع شدن نيست، انسان فطرتي دارد كه بر اساس آن هر روز كه بردانسته ها و تجربه هايش افزوده، بر اساس آگاهي هاي جديد، ارزشگذاري هايش درباره كردار و رفتار و اعتقادات نيز عوض شده است. بيرون آوردن كليه يك انسان سالم، زماني كه باور به سودمند بودن اين كار براي سلامتي شخص ديگر كه كليه براي او هديه مي شود وجود نداشت، يك جنايت بود، ولي امروزه همين عمل مي تواند يك عمل انساني و انسان دوستانه تلقي شود.

مثال ديگر، كسي كه مي داند خطر سيم برهنه برق ديگري را تهديد مي كند، وظيفه دارد كه او را آگاه سازد، اين آگاه ساختن يك كار اخلاقي است و ارزشمند، طرف مقابل نيز پس از آن از صميم قلب از او تشكر خواهد كرد. طبيعي است كه چنان شخصي ديگر به اين نخواهد انديشيد كه آيا سخن هيوم درست است، و بين هست و بايد رابطه منطقي وجود دارد، يا عكس آن درست است؟ هم اخطار دهنده كار خود را درست و خوب مي داند و هم اخطار گيرنده، اخطار گيرنده نيز در اين مورد اگر به اخطار گوش ندهد، به يقين مورد ملامت قرار مي گيرد. آثار حقوقي و اخلاقي عمل از يك سو، و كيفر اخروي الهي از سوي ديگر حتمي است.

اين رابطه بين اطلاع شخص اول و لزوم هشدار دادن وي به نفردوم ،به يقين يك كار اخلاقي است، و پرهيز اين يك نيز تصميمي است كه همه از او انتظار دارند، و اين انتظار، سبب مي شود كه سرپيچي وي را خودكشي تلقي كنند.

كسي كه به آخرت يقين دارد، اخطار و انذار انبيا را جدي گرفته است، و كيفري مانند آتش جهنم را مي پذيرد، به طور طبيعي، از هر چيزي كه سبب افتادن او به آتش باشد دوري خواهد جست، از جمله اينكه در بررسي شناخت حقوق و وظايف خويش فقط به اين نخواهد انديشيد كه به دليل قرارداد اجتماعي، يا نياز طبيعي به همكاري ديگران، بايد به قوانين احترام بگذارد، او اولاً انتظار دارد كه قانون در راستاي نجات و او و ديگران باشد، و ثانياً براي نجات اخروي خويش، ممكن است از بسياري از حقوق مسلم و ثابت خود به نفع باور خويش و مردم هم كيش خود صرف نظر كرده گاه در صورت لزوم، اصلي ترين سرمايه و حق خويش را كه حق حيات است در اين راه فدا كند، نمونه هاي اين كار فراوان اند.

برخي گفته اند دينداري يك حق است، و نه تكليف، براي همين ورود و خروج از دين آزاد است، و دين را به مجلس تشبيه كرده اند، مجلسي كه نمايندگان آن منتخب مردمند، و معقول نيست كه اين مجلس پس از روي كارآمدن ماده قانوني تصويب كند كه مردم حق انتخاب ندارند.

ولي اين تشبيه مع الفارق است، زيرا نماينده مجلس و مجلس نمايندگان، مشروعيت و قانوني بودن خويش را از رأي مردم مي گيرند، اما دين، مشروعيت خويش را از خداوند مي گيرد، انتخاب دين به معناي اعتراف به حقانيت آن است؛ به عنوان مجموعه اي كامل از باورها و برنامه ها، نه به معناي مشروعيت دادن به دين.

دين حق، برنامه خدايي است براي خوشبختي دنيا و رستگاري در آخرت، براي انسان ها فرستاده شده. پيامبران نيز جز براي هدايت و اينكه از آنان پيروي شود نيامده اند. تشبيه دين به هر چيزي ديگر غير از خود دين نارسا است. دين، دين است، مجموعه كامل و منسجمي از باورها و برنامه هاي سعادت آفرين. معيار درستي احكام دين قرار دادنِ اين مجمع يا آن نهاد ـ كه دين و برنامه هاي آن را براي حاكميت بر جامعه از اساس نمي پذيرد و پيش فرض آن تساوي همه اديان، اعم از حق و باطل، آسماني و زميني است ـ ستم بر دين و جامعه انساني است.

دو روي يك سكه

حق و تكليف، دو روي يك سكه اند، حقوق از هر دو بحث مي كند. مسأله حق و تكليف يك بار با نگاه حقوقي مورد بررسي قرار مي گيرد، بار ديگر با نگاه كلامي. با نگاه دوم، اين بحث در بين فرق اسلامي سابقه ديرينه دارد؛ بويژه مجادله اشاعره و معتزله در اين ميان بسيار شديد بوده و گاه سبب درگيري هايي نيز شده است.

استحقاق يا تفضّل در پاداش ها، جبر و اختيار، قاعده لطف كه در ارسال رسل و حجج الهي مورد استناد قرار مي گيرد، تكليف به مالايطاق و برخي از عناوين ديگر، مباحث بسيار جدي كلامي بوده كه حتي در اصول دين نيز تأثير داشته است.

قاضي عبدالجبار معتزلي، علاوه بر نگارش كتابي جداگانه با عنوان «المحيط بالتكليف»، يك جلد از موسوعه كلامي بزرگ خود «المغني» را به بحث تكليف اختصاص داده است.
جبر و اختيار، خلق افعال عباد، استحقاقي بودن پاداش هاي اخروي يا تفضلي بودن آن، مسائلي هستند كه بر محور حق و تكليف مي چرخند؛ اگر اين عقيده را بپذيريم كه پاداش هاي الهي بر اساس استحقاق است، حقي براي بنده بر مولا در نظر گرفته شده است، و اگر بر اين اعتقاد پاي فشرديم كه پاداش ها بالاستحقاق نيست، بلكه بالتفضل است، در اين صورت حقي براي بنده قائل نشده ايم، بلكه اين خداست كه هم تكليف داده و هم توفيق عمل، براي عمل صالح پاداش مي دهد، و پاداش او نيز براي چيزهايي است كه خود او به ما داده است.

آنان كه از اختيار و استحقاق دفاع مي كنند، مستندات بسيار قوي قرآني دارند، اشاعره نيز به آيات فراواني از قرآن استناد مي كنند، اما شيعه اين دو دسته از آيات را در كنارهم مي پذيرند و هيچ دسته را به نفع دسته ديگري كنار نمي زنند.

شيعه به دليل توجه به همه انواع بيان قرآن به «امر بين الأمرين» مي رسد؛ عقيده اي كه نه سبب انكار چيزي از قدرت و اراده الهي مي شود و نه حسن و قبح عقلي و درك فطري ما را ازحسن و قبح ناديده مي انگارد، بنابراين همچنان به عدل الهي ـ كه نتيجه داشتن تكليف و اختيار است ـ پايبند مي ماند؛ چيزي كه معتزله نيز از آن طرفداري مي كند. اما اين به معناي بازنشسته شدن خدا و اراده مطلق انسان نيست. اگر چه اراده و خواست انسان براي عمل صالح مهم است، اما تا خدا نخواهد و توفيق ندهد، اين خواست عملي نخواهد شد:

«فأين تذهبون. إن هو إلاّ ذكر للعالمين. لمن شاء منكم أن يستقيم. و ما تشاءون إلاّ أن يشاء الله ربّ العالمين» تكوير/26ـ 29

بنابراين، با آن كه خداوند به ما سرمايه عمل صالح ـ يعني اصل حيات را ـ داده و توفيق عمل صالح را نيز به ما ارزاني كرده است، اما به ما حق انتخاب داده كه ايمان و عمل صالح را برگزينيم يا خسران را:

«والعصر. إنّ الإنسان لفي خسر. إلاّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصبر» العصر/1ـ3

و با همين ترازو است كه كردار انسان ها وزن خواهد شد.

همان گونه كه در نگاه حقوقي، حق و تكليف بر محور عدالت مي چرخد، در بحث كلامي نيز شيعه و معتزله حق و تكليف را بر اساس عدل بررسي كرده اند، بحث عدل الهي نيز در نظر شيعه و معتزله ازهمين جا سرچشمه گرفته است.

اگر چه اشاعره خدا را خالق افعال بندگان دانسته و قائل به جبر شده اند، اما اين در نظر آنان به معناي انتساب صفت ضد عدل به خدا نيست. آنان خدا را ظالم نمي دانند. به دليل تفاوتي كه بين خلق و كسب مي بينند، خدا را خالق افعال عباد و عباد را كاسب افعال خويش مي دانند و بدين سان عدالت الهي را در پاداش و كيفر دادن به سبب كسب عباد، گردن مي نهند.

اما شايد مهم ترين نكته در اين ميان مبناي عدل باشد، كه آيا حسن عقلي دارد يا شرعي؟ اصل اختلاف همين جا است؛ شيعه و معتزله حسن و قبح عقلي را باور دارند، اما اشاعره برآنند كه حسن و قبح احكام و افعال فقط بايد از سوي شرع تعيين و بيان شود.

اينها زمينه هاي بحث است، اما شايد چندان لزومي نداشته باشد كه به تفصيل به اين جنبه از مسأله پرداخته شود. چيزي كه دراينجا مورد توجه است اين است كه حق و تكليف؛ چه با نگاه حقوقي و چه با نگاه كلامي، نمي تواند از مسأله عدالت جدا شود.

بحث عدل الهي از يك سو و توحيد از سوي ديگر مباحث دقيق و نظريه پردازي هاي ظريفي را سبب شده است. بنابراين به جز عدل، اصل توحيد نيز در اين زمينه مورد توجه است، بنابراين، يك محور مهم ديگر در بحث حق و تكليف در علم كلام اسلامي؛ دغدغه عمده اشاعره، يعني توحيد است، از اين رو بر دو مسأله پاي مي فشارند، يكي اينكه خالق افعال بندگان نيز خداوند است، همان گونه كه خالق خود بندگان است، و ديگر اينكه خداوند در برابر آفريدگان خويش مكلف نيست.

اما عدليه نيز دغدغه جدي داشته در ميان صفات كمال الهي بر عدل تكيه ويژه دارند. اگر وعده هاي الهي برپايه پاداش و كيفر و اينكه خداوند بر خويش پاداش احسان را واجب كرده، درست و راست باشد، كه هست، پس بايد هر عملي پاداش و كيفر متناسب خويش را داشته باشد؛ به اين معني كه هيچ عمل شايسته اي بي پاداش نماند. اگر چه كيفر بزهكاري ها مورد اختلاف است، و معتزله خلود در آتش را براي بزهكاران حتمي مي داند، اما شيعه، معتقد است كه كيفر گناهان متناسب با آن و زمان دار است، پس از كيفر متناسب، گناهكاران نيز از آتش جهنم نجات خواهند يافت، و مشركان خالد در جهنم هستند.

اصطلاح متكلمين اين است كه پاداش هاي الهي براي شايسته كاران بالتفضل است يا بالاستحقاق؟ مشكل اساسي بالتفضل بودن پاداش ها اين بود كه نقش اعمال شايسته جدي گرفته نمي شد؛ با اينكه شخص عملي انجام داده كه در خور تحسين و پاداش است، اما اين عمل حقي براي انجام دهنده آن ايجاد نكرده است. اما اگر پاداش الهي به استحقاق باشد، آن گونه كه معتزله مي گفتند، اين مشكل حل مي شد، پاداش، حق انسان هاي شايسته كار خواهد بود، همان گونه كه كيفر، سزاي بزهكاران است. اما مشكل بزرگ ديگري خودنمايي مي كرد؛ زيرا اشاعره مي گفتند لازمه اين نظريه اين است كه خداوند سبحان در برابر بندگان مسئول باشد، يعني خداوند نيز مكلّف فرض مي شد؛ زيرا پس از انجام كارهاي شايسته براي شايسته كاران حقي ايجاد مي شود، و اين حق بر خداوند فرض مي شود، و هر كس كه حقي بر عهده او قرار گيرد، مكلف است.

در فلسفه غرب نيز اين بحث به گونه اي مطرح بوده است، مثلاً نتيجه نظريه كانت همانند نظريه اشاعره است؛ زيرا او خدا را در برابر بندگان مكلف ندانسته و چيزي را بر خدا واجب نمي داند.6

در آيات قرآن، كلماتي هست كه ظاهر آنها پاداش الهي را بالاستحقاق نشان مي دهد، آياتي كه از چند برابر شدن پاداش مؤمنان شايسته كار سخن مي گويد، اين نشان مي دهد كه اصل پاداش حقي است كه خداوند آن را چند برابر مي كند.

برخي مي پندارند كه قرآن فقط از تكليف سخن گفته و توجه چنداني به حقوق انسان ها ندارد، اما واقعيت اين است كه قرآن كريم به حقوق اساسي و ديگر حقوق انسان توجه جدي دارد و حقوق فوق العاده ارزشمندي را به رسميت مي شناسد. اگر بخواهيم حقوق و تكاليف را به همان گونه اي كه كانت طبقه بندي كرده در قرآن بيابيم، چندان دشوار نخواهد بود، جز اينكه مسلمانان عدليه پا را از اين نيز فراتر نهاده و از حقوق انسان در برابر خداوند متعال سخن گفته اند؛ كه آيا پاداش الهي به استحقاق است يا به تفضل؟ در حالي كه اشاعره نظريه دوم را پذيرفته اند، شيعه و معتزله از تعبير استحقاق استفاده كرده اند.

به طور نمونه بيشتر تفاسير شيعي در ذيل آيه 26 سوره يونس كه مي فرمايد:

«للذين أحسنوا الحسني و زيادة و لايرهق وجوههم قتر و لا ذلّة أولئك أصحاب الجنّة هم فيها خالدون» يونس/26

گفته اند: منظور از «الحسني» پاداشي است كه به استحقاق به بندگان مي رسد و منظور از زياده، ده برابر يا بيشتر از آن است كه خداوند در قرآن به نيكوكاران وعده آن را داده است. اين تعبير در بيشتر تفاسير شيعه موجود است.7

علامه طباطبايي اگر چه خود نيز از استحقاق و تفضل در اين آيه سخن مي گويد، اما بيان خويش را اين گونه تكميل مي كند كه مراد از استحقاق، پاداش به مثل است، يعني به اندازه اي كه خداوند براي هر عملي تعيين كرده، اما زياده چند برابر آن است، در ترجمه الميزان صراحت بيشتري وجود دارد كه استحقاق عبد به معناي طلب كار شدن او از خداوند (جلّت عظمته) نيست، بلكه مقصود از «حسني» پاداش به اندازه عمل است، و مقصود از زياده، بخشش بيشتر.

اين سخن اگر چه به مذاق شيعه امامي سازگارتر است، اما در بسياري از كتب تفسير ما به صراحت ديده نمي شود.8

معتزله برخي از امور را بر خدا واجب مي دانند؛ مانند لطف را، كه به عنوان قاعده لطف معروف است.9

تعبير استحقاق براي انسان، به عدالت بر مي گردد، اگر خداوند بدكاران و ستمگران را مجازات نكند، داد مظلومان را از آنان نگيرد و به نيكوكاران پاداش مناسب ندهد خلاف عدالت الهي است، اين همان چيزي است كه در بحث خلود گناهكاران در آتش از سوي معتزله نيز مطرح است.

صرف نظر از اين مسأله مهم كه سبب تفاوت جدي در عقايد فرق اسلامي شده است، حق و تكليف به نگاه حقوقي در قرآن بسيار جدي و گسترده است.


---------------------------
پي نوشت‌ها:
1. سروش، عبدالكريم، مقاله حكومت دمكراتيك ديني، در كتاب حقوق بشر از منظر انديشمندان، صفحه327.
2. در اين زمينه بنگريد به: ليتل، دانيل، تبيين در علوم اجتماعي، ترجمه عبدالكريم سروش،
3. همان.
4. ابوزيد، نصر حامد، دوائر الخوف، قرائة في خطاب المرأة، لبنان، المركز للنشر الثقافي العربي، الطبعة الأولي، 1999م، 86. اصل عبارت چنين است: «إنّ المرأة لاتناقش اطلاقاً إلاّ بوصفها قضية اجتماعية، و إدخالها في دائرة القضايا الدينية هو في الحقيقة تزييف لها، و قتل لكلّ إمكانيات الحوار الحرّ حولها… و هذا إطار لايسمح بالتداول الحرّ للأفكار».
5. همان.
6. كانت، ايمانوئل، مابعد الطبيعه اخلاق، فلسفه حقوق، ترجمه دكتر منوچهر صانعي دره بيدي، تهران، انتشارات نقش و نگار، 1380.
7. از جمله تفاسير شيعه كه اين بيان را دارند تفاسير زير هستند:
طوسي، محمد بن حسن، التبيان في تفسير القرآن، تحقيق احمد قصير العاملي، 5/365.
طبرسي، فضل بن حسن، جامع الجوامع، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 2/ 108. همو، مجمع البيان، بيروت، دار احياء التراث العربي، 3/104.
فيض كاشاني، محمد بن مرتضي، الصافي، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 2/400.
كاشاني، ملافتح الله، منهج الصادقين في الزام المخالفين، تهران، كتابفروشي اسلاميه، 4/359.
بحراني، هاشم، البرهان، 3/183، روايت 4 «الزيادة هبة من الله».
كاشاني، محمد بن مرتضي، تفسير المعين، قم، كتابخانه آية الله مرعشي نجفي، 1/525.
شبر، عبدالله، الجوهر الثمين،كويت، الالفين، 3/152.
قمي مشهدي، محمد، كنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1/881.
حائري طهراني، مير سيد علي، مقتنيات الدرر و ملتقطات الثمر، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1337، 5/237.
سبزواري نجفي، شيخ محمد، الجديد في تفسير القرآن، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1402ق، 3/318.
مغنيه، محمدجواد، تفسير الكاشف، بيروت، دارالعلم للملايين، 4/151.
8. طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلامية،10/40 (و ترجمه الميزان،10/59) علامه با اين بيان كلمه استحقاق را نيز به تفضل بر مي گرداند:
«و المراد بالمثوبة الحسني، و المراد بالزيادة الزيادة علي الاستحقاق، بناء علي أن الله جعل من فضله للعمل مثلاً من الجزاء و الثواب، ثمّ جعله حقاً للعامل في مثل قوله: «لهم أجرهم عند ربّهم» (آل عمران/199) ثم ضاعفه و جعل المضاعف منه أيضاً حقاً للعامل كما في قوله: «من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها» (الانعام/160) و عند ذلك كان مفاد قوله: « للذين أحسنوا الحسني» استحقاقهم للجزاء و المثوبة الحسني، و تكون الزيادة هي الزيادة علي مقدار الاستحقاق من المثل أو العشرة الأمثال، نظير ما يفيده قوله: «فأمّا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفّيهم أجورهم و يزيدهم من فضله» (النساء/173) مقايسه شود با ساير تفاسير.
9. عالمان ما نيز تعبير لطف را در اصول فقه بررسي كرده و بر اساس آن استنباطاتي انجام داده اند، شيخ طوسي در كتاب معروفش عدة الأصول مي نويسد:
«إختلف المتكلّمون في اصل اللطف، فالاشاعرة أنكروه و أثبته العدلية من الامامية و المعتزلة و الزيدية، و يجب التنبيه إلي أن منشأ الخلاف بينهما يعود إلي أن العدلية تري أن اللطف يرتبط بأصل العدل و مبدأ خلق العباد لأفعالهم، و أن اللطف واجب علي الله تعالي، بينما ينكره الاشاعرة. و المقصود من اللطف عند العدلية هو الفعل الذي يقرب العبد من الطاعة و يبعده عن المعصية…». (عدة الأصول، 2/642.)



نويسنده: سيد حيدر علوي نژاد





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان