بسم الله
 
EN

بازدیدها: 140

رويكردي تطبيقي به خاستگاه هاي فلسفي مسائل اجتماعي زنان در اسلام و فمينيسم- قسمت دوم

  1395/10/27
قسمت قبلي

برابري شأن تعليم و تعلم زنان با مردان در دين

شأن تعليم زن و مرد در نشئة قبل از هبوط در دنيا تعليم کلية اسماء الهي به آدم و حواء شايد يکي از صريح ترين ادله، آيه «و علم آدم الاسماء کلها، ثم عرضهم علي الملائکة..»[38]باشد.
قرآن کريم ضمن نقل حکايت سؤال فرشتگان از راز و فلسفة آفرينش انسان، ثابت مي کند که انسان به همة اسماء الهي داناست. بنابراين طبق مفاد اين آيات، راز برتري انسان بر ملائک و فلسفة‌ خلقت او، هر چند که منجر به فساد و خونريزي در زمين مي شود، اين است که او عالم به جميع اسماء الهي است. راز مسجود ملائک، واقع شدن و خليفة اللهي آدم نيز در همين معني است. آنچه فرشتگان بر آن سجده کرده وخلافت الهي را نيز به آن واگذار کردند، حقيقت نوعية آدم، يعني حقيقت انسانيت است و تعليم اين مفاهيم، مربوط به آدم و حواء مي باشد. حقيقت زن نيز مانند مرد از آنجا که انسان است، هم مسجود ملائک است و هم خليفة الله و داراي ولايت الهيه و هم واسطة تعليم خداوند است و به همة اسماء الهي واقف و داناست. غير از ادله عقلي طويلي که در اثبات اين مدعي در تفاسير بيان شده است، قراين و شواهد لفظي نيز مؤيد اين معني است که عليرغم استعمال کلمة آدم در اين آيه،‌ اين مطلب، اختصاص به شخص آدم(ع) ندارد.
يکي از مفسرين بزرگ معاصر در اين باره مي فرمايد: «در جريان اين آيات، هر چند که از لفظ «آدم» استفاده شده است ولي به شهادت ساير آيات، مراد تنها حضرت آدم (ع) نيست و تعليم اسماء فقط مخصوص مردان نمي باشد».[39]
حضرت امام در ذيل تفسير اين آيه مي فرمايند:
«و لما کان جامعاً لجميع الصور الکونية و الالهية، کان مربي بالاسم الاعظم المحيط بجيمع الاسماء و الصفات، الحاکم علي جميع الرسوم و التعيّنات».[40]
از آن جايي که انسان جامع همة ‌صورت هاي تکويني و الهي است، توسط اسم اعظمي که محيط به همة اسماء و صفات الهي مي باشد و بر جميع رسوم و تعينات حاکم است، پرورش مي يابد.
عارف کامل، کمال الدين عبدالرزاق کاشاني نيز در اين باره مي فرمايد: «انسان، کون جامع و نوعي از هستي است که همة مراتب وجود را در بردارد».
و چنانچه از تفاسير برداشت مي شود، اين گونه نبوده است که بعضي از اسماء به آدم و بعضي ديگر به حواء آموخته شود، بلکه به هر دوي آنها به عنوان يک انسان، همه اسماء تعليم شده، چون اسماء نيز ارکان وجودي ذرات هستي اند،‌ بنابراين آيا مي توان گفت که زن قوة يادگيري و تعليم بعضي از معارف و علوم را در دار هستي ندارد، در حالي که مرد داراي اين قدرت و نيرو هست؟
بنابراين به شهادت قرآن، معلم واحدي يعني ذات اقدس الهي، تعليم واحدي را با محتواي واحدي (يعني همة اسماء)، به حقيقت نوعية انسان که مشتمل بر حقيقت زن و مرد است تعليم داد و سپس درموضوع عرضة اسماء بر فرشتگان از آنها امتحان گرفت و ايشان در امتحان موفق شده و توانستند نشان دهند که عالم به اسماء الهيه مي باشند، پس هر دو همة‌ اسماء را مي دانند.
مدعاي خود را همراه با استشهادي از علامه حسن زاده آملي بر اين معني بيان مي کنيم:
به شهادت تفاسيري که در ذيل اين آيه آمده است، خداوند به آدم و حواء، همة اسماء را تعليم کرد و تعليم جميع اسماء‌ به «تمام و کمال» سبب مي شود که استعداد تحصيل علم و معرفت نسبت به همة ذرات کائنات و قوانين عالم هستي که جلوه‏هاي اسماء هستند «به تمام و کمال»، براي زن و مرد حاصل شود.
چه بسا بتوان نتيجه گرفت که در مرحلة قوس نزول، در روح زن در مقايسه با مرد، هيچ ضعف و نقصي براي ادارک علوم مختلف وجود ندارد.
فيض مقدس در تفسير تعليم اسماء چنين افاضه فرموده است: «المراد بتعليم آدم الاسماء کلها، خلقه من اجزاء مختلفه و قوي متباينة حتي استعدلادراک انواع المدرکات من المعقولات و المحسوسات و المتخيلات و الموهومات والهامه معرفة ذوات الاشيا و خواصها و اصول العلم و قوانين الصناعات و کيفية آلاتها و...»[41]
مراد از تعليم همة اسماء به آدم اين است که، آفرينش او از اجزاء مختلف و قواي متباين به صورتي بوده که استعداد ادراک کليه مدرکات اعم از معقولات، محسوسات ، متخيلات، موهومات و حتي استعداد معرفت ذوات اشياء، خواص اشياء‌، اصول علم، قوانين صنعت ها و کيفيت آلت ها و همه و همه در انسان وجود دارد.
با توجه به روي کرد فلسفي و عرفاني به آيات و تفسير آنها معلوم مي شود که اگر بعضي از استعدادها و فعاليت هاي عقلي مرد، مثل: استعداد رياضي، فعاليت هاي تعميمي و تجريدي عقلاني وي قوي تر است، اين تفاوت يک تفاوت عرضي است.
البته فمينيست ها معتقدند که اين تفاوت ها ناشي از فرهنگ مرد سالاري محيط و اجتماع است، ولي مراد ما از تفاوت عرضي، حاصل از تأثير عوامل بيروني نيست، بلکه تفاوتي است که مربوط به طبيعت ثانوية زن و مرد است.
حال باز هم جاي اين سؤال باقي است که چرا آمار، گاهي خلاف اين معني را ثابت مي کند و چرا نتيجة بعضي از تحقيقات اين است که بهرة هوشي زن و مرد نسبت به بعضي از موضوعات و رشته ها متفاوت است و حتي گرايش هاي آنان نيز متفاوت مي باشد؟ شايد باز هم توجه به نظام هستي شناسي عرفاني، فلسفي و اصول علمي اين نظام ها بتواند راه گشاي حل اين معما باشد.
چه، حقيقت انسان در مظهريت ممکن است مشتمل بر جميع اسماء و صفات باشد، ولي اين مظهريت در قوس نزول است و در قوس صعود ممکن است باز تابش بعضي از اسم ها نسبت به بعضي ديگر بيشتر باشد و چنانچه امام صادق (ع) فرمودند: اگر مثال نور نبود بسياري از معارف الهيه ناشناخته مي ماند؛ همان گونه که در نور سفيد رنگ، همة انوار هفت گانه جمع است، ولي وقتي نور به برگ هاي کلروفيل دار مي خورد، بيشتر از هر رنگي، نور سبز رنگ را باز مي تاباند و بقية انوار را جذب مي کند و هنگامي که به امواج انبوه دريا برخورد مي کند، بيشتر از هر چيز رنگ آبي را بازمي تاباند و بقية انوار را جذب مي کند، به همين ترتيب مي توان گفت حقيقت نوعية انسان که مشتمل بر انوار علم به جميع اسماء است، هنگام مواجهه با عالم طبيعت اگر با يک چشم مؤنث با واقعيتهاي اين عالم برخورد کند، يک نوع از ادراکات رادر بازتابش، بهتر و سريع تر منعکس مي کند و اگر با يک چشم مذکر با اين واقعيت ها برخورد کند، نوع ديگري از ادراکات را بهتر و سريع تر از خود منعکس مي نمايد. ولي آنچه مسلم است اين است که انساني که، به عنوان «کون جامع» معرفي شده است، بايد خصوصيات جميع مراتب در او به وديعه گذاشته شده باشد (چه مرد و چه زن). علامه حسن زاده آملي در اين باره مي فرمايند: «اگر در انسان فقط برخي از اين خصوصيات به وديعه گذاشته شود، وي فقط مظهر بعضي از اسماء ـ مثلاً تنزيهيه ـ خواهد بود. در قوس نزول انسان تمام مراتب استيداعي را تا نشئة عنصري همراه مي آورد و از آن پس در قوس صعود، همة آنچه را که در قوس نزول گرفته است ظاهر مي کند». [42]

صعود مساوي زن و مرد به آخرين مرحلة علمي در نشئات وجود

آنچه گفته شد، نشان دهنده اين معني بود که در قوس نزول، جنس و طبيعت زن و مرد نسبت به قوه اکتساب در مقامات علمي، داراي شأن مساوي هستند، اگرچه نور اين استعداد در بازتابش ممکن است فرق کند. اما آيا در قوس صعود نيز يک زن کامل مي تواند از جهت مقامات علمي تا آنجا بالا برود که يک مرد کامل بالا رفته است؟
بهترين راه رسيدن به پاسخ مسئله، اين است که يک مرد معصوم و يک زن معصومه(ع) را که به آخرين درجة کمالات در قوس صعود رسيده و از جهت ساير درجات تکامل انساني و مقامات معنوي با يکديگر کفويت دارند، با هم مقايسه کنيم.
اگر اين مقايسه، ما را به اين حقيقت برساند که اين دو در مقامات علمي و معرفتي نيز با هم مساويند، نتيجه اين خواهد بود که ويژگي زن يا مرد بودن، سبب نمي شود که زن در قوس صعود، نسبت به مرد، حائز مقامات علمي کمتري باشد، براي اثبات اين ادعا به ذکر چند روايت اکتفاء مي نمايم.
«و العلم لفاطمة زوجة مرتضي»[43]«و علم به فاطمه (س) همسر علي تحيت شده است». اطلاق کلمة «علم» و هئيت مصدر محلي با «الف و لام جنس»، نشان مي دهد که فاطمه (س) به معدن علم الهي راه يافته بود.
در «ناسخ التواريخ» نيز نقل مي شود که عمار ياسر، به سلمان گفت: آيا به حديثي عجيب تو را خبر دهم؟ گفت:‌ اي عمار بگو، گفت: در خدمت علي(ع) بودم، وقتي که بر فاطمه (س) وارد شد و .. «فلما ابصرت نادت ادن لاحدثک بما کان و بما هو کائن و بما هو يکون الي يوم القيامة حين تقوم الساعة» چون حضرت فاطمه(س) اميرالمؤمنين (ع) را ديدند، فرمودند: نزديک شو تا با تو از علم «ما کان و ما يکون و ما هو کائن» يعني از آن چه از آغاز آفرينش به وجود آمد و آن چه آلان از ذرات کائنات در عالم موجود است و آن چه بعد از اين تا ساعت برپايي قيامت پا به دار هستي خواهد گذاشت، با تو سخن گويم. اين حديث نشان مي دهد که کليد خزائن علم ازلي و ابدي الهي، در دست فاطمه (س) بوده است.
أحاديث بسيار عجيبي از مصحف فاطميه خبر مي دهد، که مي تواند عظمت بي انتهاي مقامات علمي حضرت فاطمه (س) را اثبات نمايد و دقت در صحت طرق اين روايات و مدلول هاي اسرارآميز آنها، سبب شگفتي مي شود.
روايت صحيحي از ابوبصير نقل مي کند که خدمت امام رضا(ع) رفتم و عرض کردم فدايت شوم، پرسشي از شما دارم، آيا نامحرمي نيست تا سخن مرا بشنود. امام پرده اي که ميان آن دو اطاق بود بالا زد و در آن جا سرکشيده و فرمودند: هر چه مي خواهي بپرس. عرض کردم: فدايت شوم شيعيان حديثي نقل مي کنند که پيامبر (ص) به علي(ع) هزار باب از علم آموخت که از هر باب آن هزار باب ديگر گشوده مي شد. امام (ع) فرمود: بلي . پيغمبر (ص) به علي هزار باب علم آموخت که از هر باب آن هزار باب مي شود.
ابابصير مي گويد: عرض کردم بخدا قسم که علم کامل و حقيقي همين است. امام (ع) لحظاتي سر به پايين افکند و سپس فرمود: آن علم هست ولي علم کامل نيست و به همين ترتيب مطلب به دراز مي کشد تا اين که مي فرمايد: «. . .. و ان عندنا لمصحف فاطمة و ما يدريهم ما مصحف فاطمة(س)، قال قلت و ما مصحف فاطمة؟‌ قال مصحف فيه مثل قرآنکم هذا، ثلاث مرات و الله ما فيه من قرآنکم حرف واحد، قال قلت: هذا والله العلم». (… در نزد ما مصحف فاطمه است و مردم نمي دانند که مصحف فاطمه (س) چيست؟ گفتم: مصحف فاطمه چيست؟‌ ايشان فرمود، مصحفي است که سه برابر قرآن شماست و بخدا قسم آن چه که در قرآن شماست حرف واحدي است.[44]
البته بايد دقت کرد که مراد از اين که مصحف فاطمه(س) سه برابر قرآن است، اين نيست که در قرآن، علمي از علوم فرو گزار شده است. «قرآن، علم الله النازل است».[45] و بنابراين هيچ خشکي و تر نيست مگر اين که علم آن در قرآن باشد «و لارطب و لا يابس الا في کتاب مبين»[46] بلکه منظور اين است که اگر اسرار و علوم در قرآن به صورت رمز و کنايه و در نهايت اجمال بيان شده اند، در صحيفة فاطميه، به صورت مفصل بيان گرديده اند.
آيا تصريح حديث به اين که علم کامل در مصحف فاطمه (س) است و توجه به اين معني که مصحف فاطمه(س) وحي، الهام و اشراق جبرئيل بر قلب فاطمه (س) بود و سپس آن مطالب توسط فاطمه (س) بيان مي شد، و علي (ع) آنها را مي نوشته است، نشان نمي دهد که زن بودن، هيچگونه نقصي را در رسيدن به حقيقت معدن علم الهي فراهم نمي آورد؟!
حديث زيبا و عجيب ديگري نيز در باب مصحف فاطميه نقل شده که فرازهايي از آن را نقل مي نماييم:
از امام(ع) سؤال شد مصحف فاطمه چيست؟‌ حضرت پس از مکثي طولاني فرمودند: «همانا شما از هر چه مي خواهيد و هر چه نمي خواهيد بحث مي کنيد( و آن گاه اين گونه ادامه دادند. . .) همانا فاطمه (س) بعد از رسولخدا (ص) هفتاد و پنج روز در قيد حيات باقي ماند و حزن شديدي نسبت به پدرش بر وجود مبارکش وارد شد و جبرئيل به خدمت او مي آمد و تعزية بر پدرش، او را نيکو و نفس او را طيّب مي نمود و از جايگاه پدرش و مکان او خبر مي داد و به اخبار آينده و آن چه در ذريه اش پيش آمد خواهد کرد،‌ برايش مي گفت و علي (ع) نيز اين معلومات را مي نوشت و اين کتاب، همان مصحف فاطمه (س) است». [47]
در جاي ديگر آمده است:
«قال ابي عبدالله يا فضيل أتدري في اي شي کنت انظر؟ قلت: لا، قال کنت انظر في کتاب فاطمه (س)، ليس من ملک يملک الارض الا و هو مکتوب فيه باسمه و اسم ابيه».[48]
اي فضيل آيا مي داني که من به چه مي نگرم، فضيل عرض کرد: نه. ايشان(ع) فرمود: من در کتاب فاطمه(س) نگاه مي کنم. . . هيچ پادشاه و فرمانروايي نيست که بر روي زمين سلطنت و مملکتي داشته باشد مگر اين که نام او و پدرش در اين کتاب مکتوب باشد.
بنابراين حقيقت زن از حيث حقيقت انسانيه،‌ استعداد تحصيل همة علوم و معارف را دارد و اين روايات شاهد صدقي است بر اين که زن بودن، در ظرفيت وجودي او، از حيث احراز آخرين مقامات علمي و وصول به مطلق علم ازلي و ابدي الهي، خللي وارد نمي نمايد. (اگر ظرفيت انوثيت سبب شود که او نتواند به مقام نبوت يا امامت برسد، هرگز سبب نمي شود که از درجه اي از درجات علم امامت و نبوت محروم بماند).

روي کردي فلسفي به أحاديث مربوط به مقامات علمي حضرت فاطمه (ع) در راستاي رفع يک شبهه پيرامون مدعي 

چنانچه مشاهده مي شود،‌ در اين مبحث يکي از شواهدي‌ که به عنوان هم افق بودن انديشه زن و مرد آورده شد،‌ اوج مقامات علمي حضرت فاطمه (س) است. ولي ممکن است در ذيل اين استشهاد، شبهه اي به ذهن خطور کند که حضرت فاطمه (س) يک مورد استثناء است و نمي توان او را در اين خصوص ملاک قرار داد. ذيلاً با بيان دو فرض به دفع شبهه مذکور پرداخته مي شود:‌
1. زن مي تواند با وجود حيثيت زن بودن در آخرين مراحل علم با مرد هم افق باشد، ولي حضرت فاطمه (س) از بين زنان، کسي بود که توانست اين همتايي را به صورت «بالفعل» احراز نمايد.
2. زن نمي تواند به جهت حيثيت زن بودن در آخرين مراحل علم،‌ با مرد هم افق باشد ولي حضرت فاطمه (س) از بين زنان تنها کسي است که از اين قاعده مستثناست.
اين دو فرض را مي توان به تعابير فلسفي نيز تبديل کرد:
1. در مرحله امکان ذاتي، إمکان وصول زن به آخرين مراتب علمي انسان کامل وجود ندارد و حضرت فاطمه (س) از اين قاعده مستثني است.
2. در مرحله امکان ذاتي،‌ امکان وصول زن به آخرين مراتب علمي انسان کامل وجود دارد ولي در مرحله امکان وقوعي، اين امکان منتفي است و حضرت فاطمه (س) از قاعده عدم امکان وقوعي مستثني است.
3. در مرحله امکان ذاتي،‌ امکان وصول زن به آخرين مراتب علمي انسان کامل وجود دارد و در مرحله امکان وقوعي نيز اين امکان وجود دارد، ولي در مرحله تحقق وقوع و فعليت؛ (و امکان استعدادي) حضرت فاطمه (س) تنها زني است که توانسته است «بالفعل» به آخرين مراتب علمي انسان کامل دست يابد.
براي اثبات مدعاي خود، يعني هم افق بودن برآيند ظرفيت مدرکات زن و مرد براي وصول به آخرين مدارج علمي،‌ فقط تا اين اندازه مدعي هستيم که:
هم افقي برآيند نيروهاي ادراکي زن و مرد به جهت همتايي علمي حضرت فاطمه(س) و علي(ع) در آخرين مراحل علمي،‌ممکن به «امکان ذاتي» است. (امکان بالذات در جايي است که چيزي با نظر به ذاتش، نه اقتضاي وجود را دارد و نه اقتضاي عدم، يعني خود بخود نه موجود بودن برايش ضرورت دارد و نه معدوم بودن). ولي امکان وقوعي در برابر امتناع وقوعي است و مراد از امکان وقوعي يک شيء، اين است که علاوه بر آن که،‌ ذاتش ممکن است، وقوعش نيز ممکن باشد.[49]
وقتي ذهن و عقل، چيزي را قطع نظر از هر أمر ديگري ملاحظه مي کند و در وجودش تناقض مي يابد، مثل: «اجتماع نقيضين»، چنين أمري امکان ذاتي ندارد و هنگامي که عقل، شيئي را در نظر آورد که وجود آن به حکم عقل محال نيست، ولي از فرض وقوعش يک محال پيش مي آيد. مثلاً حرارت در صورت نبودن آتش و هر وسيله گرمازاي ديگري داراي امتناع وقوعي بوده و ممکن به امکان وقوعي نمي باشد.
بنابراين از همتايي حضرت فاطمه(س) و علي (ع) در آخرين مراحل علمي کافي است که نتيجه بگيريم، ظرفيت انوثيت به لحاظ «امکان ذاتي» و «امکان وقوعي»،‌ با ظرفيت ذکوريت براي طي مراحل علمي برابر است. لازم به ذکر است که از جهت فلسفي، اگر أمري ممکن به امکان ذاتي نبود، هرگز نمي توان گفت حتي در يک مورد وجود پيدا کرده است و استثناء شدن حتي يک مورد از آن، محال عقلي است . از طرف ديگر؛ اگر أمري ممکن به امکان وقوعي نيز نبود، هرگز نمي توان گفت که حتي يک مورد استثناء‌دارد و با وجودي که از فرض وقوع يک مفهوم محالي پيش بيايد، حتي نمي توان گفت که آن مفهوم، در يک مصداق به صورت استثناء جلوه گر مي شود.
پس نمي توان گفت که در مرحله امکان ذاتي و وقوعي، هم افق بودن ظرفيت وجودي ادراکات زن و مرد ممکن نيست، ولي حضرت فاطمه(س) استثنا است. زيرا قواعد عقلي از ديدگاه فلسفي، حتي در يک مورد استثناء نمي پذيرند. حداقل ادعاي ما اين است که در مرحله هاي قوه و امکان استعدادي، برآيند نيروهاي ظرفيت ادراکي زن و مرد هم افق است و اگر زنان ديگر به جز حضرت فاطمه(س) نتوانستند به اين مقام برسند، به جهت موانعي بوده است. زيرا براي تحقق هر نتيجه اي بايد:
1ـ مقتضي موجود باشد؛ 2- مانع مفقود باشد؛ 3- شرايط موجود باشد. در زنان ديگر، به واسطه عللي، مانع مفقود يا شرايط موجود نبوده است.
در پايان بايد متذکر شد که اين تعبير صحيح نيست که حضرت فاطمه (ع) مستثني است، بلکه فرض صحيح اين است که بگوييم، اين مفهوم، يک مصداق بالفعل بيشتر نداشته و آن حضرت فاطمه(س) است. زن و مرد از جهت ظرفيت وصول به آخرين مراحل علمي با يکديگر هم افق هستند، ولي حضرت فاطمه(س) توانستند اين برابري و همتايي را به فعليت درآورند.

صدور تکليف واحد براي زن و مرد در نشئه دنيا

درعالم تکوين زن و مرد، هر دو به کلية اسماء الهي واقف هستند و براي به فعليت رساندن تفاصيل علوم در قلب خويش، از جهت عامل جنسيت، هيچ محدوديتي در عالم تکوين ندارند. هر جا که مربوط به ذاتيات کائنات و اصل هستي زن و مرد است، سخن از علم و امور مربوط به آن واحد است. ولي آيا در عالم تشريع و از جهت صدور تکليف و احکام خمسة تکليفية مربوط به علم و دانش، با زن و مرد به يک مثابه رفتار شده است؟ آيا زن در تحصيل و تعلم اکتسابي علوم به همان تکليفي مکلف است که مرد به آن مأمور گرديده، يا خير؟چون سؤال در وادي تکليف مکلف است مي توان رکن پاسخ را بر پاية آيه «لايکلف الله نفساً الا وسعها»[50] استوار ساخت. «خداوند هيچ نفسي را تکليف نکرده مگر به اندازة وسعت و ظرفيتش باشد».
توجه به ظرافت ها و لطافت هايي که در «منطوق آيه» به کار رفته است، ما را بنا بر ملازمة عقلي به اين مفهوم نزديک مي کند که اگر نسبت به دو مکلف، تکليف يکسان و همانندي صادر گرديده باشد، بايد وسعت و ظرفيت آن دو مکلف نيز براي آن تکليف، يکسان باشد و اگر احياناً بين ظرفيت زن و مرد در تحصيل علم تفاوتهايي وجود داشته باشد، نبايد اين تفاوتها آن قدر چشم گير و قابل اهميت باشد که صحت صدور تکليف مساوي از مولاي حکيم را مورد سؤال قرار دهد.
اگر ميزان تکليف با توانايي انجام آن تناسب داشته و براي دو مکلفي که داراي ويژگي هاي ظاهري متفاوتي مثل «ذکوريت» و «انوثيت» مي باشند تکليف واحدي صادر گردد، مسلماً بايد نتيجه گرفت که اين ويژگي هاي ظاهري متفاوت سبب نمي شود که بين آن دو مکلف، نسبت به انجام آن تکليف، تفاوت فاحشي ايجاد شود.
حال جاي اين سؤال است، که آيا واقعاً به زن و مرد براي تحصيل و آموزش، تکليف واحدي شده است يا خير؟ کافي است تنها يک نص در اين مورد پيدا کنيم تا قضيه ثابت شود. حديث متواتر و مشهور«طلب العلم فريضة علي کل مسلم و مسلمة»، به عنوان يک نص متواتر قطعي الدلاله، توانايي اثبات اين مدعي را دارد.
معناي لغوي «فريضه»، ضرورت و الزام طلب علم (و در مواردي وجوب شرعي آن را) با لسان واحدي براي مرد و زن اثبات مي نمايد. چنانچه مشاهده مي شود مضمون اين روايت هيچ نوع دلالتي بر رجحان طلب علم براي مرد نسبت به زن را نمي رساند و اگر پيامبر بزرگ اسلام(ص) کوچکترين رجحاني را در اين مورد خاص در نظر داشتند، مسلماً با مخصصي اين مطلب را بيان مي فرمودند. پيامبر (ص) در اين حديث نفرمودند: «طلب العلم فريضة(واجب) علي کل مسلم و مندوبة (مستحب) علي کل مسلمة» بلکه فرمودند:«فريضة علي کل مسلم و مسلمة» هم بر مرد مسلمان و هم بر زن مسلمان تحصيل علم فريضه است.
اگر در اين روايت به جاي کلمه «فريضه» از فعل «امر» استفاده شده بود، احتمال اينکه کسي بگويد فعل امر چون هئيت مشترک بين «امر ايجابي » و «استحبابي» است با توجه به قراين «حاليه» و «خارجيه» در مورد مردان به معناي «وجوب» و در مورد زنان به معناي استحباب برگردانده مي شود. ولي تعبير روايت و استعمال کلمة «فريضه» به کسي اجازه نمي دهد که روايت را اين گونه معني نمايد و اگر جاي بحثي باقي بماند در دو مورد است: يکي اينکه در بعضي روايات هم مضمون با اين روايت (لفظ مسلمة) وجود ندارد و فقط به بيان عبارت «طلب العلم فريضة علي کل مسلم» اشاره شده است و ديگر اينکه مصاديق علوم و معارفي که طلب آنها براي مردان و زنان فريضه است چيست؟
در پاسخ سوال اول بايد گفت که هر کس کوچکترين آشنايي با زبان عرب و اصول فقاهتي اسلام داشته باشند بخوبي مي داند که در «اِخبار» و «انشاء»، وقتي حکمي بين زن و مرد مشترک باشد، عرب با هئيت کلام و الفاظ مذکر از آن سخن مي گويد. بنابراين مراد از «مسلم» فقط خصوص مرد مسلمان نيست، بلکه دايره مفهومي اين کلمه، زن مسلمان را نيز در بر مي گيرد و اگر در بعضي از روايات به کلمة (مسلمة) تصريح شده است، فقط از باب تأکيد و تفصيل اجمال است.
و اما پاسخ سؤال دوم از مصاديق علومي که تحصيل آنها بر مکلف واجب مي باشد، اين است که بايد مفهوم فريضه را بيشتر تحليل نماييم. مسلماً نوعي معناي الزام و ضرورت بر مفهوم فريضه وجود دارد، ولي اين الزام و ضرورت از دو حال خارج نيست. يا نوعي از ضرورت و الزام است که در اصطلاح شرع، به آن وجوب شرعي اطلاق مي شود و يا نوعي از ضرورت و الزام عقلي است که تحت عنوان اين اصطلاح قرار نمي گيرد.
در صورت اول در رسالة توضيح المسائل حضرت امام(ره) و ساير رساله هاي فقهيه (در باب احکام تقليد) به مصاديق اين وجوب اشاره شده است. يکي از مواردي که تحصيل علم واجب است تحقيق در بارة اصول اعتقادات و اصول فروع اعتقادات است. مسلم است که شرع، يک حد نصاب کمّي براي مقدار وجوب تحصيل علم در اين زمينه ارائه نفرموده، ولي نوعي حد نصاب کيفي را معين نموده است. به اين معني که شرع، مناط و ملاک برائت از وجوب تحصيل علوم معقول و الهيات و معارفي را که به اعتقادات مرتبط مي شود، اصل يقين و بر طرف شدن شک و انکار عقلي قرار داده است.
بنابراين ممکن است اين علم غير تقليدي که بايد با تحقيق به دست بيايد براي يک نفر فقط با شرکت در يک جلسة آموزشي حاصل شود و براي يک نفر با رجوع به وجدان و ادلة فطري و عقلي عقل خود حاصل گردد، ولي فرد ثالثي حداقل با خواندن دو يا سه سال اعتقادات به اين علم و يقين برسد و ممکن است کسي باشد که علاوه بر اين که از نعمت ايمان قلبي محروم است، داراي ظرفيت وسيع علمي و رشد فکري خاطر باشد، به نحوي که ذهن وي را سرشار از شبهات فکري و معرفتي کرده باشند، اين فرد اگر براي زدودن شبهات خود و برطرف کردن انکار و شک خويش نسبت به اصول دين لازم باشد بيش از چند سال به تحقيق بپردازد، مسلماً اين تحقيق براي او در حکم واجب شرعي محسوب مي شود.
يکي ديگر از مصاديق وجوب تحصيل علم که در رساله ها به آن اشاره شده اين است: «مسائلي را که غالباً انسان به آنها برخورد مي کند واجب است ياد بگيرد»[51]. اين علم نيز شامل مواردي از علم فقه در باب عبادات، معاملات، عقود، ايقاعات، علم حرام و حلال الهي مي شود (مسلماً زن و مرد در اين تکليف شرعي با يکديگر مساوي اند و حتي زن به بهانة‌ ممانعت شوهر خويش نمي تواند به اين واجب لطمه بزند). غير ازموارد مذکور مصاديق ديگري از علمي که در شرع مقدس، تحصيل آن بر زن و مرد واجب است را مي توان بر شمرد ولي واجبات عيني و اولي، همين دو موردي است که به آن اشاره کرديم و در بقية موارد حکم وجوب، به نحو کفايي يا در تحت عنوان ثانويه بر بعضي از مصاديق تحصيل علم مترتب مي گردد.
به عنوان مثال ممکن است در يک جامعة اسلامي حفظ جان بعضي از زنان مسلمان متوقف بر اين باشد که به پزشک مربوط به امور زنان مراجعه کرده و تحت معاينات خاص طبي قرار بگيرد. معايناتي که در طي آنها تماس با نامحرم و ارتباطهاي مکرر و خلاف شأن زن پيش مي آيد. مسلماً براي رفع اين توالي فاسد، رجوع به طبيب مجانس لازم است و شرعاً با امکان رجوع به طبيب مجانس، رجوع به غير هم جنس براي مريض حرام شرعي است. در اين صورت در جامعة اسلامي لازم است تعدادي از زنان علم و پزشکي را بياموزند، تا اين نياز مبرم جامعة ‌اسلامي را برطرف نمايند. گاهي اين الزام در تحصيل و آموزش طب براي زنان تا حد واجب شرعي پيش مي رود، ولي اين وجوب شرعي عيني نيست و اگر به اصطلاح «من به الکفايه» آن را انجام دهند از دوش زنان ديگر ساقط مي شود.
مسلماً زن و مرد در مکلف شدن به اين نوع از تکاليف شرعيه با يکديگر هيچ فرقي ندارند، اما اگر بخواهيم مفهوم فريضه را در معنايي اعم از وجوب شرعي، معني نماييم به نحوي که شامل مفهوم الزام و ضرورت عقلي نيز بشود، باز هم مشاهده مي کنيم که در بسياري از موارد که عقل به ضرورت تحصيل علم براي مرد حکم مي کند به ضرورت تحصيل علم براي زن نيز حکم مي نمايد.
براي توضيح اين مطالب، ذکر چند مطلب و بيان يک مثال در اين راستا لازم به نظر مي رسد: روزي پيامبر اکرم (ص) وارد مسجد شدند و مشاهده فرمودند که مردم به گرد يک نفر جمع شده اندو او را علامه مي خوانند و از او در بارة انساب عرب و سلسلة آباء خود سؤال مي کنند، پيامبر (ص) بعد از ذکر مطالبي چند، اين فراز شريف را بيان فرمودند. «انما العلم ثلاثة، آية محکمة، سنة قائمه و فريضة عادلة»[52]در اين حديث قدر متيقن از مصاديقي که تحت عنوان علم حقيقي قرار مي گيرند معرفي شده اند که عبارتند از: علم تفسير آيات محکمه قرآن که مشتمل بر الهيات مربوط به اصول دين است و همچنين علم مربوط به فقه، احکام، سنت وعلم مربوط به اخلاق و رفتار معتدل است. مسلماً طلب اين علوم تا يک مرز، واجب و پس از آن مستحب است، در هر حال تحصيل اين علوم سبب مي شود که فرد بتواند توانايي بيشتري در ميدان ايمان و عمل صالح براي سبقت و سرعت پيدا کند.
اگر در قرآن کريم امر «فاستبقوا الخيرات»[53] و همچنين خطاب شريف «و سارعوا الي مغفرة من ربکم و جنة عرضها و السموات و الارض»[54] هم خطاب به مردان و هم خطاب به زنان انشاء شده، چون لازمة سرعت و سبقت در ميدان نيکوکاري و خدا شناسي، حداقل طلب علم و تحصيل و تعلم معارف در سه مورد فوق الذکر است بنابراين همان گونه که براي مرد لازم است که به اين علوم بپردازد براي زن نيز پرداختن و يادگرفتن اين علوم واجب است.
در نظام ارزشها، ضد ارزشها و تکاليف مربوط به آنها نيز مفهوم زن يا مرد بودن دخالتي ندارد. «آياتي که ايمان را ارزش و کفر را ضد ارزش، ذلت، عزت، سعادت ، شقاوت، فضيلت، رذيلت، حق، باطل، صدق، کذب، تقوا، فجور، اطاعت، عصيان، انقياد، تمرد، غيبت، عدم غيبت، امانت و خيانت را به عنوان مسائل ارزشي و ضد ارزشي مطرح مي کند، هيچ يک از اين اوصاف را نه مذکر مي داند و نه مونث».[55] نهايتاً هر جا که تحصيل اين ارزشها مستلزم ممارست هاي علمي و تحصيل آموزشهاي مقدماتي باشد، باز هم مفهوم ذکوريت و انوثيت دخالتي نخواهد داشت. و هر جا براي تحصيل يکي از اين ارزشها، از جهت عقلي تحصيل علم، الزام و ضرورتي پيدا کند، ذکوريت و انوثيت نمي تواند به عنوان قيدي براي اين الزام مطرح گردد.



نويسنده: مهديه السادات مستقيمي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان