بسم الله
 
EN

بازدیدها: 619

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت سيزدهم

  1394/3/20
قسمت قبلي


درس سيزدهم- ارزش قياس


از جمله مسائلي که لازم است ضمن کليات منطق بيان شود ارزش منطق است و چون غالب ترديد و انکارها در مورد ارزش منطق درباره ارزش قياس بوده است ما آن را تحت عنوان ارزش قياس بحث ميکنيم و به همين دليل اين بحث را که مربوط به فائده منطق است و طبق معمول بايد در اول کار بدان توجه شود ما پس از بحث قياس قرار داديم.

قياس چنانکه قبلا دانستيم، نوعي عمل است اما عمل ذهن، قياس نوعي خاص تفکر و سير ذهن از معلوم به مجهول براي تبديل آن به معلوم است. بديهي است که قياس خود جزء منطق نيست، همچنان که جزء هيچ علم ديگر نيست، زيرا « عمل» است نه « علم» (اما عمل ذهن) داخل در موضوع منطق است، زيرا قياس يکي از انواع حجت است و حجتيکي از دو موضوع منطق است. آنچه جزء منطق است و بنام باب قياس خوانده ميشود قواعد مربوط به قياس است که قياس بايد چنين و چنان و داراي فلان شرايط باشد.

همچنان که بدن انسان است جزء هيچ علمي نيست، بلکه مسائل علمي مربوط به بدن انسان است که جزء علم فيزيولوژي يا پزشکي است.

2- مثل اينکه بگوئيم هر انساني فطرتا علم دوست است، هر انساني فطرتا عدالتخواه است، پس بعضي علم دوستان عدالتخواهند.

دو نوع ارزش

ارزش منطق از دو نظر مورد بحث صاحب نظران قرار گرفته است:

1- از نظر صحت 2- از نظرا افاده:

برخي اساسا قواعد منطق را پوچ و غلط و نادرست دانستهاند. برخي ديگر گفتهاند غلط نيست اما مفيد فايدهاي هم نيست، دانستن و ندانستن آنها علي السويه است، آن فائدهاي که براي منطق ذکر شده يعني، « آلت» بودن و « ابزار علوم» بودن و بالاخره نگهداري ذهن از غلط بر آن مترتب نميشود پس صرف وقت در آن بيهوده است.

هم در جهان اسلام و هم در جهان اروپا، بسيار کسان ارزش منطق را يا از نظر صحت و يا از نظر مفيد بودن نفي کردهاند.

در جهان اسلام در ميان عرفا، متکلمين، محدثين از اين کسان ميبينيم از آن ميان از ابو سعيد ابو الخير، سيرافي، ابن تيميه جلال الدين سيوطي، امين استرآبادي بايد نام برد. عرفا بطور کلي « پاي استدلاليان را چوبين ميدانند» آنچه از ابو سعيد ابو الخير معروف است ايراد « دور» است که بر شکل او وارد کرده و بو علي به آن جواب داده است (ما بعدا آن را نقد و تحليل خواهيم کرد) سيرافي هر چند شهرت بيشترش به علم نحو است اما متکلم هم هست. ابو حيان توحيدي در کتاب « الامتاع و المؤانسه» مباحثه عالمانه او را بامتي ابن يونس فيلسوف مسيحي در مجلس ديو ابن الفرات درباره ارزش منطق نقل کرده است و محمد ابو زهره در کتاب « ابن تيميه» آن را باز گو نموده است. خود ابن تيميه که از فقها و محدثين بزرگ اهل تسنن و پيشواي اصلي وهابيه به شمار ميرود کتابي دارد به نام « الرد علي المنطق» که چاپ شده است.

جلال الدين سيوطي نيز کتابي دارد به نام « صون المنطق و الکلام عن المنطق و الکلام» که در رد علم منطق و علم کلام نوشته است. امين استر آبادي که از علماي بزرگ شيعه و راس اخباريين شيعه و معاصر با اوايل صفويه است، کتابي دارد به نام « فوائد المدينه» در فصل يازدهم و دوازدهم آن کتاب بحثي دارد درباره بي فائده بودن منطق.

در جهان اروپا نيز گروه زيادي بر منطق ارسطو هجوم بردهاند، از نظر بعضي اين منطق آنچنان منسوخ است که هيئت بطلميوسي، اما صاحب نظران ميدانند که منطق ارسطو بر خلاف هيئت بطلميوسي مقاومت کرده و نه تنها هنوز هم طرفداراني دارد، مخالفان نيز اعتراف دارند که لا اقل قسمتي از آن درست است. منطق رياضي جديد عليرغم ادعاي بعضي از طرفداران آن متمم و مکمل منطق ارسطوئي و امتداد آن است نه فسخ کننده آن، ايرادهائي که منطقيون رياضي بر منطق ارسطوئي گرفتهاند فرضا از طرف خود ارسطو به آن ايرادها توجهي نشده باشد، سالها قبل از اين منطقيون، از طرف شارحان و مکملان اصيل منطق ارسطوئي مانند ابن سينا بدانها توجه شده و رفع نقص شده است.

در جهان اروپا افرادي که در مبارزه با منطق ارسطوئي شاخص شمرده ميشوند زيادند و از آنها: فرنسيس بيکن، دکارت، پوانکاره، استوارت مين و در عصر ما برتراند راسل را بايد نام رد.

ما در اينجا ناچاريم قبل از آنکه به طرح ايرادها و اشکالها و جواب آنها بپردازيم، بحثي را که معمولا در ابتدا طرح ميکنند و ما عمدا تاخير انداخيتم طرح نمائيم، و آن تعريف فکر است. از آن جهت لازم است تعريف و ماهيت فکر روشن شود که قياس خود نوعي تفکر است، و گفتيم که عمدتا بحثهاي طرفداران يا مخالفان منطق ارسطوئي درباره ارزش قياس است و در واقع درباره ارزش اين نوع تفکر است. مخالفان براي اين نوع تفکر صحيح ارزشي قائل نيستند، و طرفداران مدعي هستند که نه تنها تفکر قياسي با ارزش است، بلکه هر نوع تفکر ديگر، ولو به صورت پنهان و نا آگاه مبتني بر تفکر قياسي است.

تعريف فکر

فکر يکي از اعمال ذهني بشر و شگف انگيزترين آنها است. ذهن، اعمال چندي انجام ميدهد. ما در اينجا فهرست وار آنها را بيان ميکنيم تا عمل فکر کردن روشن شود و تعريف فکر مفهوم مشخصي در ذهن ما بيايد.

1- اول عمل ذهن تصوير پذيري از دنياي خارج است. ذهن از راه حواس با اشياء خارجي ارتباط پيدا ميکند و صورتهائي از آنها نزد خود گرد ميآورد. حالت ذهن از لحاظ اين عمل حالتيک دوربين عکاسي است که صورتها را بر روي يک فيلم منعکس ميکند. فرض کنيد ما تاکنون به اصفهان نرفته بوديم و براي اولين بار رفيتم و بناهاي تاريخي آنجا را مشاهده کرديم، از مشاهده آنها يک سلسله تصويرها در ذهن ما نقش ميبندد. ذهن ما در اين کار خود صرفا « منفعل» استيعني عمل ذهن از اين نظر صرفا « قبول» و « پذيرش» است.

2- پس از آنکه از راه حواس، صورتهائي در حافظ خود گرد آورديم، ذهن ما بيکار نمينشيند، يعني کارش صرفا انبار کردن صورتها نيست، بلکه صورتهاي نگهداري شده را به مناسبتهائي از قرارگاه پنهان ذهن به صحفه آشکار خود ظاهر مينمايد نام اين عمل يادآوري است، يادآوري بي حساب نيست، گوئي خاطرات ذهن ما مانند حلقههاي زنجير به يکديگر بسته شدهاند، يک حلقه که بيرون کشيده ميشود پشتسرش حلقه ديگر، و پشتسر آن، حلقه ديگر ظاهر ميشود و به اصطلاح علماء روانشناسي، معاني يکديگر را « تداعي» ميکند. شنيدهايد که ميگويند: الکلام يجر الکلام، سخن از سخن بشکافد، اين همان تداعي معاني و تسلسل خواطر است.

پس ذهن ما علاوه بر صورت گيري و نقش پذيري که صرفا « انفعال» است و علاوه بر حفظ و گرد آوري، از « فعاليت» هم برخوردار است، و آن اين است که صور جمع شده را طبق يک سلسله قوانين معين که در روانشناسي بيان شده است به ياد ميآورم. عمل « تداعي معاني» روي صورتهاي موجود جمع شده صورت ميگيرد بدون آنکه دخل و تصرفي و کم و زيادي صورت گيرد.

3- عمل سوم ذهن تجزيه و ترکيب است. ذهن علاوه بر دو عمل فوق يک کار ديگر هم انجام ميدهد و آن اينکه يک صورت خاص را که از خارج گرفته تجزيه ميکند، يعني آن را به چند جزة تقسيم و تحليل ميکند، در صورتي که در خارج به هيچ وجه تجزيهاي وجود نداشته است. تجزيههاي ذهن چند گونه است. گاهي يک صورت را به چند صورت تجزيه ميکند، وگاهي يک صورت را به چند معني تجزيه ميکند. تجزيه يک صورت به چند صورت، مانند اينکه يک اندام که داراي مجموعي از اجزاء است، ذهن در ظرفيتخود آن اجزاء را از يکديگر جدا ميکند و احيانا با چيز ديگر پيوند ميزند. تجزيه يک صورت به چند معني مثل آنجا که خط را ميخواهد تعريف کند که به کميت متصل داراي يک بعد، تعريف ميکند يعني اهيتخط را به سه جزء تحليل ميکند: کميت، اتصال، بعد واحد. و حال آنکه در خارج سه چيز وجود ندارد، و گاهي هم ترکيب ميکند، آنهم انواعي دارد، يک نوع آن اين که چند صورت را با يکديگر پيوند ميدهد مثل اينکه اسبي با چهره انسان تصوير ميکند. سر و کار فيلسوف با تجزيه و تحليل و ترکيب معاني است، سر و کار شاعر يا نقاش با تجزيه و ترکيب صورتها است.

4- تجريد و تعميم. عمل ديگر ذهن اين است که صورتهاي ذهني جزئي را که بوسيله حواس دريافت کرده است، تجريد ميکند يعني چند چيز را که در خارج هميشه با هم اند، و ذهن هم آنها را با يکديگر دريافت کرده، از يکديگر تفکيک ميکند. مثلا عدد را همواره در يک معدود و همراه يک شيء مادي دريافت ميکند، ولي بعد آن را تجريد و تفکيک ميکند. بطوري که اعداد را مجزا از معدود تصور مينمايد. از عمل تجريد بالاتر عمل تعميم است.

تعميم يعني اينکه ذهن صورتهاي دريافتشده جزئي را در داخل خود بصورت مفاهيم کلي در ميآورد مثلا از راه حواس، افرادي از قبيل زيد و عمرو و احمد و حسن و محمود را ميبيند ولي بعدا ذهن از اينها همه يک مفهوم کلي و عام ميسازد به نام « انسان».

بديهي است که ذهن هيچگاه انسان کلي را بوسيله يکي از حواس ادراک نميکند بلکه پس از ادراک انسانهاي جزئي يعني حسن و محمود و احمد، يکي صورت عام و کلي از همه آنها بدست ميدهد.

ذهن در عمل تجزيه و ترکيب، و همچنين در عمل تجريد و تعميم روي فرآوردههاي حواس دخل و تصرف ميکند، گاهي به صورت تجزيه و ترکيب و گاهي بصورت تجريد و تعميم.

5- عمل پنجم ذهن همان است که مقصود اصلي ما بيان آن است، يعني تفکر و استدلال که عبارت است از مربوط کردن چند امر معلوم و دانسته براي کشف يک امر مجهول و ندانسته. در حقيقت فکر کردن نوعي ازدواج و تولد و تناسل در ميان انديشههاست. به عبارت ديگر: تفکر نوعي سرمايه گذاري انديشه است براي تحصيل سود و اضافه کردن بر سرمايه اصلي، عمل تفکر خود نوعي ترکيب است اما ترکيب زاينده و منتج بر خلاف ترکيبهاي شاعرانه و خيالبافانه که عقيم و نازا است.

اين مسئله است که بايد در بار ارزش قياس مورد بحث قرار گيرد که آيا واقعا ذهن ما قادر است از طريق ترکيب و مزدوج ساختن معلومات خويش به معلوم جديدي دست بيابد و مجهولي را از اين راه تبديل به معلوم کند يا خير، بلکه يگانه راه کسب معلومات و تبديل مجهول به معلوم آن است که از طريق ارتباط مستقيم با دنياي خارج بر سرمايه معلومات خويش بيفزايد، از طريق مربوط کردن معلومات را درون ذهن نميتوان به معلوم جديدي دستيافت.

اختلاف نظر تجربيون و حسيون از يک طرف، و عقليون و قياسيون از طرف ديگر در همين نکته است. از نظر تجربيون راه منحصر براي کسب معلومات جديد تماس مستقيم با اشياء از طريق حواس است. پس يگانه راه صحيح تحقيق در اشياء « تجربه» است. ولي عقليون و قياسيون مدعي هستند که تجربه يکي از راههاي است. از طريق مربوط کردن معلومات قبلي نيز ميتوان به يک سلسله معلومات جديد دستيافت، مربوط کردن معلومات براي ستيافتن به معلومات ديگر همان است که از آنها به « حد» و « قياس» يا « برهان» تعبير ميشود.

منطق ارسطوئي، ضمن اينکه تجربه را معتبر ميداند و آنرا يکي از مبادي و مقدمات شش گانه قياس ميشمارد، ضوابط و قواعد قياس را که عبارت است از بکار بردن معلومات براي کشف مجهولات و تبديل آنها به معلومات، بيان ميکند. بديهي است که اگر راه تحصيل معلومات منحصر باشد به تماس مستقيم با اشياء مجهوله و هرگز معلومات نتواند وسيله کشف مجهولات قرار گيرد، منطق ارسطوئي بلا موضوع و بي معني خواهد بود.

ما در اينجا يک مثال سادهاي را که معمولا براي ذهن دانش آموزان به صورت يک « معما» ميآورند از نظر منطقي تجزيه و تحليل ميکنيم تا معلوم گردد چگونه گاهي ذهن از طريق پله قرار دادن معلومات خود به مجهولي دست مييابد.

فرض کنيد: پنج کلاه وجود دارد که سه تاي آن سفيد است و دو تا قرمز. سه نفر به ترتيب روي پلههاي نردباني نشستهاند و طبعا آنکه بر پله سوم است دو نفر ديگر را ميبيند و آنکه در پله دوم است تنها نفر پله اول را ميبيند و نفر سوم هيچکدام از آن دو را نميبيند و نفر اول و دوم مجاز نيستند که پستسر خود نگاه کنند. در حالي که چشمهاي آنها را ميبندند بر سر هر يک از آنها يکي از آن کلاهها را ميگذارند و دو کلاه ديگر را محفي ميکنند و آنگاه چشم آنها را باز ميکنند و از هر يک از آنها ميپرسند که کلاهي که بر سر تو است چه رنگ است نفر سوم که بر پله سوم است پس از نگاهي که به کلاههاي دو نفر ديگر ميکند فکر ميکند و ميگويد من نميدانم. نفر پله دوم پس از نگاهي به کلاه نفر اول که در پله اول است کشف ميکند که کلاه خودش چه رنگ است و ميگويد که کلاه من سفيد است. نفر اول که بر پله اول است فورا ميگويد: کلاه من قرمز است.

اکنون بايد بگويم نفر اول و دوم با چه استدلال ذهني - که جز از نوع قياس نميتواند باشد - بدون آنکه کلاه سر خود را مشاهده کند، رنگ کلاه خود را کشف کردند، و چرا نفر سوم نتوانست رنگ کلاه خود را کشف کند؟

علت اينکه نفر سوم نتوانست رنگ کلاه خود را کشف بکند اين است که رنگ کلاههاي نفر اول و دوم براي او دليل هيچ چيز نبود، زيرا يکي سفيد بود و ديگري قرمز پس غير از آن دو کلاه سه کلاه ديگر وجود دارد که يکي از آنها قرمز است و دو تا سفيد و کلاه او ميتواند سفيد باشد و ميتواند قرمز باشد لهذا او گفت من نميدانم. تنها در صورتي او ميتوانست رنگ کلاه خود را کشف کند که کلاههاي دو نفر ديگر هر دو قرمز ميبود، در اين صورت او ميتوانست فورا بگويد کلاه من سفيد است زيرا اگر کلاه آن دو نفر را ميديد که قرمز است، چون ميدانست که دو کلاه قرمز بيشتر وجود ندارد، حکم ميکرد که کلاه من سفيد است ولي چون کلاه يکي از آن دو نفر قرمز بود و کلاه ديگري سفيد بود، نتوانست رنگ کلاه خود را کشف کند. ولي نفر دوم همي که از نفر سوم شنيد که گفت من نميدانيم، دانست که کلاه خودش و کلاه نفر او هر دو تا قرمز نيست، و الا نفر سوم نميگفت من نميدانم. بلکه ميدانست که رنگ کلاه خودش چيست، پس يا بايد کلاه او و نفر اول هر دو سفيد باشد و يا يکي سفيد و يکي قرمز، و چون ديد که کلاه نفر اول قرمز است، کشف کرد که کلاه خودش سفيد است. يعني از علم به اينکه هر دو کلاه قرمز نيست (اين علم از گفته نفر سوم پيدا شد) و علم به اينکه کلاه نفر اول قرمز است، کشف کرد که کلاه خودش سفيد است.

و علت اينکه نفر اول توانست کشف کند که رنگ کلاه خودش قرمز است اين است که از گفته نفر سوم علم حاصل کرد که کلاه خودش و کلاه نفر دوم هر دو قرمز نيست و از گفته نفر دوم که گفت کلا من سفيد است علم حاصل کرد که کلاه خودش سفيد نيست، زيرا اگر سفيد ميبود نفر دوم نميتوانست رنگ کلاه خودش را کشف کند، از اين دو علم، برايش کشف شد که کلاه خودش قرمز است.

اين مثال اگر چه يک معماي دانش آموزانه است، ولي مثال خوبي است براي اينکه ذهن در مواردي بدون دخالت مشاهده، صرفا با عمل قياس و تجزيه و تحليل ذهني به کشف مجهولي نائل ميآيد. در واقع در اين موارد ذهن، قياس تشکيل ميدهد و به نتيجه ميرسد. انسان اگر دقت کند ميبيند در اين موارد ذهن تنها يک قياس تشکيل نميدهد بلکه قياسهاي متعدد تشکيل ميدهد، ولي آنچنان سريع تشکيل ميدهد و نتيجه ميگيرد که انسان کمتر متوجه ميشود که ذهن چه اعمال زيادي انجام داده است. دانستين قواعد منطقي قياس از همين جهت مفيد است که راه صحيح قياس به کار بردن را بداند، و دچار اشتباه که زياد هم رخ ميدهد نشود.

طرز قياسهائي که نفر دوم تشکيل ميدهد و رنگ کلاه خود را کشف ميکند اين است:

اگر رنک کلاه من و کلاه نفر اول هر دو قرمز ميبود نفر سوم نميگفت نميدانم، لکن او گفت من نميدانم، پس رنگ کلاه من و کلاه نفر اول هر دو قرمز نيست. (قياسي است استثنائي و نتيجهاش تا اينجا اين است که کلاه نفر اول و دوم قرمز نيست).

حالا که رنگ کلاه من و رنگ کلاه اول هر دو دو قرمز نيست، يا هر دو سفيد است و يا يکي سفيد است و ديگري قرمز، اما هر دو سفيد نيست، زيرا ميبينيم که کلاه نفر اول قرمز است، پس يکي سفيد است و ديگري قرمز است.

از طرفي، يا کلاه من سفيد است و کلاه نفر اول قرمز است و يا کلاه نفر اول سفيد است و کلاه من قرمز است، لکن کلاه نفر اول قرمز است، پس کلاه من سفيد است.

اما قياسات ذهني که نفر اول تشکيل ميدهد: اگر کلاه من و کلاه نفر دوم هر دو قرمز بود نفر سوم نميگفت نميدانم، لکن گفت نميدانم، پس کلاه من و کلاه نفر دوم هر دو قرمز نيست (قياس استثنائي).

حالا که هر دو قرمز نيستيا هر دو سفيد است و يا يکي سفيد است و ديگري قرمز لکن هر دو سفيد نيست. زيرا اگر هر دو سفيد بود نفر دوم نميتوانست کشف کند که کلاه خودش سفيد است، پس يکي قرمز است و يکي سفيد (ايضا قياس استثنائي).

حالا که يکي سفيد است و يکي قرمز، يا کلاه من سفيد است و کلاه نفر دوم قرمز، و يا کلاه نفر اول قرمز است و کلاه من سفيد، لکن اگر کلاه من سفيد ميبود نفر دوم نميتوانست، کشف کند که کلاه خودش سفيد است، پس کلاه من سفيد نيست، پس کلاه من قرمز است.

در يکي از سه قياسي که نفر دوم بکار برده است، مشاهده يکي از مقدمات است، ولي در هيچ يک از قياسات نفر اول مشاهده دخالت ندارد.




نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان