بسم الله
 
EN

بازدیدها: 516

حسن و قبح افعال

  1394/3/12

هيچ شبهه نيست كه افعال عباد مانند اشياء ديگر ازموجودات مختلفه الافراد است و آثار آنها نيز مختلف است و ممكن نيست دو فرد مختلف اثر مشترك داشته باشند و اختلاف آثاري بين الافراد از محسوسات است و همين اختلاف آثاري است كه موجب لذت يا تنفر حواس ظاهر ميشود كه گوش از شنيدن اصوات منكره احساس خشنونت ميكند و از نغمه سرائي بلبلان خوش الحان لذت ميبرد چشم ار ديدن گلهاي رنگارنگ مسرت ميبرد و از مشاهده امور غم انگيز مشمئز ميشود و بديهي است عقل انساني كه ادركاتش بنحو اتم و اكمل است نسبت بآثار افراد بنحو اتم و اكمل حسن و قبح را ادراك ميكند؛ فاعل ظلم را تقبيح ميكند براي اينكه از آثار صدمات وارده بر مظلوم متالم ميشود. بحكم عقل هركس محسن را تحسين ميكند؛ براي اينكه احسان موجب فرح و سرور و رافع هم و غم است و شكي نيست كه عقول بشر هم بحسب درجات متفاوت است .يكي عقل كل است كه با يك نظر دوربيني تمام افراد موجودات عالم را از اشياء و افعال بيك نظر نيبيند و آثار مختلفه را از خير و شر مشاهده مينمايد و مطابق خير و صلاح آنها امر و نهي مينمايد .
يك قانون كلي ورسالة عمليه براي عباد برقرار مينمايد وبعضي عقول است كه كاملا درك تمام آثار افراد اشياء وافعال را نمينمايد از اين جهت در باب حسن وقبح محتاج بدستور از عقل كل است كه احاطه بجميع موجودات وآثار مختلفه آنها دارد واز اين جهت است كه اختلاف حاصل شده كه آيا حسن وقبح جزء ذاتيات فعل است يا جزء اعتبارات يا جزء اوصاف واحوال عارضه براي توضيح وتشريح اين مسئله ناچاريم از بيان چهارده مبحث 

بحث اول – معني حسن وقبح عقلي 

آنچه از مجموع كلمات علماء فن معلوم ميشود آنستكه چندين معني براي حسن وقبح شده بعضي گفته اند هر چيزي را كه احساس كند كه فعل آن موفق با غرض ومصلحت است حسن عقلي دارد وآنچه كه مخالف با مصلحت نوعي است قبيح عقلي است وبهيچوجه غرض ومصلحت شخصي منظور نظر نيست و انصافاً اين معني معناي جامعي نيست زيرا حسن وقبح در اينمورد دهم باز دائرمدار اعتبارات ميشود مثلا قتل كه در نظر عقل قبيح بالذات است گاهي حسن پيدا ميكند مثل قتل قصاص كه فرموده وفي القصاص حيات يااولي الالباب با اينكه قتل قصاص هم مخالف با مصلحت يكدسته كسان قاتل است كه آنها هم از افراد جامعه ميباشند وبعضي ديگر گفته اند حسن وقبح عقلي عبارت است ار ملايمت باطبع ومنافرت با طبع واين معني هم معناي جامعي نيست زيرا شرب مسهل با اينكه از آن متنفر است قبيح بالذات نيست بلكه للتداوي حسن است وبعضي گفته اند هر فعلي كه متصف كمال است فعل حسن وهر فعلي كه متصف بصفت نقص است قبيح است مثل علم وجهل واين تعريف بصفت است وبعضي گفته اند هر فعلي فاعلش عندالعقلاء مستحق مدح است فعل حسن وهر فعلي كه فاعلش عندالعقلاء مستحق ذم است فعل قبيح است اين معناي جامعي است ومورد نزاع بين اشاعره ومعتزله در همين معني است وبعضي گفته اند هر فعلي را كه شارع بآن امر نموده است فعل حسن است و آنچه را نهي فرموده فعل قبيح است واين معناي جامعي است الااينكه اين مورد مورد نزاع نيست زيرا از مسلمات است كه كلما حكم به العقل وبعضي ديگر گفته اند هر فعلي كه در نظر عقل فعل مذموم است وفاعلش مستحق عقاب است فعل قبيح است و هر فعلي كه از نظر عقل ممدوح است وفاعلش مستحق ثواب است فعل حسن است واين معني نيز مورد نزاع بين اشاعره ومعتزله است كه بعداً بيان خواهد شد. 

بحث دوم – حسن وقبح داتي 

در بيان حسن وذاتي محض است . شبهه اي نيست كه بعضي افعال بالذات حسن است مثل در امانت و احسان و صدق نافع وشكر منعم وايمان وكليه اخلاق حسنه وبعضي افعال بالذات قبيح است مثل خيانت در امانت وظلم وكفر وكليه اخلاق رذيله كه حسن و قبح اين افعال وجهاً من الوجوه دائر مدار حكم شرعي نيست چه آنكه اشخاصيكه متدين بهيچ ديني نيستند باعقل سليم خود حسن وقبح اين افعال را احساس مينمايند و اگر فرضاً صدق وكذب را موردي متساوي الاثر بدانند مثل اينكه كسي بگويد اگر صدق گفتي صدريال ميدهم واگر كذب گفتي باز صدريال ميدهم صدق را اختيار ميكنند براي اينكه حسن ذاتي آنرا احساس نموده اند و اگر غريق را كسي ديد باقدرت در نجات دادن فوري او را نجات ميدهد بدون اينكه نظري بحكم شرعي يا نظري بمثوبات اخروي داشته باشد براي حسن ذاتي است كه در استنقاذ غريق احساس نموده كما اينكه هرباشعوري صاحب اخلاق حسنه را مدح ميكند وصاحب اخلاق رذيله را ذم مينمايد فقط براي اينستكه ذات موصوف باين صفات عندالعقلاء ممدوح است وذات موصوف بصفات رذيله عندالله و عندالناس مذموم است وهمين نشانه است براينكه افعال حسن ذاتي دارد آيات قرآن هم دال بر همين معاني است افنجعل الذين آمنو و عملواالصاحات كالمفسدين في الارض وقوله تعالي هل جراء الاحسان الا الاحسان وآيات ديگر كه دلالت دارد بر حسن و قبح ذاتي افعال 

بحث سوم – حسن وقبح اعتباري 

شكي نيست كه حسن وقبح ذاتي افعال گاهي بالعرض تغيير پيدا ميكند فعلي كه حسن ذاتي دارد بالعرض قبيح ميشود وفعلي كه قبيح با لذات است بالعرض حسن ميشود مثل صدق ضار وكذب نافع و در اين مطلب اختلافي نيست فقط اختلاف در اين جهت است كه آيا در اين موارد حاكم بحسن وقبح مجرد حكم شارع است يا حاكم عقل است وحكم شرع تابع حكم عقل است بعضي از علماي معتزله اوامر و نواهي شرع را كاشف از احكام عقليه دانسته اند يعني كاشف جهات محسنه ومقبحه را عقل ميدانند و بعضي ديگر بكلي اين معني را انكار نموده ميگويند شارع با يك نظر دوربيني تمام محسنات ومقبحات افراد افعال را تا روز قيامت احساس فرموده وبمقتضاي وما ينطق عن الهوي ان هو الاوحي يوحي احكام وجوبي وندبي ومباحي وحرامي و مكروهي قرار داده تمام حسن وقبح ذاتي افعال را درك فرموده عقل هم حسن وقبح آنرا ادراك مينمايد و اين نزاعي كه بين معتزله و اشاعره است لباً نزاع جزئي است زيرا طرفين اتفاق دارند كه فاعل اوامر شرع مستحق مدح است و تارك اوامر شرع وفاعل نواهي شرع مستحق ذم است طرفين اتفاق دارندكه عدل و احسان وصدق نافع حسن ذاتي دارد وفاعل آنها عندالعقلاء مستحق مدح است وظلم وعدوان وكذب ضار قبح ذاتي دارد وفاعل آنها عندالعقلاً مذموم است فقط منشأ اختلاف مدركيت حسن وقبح است و اين اختلاف جزئي است 

بحث چهارم – حسن وقبح دائر مدار صفت كمال 

بعضي افعال است كه حسن وقبح آنها دائر مدار صفت كمال ونقص است مثل علم وجهل كه هر فعلي كه داراي صفت كمال باشد او را فعل حسن گويند و هر فعلي داراي صفت نقص است او را قبيح گويند ولي اين اشاعره اين معني را منكر شده ميگويند اين بيان وصف شئي بمعني است وحسن وقبح وجودي است اگر بگوئيم علم وجهل صفاتي هستند كه زايد بر مفهوم فعل است كه اگر وجود پيدا كرد فعل را حسن ميگويند و اگر فعل فاقد وجود اين صفت شد قبيح ميشود لازمه اين بيان آنستكه بگوئيم دفع صفت از موصوف ميشود زيرا كليه صفات فعل موجود در موصوف است يا بوجود تحققي يا بوجود اعتباري وحسن وقبح ذاتي كه دائر مدار وجود كمال ونقص است ازموجودات اعتباري است و انتزاع صفت علم وجهل از موجودات اعتباري همان سلب وجود حسن و قبح است واما معتزله صفت گاهي بوجود تحققي در موصوف موجود است وگاهي بوجود اعتباري ولي اين مسئله مسلم است كه نقيض هر شئي دفع او است پس نقيض صفات وجوديه محققه عبارت از دفع وجود است از موصوف ولي نقيض صفات اعتباريه عبارت است از رفع نمودن موصوف آن منشأ انتزاعي بنا براين نميتوان گفت نقيض صفت حسن سلب وجود حسن است بلكه سبب فعل وجودي اعتباري را منشأ انتزاعي مينمايد وبنابراين اشكال اشاعره وارد نيست 

بحث پنجم – حسن وقبح منتجه از غرض ومصلحت 

بعضي افعال است كه حسن و قبح آنها ناشي از ممدوح ومذموم بودن فاعل آن است عندالعقلاء وبعضي افعال است كه حسن وقبح آنها دائر مدار مدار موافقت يا مخالفت با مصلحت وغرض است البته شكي نيست كه غرض و مصلحت هم مختلف ميشود باختلاف اشخاص وازمنه بلكه بمصالح ومفاسد زماني اشخاص هم مختلف ميشود و هيچ مانعي نيست بگوئيم خداوند تكليف عباد را در يك زمان اتيان بفعلي ميكند واز جهت علم خداوند بمصالح زماني همان فعل را در زماني ديگر منهي عنه قرار دهد العلمه بالمصلحه مثل اينكه طبيب امر باستعمال مسهل مينمايد در يك زمان ونهي از آن ميكند در زماني ديگر براي اينكه مصلحت مزاجي مريض را در نظر دارد و مثل اينكه پوشيدن لباس جندي براي اهل علم در يك زماني قبيح و در زماني حسن ميشود صوم در شهر رمضان را واجب و در عيدين نهي فرموده و ازهمين لحاظ است كه علماء اماميه قائل بجو از نسخ در احكام شده و ميگويند احكام شرعيه تابع مصالح و مفاسد نوعيه است و تغيير مصالح نوعيه موجب تغيير احكام ميشود و اين عقيده مخالف عقيده يهود است زيرا يهود ميگويند هر فعلي كه مامور به شد حسن ذاتي داشته و دارد و ممكن نيست منهي عنه قرار داده شود واگر فعلي را خداوند منهي عنه قرار داده كاشف از قبح ذاتي است و ممكن نيست مامور به شود ولي اماميه ميگويند بااينكه حسن و قبح ذايت است ولي گاهي از جهت مصالح ومفاسد زماني فعل حسن قبيح و فعل قبيح حسن ميشود و مانعي ندارد. 

بحث ششم – حسن وقبح ناشي از مذموميت فاعل افعال 

حسن وقبح افعالي كه ناشي از ممدوحيت و مذوميت فاعل است از قبيل صدق و كذب كه نسبت بفاعل قابل تغيير و تبديل است در بعضي موارد غير قابل تغيير است مثل اينكه ميگوئيم كذب از نبي و ائمه هدي صلوات اله عليهم اجمعين بهيچوجه صادر نميشود نه عمداً نه سهواً نه نسياناً زيرا عصمت آنها مانع است و عقل هم حكم ميكند بقبح صدور كذب از نبي و امام در جميع حالات واينكه بعضي تصورنمودهاند كه ائمه هدي صلوات اله عليه اجمعين در مقام تقيه احكامي را بر خلاف حكم الله فرمودهاند وهمين است معناي كذب اين تصورات ناشي از بي عملي است زيرا احكام يرا كه د رمقام تقيه فرمودهاند كذب نيست بلكه حكم الهي در مقام تقيه است مثل غسل رجلين يا مسح خفين درمقام تقيه و مثل نماز كت بسته در حال تقيه كه تكليف الهي براي هر مكلف همين است همين طور كه نماز در حال سفر قصر ميشود موضوع حكم در حال تقيه تغيير پيدا ميكند واينكه گاهي بخلفاي جور خطاب يا اميرالمؤمنين فرمودهاند بروجه توريه بوده واطلاق كذب بر آن نميشود پس علي اي حال كذب از نبي و امام صادر نميشود ولي نسبت بساير مردم گاهي كذب ممدوح و صدق مذموم ميشود مثل صدق ضار و كذب نافع. 

بحث هفتم – عقايد مثبتين ونافين 

در باب حسن وقبح عقيده معتزله با اشاعره مختلف است كه معتزله و اماميه حسن وقبح افعال را ذاتي دانسته اعم از اينكه از شرع حكمي رسيده باشد يا خير واعم از اينكه عقل حكم بحسن وقبح بكند يا ادراك نكند ولي اشاعره ميگويند آنچه شارع امر فرموده حسن است و آنچه نهي فرموده قبيح است وهر يك براي خود دلائلي ذكر نمودهاند دليل جماعت معتزله آنستكه صدق و احسان جبلي انسان است وبالفطره هركس صدق و راستي را دوست دارد ووجهاً من الوجوه دائر مدار حكم شرع وامر ونهي شارع نيست واگر مدرك حسن وقبح شرع بود لاغير بايد بدون امر ونهي شارع حسن وقبحي محقق نشود و حال آنكه بالعيان مشاهده ميكنيم ملاحده و كفاريكه بهيچ ديني معتقد نيستند حسن وقبح افعال را درك نموده صدق وراستي را فعل حسن و كذب و خيانت را فعل قبيح ميدانند بدون اينكه نظري بحكم شرع داشته باشند ودليل اشاعره آنستكه ميگويند اگر حسن وقبح ذاتي وشرع رادر آن مدخليتي نبود بايد گفته شود حق سبحانه وتعالي مختار در تشريع احكام نيست هر فعلي كه ذاتاً حسن است بايد امر بآن كند وهرفعلي ذاتاً قبيح است بايد نهي از آن كند و سلب اختيار در تشريع احكام ا زخداوند جايز نيست واگر نخواهد فعل قبيح را مامور به قراردهد حكم بمرجوع نموده و حكم بمرجوح قبيح است و صدور فعل قبيح از خداوند جل شانه ممتنع است. 

بحث هشتم – اصول مسائل اختلافيه بين معتزله و اشاعره 

بعدالتأمل مكشوف ميگردد كه اصول مسائل اختلافيه بين معتزله واشاعره دو چيز است يكي در مورد معنائي كه حسن وقبح را عبارت از فعلي بدانيم كه عندالعقلاء ممدوح يامذموم است و يكي در مورد آن معنائي است كه حسن وقبح را عبارت ا زافعالي بدانيم كه فاعلش مستحق ثواب يا عقاب وممدوح يا مذموم باشد ودر باقي معناي حسن و قبح تقريباً اختلافي بين معتزله و اشاعره نيست ولي دراثر همين دو اختلاف در مسائل كثيره بين آنها اختلاف حاصل شده كه بجملهاي از آن اشاره ميشود يكي از مسائل اختلافيه آنستكه اشاعره تام افعال را حسناً كان ام قبيحاً فعل خداوند باريتعالي دانسته و بهمين جهت است كه ميگويند اگر حسن و قبح را ذاتي بدانيم بايد بگوئيم خداوند مجبور است كه هر فعلي را كه ذاتاً حسن است امر بآن كند وهر فعلي كه ذاتاً قبيح است نهي كند و معتزله ميگويند خداوند باريتعالي فعال مايشاء است و چون عالم بحسن و قبح است محال است فاعل فعل قبيح شود وداعي برايتان فعل قبيح هم ندارد بلكه هر فعلي راكه ذاتاًحسن و داراي مصلحت تام است امر ميكند و هر فعلي كه ذاتاً مذموم و ناقص است نهي ميكند ويكي از مسائل اختلافيه بين معتزله و اشاعره آنست كه اشاعره كليه افعال را فعل خداوند متعال دانسته و عباد را مجبور در افعال ميدانند برخلاف معتزله كه افعال عباد را اختياري دانسته و ميگويند اگر عباد مجبور در افعال بودند تكليف بر آنها ممتنع بود زيرا تكليف مالايطاق باطل وغير جايز است واگر بگوئيم عباد مجبور در افعال هستند بايد قائل شويم كه خداوند نعوذبالله اظلم الظالمين است زيرا فعل قبيحي را كه عباد مجبوراً ايتان نموده عقاب برآن مخالف باعدل است وبالجمله اشاعره خداوند را فاعل فعل قبيح شود زيرا با علم بقبح ايتان بآن محال است ممتنع و يكي از اصول اختلافيه آنستكه اشاعره خداوند را مريد مجموع كاينات دانسته يعين حسن و قبح و خير وشر وايمان وكفر را منوط باراده خداوندي دانسته ولي معتزله ميگويند خداوند هيچوقت اراده فعل قبيح نميكند وكفر عباد را نميخواهد و ان الله لايرضي لعباده الكفر زيرا اراده فعل قبيح هم قبيح است و عقلاً فاعل فعل قبيح مذموم است و آمربفعل قبيح را عقلا ذم مينمايند پس همينطور كه خداوند فاعل فعل قبيح نميشود اراده فعل قبيح راهم نمينمايد – و يكي از مسائل اختلافيه آنستكه اشاعره افعال خداوند را معطل بغرض و مصلحت ندانسته ولي معتزله تمام افعال خداوند را معطل بغرض و مصلحت ميدانند و بموجب آيه شريفه افحسبتم انما خلقنا كم عبثا و بموجب آيه ما خلقت الجن و الانس الاليعبدون و آيه شريفه وما خلقنا السموات والارض و مابينهما باطلا افعال خداوند را معلل بمصالح و حكم دانسته النهايه اين غرض مصلحت براي نفع عباد است از جهت ايتان بواجبات و رسيدن بمثوبات ويكي ديگر از اصول و مسائل اختلافيه بين اشاعره و معتزله اينستكه اشاعره قائل بوجوب تكليف نشده زيرا ميگويند عباد كه مجبور در افعال هستند وجوب تكليف معني ندارد بلكه تكليف عبث است ولي معتزله قائل بوجوب تكليف گرديده و براي انيكه خداوند اعطاء كند بهرذي حقي حقش را تكاليفي قرار داده و ايتان بخير و شر را تحت اختيار عباد مقرر فرموده استعداد ذاتي عباد را هم آگاه است واز اين جهت ميگويند لاجبر ولاتفويض بل امربين الامرين 

بحث نهم – تاريخچه اين دو فرقه 

ابوعلي جبائي كه استاد در علم كلام بود و نزد ابي يوسف بصري كه رئيس معتزله است تكميل وتلمذ نموده و مقام ارجمندي پيداكرده يكي از شاگردهاي او ابوالحسن اشعري بود كه اين ابوالحسن اسمش علي پسر اسماعيل و از نوادههاي ابوموسي اشعري است همان كس كه در جنگ صفين حكميت برعليه اميرالمؤمنين عليه السلام نمود و اين ابوالحسن اشعري در سنه دويست و شصت متولد شده يك روز از استاد خود ابوعلي مسئلهاي سؤال نموده گفت سه برادر هستند يكي كافر ويكي مؤمن ويكي صغير وهرسه نفر وفات كردهاند بفرمائيد خداوند بااينها چه ميكند وحال آنها چگونه است فرمودند خداوند مؤمن را با علي عليين ميبرد وكافر را در اسفل السافلين و آن صغير هم اهل سلامت است سؤال كرد اگر صغير بخواهد بمرتبه اعلي عليين برسد ممكن است فرمودخير زيار باوميگويند برادر مؤ من تو از جهت طاعات وعبادت كثيره باين مقام رسيده ابوالحسن اشعري گفت صغير ميتواندبگويد خداوند اگر مراهم حيات داده بودي منهم طاعات و عبادات مينمودم پس تقصير من نيست ابوعلي فرمود خداوند صغير ميفرمايد من عالم بودم اگر توزنده بودي معصيت ميكردي واهل عذاب ميشده ابوالحسن ابوالحسن اشعري گفت پس اگر برادر كافر هم بگويد خدايا تو كه عالم بودي من معصيت كارميشوم پس چرا مرا باقي گذاري اينجا ابوعلي ساكت شد ابوالحسن اشعري هم كم كم از عقيده معتزله منحرف گرديده رفت در مسجد جامع بصره بالاي منبر وگفت من توبه كردم از عقيدههائي كه داشتم ميگفتم قرآن مخلوق خدا است و ميگفتم خداوند ديده نميشود بچشم وميگفتم افعال شري از ماها است و بعد از اين تاريخ اصولي براي خود قرارداد كه فوقاً اشاره بجملهاي از اصول او گرديد- و اين اشكالي راكه ابوالحسن اشعري نموده ديگران هم كرده وجواب آنها را دادهاند كه چون درعلم خدا گذشته كه اگر صغير زنده بماند با وضعيت خود و با تفويض اختيار حيات و ممات كه باو داده همانا موت درحال صغر را اختيار مينمايد وموت هم اصلح بحال او است از اين جهت سلب حيات او ميشود يكي از مشككين نوشته است بقاضي ميرحسين ميبدي اين شعر را: 
شب همه شب باقضا در گفتگويم زين سبب 
ماهمه آزادگانيم اين تفاوت ا زكجا است 
سيد در جوابش نوشته: 
ساكنان عرصه امكان تفاوت داشتند 
در قبول فيض حق پس اين تفاوت از شما است 
بديهي است فيض الهي عام است و قابليت محل هم شرط است عبدالجبار معتزلي در منزل صاحب عباد بشيخ اسحق اشعري گفت سبحان من تنزه عن الفحشاء بعد فرمود شماها اشاعره ظلم و فعل قبيح را بر خداوند جايز ميدانيد او جواب داد سبحان من لايجري في الملك الا مايشاء و درمجلس مامون هم اين مناظره واقع گرديده كه يكي از اشاعره گفت جماعت معتزله حمقاء هستند زيرا ميگويند توبه بيد عباد است و هر وقت بخواهند ميتوانند توبه كنند و معذلك يسئلون الله ان يتوب عليهم چگونه سؤال ميكنند از خداوند چيزي را كه بدست خودشان است يكي از معتزله حاضر بود جواب داد تو ميگوئي توبه بيد خداوند است پس چگونه خداوند طلب فرموده توبه را از عباد و فرموده توبوالي الله؟ 

بحث دهم – اصول عقايد اشاعره و اصول متخذه ابوالحسن اشعري 

از جمله مناظرههائي كه بين معتزله و اشاعره است در باب صفات باريتعالي است كه معتزله تمام صفات را عين ذات ميدانند ولي ابوالحسن اشعري ومتابعين او ميگويند كه خداوند متعال را صفاتي است كه خارج از ذات او است وميگويند خداوند موجود است وهر موجود ديده ميشود و از اين جهت باتمسك بآيه شريفه وجوه يومئذ ناظره الي ربها ميگويند در قيامت خداوند ديده ميشود بلكه ابوالحسن اشعري قائل شده كه در دنيا هم بعضي مخلصين عباد كه بدرجه اعلي رياضات برسند خداوند با آنها مصافحه ومعانقه مينمايد و عقيده آنها اين استكه خداوند عالم است بعلم خود وقادر است بقدرت خود وحي است بحيات خود بصير است بچشم خود ولي معتزله ميگويند اين صفات عين ذات است واگر بخواهيم اين صفات را خارج از ذات بدانيم ناچاريم بگوئيم واجب الوجود ممكن و محتاج باين صفات است و حال آنكه خداوند جل شأنه غني بالذات است و بهيچوجه ممكن نيست ومحتاج نخواهد بود – ونيز يكي از مناظرههائي كه بين ابوالحسن اشعري با استاد او شده در باب اين است كه آيا خداوند رعايت صلاح را بايد بنمايد يا رعايت اصلح را كه ابوالحسن اشعري رعايت اصلح را لازم ندانسته برخلاف معتزله كه ميگويند هر چه اصلح بحال عباد است خداوند مينمايد زيرا فياض علي الاطارق است. 

بحث يازدهم – جهات ظهوري و خفائي افعال 

شكي نيست كه بعضي افعال عباد جهات محسنه و جهات مقبحه دارد كه عقل بنحو اتم و الكل بآثار افراد موجودات پي برده حسن و قبح را در تمام افراد موجودات عالم ادراك مينمايد وقبح بالذات را تشخيص ميدهد ولي حسن وقبح بعضي افعال است كه چون بمرحله ظهورنيست و در حجت مستور است و بعد التامل هم عقل از ادراك حسن و قبح آن عاجز است از جهت حجبي كه در آنها است لذا محتاج ببيان شارع است كه شارع رفع اين حجابها را فرموده ادراك حقايق را نموده البته عقل هم پيروي از حكم شرع مينمايد مثل حسن صوم در رمضان وقبح صوم و در عيدين وامثال آن كه داراي هزارها حكمت و مصلحت است و اينگونه امور را شارع حسن و قبح آنها را كاملاً ادراك نموده از اين جهت احساس جهات مقبحه آنها را منوط بامر و نهي شارع ميدانيم كه آنچه را امر فرموده ميگوئيم حسن ذاتي دارد و آنچه را نهي فرموده ميگوئيم قبح ذاتي دارد و در اين موضوع اختلافي بين اشاعره و معتزله نيست. 

بحث دوازدهم – در باب حسن وقبح از لحاظ صفات 

بعضي افعال است كه حسن وقبح آنها از لحاظ صفات لازم بالذات است مثل تخلق باخلاق حسنه كه ذاتاًحسن است ولي بعضي افعال است كه من حيث الصفات اگرچه حسن ذاتي دارد ولي بوجوه و اعتبارات تغيير پذير است مثلاً تواضع و فروتني ذاتاً ممدوح است ولي تواضع نسبت به متكبر مذموم است ضرب باشخاص ذاتاًقبيح است ولي براي تأديب حسن ميشود قتل نفس ذاتاًقبيح ولي قتل قصاص حسن ميشود تناول مسكرات ذاتاً قبيح ولي براي تداوي حسن ميشود و اينكه بعضي تو هم نموده اند كه لازمه اين بيان اين استكه قائل باجتماع نقيضين شويم و يا مستلزم ارتكاب اقل القبيحين است و گفتهاند اگر حسن وقبح ذاتي بود قابل تغيير نبود اين توهمات فاسدست زيرا صدق ضار و كذب نافع ذاتاً حسن و قبح دارد يعني صدق ضار را ذاتاً قبيح و كذب نافع را ذاتاً حسن ميدانيم مثل سجده است كه سجده براي باريتعالي ذاتاً حسن است و سجده براي صنم ذاتاً قبيح است . 

بحث سيزدهم – امثله و شواهد 

براي امثله و شواهد اين فروض درباب معاملات و قضا بسيار ديده ميشود مثلاً غصب مال غير ذاتي دارد و از اينجهت ميگوئيم د رتمام موارد ايادي متعاقبه ايادي غاصبه است و مسئوليت تضامني دارند و مالك بهر كدام بخواهد رجوع كند ميتواند حتي با جهل مشتري بغاصب بودن بالغ باز هم مشتري غاصب است و بموجب كل عقد يضمن بصحيحه يضمن بفاسده ضامن عين و منفعت است حتي اگر غاصب مورث بوده ويد وارث كه وراثتي است بازديد غاصبه محسوب است وموجب ضمان وارث است براي اينكه استيلاي بر مال غير وتلف نمودن مال غير قبح ذاتي دارد ولي بعض موارد تلف مال غير قبح آن مرتفع ميشود و از اينجهت ميگوئيم موجب ضمان هم نيست مثل اينكه اگر مشتري عالم بغصبيت بوده و مال مغصوبه را از او استرداد نمودند حق مطالبه دارد ولي اگر جاهل بغصبيت بالغ بوده و معامله نموده بالغ غاصب ضامن ثمن است و مشتري حق رجوع باو دارد ولو اينكه ثمن تلف شده باشد بالغ غاصب ضامن است بايد از عهده برآيد ونيز در بيع موقوفات ميگوئيم بيع موقوفه قبح ذاتي دارد لكن در بعضي فروض اين قبح ذاتي مرتفع ميشود مثلاً در موقوفات خاصه با اضطرار موقوف عليهم و در موقوفات عام در صورت خرابي و از حيز انتقاع افتادن موقوفه فروش موقوفات خالي از اشكال است وقبح ذاتي مرتفع ميشود مثل نكاح با محارم كما اينكه ضرب و جرح با اشخاص قبح ذاتي دارد و قابل تعقيب است ولي در بعض است ولي در بعض از فروض غير قابل تعقيب ميشود ويا تعقيب آن منوط بتعقيب مدعي خصوصي ميگردد و در بسياري از معاملات و سياسات و مسائل قضا حسن ذاتي و قبح ذاتي وتغيير آن بوجوه و اعتبارات مشهود است وقابل طول كلام نيست . 

بحث چهاردهم – در مرجحات قول طرفين 

از نظر اينكه اشاعره قائل بحسن و قبح ذاتي افعال نيستند در مسئله نسخ احكام عقيده وقول آنها ترجيح دارد برقول متعزله زيرا باختلاف احوال و ازمنه گفتيم محال نيست كه مامور به منهي عنه شود و مخصوصاً در باب احكام عبادت هم كه كلاً توقيفي است وبايدورود آنها از شرع برسد مثل جمع بين الختين كه در شريعت يعقوب مباح بوده و در اين شريعت حرام است و مثل ختان كه در زمان ابراهيم جايزه بوده و در اين شريعت و شريعت موسي واجب شده البته با قائل شدن باينكه حسن وقبح ذاتي است نسخي حكمي كه ذاتاً حسن است جايز نيست و بديهي است متعلقات احكام يا وجوبي است يا ندبي اگر وجوبي شد عبارت از اين است كه تارك اين فعل وجوبي مستحق ذم است و عقاب و اگر ندبي شد عبارت از اين است كه فعل اين عمل رجحان بر ترك دارد پس علي اي حال محتاج بخطاب شارع است تا حسن وقبح افعال را بفهميم وباين نظريه رجحان ميدهيم در اين موارد قول اشاعره را ولي در مورد اختلافاتي كه بين طرفين نسبت بموضوعاتي كه عقل مستقلاً حسن وقبح آنها را ادراك ميكند مثل صدق ضار وكذب نافع كه عقلاً و عندالعقلاء صدق ضار قبيح و كذب نافع ممدوح است البته رجحان ميدهيم قول معتزله را 

بحث پانزدهم – راجع بمدركارت واستنباطات شخصي

 اينجانب با بودن علماء متبحرين وفضلاء راشدين استنباطات اينجانب از قبيل زيره بكرمان بردن است لذا ذكر استنباطات شخصي خودداري نموده و توضيحاً عرض ميكنم چون زمان انسداد باب علم است وكليه استنباطات علماء راشدين هم جز دلالات ظنيه در عبادات ومعاملات و احكام وفصل خصومات و حدود وديات چيز ديگري نيست واطلاق لفظ علماء برظانين من باب المسامحه است وتكاليف ظاهريه را بيان ميفرمايند از اينجهت در امور تكليفيه بمقتضاي فارجعوا الي رواه احاديثنا بايد بكسي رجوع نمود كه حافظاً لدينه و تاركاً لهواه و مطيعاً لامرمولاه باشد و اگر مقصود آنستكه از كلمات علماء فن چه استنباطي نمودهام استنباط من اين است كه هر شيئي كه قبيح با لذت است ممكن است از جهتي بالعرض حسن ذاتي پيدا كند وهر فعلي كه حسن ذاتي دارد ممكن است بعوارضاتي قبح ذاتي پيداكند و نظر باموريكه عقل مستقلاً ادراك حسن و قبح آنها را ميكند ويا اموريكه عقل عاجز از ادراك است واز شرع بيان حسن و قبح آنها تحت او امر و نواهي رسيده است مكشوف ومعلوم ميگردد كه قول معتزله مطابق با اوضاع و احوال محقق مسئله است واشاعره در قسمت عمده عقايد خود صرفاً مكابره نمودهاند و الله الهادي الي سبيل الرشاد. 



نويسنده: حاج سيد علي محمد مدرس- وكيل پايه يك دادگستري اصفهان 





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان