بسم الله
 
EN

بازدیدها: 520

حق و باطل- قسمت دهم

  1393/11/25
قسمت قبلي

داستاني شنيدم كه ذكرش در اينجا مناسب است ، يكي از علماي فارس‏ آمده بود تهران ، در مسافرخانه پولهايش را مي‏دزدند ، او هم هيچكس را نمي‏شناخته و مانده بوده كه چه بكند ، بفكرش مي‏رسد كه براي تهيه پول ، فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر را روي يك كاغذ اعلا با يك خط عالي‏ بنويسد و به صدراعظم وقت هديه كند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتاري رها شود . 

اين عالم محترم خيلي زحمت مي‏كشد و فرمان را مي‏نويسد و وقت مي‏گيرد و مي‏رود صدراعظم مي‏پرسد اين چيست ؟ مي‏گويد فرمان اميرالمؤمنين به مالك‏ اشتر است صدراعظم تأملي مي‏كند و بعد مشغول كارهاي خودش مي‏شود ، اين آقا مدتي مي‏نشيند و بعد مي‏خواهد برود ، صدراعظم مي‏گويد نه ، شما بنشينيد ، اين مرد محترم باز مي‏نشيند مردم مي‏آيند و مي‏روندآخر وقت مي‏شود ، بلند مي‏شود برود ، مي‏گويد نه آقا شما بفرمائيد همه مي‏روند غير از نوكرها ، باز مي‏خواهد برود مي‏گويد نه شما بنشينيد من با شما كار دارم به فراش مي‏گويد درب را ببند هيچكس نيايد به اين عالم مي‏گويد بيا جلو ، وقتي پهلوي او نشست مي‏گويد اين را براي چه نوشتي ؟ مي‏گويد چون شما صدراعظم هستيد فكر كردم اگر بخواهم به شما خدمتي بكنم هيچ چيز بهتر از اين نمي‏شود كه فرمان اميرالمؤمنين را كه دستور حكومت است و موازين‏ اسلامي حكومت است براي شما بنويسم صدراعظم مي‏گويد بيا جلو و يواشكي از او مي‏پرسد آيا خود علي به اين عمل كرد يا نه ؟ عالم مي‏گويد بله عمل كرد مي‏گويد خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتيجه اي گرفت ؟ چه چيزي نصيبش شد 
كه حالا تو اين را آورده اي كه من عمل كنم ؟ آن مرد عالم گفت تو چرا اين‏ سؤال را جلوي مردم از من نپرسيدي و صبر كردي تا همه مردم رفتند ؟ حتي‏ نوكرها را بيرون كردي و من را آوردي نزديك و يواشكي پرسيدي ؟ از چه كسي‏ مي‏ترسي ؟ از اين مردم مي‏ترسي ؟ تو از چه چيز مردم مي‏ترسي ؟ غير از همين‏ علي است كه در فكر مردم تأثير كرده ، الان معاويه كجاست ؟ معاويه اي كه‏ مثل تو عمل مي‏كرد كجاست ، تو خودت هم مجبوري به معاويه لعنت كني پس‏ علي شكست نخورده ، باز هم امروز منطق علي است كه طرفدار دارد ، باز هم‏ حق پيروز است . اين يك مثل بود ولي بيانگر واقعيت است . 

خطبه 51 " نهج البلاغه " استفاده باطل از حق را به خوبي نشان مي‏دهد حضرت علي عليه السلام در اين خطبه مي‏فرمايد : « انما بدء وقوع الفتن‏ اهواء تتبع » ( 1 ) همانا آغاز فتنه ها و نابسامانيها هواهاي نفساني است‏ كه متتبع واقع مي‏شوند يعني انسانهائي تحت تأثير هواهاي نفساني خودشان‏ قرار مي‏گيرند و بعد به جاي اينكه خدا را پرستش كنند هواهاي نفساني را پرستش مي‏كنند و دنبال خواسته هايشان مي‏روند ! 

« و احكام تبتدع » و بعد احكامي است كه بدعت گزارده مي‏شوند ، يعني‏ كسي كه مي‏خواهد دنبال هواي نفسش برود از چه استفاده مي‏كند ؟ از نيروي حق‏ ، بدعتي را در لباس دين وارد مي‏كند ، چون مي‏داند نيرو از آن دين و مذهب‏ است اگر بگويد من چنين حرفي مي‏زنم كسي حرفش را قبول نمي‏كند ، لذا شروع‏ مي‏كند چيزي را بنام دين بيان كردن و مي‏گويد فلان آيه قرآن اين مطلب را بيان كرده است و مقصودش اين است ، يا حديثي جعل مي‏كند كه پيامبر چنين‏ فرمود ، امام جعفر صادق چنين فرمود ، يعني از نيروي قرآن و پيغمبر و امام‏ استفاده مي‏كند و روي چيزي كه حقيقت نيست مارك حقيقت مي‏زند . « يخالف‏ فيها كتاب الله » و كتاب خدا در آن احكام مورد مخالفت قرار مي‏گيرد . 

« و يتولي عليها رجال رجالا علي غير دين الله » ( 2 ) آن وقت افرادي با هم متحد و متفق مي‏شوند و حزب و جمعيتي تشكيل مي‏دهند ولي به غير دين خدا ، براساس همان بدعت ( 3 ) ، و به عنوان دفاع از اين بدعت آن را به صورت دين بين مردم تبليغ مي‏كنند . بعد حضرت فلسفه مطلب را ذكر مي‏كند و چه عالي مي‏فرمايد : « فلو ان‏ الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علي المرتادين » ( 4 ) ، پس اگر باطل‏ از امتزاج و آميختگي با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد ، مردم حقجو منحرف نمي‏شوند ، چون اغلب مردم ، " مرتاد " ياحق گرا هستند ( 5 ) ، ولي مي‏آيند حق را با باطل مخلوط و ممزوج مي‏كنند و امر بر مردم مشتبه‏ مي‏شود ، يعني مردم حق را با باطل اشتباه مي‏گيرند و باطل را با مارك حق‏ مي‏خرند اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نياميزد بر مرتادان و طالبان‏ حق مخفي نمي‏ماند ، چون اكثريت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل « و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين » ( 6 ) ، و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گرديد زبان بدخواهان از آن قطع مي‏گردد ، چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده اي آن را حق محض مي‏بينند بعد به‏ ثارش نگاه مي‏كنند مي‏بينند آثار بد دارد معاندها زبانشان دراز مي‏شود كه‏ اين دين و مذهب شما هم خراب از آب درآمد ، ديگر نمي‏دانند كه اين‏ خرابيها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق ! حق هرگز طوري رفتار نمي‏كند كه زبان معاندين بر او دراز شود . 

سرگذشت معاويه بيانگر اين حقيقت است چه شد كه معاويه توانست پست‏ خلافت را اشغال كند ؟ با نيروي حق ، با نيروي مردم مرتاد ، حق طلب ، حنيف و حقيقتجو كه تازه با اسلام آشنا شده بودند و دلشان براي اسلام مي‏طپد وقتي عثمان بر اثر انحرافهايش در خطر كشته شدن بود ، معاويه هيچ كمكي‏ براي او نفرستاد براي اينكه او با عثمان كار نداشت ، او دنبال رياست‏ خودش بود فكرهايش را كرد ، ديد اگر عثمان كشته بشود مرده عثمان بيشتر به نفع اوست تا زنده او ، لذا جاسوسهايش را فرستاد تا لباس خون آلودي‏ ، انگشت بريده اي از عثمان براي او ببرند وقتي اينها را آوردند فورا پيرامن عثمان را بر سر دروازه شام يا مسجد جامع دمشق آويزان كرد و رفت‏ بالاي منبر شروع كرد به اشك تمساح ريختن كه ايهاالناس خليفه مظلوم‏ پيامبر را كشتند ، اين هم پيراهن خون آلود او ، صداي غريو گريه مردم بلند شد . 

معاويه روزها از اين مردم اشك گرفت و از مظلوميت خليفه پيامبر سخن‏ گفت و اين آيه را مي‏خواند : « و من قتل مظلوما فقد لوليه سلطانا فلا يسرف في القتل انه كان منصورا »(7) ، و كسي كه مظلوم كشته شود ما براي ولي او حق قصاص قرار داديم ، اما نبايد در شتار زياده روي كند و همانا او پيروز است حال اي مردم شما مي‏گوئيد ما در مقابل اين جنايت بزرگ كه بر اسلام وارد شد ، سكوت كنيم ؟ مردم هم‏ گفتند نه ، نه ، ما با جان و دل حاضريم جهاد كنيم آن وقت مردم را جمع‏ كرد و به جنگ با علي عليه السلام آمد پس معاويه از خودش نيروئي نداشت‏ ، از نيروي پيغمبر استفاده كرد ، از نيروي قرآن استفاده كرد بعد معاويه ، زيادبن ابيه ، يك جلاد خونريز را براي مردم مي‏فرستد ، آن وقت مردم چه‏ 
مي‏گويند ؟ مي‏گويند اينهم اسلام ، اينهم دين ، ببين حاكم اسلامي چه مي‏كند ؟ آن وقت زبان معاندين دراز مي‏شود سپس امام عليه السلام مي‏فرمايد : « و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان ! » و ليكن از حق قسمتي و از باطل قسمتي گرفته مي‏شود و مخلوط مي‏شوند يعني يك مشت از حق و يك مشت از باطل را با يكديگر مخلوط مي‏كنند و به خورد مردم مي‏دهند مانند كسي كه در گندم مقداري ارزن قاطي‏ مي‏كند و به نام گندم به مردم مي‏فروشد ! مردم وقتي شب آن را خوردند فردا اثرش را مي‏بينند و مي‏فهمند آنچه ديشب خورده اند نان گندم نبوده است‏ « فهنا لك يستولي الشيطان علي اوليائه و ينجوا الذين سبقت لهم من الله‏ الحسني » ( 8 ) ، در اينجاست كه شيطان بر دوستان خودش مسلط مي‏شود يعني‏ ابزار شيطان هم حق است ، حق مخلوط شده با باطل ، حقي كه لباس باطل‏ پوشيده است اين همان معنائي است كه از آيه استفاده مي‏شود كه باطل از حق‏ تغذيه مي‏كند ، خودش نيرو ندارد ، از آن نيرو مي‏گيرد . آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمي‏توانست برود اينكه‏ مي‏بينيد باطل حركتي دارد از اينجاست كه بر دوش حق سوار مي‏شود ببينيد قرآن چگونه باطل را پوچ و بي‏ارزش نشان مي‏دهد ! 

---------------------
پاورقي : 
1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137
2- نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137 
3 - در اينجا بدعت ، بدعت در دين است نه مطلق نوآوري بدعت در دين ، يعني چيزي را كه جزء سنت نيست ، جزء سنت وانمود كردن و چيزهائي را كه‏ جزء دين نيست ، جزء دين و سنت قلمداد كردن اين بدعت و نوآوري در دين‏ حرام و محكوم است ، مثل عمل ابوهريره كه وقتي حاكم مكه بود ، مرد بيچاره‏ اي پياز از عكه آورده بود كه در مكه بفروشد اما كسي از او نخريده بود و نزديك بود خراب شود ، دست به دامان ابوهريره شد كه‏ چكار كنم ، ورشكست مي‏شوم ابوهريره روز جمعه بالاي منبر رفت و گفت : سعت من حبيبي رسول الله من اكل بصل عكة بمكة و جبت له الجنة ، يعني‏ هر كس پياز عكه را در مكه بخورد بهشت بر او واجب مي‏شود ! مردم هم مثل‏ مور و ملخ ريختند و تمام پيازهايش را خريدند كسي حق اين طور نوآوري را ندارد . 
4 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137 
5 - مرتاد ، به همان معني حنيف است كه در قرآن آمده است . 
6 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 1376 
7 -  سوره اسراء ، آيه . 33 
8 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 50 ، صفحه . 137 



نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري

61





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان