بسم الله
 
EN

بازدیدها: 383

زبان حقيقت و حقيقت زبان- قسمت ششم

  1393/11/1

و) معنا و محتوا


 اين تفصيلات چه تصويري از معناي اسامي خاص ترسيم مي‌کنند؟ 
قبل از شروع بحث در اين‌باره بايد گفت که در مورد جواب صحيح به آن ميان شارحان و منتقدان فرگه اختلاف نظر وجود دارد. علت اساسي وجود اين مناقشات، يکي در انتخاب واژه‌هايي است که فرگه خود (Frege [1892]) براي توضيح تمايز بين محتواي خبري و مدلول اسامي خاص انجام داده است؛ علت ديگر آن نيز قصور فرگه در طرح و رويارويي با اين سؤال است.
واژه‌اي که فرگه خود در اين مقاله براي آنچه ما به آن «مدلول» اسم خاص نام مي‌دهيم، برگزيده است در آلماني Bedeutung و معادل آن در انگليسي meaning و در فارسي معناست. شايد دليل اين انتخاب نابجا را بتوان اين گونه توجيه کرد که طبق نظريه‌ي جان استوارت ميل معناي هر اسم خاص تنها در شيئي خلاصه مي‌شود که بر آن دلالت دارد.
 امروزه همه‌ي شارحان و منتقدان انگليسي‌زبان فرگه در انتخاب واژه‌ي reference به جاي اين واژه اتفاق نظر دارند. گرچه معادل دقيق واژه‌ي اخير به فارسي دلالت است، کليه‌ي نويسندگان انگليسي‌زبان با استفاده از آن مفهوم «مدلول» (referent) را منظور دارند. واژه‌اي که فرگه براي مفهومي برگزيده است که ما از آن به عنوان «محتواي خبري» ياد کرده‌ايم، در آلماني Sinn است که معادل انگليسي آن sense است. 
براي اين واژه در فارسي معادل دقيقي وجود ندارد. بعضي از کاربردهاي آن در آلماني و انگليسي مترادف مفهوم معنا (meaning) هستند و همين امر نيز باعث شده که نه تنها راسل بلکه مايکل دامت (Michael Dummett) که از برجسته‌ترين شارحان و منتقدان فرگه در حال حاضر است و في‌الواقع عمري را صرف بررسي و نقد آثار وي کرده است، همين معنا را ازآن مستفاد کند. از نظر ما چنين تعبيري از اين واژه باعث بروز اشکالاتي در نظريه‌ي فرگه مي‌شود که تنها به علت انتخاب اين تعبير پديد مي‌آيند و با اتخاذ تعبيري ديگر، که پيشنهاد خواهد شد، ظاهر نمي‌شوند. بحث مجملي در اين خصوص متعاقباً خواهد آمد.
از طرف ديگر، واژه‌ي Sinn يا sense، هردو، مفهوم جهت را در خود مستتر دارند. خبر نيز هويتي است که جهت‌دار است: از شئ يا واقعه‌اي «صادر»شده به سوي ادراک کسي که آن را درمي‌يابد «جريان» پيدا مي‌کند. بنابراين صلاح در آن ديديم که در اينجا واژه‌ي «خبر» يا «محتواي خبري» را به عنوان معادل اصلح براي واژه‌ي انتخابي فرگه و معادل انگليسي آن برگزينيم.

چه مي‌شود اگر Sinn را به معنا تعبير کنيم؟ براي ورود به بحث درباره‌ي اين سؤال، نخست بايد مطالبي به اجمال در مورد نظر فرگه درباره‌ي جملات بيان شود. فرگه جملات را عبارتهايي در نظر مي‌گيرد که از طريق «اشباع» عبارات تابعي که بر مفاهيم دلالت مي‌کنند، حاصل مي‌گردند. نحوه‌ي «اشباع» اين گونه عبارات نيز بدين صورت است که يا متغيرهاي آزاد در آنها توسط سورهاي کلي و جزئي محصور مي‌شوند، يا تمامي اين متغيرات با اسامي خاص شباهتي تام دارد. بنابراين فرگه خود را ملزم مي‌بيند که براي آن، هم مدلول و هم محتواي خبري تعيين کند. بر اين اساس، او محتواي خبري يک جمله را حکمي تشخيص مي‌دهد که توسط جمله بيان مي‌شود،[10] و مدلول آن را يکي از مقادير حقيقتي معين مي‌کند. بر اين اساس فرگه هر جمله را که حکمي درست بيان مي‌کند اسم خاصي براي مقدار حقيقتي درست مي‌انگارد و هر جمله را که مبيّن حکمي نادرست است، نامي براي مقدار حقيقتي نادرست تلقي مي‌کند. 
هر کدام از احکام بيان شده توسط اين گونه جملات نيز به نوبه‌ي خود خبري را از جنبه‌اي از جوانب هريک از اين مقادير به اطلاع مي‌رسانند. معضل هنگامي پيش مي‌آيد که جمله‌اي داشته باشيم که در آن اسم خاصي بدون دارا بودن مدلول به کار رفته باشد. اين گونه اسامي معمولاً توسط افسانه و داستان وارد زبانهاي عادي مي‌شوند و نمونه‌هايي از آنها را مي‌توان در زبان فارسي در اساميي چون «رستم دستان»، «حسين کرد شبستري»، «اميرارسلان رومي» و امثالهم سراغ کرد. جمله‌اي مانند «رستم دستان دو متر قد داشت» را در نظر بگيريد. شکي نيست که اين جمله حکمي را بيان مي‌کند، زيرا تمام کساني که فارسي را خوب بلدند، با درک اين جمله کوچکترين ابهامي در آنچه مي‌گويد پيدا نمي‌کنند. حال فرض مي‌کنيم که حکم بيان شده توسط اين جمله همان معناي آن باشد. از آنجا که بين معنا و حقيقت پيوندي تنگاتنگ برقرار است، لازم مي‌آيد که حکم بيان شده توسط اين جمله يا درست يا نادرست بوده باشد. به اين دليل که موجودي به نام «رستم دستان» وجود نداشته که قدي داشته باشد، مي‌توان استدلال کرد که حکم بيان شده توسط اين جمله بايد نادرست باشد. اصل دومقداري در منطق (اصلي که مي‌گويد هر جمله‌ي معنادار يا بايد درست باشد يا نادرست؛ اگر درست بود، نقيض آن نادرست و اگر نادرست بود نقيض آن درست است، شق ثالثي نيز وجود ندارد)، ايجاب مي‌کند که با فرض نادرست بودن اين جمله نقيض آن درست بوده باشد. نقيض اين جمله، جمله‌ي ذيل است: «اين طور نيست که رستم دستان دو متر قد داشت». اين جمله في‌الواقع مي‌گويد رستم دستان دو متر قد نداشت. اما همان دليلي که موجب شد تا حکم بيان شده توسط جمله‌ي اول را نادرست فرض کنيم در مورد اين حکم نيز صدق مي‌کند. بنابراين نمي‌توان گفت حکم اخير درست است (در عين اينکه از نقض يک حکم نادرست به دست آمده است).

فرگه اين قبيل جملات را اساساً فاقد مقدار حقيقتي مي‌داند. دليل نظر وي را نيز اين اصل تشکيل مي‌دهد که هر عبارتي که به‌ظاهر دلالت‌کننده باشد، تنها در صورتي داراي مدلول است که کليه‌ي اجزاءِ آن که هريک به‌ظاهر دلالت‌کننده است، داراي مدلول باشند. چنانچه لفظ يا عبارتي به‌ظاهر دلالت‌کننده (مانند يک اسم خاص) اما در واقع فاقد مدلول، جزئي از عبارتي را تشکيل دهد که به‌ظاهر دلالت‌کننده است، عبارت دوم نيز فاقد مدلول خواهد بود.[11] اين اصل به‌ظاهر کاملاً موجه مي‌آيد و بر اساس آن جملاتي که حاوي اسامي خاصي هستند که هريک به نوبه‌ي خود دلالت بر شيئي واقعي ندارند، فاقد مدلول به حساب مي‌آيند. مدلول جملات را نيز فرگه مقادير حقيقتي تعيين کرده بود. بنابراين چنين جملاتي فاقد مقدار حقيقتي خواهند بود. پس اگر اين قبيل جملات را معنادار فرض کنيم، بايد اذعان کنيم که اصل دومقداري در منطق صراحتاً توسط فرگه نقض شده است. 
راسل در واقع اين شق را در تعبير فرگه برمي‌گزيند و بر اساس آن تشخيص مي‌دهد که قائل بودن به خصوصيت دلالت‌کنندگي در توصيفات، مآلاً به نقض اصل دومقداري در منطق مي‌انجامد. براي حفظ اصل دومقداري در مقابل اين تهديد، راسل لازم مي بيند که توصيفات را از مجموعه‌ي عبارتهاي دلالت‌کننده حذف کند. نظريه‌ي معروف وي درباره‌ي توصيفات (معين و غيرمعين) کوششي است براي تبيين توصيفات به عنوان عبارتهايي که دلالت‌کننده نيستند. بدين ترتيب با انکار دلالت‌کنندگي براي توصيفات، دلالت‌کنندگي الفاظي که در زبانهاي عادي به صورت اسامي خاص ظاهر مي‌شوند نيز انکار مي‌شود (زيرا هر توصيف معين از شيئي به لحاظ منطقي معادل اسمي است که بر آن شئ اطلاق مي‌شود.)[12] دامت از طرف ديگر، تا نيمه راه پا به پاي راسل پيش مي‌رود. وي نيز مانند راسل نه تنها حکم بيان‌شده توسط يک جمله‌ي خبري را معادل معناي آن به حساب مي‌آورد، بلکه محتواي خبري اسامي خاص را نيز عين معناي آنها تعبير مي‌کند (مگر نه اينکه آنچه از اين عبارات و جملات فهميده مي‌شود محتواي خبري و احکام بيان‌شده توسط آنهاست؟ چه چيزي افزون بر اين براي معنا لازم است؟) وي همچنين اين استدلال را مي‌پذيرد که نسبت دلالت‌کنندگي به اسامي خاص يا توصيفات در زبانهاي عادي ناقض اصل دومقداري در منطق خواهد بود. ليکن دامت، برخلاف راسل، وجود اين تناقض را نه دليلي بر انکار دلالت‌کنندگي اين گونه عبارات، بلکه حجتي بر نادرستي اصل دومقداري در منطق به حساب مي‌آورد.[13]

واضح است که هردو اين آراء در تناقضي آشکار با نظريات فرگه قرار دارند. وي صراحتاً هم به دلالت‌کنندگي اسامي خاص و توصيفات معادل آنها در زبانهاي عادي قائل است، و هم اصل دومقداري را در منطق صادق مي‌داند: «درک من از مقدار حقيقتي يک جمله درست بودن يا نادرست بودن آن است. هيچ مقدار حقيقتي ديگري نيز وجود ندارد» (Frege [1892] in Geach & Black [1980] 63). عصاره‌ي اتهامي که اين منتقدان بر فرگه وارد مي‌آورند اين است: پافشاري وي بر دلالت‌کنندگي اسامي خاص و اصل دومقداري در منطق، او را به موضعي متناقض مي‌کشاند. ليکن به نظر ما موضع فرگه تنها در صورتي متناقض جلوه مي‌کند که از محتواي خبري اسامي و جملات، معناي آنها را تعبير کنيم. اگر معنا در نظر فرگه متمايز از محتواي خبري تلقي شود، هيچ‌گونه تناقضي پديد نمي‌آيد، زيرا اصل دومقداري در منطق تنها درباره‌ي جملات معنادار صادق است. طبق اين تعبير، عبارات و جملات معضل‌آفريني که مورد بحث‌ ما قرار دارند، اساساً فاقد معنا هستند؛ در عين اينکه محتواي خبري دارند. اگر اين تعبير درست باشد، نظر فرگه بدين صورت تفسير مي‌شود که مدلول و محتواي خبري الفاظ، عبارات و جملات هيچ‌يک به تنهايي معناي آنها را تشکيل نداده، بلکه هريک از مقومات آن به حساب مي‌آيند. تنها از جمع هردو اين مقومات است که معنا تکميل و حاصل مي‌گردد.

جملاتي که بيان‌کننده‌ي حکمي هستند، ليکن معنا ندارند، داراي کاربردهايي ارزشمند در زبانهاي عادي بوده، قابليتها و غناي آنها را افزايش مي‌دهند. قابليت زبانهاي عادي براي تشکيل اين گونه جملات، آنها را به صورت ابزاري مؤثر در خدمت داستانسرايي، نمايشنامه‌نويسي، شعر‌سرايي و ساير فعاليتهاي خلاقه‌ي هنري قرار مي‌دهد که از نظر فرهنگي ارزشي انکارناپذير دارد. ليکن براي زبانِ حقيقت دارا بودن اين قابليت نقص است. در کار جستجوي حقيقت تنها معنا دخالت دارد و چنانچه زبان حقيقت اجازه‌ي تشکيل جملاتي را بدهد که بيان‌کننده‌ي حکمي هستند بدون اينکه در واقع معنايي داشته باشند، غرض از استفاده از اين گونه زبانها به کلي نقض مي‌شود. تجويز فرگه براي رفع اين نقيصه چنين خلاصه مي‌شود: «زباني از لحاظ منطقي مطلوب است که شرط ذيل را ارضا کند: هر عبارتي که در مقام اسمي خاص، با رعايت صحيح قواعد دستور زبان و از ترکيب علاماتي تشکيل مي‌شود که معاني آنها قبلاً معين شده‌اند، بايد در واقع شيئي را مشخص کند؛ و هيچ علامت جديدي نبايد در مقام اسم خاص وارد زبان گردد، مگراينکه مدلول آن مشخص بوده باشد» (همان، ص 70). اينکه چگونه اين مهم بايد در زبان حقيقت تحقق پذيرد سؤالي نيست که براي آن جواب واضح و ساده‌اي در دست باشد.

رفع تناقض فوق به ترتيبي که اينجا پيشنهاد شد خود خالي از اشکال نبوده، مسائلي را مطرح مي‌سازد که ابزار لازم براي حل آنها لااقل در آثار فرگه به چشم نمي‌خورد. في‌المثل اين نظر که عبارات معناپذير به لحاظ دارا بودن ساختاري تابع و متغيري محتوايي خبري را کسب مي‌کنند، به‌تنهايي نمي‌تواند چگونگي داشتن محتواي خبري را در عين فقدان معنا براي عبارتهاي زبان عادي توضيح دهد. قرار دادن اسامي خاصي که بر موجودي دلالت ندارند در يک عبارت تابعي، منجر به جايگزيني متغيرها در تابع مربوطه با هيچ مقداري نمي‌شود. بنابراين از طريق اين نوع جابجايي، تابع مورد نظر خود مقداري حاصل نکرده در نتيجه نمي‌تواند شيئي را معرفي کند. پس اگر قرار باشد کسب محتواي خبري تنها از طريق مقدار يافتن يک تابع امکان‌پذير گردد (غير از اين چگونه اين امر مي‌تواند تحقق پذيرد؟) چگونه امکان دارد جملاتي وجود داشته باشند که در عين نداشتن معنا، حکمي را بيان مي‌کنند؟ پيش آمدن اين سؤال و سؤالاتي مانند آن، به هر حال بر نسبت تناقض دادن به اصولي که فرگه نظريه‌ي خويش را درباره‌ي حقيقت زبان بر اساس آنها استوار کرده است، ارجحيت دارد. سؤالاتي از اين قبيل انگيزه‌ي تحقيق و تفحص بيشتر در عمق آثار فرگه را دامن مي‌زنند و از طريق اين تحقيقات امکانات بيشتري براي دسترسي به حقيقت زبان، معنا و فکر فراهم مي‌گردد. اما آنچه در اين راستا مناقشه نمي‌پذيرد، اين است که افکار و آراءِ فرگه خصوصيتي راهگشا دارند و مسائلي را مطرح مي‌سازند که تا زمان وي در فلسفه مسبوق به سابقه‌اي نبوده‌اند. اينکه معنا چيست و چگونه زبان قابليت حمل و نقل آن را دارد؛ و اينکه چه کيفياتي در معنا موجبات انعکاس حقيقت را در آن فراهم مي‌آورند، سؤالاتي هستند که توسط فرگه مطرح شده‌اند و بعد از وي قدرت فکري برجسته‌ترين فلاسفه و منطقدانان قرن حاضر را به خود مشغول ساخته‌اند.



نويسنده:  يوسف علي آبادي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان