بسم الله
 
EN

بازدیدها: 367

حق و باطل- قسمت نهم

  1393/10/10
قسمت قبلي


در اينجا بعضي از مفسرين گفته اند كه يعني اين چنين خداوند حق و باطل‏ را مثال مي‏زند ، بعضي ديگر گفته اند اين چنين خداوند حق و باطل را به‏ يكديگر مي‏زند ، يعني اين چنين ميان حق و باطل تصادم و برخورد واقع مي‏شود برخورد حق و باطل چيزي است نظير برخورد آب و كف . 
« فاما الربد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض »(1). و اما كف مي‏رود و نيست و نابود مي‏شود و اما آنچه به مردم سود مي‏رساند در زمين باقي مي‏ماند به اصطلاح ادبي اينجا حكمي را معلق به صفتي كرده است‏ ، يعني اين صفت علت آن حكم است نفرموده آب باقي مي‏ماند ، فلز باقي‏ مي‏ماند ، بلكه مي‏فرمايد آنچه براي مردم نافع است از آن آب و فلز ، به‏ اعتبار نافع بودن باقي مي‏ماند ، به دليل اينكه نافع است ، خير است ، سودمند است باقي مي‏ماند يعني بقا ، از آن نافع بودن و سودمندي است ، بي‏سودها ، بي‏خاصيتها ، بي‏فايده ها حذف شدني و از بين رفتني و محكوم‏ اند « كذلك يضرب الله الامثال »( 2 ) ، خدا مثلها را اين چنين بيان مي‏كند .
از اين مثال چند نكته جالب استفاده مي‏شود : 

الف : نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق

 « فاحتمل السيل زبدا رابيا »( 2 ) يعني كف روي آب را مي‏گيرد و مي‏پوشاند ، به طوري كه اگر آدم جاهلي بيايد نگاه كند و از ماهيت قضيه‏ 
خبر نداشته باشد ، كف خروشاني را مي‏بيند كه در حركت است ، و توجهي به آب باران كه زير اين كفهاست نمي‏كند ، در حالي كه اين‏ آب است كه چنين خروشان حركت مي‏كند نه كف ، ولي چون كفها روي آب را گرفته اند چشم ظاهربين كه به اعماق واقعيات نفوذ نداشته باشد فقط كف را مي‏بيند . 
باطل هم چنين است كه بر نيروي حق سوار مي‏شود و روي آن را مي‏پوشاند ، بطوري كه اگر كسي ظاهر جامعه را ببيند و به اعماق آن نظر نيندازد همان‏ قله هاي شامخ و افراد چشم پر كن را مي‏بيند مثلا اگر برگرديم به قرن سيزدهم‏ در ايران ، اول كسي كه چشممان به او مي‏افتد ناصرالدين شاه است و ممكن‏ است فكر كنيم كه همه مردم همان طور بوده اند ، در صورتي كه اگر همه مردم‏ مثل ناصرالدين شاه بودند ، اصلا امروز ايراني وجود نداشت اگر همه مردم‏ هارون الرشيد بودند و ماهيت هارون الرشيدي داشتند ، محال بود جامعه‏ اسلامي باقي بماند چون هارون الرشيد مظهر ظلم و تجاوز و دروغ و خدعه و شهوتراني و بي عفتي و ناپاكي بود آيا اگر همان وقت ما مي‏رفتيم به تمام‏ روستاهاي كشور اسلامي ، هر چه مي‏ديديم هارون الرشيد بود ؟ يعني همه مردم‏ را با روحيه و صفات هارون الرشيد مي‏ديديم ؟ هر كارگر و كشاورز صاحب‏ حرفه و فن و بازرگان ، يك هارون الرشيد بود ؟ يعني همه به همديگر دروغ‏ مي‏گفتند ؟ همه به همديگر خيانت مي‏كردند ؟ همه بي‏عفتي مي‏كردند ، بي‏تقوا بودند ؟ هرگز اين طور نبوده است هارون الرشيد از صدقه سر آن اشخاص ، از صداقت ، امانت ، درستي و حقيقت آنها زندگي مي‏كرد ، حالا اگر هزار نفر هم هارون الرشيد و اطرافيانش بوده اند ، اين نبايد معيار ما باشد كه شر بر خير غلبه داشته است . 
شما اگر به همين مسيحيت تحريف شده نگاه كنيد و برويد در دهات و شهرها ، آيا هر كشيشي را كه مي‏بينيد ، آدم فاسد و كثيفي است ؟ والله‏ ميان همين ها صدي هفتاد هشتادشان مردمي هستند با يك احساس ايماني و تقوا و خلوص كه به نام مسيح و مريم چقدر راستي و تقوا و پاكي به مردم‏ داده اند ، تقصيري هم ندارند ، آنها به بهشت مي‏روند ، كشيش آنها هم به‏ بهشت مي‏رود ، پس حساب روحانيت حاكم فاسد مسيحي و پاپها را بايد از اكثريت مبلغين و پيروان مسيح جدا كرد . 
آن چيزي كه ما مي‏بينيم همان زبدا رابيا و كف هاي روي آب است كه به‏ چشم مي‏آيد ولي وقتي انسان وارد متن جامعه مي‏شود و كساني را كه اساسا به‏ چشم نمي‏آيند و در واقع جامعه را آنها مي‏چرخانند مي‏بيند ، آنها را منطبق‏ بر حق و همراه با راستي و صداقت مي‏يابد آن راننده اي كه با زحمت دائما از اين شهر به آن شهر مي‏رود و جان خودش را مي‏گذارد در اين راه تا روزي‏ 150 يا 200 تومان بگيرد ، يا آن كشاورزي كه دائما تلاش مي‏كند و زحمت‏ مي‏كشد ، آيا در وجود اينها شر بر خير غلبه دارد ؟ هرگز ، اغلب اينها بر آن فطرت پاك اسلامي و انساني خودشان باقي هستند اينهمه كارگراني كه در كارخانه ها كار مي‏كنند وقتي آدم مي‏رود سراغ اينها اصلا تعجب مي‏كند كه با آن وضع چطور اينها به جامعه و دين خوشبين هستند و دغدغه دين و ايمانشان‏ را دارند . 
پس اكثريت جامعه را انسانهائي تشكيل مي‏دهند كه صلاح آنها بر فسادشان‏ غلبه دارد ، اگر هم احيانا فسادي در آنها هست ، فساد اشي از جهل است ، از قصور است ، نمي‏داند ، تقصير هم ندارد ، نادان‏ است ، اين را نمي‏شود آدم مقصر حساب كرد و جزء مفسدين و خراب كاران و منحرفين دانست به اين ترتيب حق و نظام حق اصيل است و مثل آب در زير 
جريان دارد و جامعه را به جلو مي‏برد ، اما باطلها بر روي آن قرار مي‏گيرند و نمود پيدا مي‏كنند . 

ب : طفيلي بودن باطل و استقلال حق 

نكته ديگري كه از اين مثال قرآني استفاده مي‏شود اين است كه باطل به‏ طفيل حق پيدا مي‏شود و با نيروي حق حركت مي‏كند ، يعني نيرو مال خودش‏ نيست ، نيرو اصالتا مال حق است و باطل با نيروي حق حركت مي‏كند . 
كفي كه روي آب هست ، نيروي كف نيست كه او را حركت مي‏دهد اين نيروي‏ آب است كه او را حركت مي‏دهد معاويه اگر پيدا مي‏شود و آن همه كارهاي‏ باطل مي‏كند ، آن نيروي اجتماعي را معاويه به وجود نياورده و ماهيت واقعي‏ آن نيرو ، معاويه اي نيست و جامعه در بطن خودش ماهيت معاويه‏ اي ندارد ! باز هم پيغمبر است ، باز هم ايمان است ، باز هم معنويت است ، ولي‏ معاويه بر روي اين نيرو سوار شده است . 
يزيد هم كه امام حسين را كشت گفت : قتل الحسين بسيف جده ( 3 ) ، يعني حسين با شمشير جدش پيامبر كشته شد ! اين يك معناي درستي دارد يعني‏ از نيروي پيامبر استفاده كردند و او را كشتند ، چون براي تحريك مردم مي‏گفتند : يا خيل الله اركبي و بالجنة ابشري ( 4 ) اي سواران‏ الهي سوار شويد و بهشت بر شما بشارت باد . 
امام باقر عليه السلام فرمودند كه سي‏هزار نفر جمع شده بودند كه جد ما حضرت حسين عليه السلام را بكشند « و كل يتقرب الي الله بدمه » ( 5 ) و هر يك با كشتن او به خدا تقرب مي‏جستند ، چون مي‏گفتند يزيد خليفه پيامبر است و حسين بن علي بر او خروج كرده است ، بايد با او جنگيد . 
باطل حق را با شمشير خود حق مي‏زند ، پس باطل نيروي حق را به خدمت‏ گرفته است اين همان نيروي حق است كه او از آن استفاده مي‏كند ، مانند انگل كه از بدن و خون انسان تغذيه مي‏كند ، ممكن است خيلي هم تغذيه بكند و خيلي هم چاق بشود ، ولي انسان روز به روز لاغرتر و رنگش زردتر مي‏شود ، حالت چشمهايش عوض مي‏گردد و كم قوه مي‏شود . 
قرآن مي‏گويد : وقتي كه سيل جريان پيدا كرد ، آنكه حركت مي‏كند و نيرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گيرد مي‏برد ، آب است اما شما كف را مي‏بينيد كه حركت مي‏كند اگر آب نبود كف يك قدم هم نمي‏توانست برود ، ولي به علت اينكه آب هست روي آب سوار مي‏شود و از نيروي آب استفاده‏ مي‏كند هميشه در دنيا باطل از نيروي حق استفاده مي‏كند ، مثلا راستي حق ، و دروغ باطل است . 
اگر در عالم راستي وجود نداشته باشد دروغ نمي‏تواند وجود داشته باشد ، يعني اگر در دنيا يك نفر وجود نداشته باشد كه راست بگويد و همه مردم‏ دروغ بگويند ( پدر به پسر ، پسر به پدر ، زن به شوهر ، شوهر به زن ، رفيق‏ به رفيق ، شريك به شريك ) ، دروغ نمي‏تواند كار خود را انجام دهد ، زيرا هيچكس باور نمي‏كند امروز چرا دروغ مفيد است و گاه يك جائي بدرد آدم‏ مي‏خورد ؟ چون در دنيا راستگو زياد است چون از خودش و از ديگران راست‏ مي‏شنود و اگر دروغ بگويد طرف مقابل خيال مي‏كند راست است و فريب‏ مي‏خورد يعني اين دروغ نيروي خود را از راستي گرفته است ، اگر راستي نبود كسي دنبال دروغ نمي‏رفت چون اين دروغ را راست مي‏پندارد ، گولش را مي‏خورد والا اگر دروغ را دروغ بداند هيچ دنبالش نمي‏رود ، ظلم هم همين‏ است . 
اگر عدلي در دنيا وجود نداشته باشد امكان ندارد ظلم وجود داشته باشد اگر هيچكس به ديگري اعتماد نكند و همه بخواهند از يكديگر بدزدند آن وقت‏ ظالم ترين اشخاص هم نمي‏تواند چيزي بدزدد ، زيرا او هم از وجدان ، شرف ، اعتماد و اطميناني كه مردم به يكديگر دارند و رعايت انصاف و برادري و برابري را مي‏كنند سوء استفاده مي‏كند ، چون اينها هستند كه اساس جامعه را حفظ مي‏كنند ، او در كنار اينها مي‏تواند دزديش را بكند . 
اگر شما راديوهاي مختلف دنيا را گوش كنيد از هيچيك از اين راديوها نمي‏شنويد كه اسم زورگوئي را ببرد يا بگويد ما مي‏خواهيم ظلم كنيم يا منافع‏ كشورهاي ديگر را بدزديم و غارت كنيم ، بلكه همه دم از صلح مي‏زنند ، دم از آزادي مي‏زنند ، دم از حقوق بشر مي‏زنند ، در صورتي كه اكثر و شايد همه آنها دروغ مي‏گويند ، يعني آنها مي‏خواهند در پناه اين الفاظ زندگي كنند ، در پناه آزادي ، آزادي را مي‏كشند چنانكه‏ گفته اند : " اي آزادي بنام تو در دنيا چه جنايتها كه نشد " اين معناي‏ تغذيه باطل از حق است ناصرالدين شاه يا هارون الرشيد يا معاويه هم نيروي‏ باطل خود را از نيروي حق مردم گرفته بودند وگرنه از خودشان نيروئي‏ نداشتند . 


---------------------
پاورقي : 
2 - 1 - سوره رعد ، آيه . 17 
3 - بحارالانوار ، جلد 44 صفحه . 298 
4 - ارشاد شيخ مفيد جلد 2 ، صفحه 92 چاپ علمية اسلامية - بحارالانوار جلد 45 صفحه . 391 
5 - مقتل الحسين مقرم صفحه 6 به نقل از ابي‏بكر ابن العربي الاندلسي در عواصم صفحه . 232 




نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان