بسم الله
 
EN

بازدیدها: 405

برنامه‌هاي توانمندسازي زنان از منظر مفهوم تفکر

  1393/9/25
توانمندسازي زنان، يکي از راه‌حل‌هايي است که در جوامع مختلف براي رشد زنان در ابعاد مختلف و بهبود جايگاه آن‌ها در جامعه دنبال مي‌شود. ماهيت اين برنامه‌ها تحت‌تأثير تعريف سياست‌گذاران از زن و نيز انگاره‌هاي مختلفي است که از توانمندسازي مطرح مي‌شود. در اين ميان، تفکر و انديشه‌ورزي از گذشته به عنوان نوعي توانمندي ويژه و مادر بسياري توانمندي‌هاي ديگر مطرح بوده است. ضرورت‌هاي مختلفي چون شتاب تغييرات دنياي امروز و تغيير موقعيت‌ها، پيچيدگي و چندبعدي بودن مسايل دنياي واقعي و نيز تفاوت در موقعيت‌ها و مسايل پيش روي افراد مختلف باعث ظهور ناکارآمدي راه‌حل‌هاي نسخه‌پيچي به ارث‌رسيده از نسل پيش شده و اهميت پرداختن به تفکر را بيش از پيش مطرح ساخته‌اند. 

اين نوشته بنا دارد تا با در نظر گرفتن مؤلفه تفکر، به برنامه‌هاي توانمندسازي نگاهي دوباره داشته باشد و از اين منظر، معيارهايي کلي را براي آن‌ها تعريف کند. از اين‌رو، ابتدا چيستي تفکر مورد نظر نويسندگان در فرآيند توانمندسازي تبيين خواهد شد و سپس برنامه توانمندسازي سارا لانگه به عنوان نماينده‌اي مهم از برنامه‌هاي توانمندسازي مورد نقد و تحليل قرار خواهد گرفت.

1.    تفکر چيست؟

تفکر در رويکردهاي مختلف، به شکل‌هاي گوناگوني تعريف و مؤلفه‌هاي مختلفي براي آن در نظر گرفته شده است. به سخن ديگر، از منظرهاي مختلف و با پيش‌فرض‌هاي متعدد مي‌توان تفکر را مورد تحليل قرار داد و مؤلفه‌هاي مقوم آن را سامان بخشيد. در اين ميان، نگاه‌هاي معرفت‌شناختي و انسان‌شناختي، بيش از ساير مباني در تکوين اين سازه نقش دارند. براي نمونه، هنگامي‌که در نگاه معرفت‌شناختي، بر سازه‌هاي ذهني بشر تأکيد مي‌شود و دانش، امري ساختني و ساخته ذهن بشر تعريف مي‌گردد، در فرآيند تفکر نيز بيشتر توليد و ابتکار مد نظر قرار مي‌گيرد و هم‌آوايي با واقعيت به حاشيه مي‌رود. از سوي ديگر، جايي که دانش را نسخه برابر اصل واقعيت مي‌خوانند، فرآيند تفکر به نوعي عکاسي از واقعيت تعبير مي‌شود. بر اين اساس، مشخص ساختن موضع مختار در ميان سامان‌هاي مختلف مباني انسان‌شناختي و معرفت‌شناختي، امري ضروري است. 

سازه مورد استفاده در اين نوشتار بر اساس نظريه اسلامي عمل و با تحليل مفهومي مفهوم تفکر تدوين يافته است. نظريه اسلامي عمل که زمينه‌اي فلسفي براي علوم انساني- اسلامي به‌شمار مي‌رود، منظر معرفت‌شناختي و انسان‌شناختي ويژه‌اي را ايجاب مي‌کند. منظر معرفت‌شناختي ديدگاه مذکور، واقع‌گرايي سازه‌گرا و ديدگاه انسان شناختي آن، انسان عامل است. 

تعبير واقع‌گرايي سازه‌گرايانه، به‌طور عمده، در زمينه معرفت‌شناسي به‌کار مي‌رود. اين ديدگاه که از نسبت ويژه‌اي ميان واقع‌گرايي و سازه‌گرايي حکايت دارد، در سال‌هاي اخير در اردوگاه واقع‌گرايان و جهت تعديل موضع آن به‌کار رفته است. افرادي چون فريتز والنر (1) و خسرو باقري، نسخه‌هاي متنوعي از آن را ارائه کرده‌اند. در نوشتار حاضر نسخه‌اي از اين ديدگاه مورد استفاده قرار گرفته که توسط خسرو باقري (1389) ارائه شده است. ديدگاه واقع‌گرايي سازه‌گرا در پي آن است تا اکتشافي‌بودن و واقع‌گرايي علم را با سازه‌اي‌بودن علم يا تناظر آن با نيازهاي آدمي، در کنار يکديگر جمع کند. 

نحوه جمع اين دو جنبه اين‌گونه است: واقعيت اشياء از منظر آدمي، پيچ در پيچ و پوشيده است؛ هنگامي‌که وي قصد دستيابي به اين واقعيت را دارد، تلاش مي‌کند تا با ساختن طرح‌واره‌هاي ذهني مختلف و تطبيق آن‌ها با واقعيت مذکور، آن‌را فراچنگ خويش آورد. در اين حالت، فراچنگ آوردن واقعيت به معناي نائل‌شدن به ساخت طرح‌واره‌اي است که از نگاه انسان با واقعيت مذکور متناسب باشد. البته بايد توجه داشت که سنجش ميزان اين تناسب نيز به‌گونه‌اي مستقل از آدمي امکان‌پذير نيست و همواره ميزاني از مداخله انسان باقي خواهد ماند. ويژگي اکتشافي و اختراعي علم، در اين‌جا به‌شدت در هم تنيده‌اند و فروکاستن يکي به ديگري، به از دست رفتن جنبه‌اي از فرآيند تکوين و اعتباربخشي معرفت خواهد انجاميد؛ زيرا حتي احراز کشف نيز در قالب سازه‌هاي ابداعي و در نظام ساماندهي‌شده توسط آن‌ها صورت مي‌گيرد. 

خاستگاه انسان‌شناختي اين ديدگاه نيز با تأکيد بر عامل‌بودن انسان در فرآيند شناخت، بر نقش سازه‌هاي برساخته عالمان در مواجهه آن‌ها با واقعيت تأکيد مي‌ورزد و آدمي را آئينه منفعل واقعيت نمي‌داند. اين ديدگاه، در مقابل معتقد است، عالمان با صورت‌بندي سازه‌هايي در تکوين معرفت دخالت مي‌کنند و نقشي فعال در اين عرصه ايفا مي‌نمايند. به سخن ديگر، در يک‌سو، واقعيتي قرار دارد که دغدغه عالم، شناخت آن است و در سويي ديگر، عالمي قرار دارد که قرار گرفتن آن در زمينه تاريخي- اجتماعي خاص، او را بر آن مي‌دارد تا دنيا را از پشت اين قاب متافيزيکي ويژه بنگرد. اين پيش‌فرض‌هاي متافيزيکي در ساخت سازه‌ها، به‌کار مي‌آيند و در نهايت، با همين سازه‌هاست که واقعيت– بخشي از واقعيت- به چنگ مي‌آيد. (باقري و سجاديه، 1390)

از سوي ديگر، جايگاه مرکزي عمل در اين نظريه و مبتني ساختن آن بر مبادي سه‌گانه، منجر به نگاهي چندبعدي به امور مختلف از جمله تفکر مي‌گردد. اين نگاه، تفکر را از منظومه‌ شناختي صرف خارج ساخته و نيروهاي ميلي و در نهايت ارادي را نيز در آن وارد مي‌سازد. در اين حالت، نهادينه‌شدن تفکر، علاوه بر زمينه‌ها و مهارت‌هاي شناختي نيازمند بسترهاي ميلي و ارادي ويژه‌اي نيز خواهد بود.

بدين ترتيب سازه‌اي متشکل از هفت مؤلفه يا مقوله اصلي را مي‌توان در نظر گرفت که مؤلفه‌هاي مورد نياز در فرآيند جامع تفکر را در بر دارد. اين مؤلفه‌ها عبات‌اند از: مشاهده، بازخواني و بازيابي اطلاعات، تحليل، خيال‌ورزي، نقادي، معيارگرايي، حقيقت‌جويي و حق‌پذيري. (سجادي، مدني‌فر و ياري‌دهنوي، 1392)

در توضيح اين سازه مي‌توان گفت که بر اساس ديدگاه واقع‌گراي سازه‌گرا، در حيطه شناختي تفکر، آدمي بايد از يک‌سو با واقعيت‌ها در آميزد، در مورد آن‌ها بينديشد و از منظرهاي مختلف بدان‌ها بنگرد و از سوي ديگر، با ساخت سازه‌هاي متنوع و متعدد، از زواياي مختلف به اين واقعيت‌ها نزديک شود و تلاش کند تا آن‌ها را با تورهاي مختلف خويش شکار نمايد. 

بنابراين، در حيطه‌ شناختي تفکر، آدمي همان‌گونه که نيازمند برقراري ارتباط مؤثر با محيط پيرامون خويش و امور مورد مطالعه خويش است، محتاج خيال‌ورزي و توانمندي ابداع و خلق نيز هست. مشاهده کل‌گرايانه، بازخواني و بازيابي اطلاعات بيشتر در پي برآوردن هدف نخست -برقراري ارتباط مؤثر و واقع‌گرايانه با محيط پيرامون و امور مورد مطالعه- و خيال‌ورزي و تحليل بيشتر معطوف به تحقق نياز دوم –خلق الگوهايي جهت مدل کردن واقعيت- هستند. از سوي ديگر، نحوه پيوند اين دو مجموعه و نيز واکاوي، نقادي و بازسازي سازه‌ها در راستاي نزديک‌شدن به واقعيت، امري است که فرآيند تفکر را از سکون و رکود رها مي‌سازد و حرکت فرآرونده آن را حمايت مي‌کند. پرسشگري، نقادي و معيارگرايي مشاهده‌هاي واقعي را به سازه‌هاي انساني پيوند مي‌زنند، دريافت‌هاي پيشين را مورد ترديد و بازبيني قرار مي‌دهند، ميزان کارآيي و هم‌آوايي ساز‌ه‌ها با واقعيت‌ها را مي‌سنجند و در نتيجه، جريان تفکر را به سوي حقيقت هدايت مي‌کنند. 

از سوي ديگر، همان‌گونه که بيان شد نظريه اسلامي عمل، تفکر را نيز به‌صورت عملي صورت‌بندي مي‌کند که علاوه بر مؤلفه‌هاي شناختي، نيازمند مؤلفه‌هاي ميلي و ارادي نيز هست. مؤلفه‌ حقيقت‌جويي در مقام مؤلفه‌اي ميلي، جريان تفکر را از اراد‌ه‌هاي کژتابانه برکنار مي‌دارد و مي‌تواند جريان صحت و اعتبار آن را تا اندازه‌اي تضمين کند.

مؤلفه‌هاي ارادي تفکر که بيش از ساير مبادي نزديک به وقوع عمل واقعي هستند، بيشتر در زمينه‌سازي‌هاي عملي و ايجاد موقعيت‌هايي واقعي جهت تفکر تجسم مي‌يابند. مهم‌ترين اراده‌ورزي در جريان تفکر که مي‌تواند سلامت آن را تضمين کند، حق‌پذيري است. تفاوت حق‌پذيري با حق‌جويي در آن است که در دومي، فرد به دنبال حق است، اما در اولي، اراده عمل بدان را نيز دارد. در اين حالت، فرد نه تنها به دنبال حق و حقيقت است، بلکه پس از يافتن نشانه‌هايي از آن، در برابر آن سر تسليم فرود مي‌آورد و خود را با آن تطبيق مي‌دهد. در غير اين‌صورت و در حالتي که فرد، اراده پيروي از حقيقت را نداشته باشد، بحث و جريان تفکر به جاي نشانه‌روي بر روي هدف حقيقت بر اثبات خويش معطوف مي‌شود و به همين سبب از حقيقت دور خواهد شد.

توجه و دقت متون اسلامي بر تمايز ميان بحث‌هاي سازنده و مراء، نشان از توجه به مؤلفه ارادي در جريان تفکر و بحث‌هاي انديشمندانه است. در مراء، هر دو طرف بحث از حقيقت ماجرا مطلع‌اند و بر آن وقوف دارند، اما نه براي کسب حقيقت، بلکه براي اثبات خود، بحث را ادامه مي‌دهند و وانمود مي‌کنند که هنوز به حقيقت دست نيافته‌اند. در اين‌گونه بحث‌ها، دو طرف گاه در تلاش‌اند تا مجاز را حقيقت و حقيقت را مجاز جلوه دهند و اين همه را براي اثبات موضع خويش‌ انجام مي‌دهند. در اين حالت، دستور اکيد بر توقف بحث و ترک آن است. دامن زدن به اين‌گونه بازي‌هاي نمايشي با حقيقت، تا جايي مضر و آسيب‌زاست که گفته شده است که حتي اگر حق با تو بود، مراء را ترک کن و به آن ادامه نده.

اين مؤلفه‌ها در زمينه مسايل زنان تبييني ويژه مي‌يابند. حضور نخستين مؤلفه در فرآيند تفکر در اين بافت، باعث مي‌شود تا زنان، تصويري واقع‌گرايانه، شبکه‌اي و کل‌گرايانه از واقعيت‌هاي پيرامون خويش داشته باشند و اين تصوير، زمينه‌ساز انتخاب‌ها و اقدام‌هاي واقع‌گرايانه بعدي شود. عدم توجه به اين مقوله در توانمندسازي زنان، منجر به ظهور ديدگاه‌هاي خام آغشته به توهم، تونلي، جزءنگر و دور از واقعيت خواهد شد که فعاليت‌هاي زنان را به‌گونه‌اي بريده از واقعيت سامان خواهد بخشيد و زمينه شکست و ناکامي آن‌ها را فراهم خواهد ساخت. 

دومين مؤلفه در زمينه مسايل زنان، مستلزم بازخواني و بازيابي تجربيات پيشين و نيز اطلاعات به‌دست‌آمده در پيرامون مسايل و چالش‌هاي موجود در زندگي زنان است. توجه به اين مؤلفه مي‌تواند در کنار مشاهده دقيق و کل‌گرايانه، تصويري روشن از موقعيت و عوامل مرتبط با آن به دست دهد و فرد را آماده برخوردي متناسب سازد.

دومين گام، پس از ارزيابي دقيق وضعيت موجود– که در دو مؤلفه پيش گفته صورت مي‌گيرد-، پرداختن به راه‌هاي برون‌رفت مناسب است. اين راه‌ها به دليل پيچيدگي، عدم تعين و تغيير و تحول در شکل و ساختار مسايل مطرح، نمي‌تواند از پيش تعيين‌شده و متعين باشد. از اين‌رو، زنان مي‌بايست در برخورد با آن‌ها از نوعي توانايي خيال‌ورزي برخوردار باشند تا بتوانند متناسب با موقعيت و شرايط خويش، در بافت مورد نظر راه‌حل‌ها و گزينه‌هاي مختلف و بديلي را در راستاي حل مسئله مذکور در ذهن خويش سامان‌دهي کنند. قدرت خيال‌ورزي، زنان را از کليشه‌هاي منجمد و راه‌حل‌هاي تکراري و غيرکارآمد از پيش رهايي مي‌بخشد ‌و نويدبخش راه‌هاي مناسب، حساس به زمينه، پويا و کارآمد خواهد بود. 

دو مؤلفه بعدي– نقادي و معيارگرايي-، برقراري ارتباط ميان واقعيت و سازه‌هاي ذهني زنان را بر عهده دارند. به سخن ديگر، هنگامي‌که زن بر اساس تحليل واقع‌گرايانه از موقعيت و عناصر آن –به وسيله مشاهده کل‌گرايانه و بازخواني و بازيابي اطلاعات- سازه‌هايي را –به وسيله خيال‌ورزي- در جهت عمل در ذهن خويش مي‌سازد، اين سازه ها جهت تناسب با واقعيت و نيز در طول زمان، نيازمند حک و اصلاح‌اند. نقادي و معيارگرايي، به زنان اين توانمندي را مي‌بخشند که سازه‌ها –بخوانيد راه‌حل‌ها- را بر اساس معيارها، مورد نقادي و بازسازي قرار دهند. در اين ميان، تأکيد بر معيارگرايي مي‌تواند نقطه تمايز نظريه اسلامي عمل با ساير نظريه‌ها باشد؛ گرچه به نظر مي‌رسد بسياري از برنامه‌هاي توانمندسازي نيز در درون خود با معيارهاي ناگفته و پنهاني همراه‌اند، اما نظريه اسلامي عمل، با اعتقاد به وجود ارزش‌هاي ثابت يا مشروط، بر حضور آن‌ها در مقام معيار تأکيد مي‌ورزد.

مؤلفه حقيقت‌جويي نيز کل جريان تفکر در مسايل زنان را از دغدغه‌هاي زياده‌خواهانه و معطوف به خودخواهي برکنار مي‌دارد و حق‌طلبي را محور آن‌ها قرار مي‌دهد. اين امر مي‌تواند فعاليت‌ها و پرداختن به راه‌حل‌ها را از وقار و اطمينان برخوردار سازد و از شعارزدگي و سرگرداني رهايي بخشد.

در نهايت، مؤلفه حق‌پذيري نيز تحقق انديشه و انتخاب درست را در عرصه عمل تضمين مي کند و فرآيند تفکر را به سرانجام نيکو نزديک مي‌سازد. 

2.    نقد الگوهاي توانمندسازي از منظر تفکر: مورد‌کاوي، الگوي سارا لانگه

پس از اين مقدمه در تبيين مفهوم توانمندسازي، مدل سارا لانگه به عنوان يکي از مدل‌هاي مشهور در اين عرصه معرفي و نقد و بررسي مي‌شود. 

2.1.    مدل توانمندسازي سارا لانگه

سارا لانگه (2) زماني يک معلم زامبيايي بود که از دولت مرخصي زايمان مي‌خواست. با رد اين درخواست، وي وارد فعاليت‌هاي فمينيستي شد و با تشکيل يک گروه، دولت را مجبور به اعطاي مرخصي زايمان به معلمان کرد. او اکنون به گفته خودش يک فمينيست راديکال و فعال اجتماعي است و از سال 1997 تا 2003 رئيس شبکه ارتباطي و توسعه زنان آفريقايي بوده است. مدلي که وي براي توانمندسازي زنان ارائه داده، از جمله مدل‌هاي مورد رجوع در اين عرصه است. 

دغدغه اصلي سارا لانگه در توانمندسازي، نيل به برابري زنان و مردان در تمامي عرصه‌هاي اقتصادي و اجتماعي از جمله تعليم و تربيت، استخدام و غيره است. از نظر وي فقر ناشي از فقدان توليد نيست، بلکه حاصل ستم و استثمار است و هدف از توانمندسازي آن است که زنان را براي دستيابي به کنترل برابر روي فاکتورهاي توليد و مشارکت برابر در پروسه توسعه، توانمند کند. بر اين اساس وي پنج سطح يا مرحله از برابري براي توانمندسازي زنان مطرح مي‌کند که شامل رفاه (3)، دسترسي (4)، آگاهي (5)، مشارکت (6) و کنترل (7) است. هر چه از رفاه به سمت کنترل حرکت کنيم، سطح برابري و به‌تبع آن سطح توانمندي زنان افزايش مي‌يابد. به همين دليل مدل ارائه‌شده از سوي وي، فعالان حوزه زنان را قادر مي‌سازد تا ميزان تعهد خود را به برابري و توانمندسازي زنان در قياس با سطوح ارائه‌شده در مدل او محک بزنند. (مارچ و همکاران، 1999، ص92-94)

رفاه به‌عنوان پايين‌ترين سطح توانمندسازي مطرح است و در آن اميد مي‌رود روند توسعه با دخالت خود، فاصله بين دو جنسيت را در جامعه کم کند. رفاه در اين‌جا به معني بهبود در وضعيت اقتصادي- اجتماعي زنان مانند بهبود وضعيت تغذيه، سرپناه يا در آمد است، اما نکته مهم آن است که رفاه در اين مرحله به زنان داده مي‌شود و خود آن‌ها توليدکننده يا کسب‌کننده آن نيستند. لذا اين مرحله صفر در توانمندسازي است که در آن زنان دريافت‌کنندگان منفعل مزايايي هستند که از بالا به آن‌ها داده مي‌شود. 

دستيابي به عنوان سطح اول توانمند‌سازي تعريف مي‌شود. در اين‌جا نيز دسترسي بيشتر نسبت به گذشته يا دسترسي برابر با مردان از بالا و براساس پروژه‌هايي به زنان داده مي‌شود و خود ايشان کسب‌کننده يا حتي درخواست‌کننده دسترسي نبوده‌اند، اما پس از اين دسترسي و با کار و سازماندهي خودشان، وضعيت‌شان را بهبود مي‌بخشند؛ مانند زنان کشاورزي که سطح رفاه و توليدشان افزايش مي‌يابد، زيرا دسترسي آن‌ها به زمين، آب و بازار و آموزش مهارت‌ها افزايش يافته ‌است. 

آگاه‌سازي پروسه‌اي است که از طريق آن زنان مي‌فهمند جنس با جنسيت متفاوت است و نقش‌هاي جنسيتي و روابط جنسيتي و تقسيم جنسيتي بازار کار بايد عادلانه انجام شود و هيچ‌کدام بر ديگري سلطه نداشته باشد. طي اين پروسه آن‌ها مي‌فهمند فقدان جايگاه مناسب براي ايشان در جامعه و فقدان رفاه‌شان نسبت به مردان بر اثر فقدان توانايي يا سازماندهي يا تلاش آن‌ها نيست، بلکه فقدان نسبي دسترسي زنان به منابع، حاصل اعمال و قوانين تبعيض‌آميزي است که اولويت دسترسي و کنترل را به مردان مي‌دهد. لذا بر اثر اين آگاه‌سازي يک تمايل شديد جمعي شکل مي‌گيرد تا اعمال تبعيض‌آميزي که دسترسي زنان به منابع را محدود و ممنوع کرده است را متوقف کند. (لانگه)

مشارکت يا بسيج (8) به معني مشارکت آنان در پروسه‌هاي تصميم‌سازي و سياست‌گذاري و طراحي و اجراست. در پروژه‌هاي توسعه اين مشارکت شامل مشارکت در ارزيابي نيازها، طراحي پروژه، اجرا و ارزيابي مي‌شود. برابري در مشارکت به معني درگيرشدن زنان در شکل‌گيري تصميم‌هايي است که خود به عنوان يک گروه از آن تأثير مي‌پذيرند. 

کنترل سطحي از توانمندي زنان است که با ورود به عرصه عمل حاصل مي‌شود و به معني کنترل داشتن آنان بر فرآيند تصميم‌سازي از طريق آگاهي و بسيج نيروهاست که خود منجر به برابري در کنترل بر فاکتورهاي توليد و توزيع منافع مي‌شود. به اين ترتيب تعادل بين کنترل زنان و مردان به وجود مي‌آيد و هيچ‌يک بر ديگري مسلط نمي‌شود. 

لانگه پيشرفت در اين سطوح را لزوماً خطي نمي‌داند، بلکه معتقد است مي‌تواند چرخشي باشد؛ به‌طوري‌که افزايش کنترل، منجر به دستيابي بهتر به منابع و در نتيجه ارتقاء رفاه و شرايط اقتصادي اجتماعي مي‌شود. وي هم‌چنين در مدل خود بين مسايل زنان و دغدغه‌هاي زنان تفاوت قايل مي‌شود؛ به اين معنا که مسايل زنان فقط مربوط است به برابري با مردان در هر نقش اقتصادي و اجتماعي، و شامل هر سطحي از برابري مي‌شود؛ درحالي‌که دغدغه‌هاي زنان مربوط است به نقش‌هاي سنتي و کليشه‌اي زنان که فرودستانه بوده‌اند. (مارچ و همکاران، 1999، ص95)

2.2.    نقد الگوي توانمندسازي سارا لانگه

بر اساس آن‌چه از سازه تفکر بيان شد، الگوي سارا لانگه از سه منظر قابل نقد است. منظر نخست به عدم پرداختن مؤثر به تفکر در اين الگو معطوف است و دو منظر ديگر به مغفول‌انگاشتن مؤلفه‌هاي تفکر در اين الگو ناظرند. 

الف- مغفول‌ماندن تفکر به صورت کلي در الگوي سارالانگه
مرحله آگاه‌سازي از الگوي لانگه به‌طور مستقيم با بحث تفکر در ارتباط است. وي در اين مرحله به دنبال آگاه کردن زنان از نابرابري‌ها و ريشه‌هاي آن است. نابرابري‌ها با تفکيک دو واژه جنس و جنسيت از قبل تعريف شده و هر تفاوتي به جز تفاوت‌هاي بيولوژيکي، در قالب جنسيت و برساخته اجتماع معرفي مي‌شود که بايد تغيير يابد. ريشه‌هاي نابرابري نيز در ساختارهاي مردسالار جامعه و خانواده معرفي مي‌شود.

به اين ترتيب مرحله آگاه‌سازي به جاي استفاده از ساختاري فرآيندي و محور قرار دادن تفکر سيال، به انتقال اطلاعات ايستا مي‌پردازد و محتواي تفکر يا به عبارت ديگر محصول نهايي تفکر از پيش تعيين شده ‌است. به سخن ديگر، از نظر لانگه، مسئله زنان و راه‌حل آن، دو مقوله ايستا هستند که نسخه‌هاي از پيشي مي‌توانند در مورد آن‌ها به‌کار روند. 

اين امر در حالي است که در درجه نخست ممکن است نابرابري در همه جوامع و در همه زمان‌ها، مسئله نخست زنان نباشد و در درجه دوم، اين مسئله در هر بافت، جامعه، موقعيت و براي هر فرد، راه‌حل متفاوتي را طلب مي‌کند که نمي‌تواند در اين نسخه‌هاي از پيشي لحاظ شوند. از اين‌رو، آگاه‌سازي در اين الگو به ارائه نسخه‌هاي از پيشي بسنده مي‌کند و وارد تحليل دقيق مسايل زنان، اولويت‌بندي و دستيابي به راه‌حل‌هاي حساس به زمينه نمي‌شود. مغفول‌ماندن تفکر در مرحله آگاه‌سازي مدل سارا لانگه، آن را در محدوديت‌هاي زماني، مکاني و حتي شخصي اسير مي‌سازد و اين مرحله از آن را ناکارآمد، شعاري و غيرمؤثر مي‌کند.

ب- نگاه منفرد و غيرشبکه‌اي به زنان و مسايل آن‌ها
از سوي ديگر، زن در اين الگوي توانمندسازي– و نيز در ساير الگوها- به صورت اتمي و منفرد در نظر گرفته مي‌شود؛ در حالي‌که زنان به عنوان اعضاي جامعه انساني در شبکه‌اي از روابط خانوادگي و اجتماعي قرار دارند. فرآيند توانمندسازي که به دنبال شناخت صحيح جايگاه زن و يافتن راه‌حلي براي توانمندسازي اوست، نمي‌تواند با نگاه منفرد به زن و در نظر نگرفتن ساير مؤلفه‌هاي سهيم در زندگي با او، به اين هدف دست يابد. 

عدم توجه به تفکر و مقوله مشاهده کل‌گرايانه به عنوان يکي از مؤلفه‌هاي آن، باعث شده است تا شناختي که از زن ارائه مي‌شود، شناختي دور از واقعيت و فانتزي باشد و در نهايت، به همين دليل اين شناخت از ايفاي نقش در زندگي و توانمندي واقعي زنان برکنار ماند. در مقابل، در مشاهده کل‌گرايانه در فرآيند جامع تفکر، زن در شبکه‌اي به‌هم پيوسته از نقش‌هاي مختلف و در ارتباط با ساير عناصر جامعه ديده مي‌شود که هرگونه تغيير در يکي از مؤلفه‌ها، موجب ايجاد تغييرات در ساير مؤلفه‌ها نيز خواهد شد. اين نوع نگاه کل‌گرايانه و واقعي، علاوه بر شناخت‌هاي صحيح اوليه، راه را براي ارائه راه‌حل‌هاي واقعي نيز هموار مي‌سازد. 

ج- عدم توجه به گزينه‌هاي بديل و خلاق
يکي ديگر از نقدهاي وارد بر الگوي لانگه، ارائه راه‌حل‌هاي از پيشي و عدم تقويت قدرت خيال‌ورزي و توليد راه‌حل‌هاي بديل براي يک مسئله ويژه است. عدم ورود تفکر به اين الگو، مؤلفه خيال‌ورزي را نيز مغفول مي‌گذارد و بدين ترتيب، راه‌حل‌هاي کليشه‌اي و ايستا، جاي خيال‌ورزي و خلق گزينه‌هاي بديل را مي‌گيرند. در اين حالت، به جاي توليد راه‌حل‌هاي بديل، متناسب با موقعيت و حساس به زمينه توسط خود زنان، راه‌حل‌هايي از پيش تعيين‌شده، مطرح مي‌شوند که زنان بايد آن‌ها را به صورت عاملاني منفعل و بدون تفکر به‌کار گيرند.

د- نقادي بدون معيار
در الگوي توانمندسازي لانگه روي معياري براي تفکر و نقادي تصريح نمي‌شود، اما چنان‌که در مرحله آگاه‌سازي مي‌بينيم برابري به‌عنوان پيش‌فرض يا معياري تصريح‌نشده در کل فرآيندهاي توانمندسازي حضور دارد. معيارگرايي با محتوايي از معيارهاي ثابت و مشروط، نقطه تمايز نظريه اسلامي عمل از ساير نظريه‌هاست. 

نقادي بدون معيار، قابل ارزيابي و ارزش‌گذاري نخواهد بود و گزاره‌هاي همان‌گويي توليد مي‌کند که همواره، خود را صحيح مي‌دانند، اما در نظر گرفتن معيارهايي منطقي و موجه براي نقادي، امکان ارزيابي آن را فراهم مي‌سازد، راه‌حل‌هاي مختلف را قابل مقايسه مي‌کند و از اين طريق انتخاب ميان آن‌ها را تسهيل مي‌نمايد. 

--------------------------
منابع
1.    سجاديه، نرگس؛ مدني‌فر، محمدرضا و ياري دهنوي، مراد (1392). تحليل فلسفه‌هاي تعليم و تربيت در جمهوري‌اسلامي‌ايران از منظر مفهوم تفکر. پژوهش‌نامه مباني تعليم و تربيت، 3(1). 159-
2.    باقري، خسرو (1390). درآمدي به فلسفه تعليم و تربيت در جمهوري اسلامي ايران جلد 2: فلسفه برنامه درسي، تهران: انتشارات علمي فرهنگي.
3.    باقري، خسرو؛ سجاديه، نرگس (1387).اهداف درس تاريخ بر اساس رويکردي اسلامي در فلسفه برنامه درسي، مقاله منتخب در هفتمين کنفرانس ملي برنامه درسي ايران، تهران: دانشگاه تربيت معلم.
4.    Dewey ,John(1933). How we Think: A Restatement of the Relation of Reflective Thinking to the Educative Process. Chicago: Hery Begnery. 
5.    Schon, D. A. (1987). Educating the Reflective Practitioner: Toward a New Design for Teaching and Learning in the Professions. Sanfrancisco: Josey Bass.
6.    Longwe, Sara(2002). Assessment Of The Gender Orientation Of NEPAD, Lectured at the African Forum for Envisioning Africa, 


نويسنده: دکتر نرگس سجاديه- عضو هيئت علمي دانشگاه تهران





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان