بسم الله
 
EN

بازدیدها: 422

زبان حقيقت و حقيقت زبان- قسمت پنجم

  1393/9/12


ه) ساختار در زبان حقيقت

 
اما چنانچه گذشت نمونه‌هايي را که فرگه و ارسطو هريک به عنوان زبان حقيقت برگزيدند، با يکديگر تفاوت داشتند. نحوه‌ي تحليل اين دو نيز درباره‌ي ساختار منطقي متفاوت بود. ارسطو ساختار را تنها در جملات زبان عادي سراغ کرد و از آن به قالب موضوع - محمول براي احکام[7] رسيد. آنچه در آخرين مرحله از تحليل هريک در مقام موضوع يا محمول قرار مي‌گرفت (به ترتيب جواهر اوليه و کيفيات)، با الفاظ يا عباراتي مشخص مي‌شوند که خود داراي ساختاري منطقي نيستند. در نظريه‌ي ارسطو، تنها جملات داراي ساختار منطقي‌اند و اين ساختار يا رابطه‌ي تملک بين جواهر اوليه و کيفيات را منعکس مي‌کند يا رابطه‌ي اندراج را بين جواهر ثانويه. فرگه، از سوي ديگر، تحقيق خود را در باب ساختار از زبان رياضي آغاز کرد. وي در اين زبان علاماتي را که معنا مي‌پذيرند به‌طور کلي از سه نوع يافت: (1) علاماتي که معناي آنها کامل است و هريک دلالت بر في‌المثل عددي دارند — تمام ارقام مانند «4»، «2?» و «?» از اين دسته‌اند؛ (2) جملاتي که هريک حکمي را بيان مي‌کنند که يا درست است يا نادرست، مانند «5 =3+2» يا «9<4»؛ و (3) عباراتي که در ترکيب آنها متغيرات آزادي وجود دارد. اين  عبارات خود داراي معناي کاملي نبوده، ليکن از طريق جايگزيني ذکر‌شده معنايي خاص مي‌پذيرند. به همين جهت فرگه آنها را عبارتهايي «اشباع‌نشده» [unsaturated] مي‌خواند. به ازاي جايگزيني هر مقداري براي متغيرات در اين عبارات، آنها «اشباع‌شده»، و حاصل به صورت جمله‌اي کامل در مي‌آيد. مثالهاي ساده‌اي از اين نوع عبارات را مي‌توان در «x3=6» يا «y>x» يافت. به ازاي مقدار 2 براي x و 3 براي y اين عبارات تبديل به جملاتي مي‌شوند که حکم درستي را بيان مي‌کنند. به ازاي مقدار 3 براي x و 2 براي y جملاتي حاصل مي‌شود که هريک حکمي نادرست را بيان مي‌کند. اين گونه عبارتها در زبان رياضي دلالت بر موجوداتي دارند که آنها را «تابع» مي‌خوانند. توابع دقيقترين تعريف خود را براي اول بار در نظريه‌ي مجموعه‌هاي کانتور پيدا کردند. در اين نظريه توابع به عنوان موجوداتي تعريف مي‌شوند که هريک تناظري يک به يک ميان اعضاي يک مجموعه و اعضاي مجموعه‌اي ديگر را برقرار مي‌سازند. با اتخاذ اين تعبير براي عبارتهاي فوق، فرگه خود را ملزم ديد که «درست بودن» يا «نادرست بودن» را به صورت مقاديري تلقي کند که جمعاً يک مجموعه‌ي دو عضوي را تعريف مي‌کنند. اين مقادير را در «جبر بولي» (Boolean Algebra) با ارقام «1» و «0» و در کتابهاي منطق به زبان انگليسي با حروف “T” و “F” نشان مي‌دهند. بدين ترتيب توابعي که با عبارتهاي «x3=6» يا «y>x» مشخص مي‌شوند تناظري يک به يک ميان مجموعه‌اي از اعداد از يک طرف و مجموعه‌اي متشکل از دو مقدار درست و نادرست (يا 1 و 0، يا T و F) برقرار مي‌سازند. نکته‌اي را که در اين خصوص بايد به آن توجه داشت اين است که چنين تعبيري، درست و نادرست را هريک مانند ساير مقادير رياضي به صورت «شيئي» جلوه‌گر مي‌سازد. ليکن اين اشياء با موجودات رياضي تفاوتي اساسي دارند و آن اين است که هويت آنها رياضي نبوده، بلکه مرتبط با حقيقت امري است. درست آن حکمي است که حقيقتي را منعکس مي‌سازد و نادرست حکمي است که خلاف آن را. بنابراين و براي برجسته ساختن اين تفاوت، فرگه اين مقادير را «مقادير حقيقتي» (truth value) نام مي‌دهد.

با استفاده از ابزاري که توصيف آنها گذشت، فرگه مفاهيم و نسب را به عنوان انواعي خاص از توابع معرفي مي‌کند: «ما در اينجا با توابعي رو به رو هستيم که مقادير آنها هميشه مقاديري حقيقتي است.  اين نوع توابع را هنگامي که از يک متغير تشکيل شده باشند «مفهوم» (concept) و هنگامي که از دو متغير تشکيل يافته باشند «نسبت» (relation) نام مي‌دهيم». (Frege [1891] in Geach & Black [1980] 39). با اين تعبير راه براي بسط کاربرد ابزارهايي که از تحليل زبان رياضي به دست آمده‌اند به کليه‌ي زبانهايي که براي جستجوي حقيقت کفايتي دارند (من جمله زبانهاي عادي) باز مي‌شود. در نظر فرگه مفاهيم هوياتي هستند که در هر زبان با عباراتي مشخص مي‌شوند که شکل تابعي با يک متغير را دارند و بر تناظري يک به يک ميان اعضاي يک مجموعه و مجموعه مقادير حقيقتي دلالت مي‌کنند. اين عبارتها را فرگه «محمول» (predicate) مي‌خواند. به‌طور مثال، عبارتهاي «x انسان است»، «y سبز است» و «z متحرک است» هريک محمولات ساده‌اي را در زبان فارسي تشکيل مي‌دهند که بر مفاهيم انسان، سبز و متحرک دلالت مي‌کنند. به همين ترتيب، طبق تجويز فرگه، عباراتي که بر نسب دلالت دارند نيز تعيين مي‌شوند. از اين تحليل روشن مي‌شود که مفاهيم در نظر فرگه هوياتي هستند که داراي ساختار هستند. محمولات نيز عباراتي را در يک زبان تشکيل مي‌دهند که خود نه تنها ساختار دارند بلکه به موجب سهيم بودن در ساختاري مشترک با مفاهيم، قابليت انعکاس آنها را در زبان پيدا مي‌کنند. براي وجود مفاهيم به تعبير فرگه وجود حداقل دو مجموعه کفايت مي‌کند: يکي مجموعه‌ي مقادير حقيقتي و ديگري مجموعه‌اي که از عضو تهي نبوده باشد. با وجود حداقل دو مجموعه از اين نوع، مجموعه‌اي از تناظراتي يک به يک که مي‌توانند ميان اعضاي آنها برقرار شوند، پا به عرصه‌ي وجود مي‌گذارد. از طريق کشف اين تناظرات، مفاهيم مکشوف‌شده توسط وضع عبارتهايي که با ساختار آنها مناسبت دارند، در زبان منعکس مي‌گردند.

هر عضو يک مجموعه را مي‌توان نامگذاري کرد. نامگذاري هر شئ نيز از طريق برقراري تناظري يک به يک ميان علامت يا لفظي در زبان با شيئي منحصر به فرد صورت مي‌گيرد. علامت يا ترکيبي از علائم در يک زبان که در چنين تناظري با شيئي قرار گيرد، از نظر فرگه مقام اسم خاص را در آن زبان احراز مي‌کند. نظريه‌ي فرگه درباره‌ي اسامي خاص به‌تفصيل در مقاله‌ي او مطرح شده است (Frege [1892]). قبل از فرگه، نظريه‌ي متنفذي منسوب به جان استوارت ميل (John Stuart Mill) درباره‌ي اسامي خاص وجود داشت که در آن اسامي خاص علائمي فاقد هرگونه ساختار تلقي شده معناي هريک در شيئي که بر آن دلالت مي‌کنند خلاصه مي‌شود.[8] برهان معروف فرگه در اين مقاله در مورد رابطه‌ي اينهماني ميان ستاره‌ي صبح و ستاره‌ي شب بدين منظور طرحريزي شده است که نشان دهد صرف برقراري رابطه‌ي نامگذاري براي معناداري اسامي خاص کفايت نمي‌کند. اگر اين رابطه براي اين منظور کافي مي‌بود، جملات «ستاره‌ي صبح همان ستاره‌ي صبح است» و «ستاره‌ي صبح همان ستاره‌ي شب است» نمي‌بايد از لحاظ منطقي کوچکترين تفاوتي با يکديگر داشته باشند. (زيرا الفاظ «ستاره‌ي صبح» و «ستاره‌ي شب» در واقع بر شيئي واحد، سياره‌ي زهره، دلالت مي‌کنند.) اما اين دو جمله به‌وضوح از اين لحاظ با يکديگر تفاوت دارند. اولي جمله‌اي است «تحليلي» که فاقد هرگونه محتواي خبري است، در حالي که دومي جمله‌اي است «تأليفي» که خبري ارزشمند را درباره‌ي واقعيتي بيان مي‌کند که از طريق تحقيقات نجومي مکشوف گشته است. فرگه وجود اين تفاوت را ميان جملاتي از اين قبيل، دال بر وجود ساختار در اسامي خاص معرفي مي‌کند. هريک از اين دو اسم در عين دلالت بر يک شئ واحد، داراي ساختاري متفاوت است و با تمسک به ساختار هريک مي‌توان تفاوت منطقي ميان دو جمله‌ي مذکور را توضيح داد.

براي روشن شدن اين مطلب که ساختار منطقي اسامي خاص چه نوع هويتي مي‌تواند باشد، به يک نکته توجه مي‌کنيم. هر اسم خاص در يک زبان از نظر منطقي معادل توصيفي است که مي‌توان از يک جنبه از شيئي که اسم بر آن دلالت مي‌کند در آن زبان تأليف کرد. في‌المثل نام «ارسطو» را در نظر بگيريد. فرض کنيم که توصيف «شاگرد افلاطون و معلم اسکندر کبير» يک جنبه از شخصيت ارسطو را بيان مي‌کند. حال چنانچه هر جمله‌اي را که در آن لفظ «ارسطو» در مقام دلالت بر ارسطو قرار گرفته است  در نظر بگيريم، و فقط اين لفظ را در آن با توصيف فوق جايگزين کنيم، جملاتي به دست مي‌آيد که مقدار حقيقتي احکام بيان شده توسط آنها هيچ تفاوتي با مقدار حقيقتي جمله‌ي نخست نمي‌کند. هرگاه جمله‌ي اول مبيّن حکمي درست بوده باشد، جمله‌ي حاصل از اين جايگزيني نيز مبيّن حکمي درست خواهد بود، و چنانچه حکم بيان شده توسط اولي نادرست بوده باشد، همين امر در مورد جمله‌ي دوم صدق خواهد کرد و بالعکس. توصيف مورد نظر به‌وضوح داراي ساختار است: ساختار آن را مي‌توان با عبارت «شاگرد x و معلم y» نشان داد. معادل بودن اين توصيف به لحاظ منطقي با نام «ارسطو»، ايجاب مي‌کند که اين نام نيز در واقع همين ساختار را دارا بوده باشد. (اگر اين واقعيت در زبانهاي عادي به‌صراحت نمايش نمي‌يابد اين امر را مي‌توان به حساب نقص اين گونه زبانها گذارد.) حال اگر در عبارتي که نشان‌دهنده‌ي ساختار منطقي نام «ارسطو»ست نظر کنيم، آن را از نوع عباراتي خواهيم يافت که تابعي را مشخص مي‌سازند. چنانچه در اين نظر قدري دقت نيز کنيم، متوجه خواهيم شد که تابع مشخص شده در اينجا از نوع توابعي که مفاهيم يا نسب را تشکيل مي‌دهند نيست. مفاهيم، به خاطر مي‌آوريم، توابعي هستند که بين مجموعه‌اي از اشياء و تنها مجموعه‌ي مقادير حقيقتي تعريف مي‌شوند. در اينجا تابع مورد نظر بين مجموعه‌اي از اشياء از يک طرف و مجموعه‌ي ديگري از اشياء از طرف ديگر تعريف شده است. چنانچه به ازاي متغيرات x و y در اين تابع «مقادير» افلاطون و اسکندر کبير را قرار دهيم، «مقدار» تابع ارسطو مي‌شود. چنانچه مقادير اين متغيرها به ترتيب برنتانو و هايدگر برگزيده شوند، مقدار تابع هوسرل مي‌گردد؛ و چنانچه ميرداماد و ملامحسن فيض کاشاني به اين منظور انتخاب شوند، مقدار تابع بر صدرالدين شيرازي قرار مي‌گيرد. تناظر يک به يکي که در اينجا برقرار شده است، جفتي از اعضاي مجموعه‌اي را که در آن افلاطون، اسکندر کبير و کليه‌ي کساني که معلم کسي و شاگرد ديگري بوده‌اند، با تک‌فردي از مجموعه‌اي مطابقت مي‌دهد که شامل ارسطو، هوسرل، ملاصدرا و امثالهم مي‌شود. 

با طرح چنين ساختاري براي اسامي خاص، فرگه به نظري بديع دست مي‌يابد که شايد زياد مورد توجه واقع نشده است. انسانها در محاورات و تفکرات خود به اشياء ارجاع مي‌دهند، به آنها اشاره مي‌کنند و آنها را معرفي مي‌کنند. نظريه‌هاي ذهني‌گرا اين قابليت را يا از طريق اعطاي کيفيتي ارجاعي به ذهنيت توضيح مي‌دهند (في‌المثل در آراءِ هيوم و کانت ماهيت نقوش و تصاوير ذهني در ارجاع و معرفي اشياء خلاصه مي‌شود)، يا اينکه اين کيفيت را به نفس برخي اعمال ذهني و بعضي از انواع آگاهي نسبت مي‌دهند (في‌المثل در آراءِ برنتانو و هوسرل برخي از انواع آگاهي مانند ميل، تخيل و ادراک با ماهيتي ارجاعي مشخص مي‌شوند). کنار گذاردن اين گونه نظريه‌ها به نفع نظريه‌اي واقع‌گرا که در آن خلع يد از ذهن و ذهنيت در دستور کار قرار دارد، طبعاً اين سؤال را مطرح مي‌سازد که توضيح چنين قابليتي در تفکر انسانها چيست. نظريه‌ي فرگه درباره‌ي اسامي خاص دقيقاً اين منظور را از طريق نسبت دادن ساختار منطقي به آنها برآورده مي‌سازد. متأسفانه فرگه شخصاً در هيچ‌يک از آثار خود صريحاً به اين سؤال نپرداخته است و هيچ‌گاه نيز آنچه را ما در اينجا ساختار منطقي اين اسامي معرفي کرده‌ايم تبيين نکرده، تنها به ذکر چند مثال جسته گريخته در اين خصوص اکتفا کرده است. ليکن به زعم ما اين معنا در آثار وي وجود دارد و با زدودن ابهام از اطراف آن نه تنها مي‌توان پاسخي بديع به اين سؤال يافت بلکه به عمق نوآوريهاي او در فلسفه نيز بيشتر پي‌برد.

تابعي فرض کردن ساختار منطقي اسامي خاص دو نتيجه در بر دارد: يکي اينکه از طريق قرار دادن مقاديري مناسب در اين توابع (به‌طوري که تابع خود به ازاي آنها صاحب مقداري باشد)، يک و فقط يک شئ منحصر به فرد معرفي مي‌شود؛ ديگر اينکه با جايگزيني چنين مقاديري در اين توابع، اسم خاص محتوايي خبري پيدا مي‌کند. شاگرد افلاطون و معلم اسکندر کبير بودن خبري را درباره‌ي ارسطو تشکيل مي‌دهد که با اطلاع يافتن از آن تنها شخص ارسطو از ميان خيل اشخاصي که وجود داشته يا دارند، معرفي مي‌شود. عمل معرفي کردن را تابعي که ساختار منطقي اسامي خاص را تشکيل مي‌دهد، از طريق تناظري يک به يک که ميان مجموعه‌هايي که وجود دارند و تهي نيستند انجام مي‌دهد. وجود اين مجموعه‌ها نيز تعيين‌کننده‌ي اين تناظرها به گونه‌اي ثابت و  متعين است، زيرا هر مجموعه خود هويتي ثابت و متعين دارد. بدين ترتيب: (1) ساختار منطقي اسامي خاص به عنوان عاملي جلوه‌گر مي‌شود که با دارا بودن آن اسامي خاص کيفيتي ارجاعي و اشاره‌اي پيدا مي‌کنند؛ و (2) با «اشباع» اين ساختار، محتوايي متعين و ثابت پديد مي‌آيد که مي‌تواند خبري مشخصاً از يک شئ را به اطلاع برساند. (در حالي که ممکن است آن شئ مستقيماً در دسترس قرار نداشته باشد. في‌المثل در مورد ارسطو يا هر شخص ديگري که زماني وجود داشته و از ميان رفته است، صرفاً با درک نام او و بدون اينکه الزامي به ادراک مستقيم از آن شخص وجود داشته باشد، مي‌توان دقيقاً فهميد که منظور کيست.) بنابراين الزامي وجود ندارد تا با تمسک به ذهن و ذهنيت کيفيت ارجاعي محاورات و تفکرات توضيح داده شود؛ زبان و کيفيت عناصر تشکيل‌دهنده‌ي آن خود اين مهم را به انجام مي‌رسانند. واضح است که از مهمترين تبعات اين نظر يکي اين است که تفکر نه با ذهن و بر ذهنيت بلکه با زبان و بر معنا صورت مي‌پذيرد.[9] بدين ترتيب زبان جاي ذهن را در تفکر براي جستجوي حقيقت مي‌گيرد و چنانچه مضمون «قوانين تفکر» از نظريه‌ي سنتي در منطق کماکان حفظ شود تعبير صحيح آن در حقيقت زبان خلاصه مي‌گردد.



نويسنده:  يوسف علي آبادي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان