بسم الله
 
EN

بازدیدها: 372

عدالت اجتماعى در حکومت علوى- قسمت چهارم (قسمت پاياني)

  1393/9/8
قسمت قبلي


عدالت علوى در سياست و اقتصاد

1ـ دو سخن از آن حضرت نقل شده است که به منزله دو چشم و دو بال و دو پايه عدالت مى باشند. سخن اول فرازى از نامه به عثمان بن حنيف است که مى فرمايد:

«أأقنع من نفسى بان يقال: هذا اميرالمؤمنين و لا اشارکهم فى مکاره الدهر، او اکون اسوة لهم فى جشوبة العيش؛[74]

آيا به همين بسنده کنم که مرا امير مؤمنان خوانند و در ناخوشايندى هاى روزگار شريک آنان نباشم و در سختى و فشار زندگى نمونه اى براى آنان نباشم.»

و سخن دوم را مرحوم کلينى نقل کرده است که فرمود:

«ان الله جعلنى اماماً لخلقه ففرض علىّ التقدير فى نفسى و مطعمى و مشربى و ملبسى کضعفاء الناس، کى يقتدى الفقير بفقرى و لا يطغى الغنى غناه؛[75]

خداوند مرا به امامت بندگانش برگزيده و مرا موظف نموده تا در زندگى شخصى و خوراک و پوشاکم همچون تهيدستان رفتار کنم، تا آنان به تهيدستى من اقتدا کنند و دارايى ثروتمندان آنان را به طغيان نکشد.»

در حديث مفصلى که حضرت امام باقر(ع) از جريان مناظره حضرت امير با اعضاى شوراى تعيين شده توسط عمر بيان مى کنند، در پايان مناظره مى فرمايند:

«فتغامزوا بينهم و تشاوروا و قالوا: قد عرفنا فضله و علمنا انه احقّ الناس بها و لکنه رجل لا يفضل احداً على احد فان ولّيتموها ايّاه جعلکم و جميع الناس فيها شرعاً سواء و لکن ولّوها عثمان فانه يهوى الذى تهوون؛[76]

ـ پس از اينکه در برابر ادلّه روشن حضرت امير بر برترى خود، ديگر اعضاى شورا درماندند ـ همديگر را به اشاره خواندند و به مشورت پرداختند و گفتند: حقانيت و فضيلت على قابل انکار نيست، اما او کسى را بر کس ديگر ترجيح نمى دهد و اگر به حکومت رسد شما و ديگر مردم را يکسان خواهد شمرد ولى اگر عثمان بر سر کار آيد نظرى همانند شما داشته و خواسته هاى شما را خواهد خواست.»

و ابوهلال ثقفى نقل مى کند: عده اى از ياران حضرت امير نزد او آمده و گفتند:

«يا اميرالمؤمنين، اعط هذه الاموال و فضل هؤلاء الاشراف من العرب و قريش على الموالى و العجم و من تخاف خلافه من الناس و فراره، و انّما قالوا ذلک للذى کان معاوية يضع بمن اتاه. فقال: اتأمرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن ولّيت عليه ...؛[77] اين اموالى را که در اختيار دارى ببخش و اشراف عرب و قريش را بر موالى و عجم ترجيح بده و برترى بخش و نيز آنان را که مى ترسى به سوى معاويه بگريزند استمالت کن ـ و البته معاويه چنين مى کرد ـ حضرت در پاسخ فرمود: از من مى خواهيد پيروزى خود را با ستم به مردم به دست آورم؟! ...»

مشابه اين قضيه روايت ديگرى است که در آن آمده است: روزى حضرت امير از نافرمانى ياران و فرار آنان با مالک اشتر سخن مى گفت و گله مى کرد، مالک نيز اجازه خواست تا حقيقت را بگويد و ضمن سخنانش گفت:

«و انت تأخذهم بالعدل و تعمل فيهم بالحق و تنصف الوضيع من الشريف، و ليس للشريف عندک فضل منزلة على الوضيع، فضجت طائفة ممن معک من الحق اذا عمّوا به و اغتّموا من العدل اذا صاروا فيه ... و قلّ من النّاس من ليس للدّنيا بصاحب و اکثرهم من يحتوى الحق و يستمرى ء الباطل و يؤثر الدنيا و ...؛

تو از آنان بر اساس عدالت بازخواست مى کنى و حق زيردستان را از اشراف مى گيرى و از نظر تو فرقى بين آنان نيست در صورتى که در ميان همراهان شما نيز هستند کسانى که اگر بر اساس انصاف و حق و عدل با آنان برخورد شده غمگين شوند و فرياد برآرند ... اندکى يافت مى شوند که به دنيا دل نبسته باشند و بسيارى از آنان دل بسته به دنيا و از حق گريزانند و باطل را گوارا مى شمرند.»

آنگاه حضرت امير در پاسخ مالک مى فرمايد:

«اما ما ذکرت من سيرتنا بالعدل فانّ الله يقول: من عمل صالحاً فلنفسه ... و انا من ان اکون مقصّراً فيما ذکرت اخوف ... و امّا ما ذکرت من بذل الاموال و اصطناع الرجال فانّا لا يسعنا ان نؤتى امرأً من الفيئ اکثر من حقه ...[78]

اينکه مى گويى سيره عادلانه ما باعث فرار آنان شده است، اين فرمان خدا و خواست اوست ... تازه من از اين جهت ترسناکم که به عدالت کامل عمل نکرده باشم ... و اما اينکه از بيت المال ببخشم و با شخصيتها معامله کنم، مى دانى که من نمى توانم به هر کس بيش از آنچه حق اوست بدهم.»

و باز ابوهلال ثقفى مى نويسد: کان على عليه السلام اميل الى الموالى و الطف بهم و کان عمر اشدّ تباعداً منهم؛[79]

على نسبت به موالى ـ برده هاى آزاد شده، کسانى که از طوايف بزرگ عرب نبودند و ... تمايل و لطف بيشتر داشت و عمر به شدت از آنان دورى مى گزيد.

و ابن ابى الحديد مى نويسد: انّ امرأتين اتتا علياً احداهما من العرب و الاخرى من الموالى فسألتاه فدفع اليها دراهم و طعاماً بالسواء. فقالت احداهما: انّى امرأة من العرب و هذه من العجم! فقال: انّى و الله لا اجد لبنى اسماعيل فى هذه الفيى ء فضلاً على بنى اسحاق؛[80]

دو زن نزد حضرت آمدند و کمک خواستند، حضرت امير به هر يک از آنان مقدارى درهم و غذا به صورت برابر داد. يکى از زنان گفت: من زنى از عرب و او از عجم است! حضرت فرمود: به خدا قسم در زمينه بيت المال من فرقى بين فرزندان حضرت اسماعيل و فرزندان اسحاق نمى بينم.

حضرت امام صادق(ع) مى فرمايد:

«کان اميرالمؤمنين يکتب الى عمّاله: لا تسخروا المسلمين و من سألکم غير الفريضة فقد اعتدى فلا تعطوه و کان يکتب يوصى بالفلاحين خيراً؛[81]

حضرت امير به کارگزارانش مى نوشت: مسلمانان را به بيگارى نکشيد و هر که بيش از حق خود خواست به او ندهيد ـ زيرا قصد تجاوز از حد خود دارد ـ و همواره نسبت به کشاورزان توصيه به نيکى مى نمود.»

و در فرازى ديگر از حضرت باقر(ع) نقل شده است که فرمود:

«کان يکتب الى امراء الاجناد: انشدکم الله فى فلّاحى الارض ان يظلموا قبلکم؛[82]

به فرماندهان نظامى مى نوشت: شما را به خدا مبادا کشاورزان از جانب شما مورد ستم قرار گيرند.»

همان گونه که مالک اشتر نيز اشاره کرده بود تعداد زيادى از کارگزاران حضرت تحمل عدالت حضرت را نداشتند، حتى خويشان خودش نيز گاهى دل حضرت را به درد مى آوردند. موضوع نامه چهل و يک نهج البلاغه را مرحوم کشّى از علماى رجال شناس شيعه و تعدادى از اهل سنت همانند بلاذرى مربوط به عبدالله بن عباس مى دانند، و شايد عبيدالله بن عباس باشد که وقتى به گوش حضرت امير مى رسد مقدارى از بيت المال بصره را برداشته و به مدينه گريخته است به او مى نويسد: واى بر تو! گويى که ارثى از پدر و مادرت را به دست آوردى، پناه بر خدا! آيا به معاد ايمان ندارى و از حساب و پرسش نمى ترسى؟ تو که نزد ما در شمار خردمندان بودى چگونه خوردن و آشاميدن را بر خود گوارا مى دانى در صورتى که مال يتيمان و تهيدستان و مؤمنان و مجاهدان را برداشته اى. ـ تا آنجا که مى فرمايد:

«و والله لو انّ الحسن و الحسين فعلا مثل الذى فعلت ما کانت لهما عندى هوادة و لا ظفرا منى بارادة حتى آخذ الحق منهما و ازيح الباطل عن مظلمتهما؛

به خدا اگر حسن و حسين همانند تو رفتار مى کردند، از سوى من برخورد ملايمى نمى ديدند و به آرزوى خود نمى رسيدند تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلى را که در اثر ستم آنان بروز کرده بود نابود کنم.»

و در خبر ديگرى که اربلى نقل کرده است: روزى براى امام حسن مهمانانى رسيد، آن حضرت نانى تهيه ديد ولى نان خورشى نيافت، قنبر مطلع شد و کيلويى از عسلى که در بيت المال بود به او قرض داد، وقتى حضرت امير براى تقسيم عسل حاضر شد از قنبر توضيح خواست و قنبر نيز هرچه بود گفت. حضرت امير، حسن را طلبيد و قصد زدن ايشان نمود، امام حسن او را به برادرش جعفر قسم داد و آرام گرفت و بعد فرمود: چرا چنين کردى؟ گفت: ما نيز از بيت المال حقى داريم، هنگامى که قسمت ما مى رسيد قرضم را برمى گردانم. حضرت امير فرمود:

«لا يجوز ان تنتفع بحقک قبل انتفاع الناس، لو لا انى رايت النبى صلى الله عليه و آله يقبّل ثنيتک لاوجعتک ضرباً؛[83]

تو نبايد قبل از بهره مندى مردم از اين مال بهره گيرى، اگر نديده بودم که پيامبر گرامى از لبهايت بوسه مى گرفت تو را مى زدم!»

البته لازم به توضيح است که در صورت صحت سند اين حديث، دست زدن پيشواى معصومى چون حضرت امام حسن به چنين رفتارها شايد به آن جهت باشد تا کسانى چون ابن عباس و عثمان بن حنيف ـ از خودى ها ـ و طلحه و زبير و ديگر دنياطلبان با چشم محسوس خود ببينند که در ترازوى عدل على(ع) فرقى بين حسن ـ محبوبترين شخص در نزد على ـ و ابن ملجم ـ قاتل او ـ وجود ندارد.

و باز ثقفى نقل کرده است:

«کان على يقول: يا اهل الکوفة! اذا انا خرجت من عندکم بغير رحلى و راحلتى و غلامى فانا خائن؛[84]

اگر من از شهر شما بيش از آنچه به همراه خود از مدينه آورده ام، برگشتم، خائن خواهم بود.»

لذا حتى هزينه زندگى حضرت از نخلهايى که در مدينه داشت تأمين مى شد.

ابن عساکر نوشته است: براى خريد لباس به بازار رفت و از مغازه اى لباس خواست، صاحب مغازه حضرت را شناخت و ادب نمود، حضرت او را رها کرد و از مغازه اى ديگر که نوجوانى در آن بود پيراهنى به سه درهم خريد و روانه شد. وقتى پدر نوجوان متوجه شد به فرزندش اعتراض نمود که چرا دو درهم نستاندى و به سرعت يک درهم را به مسجد آورد تا به حضرت برگرداند. حضرت فرمود: «باعنى رضاى و اخذ رضاه؛[85] با رضايت فروخته و من نيز با رضايت خريده ام.» ـ يک درهم را نگرفت ـ. و باز هم نقل مى کند: جعدة بن هبيره به حضرت امير گفت: دو نفر که براى قضاوت نزد تو مى آيند، يکى از آنان تو را از جان و مالش بيشتر دوست دارد و آن ديگرى اگر از دستش برآيد سرت را خواهد بريد و تو عليه دوست خود و به نفع دشمنت حکم مى کنى! حضرت فرمود:

«انّ هذا شيى ء لو کان لى فعلت و لکن انّما ذا شيى ء لله؛[86] اگر دست من بود خواسته تو را عمل مى کردم اما اين حکم خداست.» عدالت يک حقيقت است نه راه گريزى براى تأمين منافع شخصى.

آن حضرت نسبت به غير مسلمانان نيز عدالت را مراعات مى نمود. مرحوم طوسى نقل مى کند:

«مرّ شيخ مکفوف کبير يسأل، فقال اميرالمؤمنين: ما هذا؟ قالوا: يا اميرالمؤمنين! نصرانى، فقال اميرالمؤمنين: استعملتموه حتى اذا کبر و عجز منعتموه، انفقوا عليه من بيت المال؛[87]

پيرمردى نابينا گدايى مى کرد، حضرت امير فرمود: اين چه وضعى است؟ گفتند: يا اميرالمؤمنين شخصى مسيحى است. حضرت فرمود: او را به کار گرفته ايد تا اکنون که عاجز و پير شده محرومش ساخته ايد، از بيت المال هزينه او را بپردازيد.

بايد گفت در اين حديث دنيايى از عظمت و عزت فرهنگ اسلام نهفته است و اساس بيمه هاى اجتماعى معرفى شده است. و آنگاه با چنين سياستى است که روزى مى فرمايد:

«ما اصبح بالکوفة احد الّا ناعَماً، ان ادناهم منزلة ليأکل البرّ و يجلس فى الظل و يشرب من ماء الفرات؛[88]

امروز در کوفه کسى نيست که زندگى آرام و راحتى نداشته باشد. امروز ضعيف ترين مردم اين شهر به نان گندم و آب گواراى فرات و سرسايه اى آرام دسترسى دارند.»

--------------------------------------------------------------------------------

پى نوشت ها:
1 ـ مجموعه آثار شهيد مطهرى، ج1، ص61.

2 ـ نحل، آيه 90.

3 ـ نهج البلاغه، حکمت 231.

4 ـ تصنيف غرر الحکم، ش1695.

5 ـ شرح غررالحکم، ج2، ص502.

6 ـ نهج البلاغه، حکمت 374.

7 ـ نهج البلاغه، خطبه 177.

8 ـ همان، خطبه 216.

9 ـ شرح غررالحکم، ج2، ص401.

10 ـ نهج البلاغه، حکمت 437.

11 ـ شرح غرر الحکم، ج2، ص508.

12 ـ شرح غررالحکم، ج1، ص57.

13 ـ شرح ابن ابى الحديد، ج20، ص276، ح186.

14 ـ نهج البلاغه، حکمت 479.

15 ـ الافصاح فى فقه اللغه، ج1، ص242 ـ باب سوم ـ .

16 ـ فروق اللغه، ابى هلال عسکرى، باب 12، ص136. ضمناً در همين کتاب به هنگام فرق بين حق و حقيقت مى گويد: و الحق ما وضع موضعه من الحکمة ... و در بيان صدق و حق مى گويد: لانه ـ حق ـ وقوع الشى ء فى موقعه الذى هو اولى به ... باب دوم، ص21 و 34، مکتبة بصيرتى، قم.

17 ـ همان، باب 18، ص194.

18 ـ همان، ص191.

19 ـ لسان العرب، ذيل ماده حيف و عسف.

20 ـ نهج البلاغه، نامه 53، فراز 35.

21 ـ سوره الرحمن، آيه 7. تفسير صافى، ج5، ص107.

22 ـ الميزان، ج12، ص331.

23 ـ نهج البلاغه، نامه 51.

24 ـ العدل حياة، العدل حياة الاحکام، تصنيف غررالحکم، ش1699 و 1702. العدل فوز و کرامة، شرح غررالحکم، ج1، ص179.

25 ـ جمال السياسة العدل فى الامرة، ثبات الدول باقامة سنن العدل، شرح غررالحکم، ج3، ص375 و 353. العدل قوام الرعية و جمال الولاة ـ کمال الولاة ـ ، همان، ج2، ص9.

26 ـ العدل مألوف، الرعية لا يصلحها الّا العدل. شرح غررالحکم، ج1، ص11 و 356. العدل رأس الايمان و جماع الاحسان، همان، ج2، ص30.

27 ـ العدل اقوى اساس، همان، ج1، ص216. نهج البلاغه، خطبه 15.

28 ـ نهج البلاغه، خطبه 3.

29 ـ همان، نامه 53، فراز 58 و 20.

30 ـ همان، خطبه 198، فراز 27.

31 ـ همان، خطبه 94، فراز 7 و خطبه 138 ـ فيريکم کيف عدل السيرة و يحيى ميت الکتاب و السنة ـ .

32 ـ به کتاب: تدين، حکومت و توسعه، نوشته: محمدجواد لاريجانى، صفحات 336 تا 341 مراجعه شود.

33 ـ ضمن زيارت مطلقه حضرت امير ـ زيارت اول مفاتيح ـ .

34 ـ نهج البلاغه، خطبه 192 ـ خطبه قاصعه ـ ، فراز 117.

35 ـ همان، خطبه 87.

36 ـ همان، حکمت 31.

37 ـ همان، خطبه 27.

38 ـ همان، خطبه 137.

39 ـ همان، خطبه 3 ـ خطبه شقشقيه ـ .

40 ـ شرح غرر، ج2، ص211.

41 ـ نهج البلاغه، حکمت 160.

42 ـ همان، خطبه 30.

43 ـ همان، نامه 53، فراز 149.

44 ـ شرح نهج البلاغه، ج24، ص13 با تلخيص و تصرف.

45 ـ سوره قيامت، آيات 5 ـ 6.

46 ـ نهج البلاغه، نامه 53، فراز 17.

47 ـ همان، نامه 59.

48 ـ همان، نامه 70.

49 ـ شرح نهج البلاغه، ج1، ص231.

50 ـ الغارات، ص29، نشر دارالاضواء، چاپ اول، 1407، تحقيق سيدعبدالرضا حسينى خطيب.

51 ـ نهج البلاغه، خطبه 232.

52 ـ همان، نامه 53، فراز 95.

53 ـ همان، نامه 53، فراز 126.

54 ـ همان، نامه 53، فراز 21.

55 ـ در ضمن خطبه 224 به يک مورد اشاره شده است.

56 ـ مشهور بين عامه و خاصه آن است که نامه 41 نهج البلاغه خطاب به ابن عباس است. منابع اين موضوع خواهد آمد.

57 ـ الغارات، همان، ص379.

58 ـ شرح ابن ابى الحديد، ج1، ص200.

59 ـ نهج البلاغه، خطبه 27.

60 ـ همان، خطبه 29.

61 ـ همان، خطبه 123.

62 ـ همان، خطبه 131.

63 ـ همان، خطبه 216، فراز 8، 90، 10.

64 ـ تصنيف غرر، ش 776.

65 ـ السقيفة و فدک (ابوبکر جوهرى)، ص52.

66 ـ تاريخ طبرى، ج2، ص578، چاپ دارالکتب العلميه، بيروت.

67 ـ تاريخ ابن عساکر ـ قسم الامام على عليه السلام ـ ج3، ص163، حديث 1178؛ وسائل الشيعه، ج18، ص150، حديث 75.

68 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج7، ص36، ذيل خطبه 91.

69 ـ همان، ج1، ص269، ذيل خطبه 15.

70 ـ همان، ج7، ص37، نص متن از کتاب «صوت العدالة الانسانيه»، ص348 آمده است.

71 ـ همان، ج7، ص37.

72 ـ همان، ج1، ص270.

73 ـ همان، ج7، ص38.

74 ـ نهج البلاغه، نامه 45.

75 ـ کافى، ج1، ص410.

76 ـ الاحتجاج، ج1، ص320، چاپ اسوه.

77 ـ الغارات، همان، ص48؛ کافى، ج 4، ص31؛ نهج البلاغه، خطبه 126.

78 ـ الغارات، همان، ص46.

79 ـ همان، ص341.

80 ـ شرح ابن ابى الحديد، ج2، ص200.

81 ـ کافى ج5، ص284.

82 ـ قرب الاسناد، ص138، حديث 489.

83 ـ کشف الغمه، ج1، ص176 ـ چاپ تبريز ـ .

84 ـ الغارات، همان، ص44.

85 ـ تاريخ ابن عساکر، قسم امام على(ع)، ج3، ص338، حديث 1358.

86 ـ همان، ج3، ص249، حديث 1265.

87 ـ وسائل الشيعه، ج11، ص49، منقول از تهذيب شيخ.

88 ـ بحارالانوار، ج40، ص327، منقول از مناقب ابن شهرآشوب.



نويسنده: محمود لطيفي


مشاوره حقوقی رایگان