بسم الله
 
EN

بازدیدها: 424

خاطرات واقعي يک حقوقدان(30)خاطره اي از اوايل خدمت قضايي

  1393/9/3

مقدمه:


    چندي پيش يکي از همکاران قضايي به شعبه ما آمدند، در گفتگويي که با هم داشتيم بحث به جرم محاربه کشيده شد، يک لحظه همکار عزيز در ميان مباحث به آيه 33 سوره مائده اشاره کردند و خواستند عيناً از روي قرآن آيه را قرائت کنند ولي هر چه روي ميز را نگاه کردند قرآني نديدند، از من سوال کردند که در شعبه قرآن نداريد؟ من هم در جواب گفتم که نه. علت اين که چرا در شعبه و روي ميز قرآن قرار نمي دهم به ماجرايي برمي گشت که سالها پيش و در اوايل خدمت قضايي برايم اتفاق افتاد که آن را براي آن همکار تعريف کردم، ذکر آن را در اينجا خالي از لطف نمي دانم.

شرح واقعه:


    سالها پيش در اوايل خدمت قضايي در يکي از شهرستانها و در شعبه دادياري به پرونده اي رسيدگي مي کردم که در آن مردي حدوداً 45 ساله بر عليه شريک خود شکايتي با عنوان خيانت در امانت مطرح کرده بودند و مدعي شدند متشاکي مبلغي به ايشان بدهکار است و از پرداخت آن استنکاف مي کند.

    با مطالعه دقيق اوراق تحقيقات اوليه کلانتري، بخصوص دقت در اظهارات شاکي متوجه شدم موضوع حقوقي است و از شمول عنوان خيانت در امانت يا هر عنوان کيفري ديگر خارج است، با اين حال براي استماع و ثبت اظهارات شاکي و حتي الامکان ايجاد سازش بين طرفين به کلانتري دستور داديم پرونده را به همراه طرفين به نظر برسانند، چند روز بعد طرفين به همراه پرونده توسط کلانتري به شعبه معرفي شدند. در حين صحبت با شاکي و متشاکي يک لحظه دو طرف به بگو مگو با يکديگر پرداختند و من هم فقط نظاره گر صحبتهاي آنها بودم تا اينکه در ميان مشاجره آنها شاکي به متشاکي گفت که آيا حاضر است دست روي قرآن بگذارد و قسم بخورد که به او بدهکار نيست، متشاکي با شنيدن اين حرف در يک لحظه و با سرعت به طرف قرآني که روي ميز من بود آمد و محکم به روي قرآن کوبيد و گفت؛ به اين قرآن قسم ميخورم که بدهکارش نيستم. ضربه دست متشاکي بر روي قرآن به قدري محکم بود که ترس تمام وجودم را فرا گرفت. شاکي با ديدن اين صحنه به من گفت که؛ من از حقم در اينجا گذشتم و بعد رو به متشاکي کرد و گفت؛ به خدا و همين قرآن واگذارت کردم و از شعبه خارج شد.

    مدير دفتر با دستور ما به سرباز کلانتري رسيد داد و پرونده را ثبت کرد من هم پرونده را کناري گذاشتم تا در فرصت مناسب قرار منع تعقيب را به جهت جرم نبودن موضوع صادر کنم.

    دو روز از اين ماجرا گذشت تا اينکه غروب يک روز به همراه همسرم در بازار شهر قدم مي زديم که يک لحظه روي ديوار نگاهم به اعلاميه ترحيمي افتاد که صاحب عکس اعلاميه، همان متشاکي پرونده بود که در اثر تصادف فوت کرده بودند.

    من که تا آن زمان قرار منع تعقيب را صادر نکرده بودم، با وصول مستندات فوت متشاکي، اين بار بين صدور قرار موقوفي تعقيب به جهت فوت متهم و قرار منع تعقيب مردد شدم تا اينکه صدور قرار منع تعقيب به جهت جرم نبودن موضوع را موجه تر ديدم.

    با اين واقعه از عمق وجود اين آيه را که آن مهربان فرموده اند: « نحن اقرب اليه من حبل الوريد »(?) درک کردم و از آن زمان و با حوادث اتفاقي در آن پرونده با خود تصميم گرفتم، قرآن کريم و عزيز را در شعبه و روي ميز قرار ندهم.

پي نوشت:

1- ما از رگ گردن به انسان نزديکتريم (سوره ق / آيه 16)



نويسنده: مصطفي عباسي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان