بسم الله
 
EN

بازدیدها: 440

تحول شبکه‌هاي اشاعه فرهنگي- قسمت اول

  1393/8/17
اشاعه فرهنگي «Cultural Diffusion » و رقابت، دو وجه اصلي تاريخ انسان از زمان تأسيس تمدن‌ها بوده است. در دوران ماقبل مدرن، مذاهب و امپراتوري‌هاي جهاني از طريق تأسيس مجموعه‌هاي فرهنگي - نهادي، ارتباطات و کنش فرهنگي با مناطق دور دست را ميسر مي‌ساختند و به واسطه همين ارتباطات، روابط فرهنگي مستحکمي استوار مي‌شد (Held, 1999: 341). به موازات مذاهب جهاني، امپراتوري‌هاي جهاني، اشاعه رفتارهاي فرهنگي را به عنوان بخش انفکاک ناپذير استراتژي «کثرت گرايي فرهنگي» خود مورد توجه قرار مي‌دادند. قدرت‌هاي امپرياليستي با توجه به توانايي تدارکاتي و قدرت نظامي خود با برقراري اتحاد ميان نخبگان، حول خطوط قومي و جغرافيايي به دنبال تأسيس امپراتوري‌هاي بزرگ بودند. حتي اگر اين استراتژي شکست مي‌خورد، اما ميراث فرهنگي جديدي بر جاي مي‌گذارد. به عنوان مثال امپراتوري کوتاه مدت اسکندر مقدوني تأثيرات عجيبي بر اشاعه زبان يوناني و دانش فلسفه و ادبيات هلنيستي در خاور نزديک بر جاي گذارد. امپراتوري روم زمينه لازم را نخست براي رسوخ فرهنگ هلني و سپس مسيحيت به آفريقاي شمالي و اروپاي شمالي و غربي فراهم کرد. امپراتوري هان در چين زمينه مشابهي را براي اشاعه خط، ادبيات، آداب و رسوم رفتاري، علم و تکنولوژي چيني به وجود آورد (Ibid: 341).
 در تمام مدتي که امپراتوري‌هاي اروپايي زمينه لازم را براي قدرت‌هاي فرهنگي خارج از اروپا فراهم مي‌کردند، با ظهور ناسيوناليسم و دولت- ملت در قاره‌هاي اروپا و آمريکا، الگوهاي پيچيده چند مليتي و چند قاره‌اي فرهنگي و خاص گرايي‌ها از نو تغيير شکل يافتند. دولت‌ها به دنبال ملت‌هايي متحد بودند تا بر آن‌ها حکم برانند و مليت‌ها به دنبال دستيابي به حق تعيين سرنوشت از سوي دولت ها بودند. اغلب نهادهاي فرهنگي و جريان‌هاي فرهنگي در درون مرزهاي دولت- ملت‌هاي نو ظهور شکل گرفتند. نظام زبان، نظام‌هاي آموزشي، حمل و نقل، ارتباطات، اعمال عبادي و هويت، همه و همه در قالب مرزهاي سرزميني ملي تعريف مي‌شدند. با نفوذهاي خارجي، به شکل مظنون يا خصمانه برخورد مي‌شد. جهان‌شمولي و بين‌الملل‌گرايي طرفداران خاص خود را در غرب داشت. نهادها و رفتارهاي فرهنگي فرامليتي همچنان تداوم داشت. در واقع، از درون سيستم دولت- ملت در اروپا، گفتمان‌ها و ايدئولوژي‌هاي سکولار قدرتمندي (چون ليبراليسم، مارکسيسم و دانش مدرن) ظهور کرد که عقلانيت عصر روشنگري، کاربرد و توسل به آن‌ها را توصيه مي‌کرد. البته اين ناسيوناليسم بود که ‌به سبب حمايت سيستماتيک دولت مدرن، مبدل به نيروي قدرتمند فرهنگي دوران جديد شد. از اين منظر، نقطه اوج جهاني شدن فرهنگ در دل گذشته نهفته است، چرا که قدرتمند ترين و مهم‌ترين جريان‌ها و روابط فرهنگي در درون مرزهاي دولت- ملت نضج گرفتند (Ibid:362).
اشکال اشاعه فرهنگي نيز نسبت به دهه‌هاي گذشته تغييرات بسيار اساسي کرده‌اند. در عصر امپراتوري‌هاي سنتي، روشنفکران و شبکه‌هاي روحاني عناصر کليدي اشاعه فرهنگي بودند. در دوران معاصر، اين عوامل با عوامل جديدتر و مؤثرتري چون صنايع بزرگ رسانه‌اي و نهادهاي مدني جايگزين شده‌اند؛ در قلب نهادهاي مدني مي‌توان از نقش تعاوني‌هاي بزرگ چند مليتي ياد کرد. در طول دهه‌هاي گذشته تنها تعاوني‌هاي چند مليتي نبوده‌اند که در اشاعه فرهنگي صاحب نقش بوده‌اند، بلکه ريشه آژانس‌هاي خبري و انتشاراتي را به قرن 19 باز مي‌گردانند، به خصوص صادرات فيلم در سال‌هاي بين دو جنگ در اين زمينه قابل توجهند. در سطح داخلي، اين تعاوني‌ها در قالب سازمان‌هاي راديو، تلويزيون و نهادهاي ارتباطي متبلور شده‌اند. اين شرکت‌ها البته به شکل فزآينده‌اي تحت اقتدار نهادهاي بخش خصوصي قرار گرفته‌اند. در گذشته، فرهنگ به مثابه واسطه‌اي عمل مي‌کرد که افراد خود را مطابق آن در زمان و مکان بازيابي مي‌کردند، ولي در عصر حاضر فضا و زمان به شدت فشرده شده و معناي سنتي خود را از دست داده‌اند (Ibid:368).
اشاعه، عبارت است از: گسترش يک فن يا فکر تازه از يک جامعه به جوامع ديگر. جوامع يا گروه‌هاي منزوي اقبالي به افکار و فنون نوين نمي‌کنند و در نتيجه اشاعه اين فنون و افکار نمي‌تواند در ميان آن‌ها رخ دهد. مثلاً جوامع ابتدايي که هنوز در مناطق دور افتاده کوهستاني يا جنگلي زندگي مي‌کنند، از نفوذ عواملي که ممکن است در سبک زندگي آن‌ها تغيير ايجاد کند به دور هستند. اما در جوامع نو اين فرآيند بسيار اهميت دارد و به سرعت تکثير مي‌يابد. اختراعات و فنون نوپديد علمي پس از اين که در يک جامعه نهادينه شدند، به سراسر جهان گسترش مي‌يابند. مدها و سبک‌هاي نوين زندگي از خوراک و پوشاک گرفته تا تفريح و دانش همه و همه پيوسته در حال اشاعه از يک جامعه به جامعه ديگر هستند.
نقطه مقابل اشاعه، انزواست. اشاعه، با توجه به گرايش عمومي انسان به فتح قله‌هاي علم، دانش، فرهنگ، شيوه‌هاي نوين زندگي و ... ، مطلوب انسان است و لذا مقاومت در برابر آن موجب انزوا خواهد شد. به خصوص که با توجه به پيشرفت‌هاي تکنولوژيک دهه‌هاي اخير، اشاعه فرهنگي اجتناب و مهارناپذير شده است. البته متفکران اجتماعي در اين مورد خاص از ضرورت برنامه‌ريزي اجتماعي سخن گفته‌اند. به زعم آن‌ها برنامه‌ريزي اجتماعي کوششي است در جهت هدايت کردن فراگرد دگرگوني اجتماعي. برنامه‌ريزان اجتماعي مي‌کوشند دگرگوني‌هايي را هدف قرار دهند که با ارزش‌هاي اجتماعي و هدف‌ها و نيازهاي اعضاي جامعه سازگاري داشته باشد. البته چنانچه بروس کوئن اشاره مي‌کند، جامعه‌شناسان بر سر اين مسأله با يکديگر اختلاف دارند. برخي از آن‌ها معتقدند، بايد به دولت و بخش خصوصي توصيه کنند که برخي از برنامه‌ها را در جهت برخي دگرگوني‌هاي اجتماعي به اجرا گذارد. اما دسته ديگري از جامعه‌شناسان بر اين باورند که آن‌ها در اين باره هيچ توصيه‌اي نبايد بکنند، بلکه تنها بايد پيامدهاي احتمالي برنامه‌هاي مربوط به دگرگوني اجتماعي را به مسؤولان گوشزد کنند (کوئن، 1371: 342-341).
با عنايت به نکات فوق الذکر، اين مقاله با نگاهي مختصر به اشکال اشاعه فرهنگي سعي دارد تحول اشکال اشاعه فرهنگي را مورد بررسي قرار داده و در نهايت تصويري از موانع و محدوديت‌هاي اشکال نوين اشاعه فرهنگي در جامعه ايراني را ارائه کند. لذا پرسش‌هاي اين مقاله عبارتند از: اشاعه فرهنگي چيست؟ کانال‌هاي سنتي و نوين اشاعه فرهنگي کدام هستند؟ ميزان کارآمدي کانال‌هاي نوين چه اندازه است؟ و بالاخره، جامعه ايراني با چه محدوديت‌هايي براي اشاعه فرهنگي خود مواجه است؟

1- چيستي اشاعه فرهنگي 

واژه«Diffusionist» نخستين بار در سال 1893 براي نشان دادن کساني که معتقد بودند اغلب رسوم و معتقدات قديمي ( فولکلور) از مراکز عمده فرهنگي قديم مانند مصر، بين‌النهرين يا هند استنتاج شده‌اند، به کار رفت. اين واژه در بادي امر در برابر واژه «Evolutionist» به کار رفت، به اين معني که فولکلوري که حافظ روايات شفاهي سنتي است محصول همان زمان است و ريشه‌اي در مراکز عمده فرهنگي گذشته ندارد. اما چون اين واژه در مورد نظريات بيولوژيکي به کار مي‌رفت، واژه ‌‌«Inventionist»‌ به معنـي کساني که معتقد به استقلال فـرآيند توسـعه فرهنگ‌هـاي محـلي بـودند جـايگزين آن شـد. تمـايز ميان «Diffusionism» و «Inventionism » به تدريج تشديد شد. همين طور طرفداران هر رويکرد خود را در موضع تفاسير نادرست رويکرد ديگر مي‌ديدند. در اين رابطه، ارتباط ميان «Diffusionism» و «Inventionism» تـا حــدود زيــادي شبيــه رابــطه ميــان «Evolutionism» و «Creationism» بــا رعــايت منـشأ انـــواع بــود، دقيــقاً مثــل رابــطه ميــان «Uniformitarianism» و «Catastrophism» با رعايت تاريخ زمين بود (wescottb, 1992).
اشاعه فرهنگي ناظر به گسترش عقايد و فرهنگ مادي است به خصوص اگر اين اشاعه به طور مستقل در نتيجه حرکت‌هاي جمعيتي صورت گيرد. بسياري از باستان شناسان ترجيح مي‌دهند که اشاعه فرهنگي را براي تبيين گسترش عقايد و فرهنگ در گذشته، در مقابل نظريات مبتني بر مهاجرت به کار ببرند. انسان‌شناسان اشاعه را «عاريه گرفتن نشان‌هاي اختصاصي يک فرهنگ از ديگري» مي‌دانند. انسان شناسان اشاعه فرهنگي را فرآيندي دانسته‌اند که طي آن يک خصلت فرهنگي، يک موضوع مادي، يک ايده يا يک الگوي رفتاري از يک جماعت يا جامعه به جايي ديگر گسترش يابد. بنابراين فرهنگ هرگز نمي‌توانسته است به طور کامل منزوي باشد. 
غالباً از سه نوع اشاعه فرهنگي سخن به ميان آمده است؛ نخست: اشاعه مستقيم، زماني است که دو فرهنگ به سبب ازدواج، تجارت و حتي جنگ، بسيار به يکديگر نزديک شده‌اند. نمونه بارز اين نوع اشاعه، ميان ايالات متحده آمريکا و کانادا است. به سبب اينکه مردمي که در مرز دو کشور زندگي مي‌کنند دائماً با يکديگر درگير بازي هاکي روي يخ و بيسبال هستند، که اولي ريشه در فرهنگ کانادا و دومي ريشه در فرهنگ آمريکايي دارد. دوم: اشاعه جبري، زماني رخ مي دهد که يکي از دو فرهنگ، ديگري را ( از طريق غلبه يا اسارت)‌، تحت‌ انقياد خود درآورد و رسوم خاص خود را بر او تحميل کند. نمونه اين نوع اشاعه، فاتحان اسپانيايي بودند که بر سر جمعيت بومي در آمريکاي لاتين فرود آمدند و آن‌ها را وادار به پذيرش مسيحيت کردند. سوم: اشاعه غير مستقيم، زماني رخ مي‌دهد که ويژگي‌هاي فرهنگي از طريق واسطه‌هايي به فرهنگ ديگر منتقل شود، بدون آنکه فرهنگ‌هاي اولي و آخري هيچ‌گونه تماس مستقيمي با يکديگر داشته باشند. نمونه اين نوع اشاعه، حضور گسترده غذاهاي مکزيکي در کانادا است، به طوري که گويي مکزيکي‌ها جمعيت بزرگي در کانادا هستند. اشاعه مستقيم در دوران باستان بسيار شايع و رايج بود، زماني که گروه‌ها يا دسته‌هاي کوچک، در اقامتگاه‌هاي مجاور يکديگر زندگي مي‌کردند. اشاعه غير مستقيم عمدتاً به سبب وجود وسايل ارتباط جمعي و شبکه‌هاي اينترنتي در دنياي امروز شايع است. اشاعه فرهنگي در کنار فرهنگ پذيري و مداخله غير مستقيم، يکي از انواع مکانيسم‌هاي تغيير فرهنگي است (Kottak).
شايد نخستين گام در گونه‌شناسي اشاعه فرهنگي جداسازي انسان‌ها از وابستگي‌هاي جمعي باشد. هر انساني که متولد مي‌شود بدون هيچ وابستگي فرهنگي متولد مي‌شود، اما همزمان با يادگيري زبان به تدريــج در يک هويت فرهنگي جاي مي‌گيرد. اين فرآيند را انسان‌شناسان، فرهنگ‌پذيري و جامعه شناسان، جامعه پذيري مي‌نامند. اگرچه فرهنگ در کل يک امر مربوط به بعد از تولد است اما برخي از اجزاء آن ممکن است پيش زادي باشند. روژه ويليامز وِسکات شاهد اصلي چنين ادعايي را اين مي داند که: 
سه جزء اصلي کلام به عنوان يک سيستم‌آوايي، يعني حروف بي‌صدا، حروف صدادار و قواعد بديعي و عروضي با سهولت يکساني براي همه انسان‌ها در دوران کودکي فراگرفته نمي‌شوند. عروض يا آهنگ موزون کلمات ( متشکل از زير و بمي صدا، ميزان سرعت صدا و فشار صدا)، معمولاً در نخستين سال زندگي به خوبي فراگرفته مي‌شوند، در حالي که حروف بي‌صدا و حروف صدادار معمولاً تا پايان سال دوم تولد به خوبي فراگرفته نمي‌شوند. شنيدني‌ترين توضيح براي اين تفاوت اين است که ريتم کلام، از طريق بافت‌هاي بدن مادر که مانع انعکاس بيشتر صداهاي گسسته مي‌شوند، با صداي رسا به جنين مخابره مي‌شود (Ibid).
انتقال فرهنگ از يک جامعه به ديگري، فرهنگ‌پذيري «Acculturation» ناميده مي‌شود که با فرهنگ آموزي«Enculturation » متفاوت است. اولي، مانند: يادگيري زبان دوم است و دومي، مانند: فراگيري زبان مادري. کودکان قبل از يادگيري از خانواده و جامعه، چيزي از زبان و فرهنگ نمي دانند. اما بزرگسالان هم داراي فرهنگ هستند و هم از قبل زبان مي‌دانند. لذا وقتي که يک جامعه بزرگسال پذيراي يک فرهنگ، زبان و رسوم جديد است، اين رسوم بايد به رسوم قبلي اضافه شوند. چنين اضافه شدني، يک افزايش صرف نيست، بلکه انطباق با شرايط جديد نيز هست (Ibid).
اشاعه فرهنگي و فرهنگ‌پذيري در گذشته از دو طريق انجام شده است: مهاجرت و مبادله. مهاجرت؛ معمولاً از دو طريق خشکي و دريا انجام شده است. البته برخي نويسندگان، مهاجرت از راه خشکي را اصـل و مهاجـرت ‌از راه دريا را استثناء تلقي کرده‌اند (Wescotta, 1993: 19). اسکات تمايل به سفرهاي دريايي را به عنوان يک ميل دريا دوستانه از ازمنه قديم مورد بررسي قرار مي‌دهد. او به واسطه فرضيه ميمون آبزي اليان مورگان ( 1982) احتمال اين که دريا دوستي انسان سابقه‌اي طولاني مدت داشته باشد را مطرح مي‌کند. مطابق اين فرضيه، واگرايي ميمون‌ها از هنجارهاي انساني ناشي از اقامت ما قبل پليستوسين «Pre Pleistocene» آن‌ها در سايه آب‌هاي درياچه‌ها، رودخانه‌ها و مداخل آبي بود. اگرچه اين فرضيه توسط متفکر بعد از او سر آليستر هاردي ملغي شد، اما در دو دهه گذشته توجه زيادي را به خود جلب کرده است و در کانون سمينارهاي علمي در اروپا و شمال آمريکا قرار گرفته است. 
مبادله؛ دومين وسيله فرهنگ‌پذيري در گذشته بوده است. مبادله خود البته انواعي داشته است. ساده‌ترين نوع آن خود نيازمند نوعي مهاجرت بوده است. مطابق نظر قوم‌شناس برجسته فرانسوي کلاود لوي اشتراوس اين گونه مبادله عمدتاً در مورد زنان در ميان خانواده‌ها به واسطه ازدواج رايج بوده است (Levi-Strouss, 1967:90). بعد از آن نوبت به مبادله کالا رسيد و نام آن تجارت شد. علاوه بر آن، مبادله مي تواند شفاهي و يا خيالي باشد. آلفرد کروبر انسان‌شناس اين نوع مبادله را «اشاعه انگيختار» «Stimulus Diffusion» ناميده است. به زعم او نمونه خوبي از اين نوع مبادله در قالب يک سيستم نوشتاري، مربوط به «هجابندي چروکي» است که توسط يک عضو قبيله به نام سيکو ياها ( يا جان گِسنت) ابداع شد. سيکو ياها مي‌دانست که سفيدها مي‌نويسند و او سواد ندارد و فقط حروف الفبا را ديده بود، لذا کاري که او انجام داد اين بود که برخي از حروف را از طريق عاريه و برخي را از طريق ابداع سيستمي که هر هجابندي چروکي را با يک علامت خاص نشان مي‌داد، با علايم فونتيکي انطباق داد (Kroeber, 1948: 368-370 ).
يکي از اشکال خاص اشاعه انگيختار که هم ناظر به اعمال است و هم عقايد تبليغ باورها است. برخي از اين باورها ديني هستند مانند مسيحيت و برخي سکولار مانند مارکسيسم. بودائيسم نيز نخستين ايدئولوژي مذهبي است که گاه در قالبي مذهبي بروز مي‌کند و گاه فلسفي. کارل يونگ قديمي ترين و برجسته ترين روانکاو، در مقابل مکتب فرويد، اعمال انسان را ناشي از سه منشأ دانست: خودآگاه فردي، ناخودآگاه فردي و ناخودآگاه جمعي. از اين سه مورد، آخري مشخصه انديشه يونگ است که به بحث اشاعه مفاهيم مي‌پردازد (Juny, 1964). زيگموند فرويد روانکاو مشهور (1939- 1856) قبل از يونگ اهميت ناخودآگاه را متذکر شده بود. او ناخودآگاه را منطقه‌اي گسترده از دستگاه روان شناختي مي‌دانست که انگيزه‌هاي غريزي و اميال سرکوب شده را در بر مي‌گرفت. وي اين قسمت را مسؤول ميزان زيادي از رفتارهاي انسان مي‌دانست. به نظر او، ناخودآگاه در رؤياها و اشتباهات زباني و افعال غير ارادي ديگر متجلي مي‌شد. لذا، رفتارهاي انسان به زعم او دو دسته بودند: رفتارهاي برآمده از قسمت خودآگاه، يا ناشي از آگاهي و تصميم و رفتارهاي برآمده از: ناخودآگاه که اراده فرد برآن‌ها کنترلي ندارد تا نيازهاي غريزي و سرکوب شده از دوران کودکي را برآورده سازند. پس از فرويد، مهم‌ترين تحولي که يونگ در اين مفهوم ايجاد کرد خلق مفهوم «ناخودآگاه جمعي» بود به طوري که بقاياي اميال و عواطف گروهي از گذشته‌هاي دور را نيز شامل مي‌شد. اين مفهوم بعدها فربه‌تر شد و توسط رژي دبره در قالب «ناخودآگاه سياسي» نيز متجلي شد. به نظر دبري، پديده‌ها و فرهنگ سياسي را نه آگاهي مردم و آراء و اميال آن‌ها پديد مي آورد و نه روابط اجتماعي و منافع طبقاتي‌اي که اين آگاهي را شکل مي‌دهند. بلکه، انگيزه‌ها و پايه‌هاي اين پديده‌ها در آن چيزي است که« ناخودآگاه سياسي» نام دارد و عبارت است از ساختاري که بر اساس روابط مادي گروهي قرار گرفته و فشاري غير‌قابل مقاومت را به افراد و گروه‌ها وارد مي کند (الجابري، 1384: 17-12).
شايد مهم‌ترين شکل اشاعه در جامعه از طريق تقليد باشد. در عرصه اسطوره شناسي يکي از قوي‌ترين طرفداران مکتب اشاعه‌گراي تفسيري فيتزوري سامرسِت فولکلوريست بود. او برآن بود که انتقال روايت‌هاي سنتي به نحو عجيبي تقليدي است و ابداع چنين روايت‌هايي بعيد مي‌نمايد. او دامنه مباحث خود را به ساير موضوعات فرهنگي هم تسري مي‌دهد و نتيجه مي‌گيرد که اکثر مردم مقلد هستند (Wescott, op. cit:9). به هر حال، آنچه اهميت دارد اين است که شبکه‌هاي اشاعه فرهنگي در همه جوامع به حدي کارکردشان دقيق است که مي‌توان آن‌ها را در قالب مفهوم «شبه ناخودآگاه جمعي» به کار برد. هرچند تئوکرات‌ها و روشنفکران درگذشته، در قالب خودآگاه فردي به ايفاي نقش اشاعه فرهنگي مي‌پرداختند، اما کار ويژه اشاعه نهادهاي مدني و رسانه‌هاي امروزي به حدي عميق و نافذ است که گويي در ناخودآگاه جمعي جامعه نهادينه شده اند. لذا هرگونه برنامه‌ريزي اجتماعي مستلزم توجه به اين ناخودآگاه جمعي است.

2- شبکه‌هاي سنتي اشاعه فرهنگي 

الف- شبکه هاي روشنفکري

دوران مدرن (تقريباً از 1850تا 1945) را بسياري از متفکران، عصر افزايش خود آگاهي دانسته‌اند. در قرون وسطي روشنفکران به صورت قشري بسته و شبيه يک «کاست» بودند اما پس از رنسانس، در قالب يک قشر ظاهر شدند و جهان بيني‌هاي مدرن از آن‌ها پديد آمد. کارل مانهايم در کتاب ايدئولوژي و يوتوپيا توضيح مي‌دهد که يکي از مهم‌ترين خصلت‌هاي جامعه مدرن جنگ ميان پيروان ايدئولوژي و يوتوپياست. در جامعه مذکور اين جنگ با حدت و شدت همچنان ادامه دارد. به زعم او براي رهايي از اين جنگ جامعه نيازمند قشر جديدي از روشنفکران است که وابستگي گروهي نداشته باشد و بتواند نگرشي کل گرايانه نسبت به جامعه ارائه کند. نگرش کل گرايانه به جامعه در جامعه مدرن از ميان رفته است و هر گروه و طبقه براي موقعيت خاصي که دارد ديدگاهي جزيي نسبت به جامعه دارد، مثلاً بورژوازي و پرولتاريا هر کدام به علت منزلت طبقاتي خود ديدگاهي جزيي دارند و قادر نيستند که کليت جامعه را ترسيم کنند، حال آن که به نظر مانهايم روشنفکران شناور «Unattached Intellectual» قادرند فضاي کلي را در سطح جامعه ترسيم کنند. بنابراين برنامه‌ريزي مناسب اجتماعي تنها توسط اين قشر انجام مي‌شود (مانهايم، 1380: 224-211).
به نظر مانهايم، جامعه مدرن دچار اغتشاش است و هر کس از زاويه خود منافع صنفي و طبقاتي خود را پيگيري مي‌کند. حال آن که ضروري است تا گروهي پيدا شوند تا ترکيبي از اين منافع را در نظر داشته باشند و در عين حال مستقل از منافع گروهي باشند. روشنفکران شناور نيز پديده‌اي مدرن هستند که در عصر جديد پيدا شده‌اند و به سبب برخورداري از خصلت انتقادي از منافع صنفي و گروهي به دور هستند. ايشان کساني هستند که مي‌توان از آن‌ها به عنوان «سمبل سازان مدرن» نام برد. آن‌ها از طريق توان فکري و نظري خود مي‌توانند در اشاعه فرهنگ يا خرده فرهنگي خاص اهتمام ورزند.
پيدايش دولت بوروکراتيک مدرن موجب شده است تا تحصيلات اهميت خاصي پيدا کند. تحصيلات از اين نظر براي ماشين بوروکراسي داراي اهميت است که بدون آن نمي‌توان اشاعه و انتقال فرهنگي را به سطوح پايين جامعه انجام داد. در واقع، نقش کتاب و فرهيختگان در بوروکراسي غير قابل انکار است. در گذشته نيز چنين بوده است مثلاً: در نظام استبداد شرقي، کتاب، کاتبان و منشيان نقش عمده‌اي در دستگاه ديواني داشته‌اند. در ساختار استبداد شرقي خبري از شهرهاي مستقل و خود مختار به مفهوم اروپايي نبود و شهرهاي شرقي عمدتاً جنبه‌ي مذهبي يا سياسي ـ اداري داشتند که در آن‌ها مذهب و ديوان‌سالاري دولتي حرف نخست را مي‌زد (نگ دون استفان پ، 1368). موريس گودليه نيز مهم‌ترين وجه نظام توليد آسيايي را وجه بوروکراتيک و اداري آن مي‌داند که طبقه درس خوانده در آن نقشي جدي داشته‌اند (گودليه، 1358: فصل اول) . بعد از انقلاب فرانسه نيز اهميت تحصيلات در اروپا رو به فزوني نهاد و دستگاه بوروکراسي نيز درس‌خواندگان را در مقياس وسيع به خدمت گرفت. حضور تحصيل‌کردگان در دستگاه بوروکراسي ويژگي مشترک کشورهاي اروپايي، جهان سوم و حتي نظام‌هاي توتاليتر است. حتي در چين باستان نيز وضعيت همين گونه بوده است به طوري که کنفوسيوسيسم عمدتاً به معناي حضور و نفوذ اهل کتاب و فرهنگ به عنوان مربّي در دستگاه بوروکراتيک بوده است (لان، 1380: 54).
بدين‌سان، در بيشتر فرهنگ‌هاي کهن طبقه روشنفکر، اصلي‌ترين مجراي انتقال و اشاعه انديشه‌هاي نو بوده است. برخي از متفکران هويت را به دو نوع باز و بسته تقسيم کرده اند. هويت‌هاي باز داراي قابليت انعطاف و انطباق با جهان‌هاي مختلف هستند. اين هويت‌ها بدون آن که در تعارض با يکديگر قرار گيرند، همزيستي مسالمت آميز با يکديگر دارند. اما در هويت بسته که مختص جوامع سنتي است افراد به دنبال هويتي يک دست و يکپارچه هستند، فرد در اين وضعيت به سختي مي‌تواند با هويت‌هاي گوناگون کنار بيايد و لذا همواره دچار بحران است. يکي از مهم‌ترين کار ويژه‌هاي روشنفکران تسهيل شکل‌گيري هويت‌هاي باز در جامعه است؛ به خصوص در جهان سوم که تضاد هويت‌ها نقشي جدي داشته و روشنفکران نقش مهمي در قابل تحمل کردن هويت‌هاي جديد داشته‌اند. 

ب- شبکه هاي روحاني 

در مورد مفهوم تئوکراسي از دو زاويه گفتگو مي‌شود: نخست، براي معتقدان به اديان که نهادهاي ديني آن‌ها کم و بيش با نهادهاي حکومتي يکي پنداشته مي‌شود، تئوکراسي شکلي از حکومت است که در آن قدرت الهي بر قدرت زميني تفوق دارد؛ چه در قالب يک فرد چون کشيش يا يک نهاد ديني چون کليسا، چه به عنوان حاکميت مستقيم روحانيون و چه به عنوان نمايندگان خدا بر زمين. دوم، برخي معتقدند اين واژه صرفاً در انگلستان گاهي براي نشان دادن هدايت مستقيم الهي به کار رفته است و گاهي براي نشان دادن حکومت نهادهاي مذهبي و کشيشان. به هر حال، واژه تئوکراسي به هرکدام از اين معاني ناظر باشد، از ريشه يوناني تئوکراتيا (??okpa?ia) به معناي حاکميت خدا ( ژوزفوس) استنتاج شده است. اين واژه از دو واژه يوناني تئوس از ريشه هندو - اروپايي به معني «خدا» و کراتين (v kpa??i) به معني «حکومت کردن» به وجود آمده است. از اين رو، معناي اين واژه در زبان يوناني حکومت کردن به دست خدا يا حلول روح خدا در کالبد بشر بوده است. البته اين واژه در انگليس هرگز در معناي تحت الفظي به کار نرفت و نخستين بار در سال 1622 در معناي «حکومت کشيشان ملهم از خدا» در انگليس به کار رفت. در سال 1825 نيز در معناي« مجموعه مؤمنان يا کشيشان داراي قدرت سياسي و مدني » به کار رفت (Wikipedia:1-2).
بي‌ترديد، حکومت و مذهب رابطه نزديکي با يکديگر داشته‌اند حتي در فرهنگ‌ها و جوامع اوليه سلطنت و روحانيت سخت به يکديگر در آميخته بودند. هر چند مفهوم حق الهي پادشاه با حکومت ديني قدري متفاوت بود چرا که حکومت الهي مبتني بر لطف خدا بود که به موجب آن پادشاه اجازه حکومت يافته بود، اما مفهوم حق الهي ناظر بر اين بود که پادشاه به موجب ارثي بودن سلطنت، واجد حق الهي حکومت شده است. به هرحال، نظريه حق الهي بودن حاکميت با چند استدلال اساسي تفوق يافت و مبين نوع خاصي از اشاعه فرهنگي در جوامع مربوط شد (وينسنت، 1371: 109-106):
1- پادشاه منصوب خداوند است.
2- حق موروثي حکومت غير قابل چشم‌پوشي است. بر اين اساس، پادشاه حق خود را به ارث مي برد و غصب اين حق ناپذيرفتني است.
3- پادشاه تنها در برابر خداوند مسؤول شناخته مي‌شد. شهريار کاملاً خود محور و محدود به هيچ قانوني نبود.
4- اتباع به حکم وظيفه مذهبي از مقاومت در برابر حاکم منع مي شدند و موظف به حرکت در چارچوب فرهنگي بودند که او ترسيم کرده بود.
در آميختگي خصال قداست الهي و حاکميت و مالکيت بر کشور در وجود شهريار خصلت رمز آميز بيشتري به دولت مي‌بخشيد. شهريار به عنوان موجودي فرا انساني در بردارنده کليت مملکت در شخص خود بود. طبعاً چنين شخصي نياز به مشاوره با اتباع خود نداشت، زيرا خود مظهر حق و قدرت عمومي و تحت ارشاد خداوند به شمار مي‌رفت (همان:111). شايد به همين دليل بود که در نظام‌هاي سنتي به نحو خود سرانه و بدون هر گونه محاسبه و بررسي، بر مردم ماليات بسته مي‌شد. اساساً پادشاه خود قانون زنده بود و لذا پادشاه مالک مملکت به حساب مي‌آمد و انديشه وحدت دولت و شهريار از همين جا نشأت گرفت. شايد مهم‌ترين تفاوت اين گونه از اعمال حاکميت با نظام‌هاي مدرن در تحول مرکز و کانون حاکميت به عنوان مهندس و سياست‌گذار اجتماع است. در نظام‌هاي سنتي، شهريار کانون حاکميت تلقي مي‌شد در حالي که در عصر مدرن، مردم از طريق پارلمان به عنوان کانون حاکميت پذيرفته شدند.
روي‌هم‌ رفته، مي‌توان در مورد اين کانال اشاعه فرهنگي نکات زير را مطرح کرد:
الف- شهريار محور کانوني حوزه سياست، فرهنگ، اقتصاد و ساير ارکان کليدي جامعه است. عدالت همان چيزي است که او مي‌خواهد. سياست منحصر در قدرت دولتي است و هرگز مفهومي به نام جامعه و به تبع آن قدرت اجتماعي شکل نگرفته است. اقتصاد عمدتاً در دست پادشاه و نزديکان او است بدون آن که سيستم منظمي براي تدبير امور اقتصادي جامعه وجود داشته باشد.
ب- دابليو راسل نيومن معتقد است که در امر فرهنگ پذيري « مردم به آسان‌ترين راه گرايش دارند» (Newman, 1991:103). او ريشه اين مسأله را به شرايط رواني انسان نسبت مي‌دهد؛ چرا که به زعم او، انسان ذاتاًً تمايل دارد که از سختي، رنج و دشواري بپرهيزد و کارها را به سهولت انجام دهد. به همين خاطر، القائات مستقيم اصحاب فرهنگ زودتر او را تحت تأثير قرار مي‌دهد. لذا شهرياران که خود را وارث حق الهي مي‌دانند بدون برخورداري از تشکيلات پيچيده رسانه‌اي و نهادهاي پيشرفته مدني، با القاء مستقيم، منويات خود را به مردم تجويز مي‌کنند. 
ج- مهندسي اجتماعي به نحو حداکثري حاکم است. در واقع فرهنگ برخاسته از ذهن، اراده و ميل شهريار است. کردار، گفتار و حتي پندار مردم بايد در اين چارچوب سير کند. او تمايل دارد همه مردم و در کل فرهنگ جامعه در همين مسير حرکت کند چنانچه بنيادگرايي ديني به دنبال تشرف همه انسان‌ها به يک دين واحد است. روابط اجتماعي نسبت به ديگران بر اساس آن دسته از خصيصه‌هاي فرهنگي تعريف مي‌شود که هويت را مشخص مي‌کنند. همه اين‌ها بدان سبب است که شهريار خود را وارث حق الهي مي‌داند (کاستلز، 1380 ج1: 49). چنانچه يوشينو در پژوهشي درباره نيهو نجيرون ( انديشه‌هاي مربوط به يگانه بودن ژاپني‌ها) به نحو آشکاري ناسيوناليسم فرهنگي را هدف احياء جامعه ملي از طريق ايجاد، حفظ يا تقويت هويت فرهنگي يک ملت تعريف مي‌کند. ناسيوناليسم فرهنگي ملت را محصول تاريخ و فرهنگ منحصر به فرد خود و همبستگي جمعي آن مي داند که داراي صفات ويژه‌اي است (Kosoku ,1992: 1).
نمونه‌هاي تاريخي زيادي از اين گونه اشاعه و مهندسي حداکثري را در تاريخ جوامع و ايران مي‌توان ذکر کرد. مثلاً، مظفرالحسيني الطبيب الکاشاني در کتاب اخلاق شفايي که براي شاه طهماسب‌(984 -930هجري) نوشته شده است، بر آن است که پادشاه بايد از ده خصلت برخوردار باشد. پنجمين خصلت مدنظر او مهم‌ترين خصلتي است که به واسطه آن پادشاه داير مدار کل جامعه و مهندس عالي کشور محسوب مي‌شود. او مي‌گويد که بزرگان گفته‌اند: تفاوت ميان پادشاه و ديگران اين است که پادشاه فرمانرواست و ساير مردم فرمانبر، او حاکم است و سايرين محکوم و لذا او نحوه سلوک و رفتار همه مردم را تعيين مي‌کند (به نقل از لمبتون، 1379: 77).








برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان