بسم الله
 
EN

بازدیدها: 594

زبان حقيقت و حقيقت زبان- قسمت چهارم

  1393/2/1

ج) تفکر، ذهنيت و امکان معرفت

 در زماني که فرگه به تحقيقات منطقي اشتغال داشت، تلقي رايج از منطق در ميان فلاسفه اين بود که منطق علمي است که تبيين قوانين تفکر را در دستور کار خود دارد.  در اين تلقي تفکر عملي به حساب مي‌آيد که در ذهن از طريق محتويات آن صورت مي‌پذيرد. غايت اين عمل را نيز تشکيل «قضاوت» مي‌دانستند که تعبير آن از نظر منطقي محدود به واسطه‌اي مي‌شد که فکر را به حقيقت مرتبط مي‌سازد. بدين ترتيب قوانيني که منطق سعي در کشف و بيان آنها داشت از اصول و قواعدي تشکيل مي‌شدند که در راهيابي به حقيقت نقشي هدايتگر را به عهده داشتند. چنانچه در گذار فکر از قضاوتي به قضاوت ديگر اين اصول و قواعد رعايت مي‌شدند، امکان نمي‌داشت خطايي بيش از خطاي محتمل در قبول قضاوت اول در کار ذهن خطور کند. در حالي که عدول از رعايت آنها، علاوه بر اين خطاي هميشه محتمل، ذهن را مواجه با خطاهايي مضاعف نيز مي‌کرد. بنابراين «قوانين تفکر» در منطق تنها مي‌توانستند مصونيت ذهن را در برابر خطا هنگام گذار ميان قضاوتها تضمين کنند. اين قوانين به تنهايي کفايتي در راهنمايي ذهن براي گزينش يک قضاوت براي آغاز تفکر ندارند. بديهي است که تا ملاک مناسبي براي چنين گزينشي به قوانين تفکر افزوده نشود، منظور از برقراري ارتباط ميان فکر و حقيقت برآورده نخواهد شد. از آنجا که حصول معرفت در گرو تحقق اين منظور است، جستجو براي يافتن چنين ملاکي مسئله‌اي است که در معرفت‌شناسي بايد دنبال شود.

تا اوايل قرن بيستم ميلادي در نظريه‌هاي مختلفي که مکاتب متنوع فلسفي در معرفت‌شناسي تهيه و عرضه مي‌کردند، تلقي مشترکي از کيفيت معرفت به چشم مي‌خورد. در اين تلقي، معرفت از مجموعه‌اي از قضاوتهاي درست تشکيل مي‌شود و محتواي هر قضاوت نيز هويتي کاملاً ذهني دارد؛ يعني موجودات و عناصري را در بر مي‌گيرد که يا خود صرفاً از تصاوير، نقوش يا تصوراتي که تنها در ذهن شکل مي‌گيرند بوده،[5] يا اينکه توسط اعمالي صرفاً ذهني[6] تأمين مي‌شوند. از تبعات اين تلقي براي رياضيات اين است که اصول موضوعه و قضاياي نظريه‌هاي رياضي حقايقي را تنها درباره‌ي ذهنيات بيان مي‌کنند. فرگه خيلي زود متوجه شد که اين نظر نمي‌تواند با واقعيات امر انطباقي داشته باشد و بنابراين تلقي مذکور مي‌بايد مبتني بر خطا بوده باشد. ملاحظات فرگه در اين باره بر اساس خصوصياتي شکل‌ گرفتند که وي درباره‌ي ذهنيات از آغاز فعاليتهاي تحقيقاتي خويش کشف کرده، حاصل آنها را به‌تفصيل (در: Frege [1918]) به چاپ رسانده است. اين خصوصيات را مي‌توان جمعاً با يک جمله بيان کرد: ذهنيات مختص ذهن منفردي هستند که خود در آن تحقق مي‌پذيرند. اين بدان معناست که چند و چون ذهنيات (1) تنها بر ذهني معلوم و مکشوف است که در آن ظهور مي‌کنند؛ و (2) از آن ذهن به ذهن ديگري قابل انتقال نيستند. اين حال درباره‌ي احساسات، عواطف و آلام کاملاً مشهود است. تنها خود من علم به احساس خاصي دارم که از ديدن فلان منظره در فلان تاريخ به من دست داده است، به طوري که امکان ندارد بتوانم اين احساس را به ديگري منتقل سازم. مي‌توانم سعي ‌کنم آن را به زباني توصيف کنم يا توسط تصاويري به نمايش بگذارم؛ ليکن آن توصيف يا اين تصاوير هيچ‌يک، اولاً، با احساس من يکي نبوده و، ثانياً، آنچه را ديگران مي‌توانند از آنها درک کرده و بفهمند احساس من نبوده، بلکه تصور يا برداشت آنها از اين احساس است. باز اين تصور و برداشت مختص ذهني است که در آن تحقق مي‌يابد و هيچ راهي وجود ندارد تا از طريق آن بتوان تصور و برداشت اذهان مختلف را با يکديگر و با آنچه در ذهن من تحقق داشته است، حتي مقايسه کرد. به اعتقاد فرگه اين حال اختصاص به نوع خاصي از ذهنيات نداشته، بلکه همگي آنها را (من جمله نقوش، تصاوير يا تصورات ذهني) شامل مي شود. فرض کنيم راهي پيدا شده باشد که مرا قادر مي‌سازد به محتويات ذهن فرد ديگري مستقيماً دسترسي پيدا کنم تا شايد از اين طريق بتوانم استنباط خود را از محتويات ذهني او با آنچه في‌الواقع در ذهن وي نقش بسته است، مقايسه کنم. «دسترسي يافتن مستقيم من» به محتويات ذهن آن شخص تنها مي‌تواند بدين معنا باشد که بدون تمسک به واسطه‌اي چون توصيف يا تصويري محسوس از آن محتويات، به درک آنها نائل آيم. ليکن فرض تحقق چنين درکي خود مستلزم ظهور تصوراتي (از محتويات ذهن آن شخص) در ذهن من است که در مورد انطباق آنها با واقعيت امر (يعني محتويات ذهن آن شخص به همان صورتي که در ذهن او جلوه کرده‌اند) جاي سؤال وجود دارد.

دليل انتقال‌ناپذير بودن محتويات ذهني، از نظر فرگه، از واقعيت ذهن ناشي مي‌شود. ذهن اساساً محفظه‌اي بسته است که کليد اسرار آن نه تنها فقط در دست شخصي است که ذهن به او تعلق دارد، بلکه راهي نيز وجود ندارد تا از طريق آن وي بتواند اين کليد را به ديگري واگذار کند. هر راهي که براي تحقق اين منظور تصور شود، خود مانعي براي تحقق آن در بر خواهد داشت. تبعات اين حال براي معرفت ابعادي خانمان‌برانداز را شامل مي‌شود. اگر (1) قضاوت را از عناصر تشکيل‌دهنده‌ي معرفت قلمداد کنيم، و (2) براي محتواي هر قضاوت نيز قائل به هويتي کاملاً ذهني باشيم، آن‌گاه بالضروره بايد تن به اين نتيجه دهيم که معرفت (لااقل به شکل عيني و عمومي آن) امکان‌پذير نيست. در باب (1) فرگه هيچ مناقشه‌اي ندارد، اما اگر قرار است (2) فرض درستي بوده باشد لازم مي‌آيد قضاوتها را مختص ذهن منفردي به حساب آوريم که در آن تحقق مي‌پذيرند. در اين صورت نيز قضاوت يک ذهن را با قضاوت اذهان ديگر نمي‌توان حتي مقايسه کرد و قضاوتها بالضروره کيفيتي کاملاً شخصي و خصوصي پيدا مي‌کنند. اگر آنچه را من درست تشخيص مي‌دهم با آنچه ديگران درست يا نادرست تشخيص مي‌دهند حتي به مقايسه درنيايد، قضاوتي که عموم بتوانند در آن سهيم شوند ميسّر نيست و در نتيجه معرفت، به شکلي که منظور اهل علم است، امکان‌پذير نخواهد بود.

د) معنا و حقيقت

 اما فرگه نه تنها معرفت عمومي و عيني را امکان‌پذير مي‌دانست بلکه رياضيات تکميل‌شده در زمان خويش را تحققي از کمال مطلوب آن محسوب مي‌کرد. در اين رياضيات هر قضيه مبتني بر اثباتي متقن و باصلابت است و هر اثبات نيز درستي يک نتيجه را به نحوي عيني و به گونه‌اي که يکسان براي عموم قابل درک است، تثبيت مي‌کند. بنابراين در رياضيات قضاوت هست و هر قضاوت نيز هيچ خصيصه‌اي از خصائص ويژه‌ي ذهنيات را ندارد. فرگه اين نتيجه را تعميم مي‌دهد: معرفت تنها در زمينه‌هايي امکان‌پذير است که در آنها تشکيل قضاوت عيني ميسّر بوده باشد. قضاوت نيز تنها به شرطي مي‌تواند عيني باشد که محتواي آن به يکسان براي عموم قابل درک و بررسي باشد. اما محتواي يک قضاوت چه مي‌تواند باشد تا در عين اينکه هويتي ذهني ندارد به گونه‌اي يکسان براي عموم قابل درک باشد؟ طرح اين سؤال هوشمندي فرگه را در انتخاب راهي که به جواب بايد برسد روشن مي‌سازد. اين راه را رجوع به زبان در مقابل فرگه قرار داد. علت برگزيدن زبان را براي جستن جواب مي‌توان به گونه‌ي ذيل تبيين کرد: در هر رشته از فعاليت فکري که نظر به جستجوي حقيقت دارد، نتايج حاصله توسط جملاتي بيان مي‌گردند که در زباني تأليف مي‌شوند. نقد و بررسي اين نتايج نيز از طريق فهم اين جملات و ارزيابي قدمهايي انجام مي‌پذيرد که براي اثبات هر مدعا برداشته شده‌اند. هريک از اين قدمها، به نوبه‌ي خود، توسط جملاتي قابل بيان هستند. نتيجه‌ي ارزيابي نيز در قالب جملاتي در همان زبان اعلام مي‌شود و به همين ترتيب مورد نقد و بررسي عامه قرار مي‌گيرد. هنگامي که اين روند به نتيجه‌اي منتهي شود که نقد و بررسي فزونتر درباره‌ي آن موردي نداشته باشد، مي‌توان گفت معرفتي حاصل آمده است. پس در جستجوي حقيقت و حصول معرفت زبان نقشي اغماض‌ناپذير دارد.

اما آنچه از عبارات و جملات يک زبان فهميده شده، در ارتباط با حقيقت مورد سنجش و ارزيابي قرار مي‌گيرد معنا است. زبان في‌الواقع محملي است که معنا را انتقال مي‌دهد. از سوي ديگر، زبانِ حقيقت به گونه‌اي يکسان قابل فهم است: بدين معنا که کليه‌ي کساني که در استفاده از زباني که براي جستجوي حقيقت مناسب است تبحر و مهارت کافي پيدا کرده باشند مي‌توانند درک واحدي از عبارات و جملات صريح و سليس آن داشته باشند. في‌المثل هرکس که زبان هندسه‌ي اقليدسي را به حد کافي فرا گرفته باشد از قضاياي آن همان را مي‌فهمد که اقليدس يا هندسه‌دانان ديگر فهميده يا مي‌فهمند. اما ارضاي دو شرط لازم است تا زباني بتواند به گونه‌اي يکسان قابل فهم باشد. يکي اينکه معنا بايد ثابت و متعين باشد؛ چنانچه معنا در واقع متغير و نامعين باشد درکي واحد از زباني که حامل آن است امکان نمي‌پذيرد. ديگر اينکه معنايي واحد بايد بتواند از ذهني به ذهن ديگر منتقل شود؛ اگر امکان نمي‌داشت که ذهني همان معنا را بفهمد که ذهن ديگري فهميده است، نه تنها تبادل آراء و اخبار از طريق زبان به صورتي که معمول است ممکن نمي‌شد، بلکه امکان تعليم و تعلم علوم و معارف نيز از ميان مي‌رفت. تعين و انتقال‌پذيري معنا ايجاب مي‌کند که معنا موجوديتي مستقل از ذهن و ذهنيت داشته باشد. ذهن معنا را درمي‌يابد و کشف مي‌کند اما نمي‌تواند خالق و صانع آن باشد. پس از اين جهات تفاوتي بنيادي بين معنا و تصورات ذهني به چشم مي‌خورد. تصورات مخلوق ذهن و محبوس در آن هستند به‌طوري که هيچ محملي وجود ندارد تا از آن طريق بتوانند از اين محبس رها شده در دسترس عموم قرار گيرند. معنا در مقابل آزاد و مستقل از ذهن است و چه ذهني در کار باشد چه نباشد در جهان وجود داشته مانند ساير ساکنان آن به يکسان در برابر «انظار» گسترده است.

اينجا نوبت به طرح عميقترين سؤال مي‌رسد که تعمقات فرگه را مي‌توان کوششي براي يافتن جوابي مناسب به آن تعبير کرد: سؤالي که چشم به حقيقت زبان دارد. ملاحظاتي که از نظر گذرانديم بر سه نکته دلالت دارند: (1) قرابتي ميان ذهنيات صرف از يک طرف و حقيقت امور از طرف ديگر وجود ندارد؛ (2) در کسب معرفت و يافتن حقيقت، زبان نقشي اغماض‌ناپذير ايفا مي‌کند؛ و (3) زبانِ حقيقت حامل معاني متعين و ثابتي است که موجوديت آنها مستقل از ذهن و ذهنيت است. از اين سه نکته مي‌توان نتيجه گرفت که پيوندي تنگاتنگ و قرابتي باطني ميان معنا و حقيقت وجود دارد. معناست که حقيقت را منعکس مي‌سازد و تنها از طريق درک معنا دسترسي به حقيقت ميسر مي‌شود. پس کيفيت حقايق را مي‌توان از طريق شناسايي کيفيت معنا به دست آورد. ليکن کيفيت معنا را چگونه مي‌توان شناسايي کرد؟ جواب فرگه را به اين سؤال مي‌توان در يک جمله خلاصه کرد: از طريق شناسايي کيفيت زبانِ حقيقت. براي اينکه زباني بتواند حامل معانيي باشد که حقيقت را منعکس مي‌سازند، لازم است ميان اين زبان و آن معاني وجهي مشترک وجود داشته باشد. فرگه اين وجه مشترک را در ساختار منطقي تشخيص مي‌دهد و از اين حيث تشخيص وي شباهتي بارز با نظر معلم اول منطق، ارسطو، دارد. جستجوي ساختار منطقي توسط ارسطو با اين انگيزه دنبال شد که وي بتواند از طريق کشف آن به مقوّمات حقيقت دست يابد. طريقي را نيز که ارسطو براي اين جستجو برگزيد مبتني بر تحليل ساختار زباني بود که به تشخيص او براي راهيابي به حقيقت کفايت تام دارد. پس روي آوردن به زبان و تحقيق در کيفيات آن براي دستيابي به عمق و اساس حقيقت نه تنها در سنت تفکر فلسفي بي‌سابقه نبوده، بلکه برخلاف تصوري که در آغاز بحث به آن اشاره شد، موجباتي را نيز براي انحطاط و ابتذال مباحث فلسفي پديد نياورده است.


نويسنده:  يوسف علي آبادي







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان