بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,071

ارتداد و مجازات مرتد- قسمت دوم (قسمت پاياني)

  1393/1/4
قسمت قبلي

مستندات اصلي حکم قتل و مجازات مرتد : 

1ـ آيه 217 سوره بقره مستند اصلي قرآني حکم ارتداد است که پيش تر گفتيم که آيه ي مذکور نمي تواند مستند مجازات مرتد قرار گيرد .
2ـ روايت منقول از رسول خدا ( ص ) که فرموده ؛ [ مَن بدّل دينَه فاقتُلوه ] مستند روايي حکم ارتداد است که در اين جا بدان خواهيم پرداخت .
معناي تحت اللفظي حديث آنست که ؛ هر کس دينش را تبديل کرد ، پس او را بکشيد .

بحث لغوي در معناي (( بدّل )) : 

1ـ در قاموس قرآن به نقل از مفردات راغب آمده ؛ ابدال ، تبديل ، تبدّل و استبدال همه به معني عوض گرفتن و قرار دادن چيزي است در جاي چيزي ديگر .
2ـ در منجد الطلاب مي خوانيم ؛ که اگر (( بدّل )) به همراه دو چيز بيايد ، به معني عوض کردن و جايگزين ديگري کردن است . مثل ؛ بدّل الله الخوفَ أمناً يعني خدا ترس را به امنيت تبديل کرد .
3ـ در منجدالابجدي ذيل واژه ي (( بدّل )) آمده ؛ بدّل الشي = غيّره ( تبديل چيز يعني تغيير آن ) . و در ذيل واژه ي (( غيرّ )) آمده ؛ . . .
غيرّ الشي = جَعله غيرَ ما کانَ و حوّله ( شيء را تغيير داد يعني شيء را به صورت غير از آنچه بود در آورد و متحولش ساخت . ) و ذيل واژه ي (( حوّل )) مي خوانيم ؛ حوله = نقله من موضعٍ الي آخر . ( متحولش کرد يعني آنرا از موضعش به موضع ديگر منتفل کرد . )
4ـ در فرهنگ معين ذيل واژه ي بَدَل آمده ؛ هرچه که جانشين چيزي ديگر شود . و ذيل واژگان ، تبديل و تبدّل امده ؛ دگرگون شدن و دگرگون کردن .
با دقت در معناي لغوي تبديل و بًدل معلوم مي شود که ، اگر در جمله ، (( بدل )) ، به همراه دو عنوان ديگر بيايد ( مثل ؛ تبديل کردن مس به طلا ) معناي عوض کردن و جايگزين يکديگر نمودن مي دهد . ولي اگر به همراه يک عنوان بيايد ، معناي تغيير و تحول . ( تغيير و تحول در همان چيز ) در حديث مورد بحث ؛ (( بدل دينه )) يعني (( غير دينه )) و البته تغيير دين نه به معني ؛ دين را به ديني ديگر جايگزين کردن ، بلکه به معناي دگرگون کردن و تغيير در مفاد دين دادن است . ( يعني آنچه به آن بدعت مي گويند . ) بنابراين در صورت صحت سند حديث و صحت انتساب آن به حضرت نبوي ( ص ) به نظر مي رسد ايشان نگران تغيير در دين اسلام ( بدعت ) بوده اند . لذا براي جلوگيري از اين تغييرات که متأسفانه در همه ي اديان رخ داده و موجب استحاله اديان شده ، چنان حکمي را صادر فرموده اند و بدين ترتيب هيچ ارتباطي با مسئله ارتداد ندارد .
نتيجه اينکه : اين حديث نمي تواند مستند قتل مرتد در معناي رايج آن قرار گيرد .

د ـ ارتداد و مجازات مرتد ، سلاحي براي سرکوب مخالفان :

ـ در زمان خلافت ابوبکر ، مجازات مرتد بهانه اي شد براي سرکوب مخالفين حکومتي و لذا جنگهاي ردّه پديدار گشت و آناني که با خلافت ابوبکر موافق نبودند به تيغ خالدبن وليد سپرده شدند . مفهوم ارتداد که محدود به خروج از اسلام با انکار خداي واحد و رسولش (ص) و قيامت بود ، به نپرداختن زکات و . . . گسترش يافت . لذا براي سرکوب مخالفين کافي بود به فردي نسبت کفردهي تا مشمول حکم ارتداد شود و قتل . . . .
ـ عثمان خليفه سوم به جرم ارتداد کشته شد و اجازه ندادند جنازه او در قبرستان مسلمين دفن گردد . و اين در حالي بود که در وقت کشته شدن ، به قرائت قرآن مشغول بود .
ـ حضرت علي بن ابيطالب (ع) به اتهام کافر شدن و در نتيجه ارتداد شهيد شد .
ـ و اين اتهام زني و کشتن مخالفين به بهانه ي خروج از دين و ارتداد در اعصار مختلف تا به امروز ادامه يافت . و هيچکس نپرسيد ؛ چرا ديني که هيچ اکراهي در پذيرش دين روا نمي دارد ( لا اکراه في دين . . . . ) ، عدم تداوم وابستگي به دين را بر نمي تابد و قتل را براي مجازات مرتد مقرر مي کند ؟ و دانستند و به روي خود نياوردند که نبي اکرم (ص) جايگاهي داشت که ديگران فاقد آنند و آن پشتوانه ؛ [ . . . و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ] است . و نمي انديشند که اگر حديث ، من بدل دينه فاقتلوه در خصوص مطلق ارتداد و هر گونه ارتدادي است ، چرا ، ايشان (ص) افرادي را که از دين اسلام دست شسته ولي به صف دشمن نپيوسته بودند را به تيغ ارتداد نسپرد ؟ و چرا و چرا و چرا . . . . و چرا از عدم اعدام زن مرتد به اين علت که در جنگ شرکت نداشته و خطري براي اسلام محسوب نمي شده نتيجه نگرفتند که علت تامه ي قتل و مجازات مرتد همانا دشمني و جنگ با مسلمين است ، نه صرف تغيير عقيده و بازگشتن از دين . ( توجه و تأمل )

حواشي بحث : 

در اين بخش مطالب و نظرات مرتبط با بحث ارتداد مطرح ، و پيرامون آنها سخن خواهم گفت .

يکم ـ تعريف دکتر راشد الغنوشي از ارتداد : 

الغنوشي که از علماي معاصر اهل سنت است ارتداد را اينگونه تعريف مي کند ؛ ( ارتداد يا از دين بر گشتگي عبارت است از کافر شدن از روي عمد و آگاهي پس از دوره اي مسلماني . ارتداد با انکار آن دسته عقايد ، احکام و آيين هايي که در اسلام ثابت هستند يعني با رفتارهايي چون اهانت به ساحت مقدس خداوندي يا به ساحت پيامبر اکرم (ص) و يا مباح شمردن حرام ها يا انکار واجبات و همانند آن تحقق مي پذيرد ) .
وي در اين بيان ، هم تعريفي از ارتداد را به دست داده است و هم شروط تحقق ارتداد را . ( با توجه به اينکه متن به زبان اصلي را در اختيار ندارم و با اميد به ترزباني دقيق ) مي گويم :
ـ عبارت ؛ کافر شدن از روي عمد و آگاهي پس از دوره اي مسلماني . . . . با بيان قرآني در آيه 217 سوره بقره همخواني ندارد . در آيه ، ارتداد حسب بيان ، از روي عمد نيست بلکه اين کفارند که با جنگ سعي بر ارتداد مؤمنين دارند . بدين ترتيب آن ارتداد مذکور در آيه 217 ، از دين برگشتگي از روي اجبار و اکراه و ترس از جان است . ( و شايد به همين خاطر است که فقط موجب حبط اعمال مي شود . ) ارتداد مذکور در آيه 72 و 73 سوره آل عمران مي تواند عمدي و از روي آگاهي باشد ، که در آنجا هم مجازاتي مقرر نشده است .
ـ الغنوشي در بيان خود شرايط و مصاديق ارتداد را اينگونه عنوان مي کند ؛
1ـ انکار عقايد 
2ـ انکار (!) احکام و آيين هايي که در اسلام ثابت اند . . . .
مي گويم : دامنه عقايد اکنون بسيار وسيع شده و به تبع آن مرتد شدن آسان . در عصر نبوي ( ص) عقيده و شرط مسلماني عبارت بود از شهادت به وحدانيت خدا و رسالت حضرت محمد ( ص ) . در زمان ابوبکر نپرداختن زکات هم موجب کفر و البته ارتداد شد و اکنون در اين ملک گفته شده که منکر ولايت فقيه مرتد است !! . بهرحال هر مذهبي در طول اعصار چيزي بر عقايد افزود و دامنه آنرا وسعت بخشيد که البته اين وسعت بخشيدن هاي افسار گسيخته ، منجر به جرم تراشي ها و در تنگنا قرار دادن مسلمين شد . ( يا تطميع يا ارتداد و . . . )
آيه { وَ مَن يرَتدَدِ منکم عن دينه فيمت و هو کافر . . .} را دو گونه مي توان تفسير کرد :
*ـ يکي اينکه بگوئيم اين آيه در مقام بيان حکم مرتد است .
*ـ و دوم آنکه بگوئيم آيه درمقام بيان تعريف و مصداق ارتداد و در آخر تبعات اين تغيير است . با اين توضيح که ؛ اگر کسي از دينش دست کشيد و به ديگر دين نه پيوست و کافر هم نشد ( شايد چيزي شبيه لائيک ) مرتد نيست . بلکه مرتد ( که البته با معناي لغوي آن هم تناسب دارد . ) کسي است که از دين دست بشويد و به حالت قبلي اش ( که در صدر اسلام کفر بوده است و البته کفر را هم بايستي در قرآن معني کنيم و عرف ) باز گردد . بنا ـ بر ـ اين تعبير ، در صدر اسلام کسي که مثلا يهودي بوده و به اسلام گرويده و پس از چندي از اسلام به يهود بازگشته به موجب اين آيه ( 217 سوره بقره ) مرتد نيست ( مگر اينکه پيروان ديگر اديان را کافر بدانيم که در اين صورت تعميم معناي کفر و عدم توجه به معني لغوي آن و تمسک هميشگي به معناي اصطلاحي کفر است . ) بلکه مرتد ، آن کافري است که اسلام آورده و پس از دوره اي مسلماني به کفر بازگشته است . بااين نگرش به معني اين بخش از آيه 217 سوره بقره ، و با توجه به معناي لغوي ارتداد که بازگشت به موقعيت قبلي است ، آيا مسلمان مسلمان زاده اي که موقعيت قبلي اش نه دين ديگري بوده و نه کفر و بي ديني و اکنون از اسلام خارج شده ، مرتد است ؟!! . . . با اين توضيح ، آيا ، مرتد فطري ، اصطلاحي برگرفته از معناي لغوي و معني قرآني مرتد است ؟! شايد مرتد ملي از مصاديق ارتداد باشد ، ولي يقينا مسلمان مسلمان زاده اگر از دين خارج شود ولو به کفر روي آورد و يا به ديني ديگر ، هر چه باشد مرتد نيست . ولذا قتل او مبنايي نداشته ، بلاوجه است . ( در اين خصوص بيانديشيد ) .
شايد گفته شود که علت مجازات مرتد ، حديث نبوي { من بدّل دينه فاقتلوه } است . پس مي گويم ؛ آيا ؟ اين حکم حضرت رسول ( ص ) عام است و يا فقط مخصوص مسلمين ؟ اگر حکم عام است و پيامبر ، رسول بر همه مردم ، پس يهودي هم اگر دينش را تغيير داد بايستي کشته شود و همينطور مسيحي و مانوي و زردشتي و . . . و حتي کفار اگر کفر راهم دين بدانيم ! . بدين ترتيب مسئله رسالت و دين جديد چه مي شود ؟ .
و اگر اين حکم خاص مسلمين است ؛ چون کفر دين نيست ، فقط شامل آن کساني مي شود که از اسلام خارج و مثلا مسيحي شوند . يعني دينشان را از اسلام به مسيحيت تغيير ( تبديل ) داده اند . در حاليکه در تعريف فقها و علما از ارتداد که به موجب آن حکم مجازات مرتد صادر مي شود ، مرتد کسي است که از اسلام خارج و کافر شود . تاريخ هم حکايت از آن دارد که اين حکم حضرت نبوي (ص) شامل دو تن شده که ، کافر بوده ، مسلمان شده ، و ديگر بار به کفر بازگشته اند . ( مثل ، عبدالله بن ابي سرح )
اين را بايستي در نظر داشت که اگر مرتد کسي است که از اسلام روي بريافته و کافر شده ، بايستي خصوصيات کافر را از قرآن استخراج و آنرا بر خارج شده از اسلام تطبيق داد . اگر مطابقتي داشت ، وي مرتد والا رها شود .
ـ و اما مصاديق و شروط تحقق ارتداد به نظر الغنوشي ؛ 
ـ اهانت به خدا و رسول
ـ مباح شمردن حرام ها
ـ انکار واجبات
مي گوييم ؛ اگر مقصود از اهانت ، نفي وحدانيت و رسالت است که در زمره ي انکار عقايد جاي دارد . و اگر منظور از اهانت چيزي غير از انکار و در معناي عرفي آنست که ، چگونه اهانت به خدا و رسول ، مبين خروج از دين است ؟ ( اگرچه مشکل است اهانت به خدا را فهم کرد . ) و در نتيجه ارتداد ؟!
و آيا صرف مباح شمردن حرام و انکار واجبات موجب تحقق ارتداد است ؟ يعني اگر کسي گفت شراب مباح است و نماز واجب نيست ، در حاليکه که نه شراب مي نوشد و نماز هم مي خواند ، مرتد است ؟ يا آن کس مرتد است ( به فرض قبول سخن الغنوشي ) که ، شراب را مباح دانسته و آنرا مي نوشد و چون نماز را غير واجب مي داند ، نمي خواند ؟ . . .
از کلام الغنوشي چنين بر مي آيد که اگر کسي به محض آنکه شراب را مباح شمرد مرتد است و البته مستوجب قتل !! . مفهوم اين بيان آنست که ، ابراز عقيده ، تشکيک و . . . ارتداد را محقق مي سازد . 

دوم ـ نگاهي به ديگر نظرات : 

در قريب به اتفاق متون و مقالات فقهي ، کلامي و حقوقي در مورد ارتداد با قبول اصل ارتداد در موارد ذيل اظهار نظر کرده اند .
ـ آيا  قتل مرتد واجب است ؟
ـ آيا جرم ارتداد ، جرم عقيدتي است يا سياسي ؟
قتل مرتد از قبيل حّد است يا تعزير ؟ با اين توضيح که اگر حد است که حاکم هيچ چاره اي جز اجراي آن ندارد . و اگر تعزير است که مجازات مرتد به حاکم واگذار شده است . ( و مي تواند مرتد را مجازات اعدام نکند ) .
مي گويم : اگر مجازات مرتد از تعزيرات باشد ، بنا به تعريف که بايستي همواره کمتر از حد باشد و چون بالاترين ميزان مجازات اعدام است ، حاکم نمي تواند حکم اعدام مرتد را صادر کند .
ـ بعضي بيان داشته اند ؛ ارتداد جرمي است که با مسأله ي آزادي عقيده ارتباطي ندارد چرا که جرمي است سياسي .
مي گويم : در اين صورت صرف تغيير عقيده ( دين ) ارتداد محسوب نمي شود . پس مخالفين حکومتي را نبايستي با عنوان ارتداد مجازات کرد . مگر اينکه اصطلاح ارتداد سياسي را جعل کنيم .
ـ در جهت گسترش شروط تحقق ارتداد گفته اند ؛ انکار ضروريات دين موجب ارتداد است . و آنگاه بدون توجه به معنا و تعريف ضروريات دين ، دامنه ضروريات را وسعت بخشيده و مواردي را بعنوان ضروريات معرفي کرده اند که خود موجب وهن دين است . البته در تکميل نظر گفته شده که چون انکار ضروريات ، به انکار اصول و اساس دين منتهي مي شود ، موجب ارتداد مي گردد . ملاحظه مي شود که چه تلاشي صورت گرفته تا به کسي اتهام ارتداد زده شود ! حال چگونه انکار ضروريات دين موجب انکار اصول دين مي شود ؟ سؤالي است که يقينا پاسخ مستدلي ندارد .
ـ ديگري گفته ؛ آيه ي لا اکراه في الدين آزادي فکر را بيان مي کند ، نه آزادي عقيده را . مفهوم اين نظر آنست که ، انسان هرچه مي خواهد در دين و اديان تفکر کند . ولي در انتخاب و رد ديني و قبول ديني ديگر آزاد نيست !!
مي گويم ؛ ايکاش صاحب اين نظر دنباله آيه لا اکراه را هم مي خواند . اين که در اديان تفکر کني ولي نتواني عقيده ي خود را تغيير دهي که يعني عبث . و اتلاف عمر . و آيا لازم بود چنين مطلبي در قرآني مطرح شود که علت کفر را عدم تعقل مي داند ؟
ـ و ديگر کس گفته ؛ به منظور پاسداري از عقيده و حفاظت از تشکيلات نظام اسلام ، ارتداد را جرم و براي آن مجازات قتل مقرر کرده اند .
مي گويم ؛ ديني که براي تبليغ هم راه خشونت را نمي پيمايد و رسولش را مخاطب قرار مي دهد که { لست عليهم بمصيطر }/ { و ما انت عليکم بوکيل } / { أفانت تکره الناس حتي يکونوا مؤمنين } . چگونه حکم قتل مرتد را صادر مي نمايد ؟
ـ و آن ديگري قدمي پيش نهاده و مي گويد ؛ هيچ مانعي ندارد که شارع مقدس ، حکم ارتداد را بر عموم افراد ولو براي آنان که به فکر تخريب دين نيستند بياورد مثلا به اين دليل که ، چون تشخيص (( مخرب )) از (( غير مخرب )) کار دشواري است ، حکم عام جعل شده است . ( گوينده ، اين مطلب را در توجيه آيه ي { و قالت طائفه من أهل الکتاب آمنوا بالذي أنزل علي الذين آمنوا وجه النهار و اکفروا آخره لعلهم يرجعون } و آناني که مي گويند ( به دليل آيه ) وقتي در ارتداد قصد تخريب و توطئه باشد مجازات مقدر است آورده . بدين معني که ما چون نمي دانيم آن کس که از دين بر گشته قصد تخريب دارد يا نه ، بنا را بر قصد تخريب مي گذاريم و اعدام . . . !! )
مي گويم ؛ مگر نه اينست که جان و عرض آحاد مردم نزد جهانيان محترم است و براي گرفتن آن دليل قطعي مي خواهد ؟ ( عجيب است بنا را بر تخريب مي گذاريم ؟!! ) .
ـ بعضي گفته اند ؛ مجازات ارتداد براي جلوگيري از اضلال و گمراهي عوام الناس است .
مي گويم ؛ اولاً مرتد لزوما در پي اضلال عوام الناس نيست . در ثاني ترس از گمراهي عوام الناس بدين معني است که اسلام آنان و ايمانشان عميق و واقعي نيست . بلکه دينشان سطحي واسمي است . که در اين صورت آن عوام الناس در حقيقت ايماني نداشته اند که از آن بازگردند و مرتد شوند و بر تعداد مرتدين افزوده گردد . به هر حال وقتي خدا به پيامبرش مي فرمايد { و ما أنت عليکم بوکيل } . نگراني گوينده از اضلال عوام الناس موردي ندارد .
ـ برخي ديگر براي اثبات لزوم قتل مرتد ، به رغم دعوي تشيع ، به سيره ي ابوبکر در جنگ ردّه استناد مي کنند.و اين در حالي است که هم اينان ابوبکر را به جهت غصب ولايت مزمت ( ولعن ) مي کنند ! . . .
ـ و گفته اند ؛ معناي آيه ي ، لا اکراه في الدين آنست که اساسا اکراه و اجبار شخص براي داشتن يک عقيده و دين ، عقلا امکان ندارد . زيرا دين يک امر قلبي و اعتقادي است . لذا صرف داشتن عقيده ي ديني ( غير اسلام ) موجب ارتداد نمي شود بلکه ارتداد به دليل ابراز عقيده است . زيرا اين ابراز براي جامعه ي ديني مضر است و چون اين ابزار عقيده از طريق منطقي صورت نگرفته ، با نظم و اخلاق منافات دارد . پس ارتداد وقتي محقق مي شود که ؛ عقيده ي جديد ( مثلا کفر ) را ابراز و افشاء کنند .
مي گويم ؛ مفهوم اين نظر آنست که ، آنچه جرم است ، ابزار عقيده است ، نه بازگشت از عقيده و داشتن عقيده ي قبلي ديگر . معلوم مي شود آقايان هيچ توجهي به قرآن ندارند و ارتداد را با تعريفي بلاوجه به ابزاري تبديل کرده اند براي جلوگيري از نشر فکر و آزادي انديشه  ( مگر نفرمود ؛ قد تبيّن رشد من الغي . . . ) .
ـ ديگري گفته ؛ در دين يهود و مسيحيت ،ارتداد جرم شناخته شده و براي آن مجازات اعدام مقرر گرديده است . لذا ما هم چنين کنيم ! . . .
مي گويم ؛ اگر احکام يهود و مسيحيت خوب و کامل است ، پس دليل ظهور اسلام چيست ؟ صاحب اين نظر چرا ؟ قرآن را وانهاده و به تورات و انجيل متمسک شده است . در قرآن براي مرتد ، حداقل مجازات دينوي معلوم نکرده است . گوينده نمي داند که با اين اظهار نظر قتل زکريا و يحيي عليهما السلام را به جرم ارتداد مهر تأييد زده است ؟!
ـ و آن ديگر کس بيان داشته ؛ پيش درآمد مکتب غني اسلام ، گرايش با تفکر و پذيرش آميخته با استدلال است . از اين رو با چنين پيش درآمدي ، تزلزل در عقيده و روي گرداني از حقيقت آشکار دين پذيرفتني نيست . . . .
مي گويم ؛ صاحب اين نظريه آنچه را که بايستي باشد ( يعني استدلالي بودن پذيرش دين ) . را ابراز کرده است . در حاليکه حداقل در مملکت ما ايران ، قريب به اتفاق مسلمانان ، مسلمان وراثتي هستند و وقتي مسلمان ناميده شدند که سواد و انديشه ي لازم را براي پذيرش دين نداشته اند ( بنگريد به سن بلوغ در اسلام ) . ولي خروج احتمالي آنان وقتي رخ مي دهد که وي از سواد و انديشه و قدرت و استدلال لازم برخوردار است !. بنگريد به وقايع سالهاي اخير و آناني که اتهام ارتداد را بر پيشاني داشته و دارند . مسلمان شد نشان در نوجواني بوده و متهم شدن به اتهام ارتداد زماني بوده که بعضي استاد دانشگاه و صاحب انديشه بودند . البته قرار نيست که اگر فردي با استدلال هم مطلبي و نظريه اي را پذيرفت ، در آن تجديد نظر نکند . مگر اينکه منکر تکاپوي انديشه و تکامل فکر باشيم .
ـ ديگري بيان داشته ؛همانگونه که فرار از جنگ جرم است ، بازگشت از دين ( ارتداد ) هم جرم بوده و البته مجازات قتل را به دنبال خواهد داشت ! يعني بين فرار از جنگ و ارتداد قياس کرده است .
مي گويم ؛ قياس ، قياس مع الفارقي است . { اوّل مَن قاسَ ابليس } .
ملاحظه مي شود که همه نظرات در جهت اثبات ارتداد ديني و مجازات مرتد است . آنکه مي گويد ؛ مجازات مرتد حد نيست بلکه از جمله ي تعزيرات است . هم ، اين سخن را به اين اميد مي گويد که شايد بتواند جلوي قتل مرتد را بگيرد . ولي هم ارتداد به معناي رايج بين فقها و متکلمين را تأييد مي کند و هم مجازات اورا . خلاصه اغلب با شمشير آخته آمده اند

پايان سخن و نتيجه گيري : 

1ـ به نظر نگارنده آنچه در قرآن در خصوص ارتداد آمده ، ناصحانه و در حد هشدار به تبعات آنست . و مجازاتي دنيوي ( يقينا ) و نيز مجازات اخروي براي مرتد مشخص و مقرر نشده است . بنابراين مجازات مرتد مبناي قرآني ندارد .
2ـ امامان عليهم السلام احکام را بر اساس کلام و سيره ي نبوي صادر کرده اند . و رسول مکرم (ص) هم احکام را بر اساس قرآن و در راستاي احکام قرآني بيان مي فرمودند . ( بر اساس و به پيشتوانه آيه ي : ( و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ) .
ايشان ، خود فرموده اند که ؛ احاديث مرا بر قرآن عرضه نماييد ، اگر مخالف قرآن بود ، آن حديث را بر ديوار زنيد ( کنايه از اينکه رد کنيد ) . حال که ملاحظه شد در قرآن مجازاتي براي مرتد مقرر نشده ، آيا نبايستي به فرموده رسول (ص) عمل شود و حديث { من بدل دينه فاقتلوه } را به قرآن عرضه کرد و . . . ؟
3ـ نظر بر اين است که ؛ براي مطالعه و شناخت مفاهيم و عناويني هم چون ؛ کافر ، منافق ، مسلمان ، مؤمن و مرتد و ارتداد ، بايستي به قرآن و سنت رسول مراجعه کرد . با اين دقت نظر که چه بسا مفهوم و مصاديق اين عناوين در آيات مکي با مصاديق آن در آيات مدني ( که عصر حکومت است ) تفاوت دارد . مثلا عنوان (( کافر )) در آيات مکي حاوي مشخصاتي است صرف ديني . يعني منکران خدا و رسول و قيامت . ولي مقصود از کافر در هنگام تشکيل حکومت کسي است که مخالف حکومت و با حکومت در جنگ است . ( گرچه به لحاظ ديني هم کافر بوده اند ) . بنابراين وقتي در آيات مدني مي خوانيم که ؛ قاتلوا الکفار . . . . مقصود ، جنگ با دشمنان حکومت حضرت نبوي (ص) است . ( که البته منکران دين هم بودند ) . ساده اينکه اين فرمان ، فرمان و جواز جنگ با دشمن است . نه جنگ با صرف کفار . ( توجه ) . مسلما اگر حضرت نبوي (ص) تشکيل حکومت نمي دادند ، در قرآن نه حکم جدال با کفاري بود و نه حکم ارتدادي . پس از رحلت حضرت رسول از اين آميختگي بين مفهوم کافر و دشمن حکومت ( مخالفين سياسي ) ، استفاده شد ( البته با يک جابجايي ) و مخالفين ، اعم از مخالفين ديني و سياسي را کافر خواندند و به دنبال آن ، حکم ارتداد در خصوص خارج شدگان از چمبره ي سياست حاکم صادر شد . ابوبکر مخالفين حکومت را به اتهام کفر و ارتداد کشتار کرد . و زماني که علي عليه السلام حکميت را قبول کرد ، گفتند ؛ کافر شدي ! و مقدمات شهادت ايشان را فراهم آوردند . و اين استفاده ابزاري ، بهانه اي شد براي سرکوب مخالفين سياسي . ( فراموش نکنيم که در آيات مکي خطاب به کافرين مي خوانيم ؛ لکم دينکم ولي دين )
4ـ در پايان سخن ، اين حقير نمي تواند باور کند ، آن خدايي که عاشقانه مي فرمايد ؛ [ و اذا سئلک عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه داع ] حکم قتل کسي را صادر کند که بهر دليلي از دين دست شسته باشد . و آيه ؛ ادعوني أستجب لکم . يک حکم مولوي باشد .
و توصيه ام به متوليان دين آنست که ؛ نکند به بهانه ي محکم کردن پايه هاي دين قرآن را به گونه اي معرفي کنيد که در آن هيچ کلام ناصحانه و هشدار و توصيه اي نيست بلکه يکسره فرمان مولوي است و حکم حکومتي . همه را به اين بيت حافظ توجه مي دهد که سروده :
حافظا مي خور و رندي کن و خوش باش ولي         دام تزويز مکن چون دگران قرآن را
و الله أعلم بالصواب
گفتي که تو را عذاب خواهم فرمود        هرگز من از اين خبر هراسم نفزود
جايي که تويي عذاب نبود آنجا             و آنجا که تونيستي کجا خواهد بود
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمين





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان