بسم الله
 
EN

بازدیدها: 510

عدالت اجتماعى در حکومت علوى- قسمت سوم

  1392/12/27
قسمت قبلي

گستره عدالت در حکومت دينى

با عنايت به اين فراز از بيان حضرت امير(ع) که مى فرمايد: «فى العدل الاقتداء بسنة الله»[64] اشاره به اين معنا شد که سنت الهى در ربوبيت هستى بر اساس عدل است و ولايت و حاکميت خداوند در نظام تشريع آنگاه ظهور و تجلى مى کند که عدل حکومت کند و تحقق ولايت الهى که دغدغه اساسى حاکميت دينى است جز با رعايت عدالت ممکن نيست، چه اينکه تحقق ربوبيت الهى و شکوفايى نفوس و ارواح در فضاى امن ولايت دينى از غير مسير عدالت به مثابه تيرى بى کمان و خانه اى بى بنيان است و شايد اين معنا بخشى از تفسير آيه شريفه سوره حديد باشد که بعثت انبيا و نزول کتاب و ميزان همه و همه براى تحقق قسط و عدالت اجتماعى است. و از همين رو تشکيک در تقدم و يا تأخر عدالت اجتماعى بر ديگر راهبردهاى رشد و توسعه، گام نهادن در فضاى لغزنده معامله بر اصول است و اين همان مشکلى است که درکش براى ياران حضرت امير مشکل بود و بسيارى از آنان نتوانستند تا آخر خط با او باشند.

افزون اينکه بى عدالتى به دليل اغراض متفاوت و خاستگاه گوناگون، در ابعاد مختلف بروز مى کند، گاهى در بعد اقتصاد و گاهى در صحنه سياست و يا در زمينه فرهنگ و روابط اجتماعى و يا در ميدان حقوق اساسى و روابط انسانى رخ مى نمايد، ولى چنين نيست که با ظهور اين عارضه شوم در يک بخش به همان بسنده کند. ستمگران براى رخنه در باروى وحدت و تعادل جامعه از معبرهاى خدشه پذير بهره مى برند و سپس براى رسيدن به هدف اصلى خود ديگر ملاکهاى تعادل بخش را از کار مى اندازند.

سرآغاز بى عدالتى ها در تاريخ سياسى اسلام

اولين بى عدالتى در تاريخ سياسى اجتماعى اسلام روزى به ثبت رسيد که زمزمه «خشيناه على حداثة سنه؛[65] به خاطر جوانى بر او ترسيديم ـ که مبادا نتواند جامعه را اداره کند ـ» به جاى نص صريح «من کنت مولاه فهذا علىّ مولاه» نشست.

روزى که نشستند و گفتند: «کرهوا ان يجمعوا لکم النبوة و الخلافة، فتبحجوا على قومکم بحجاً بحجاً فاختارت قريش لانفسها فاصابت و وفّقت؛[66] ـ طراح نظريه اجتهاد در برابر نص به ابن عباس مى گويد: ـ چون قريش مصلحت نديدند هر دو مقام نبوت و خلافت را به شما ـ بنى هاشم ـ واگذارند، مبادا که به وجد آييد و بر قوم خود فخرفروشى کنيد، لذا تصميم گرفتند تا خلافت را به طوايف ديگر حواله دهند و اين تصميمى بجا و موفقيت آميز بود» از آن روز رد پاى ستم در لفافه دين و در قالبى عوام پسند در تاريخ اسلام رقم خورد. و ديديم که طولى نکشيد اين ستم سياسى به تبعيض در حقوق اجتماعى و سپس ستم اقتصادى و نهايتاً به فساد قومى و طبقاتى در پوشش خلافت دينى منجر شد و مجموعه اين هجوم ظالمانه در ميدان بزرگ استحاله و انحراف تجهيز و تقويت گرديد و اين همان پيش بينى پيامبر بود که فرموده بود: «ان منکم من يقاتل على تأويل القرآن کما قاتلت على تنزيله.»[67] و امروز نوبت حضرت امير بود تا با قرائت جديدى از ستم و ستمگرى به مبارزه برخيزد؛ ستمى که در لباس عدالت ظاهر شده بود و تبعيضى در پوشش توحيد و استيثارى که با تظاهر به ايثار پاى در ميدان نها ده بود.

جلوه هاى عدالت در سيره علوى

در تلقى حضرت امير اگر حکومتى نتواند حق را اقامه کند و بر باطل يورش برد و در برابر فشار ستم و فرياد مظلوم بر خود نلرزد و بر پاى نخيزد به اندازه عطسه بز و يا کفش وصله دارى ارزش ندارد، و به همين دليل دو اقدام مهم و انقلابى را سرلوحه اقدامات حکومت عدل خويش قرار داد:

1ـ مصادره و بازپس گيرى اموال غاصبان؛

2ـ احياء سنت برابرى و مساوات در بهره مندى از بيت المال.

او نه تنها تصميم گرفته بود تا در حکومتش حقوق مردم پايمال نشود و در بيت المال حيف و ميلى صورت نگيرد، بلکه مى خواست حقوق پايمال شده گذشته را نيز برگرداند. او که در شرايطى ويژه و حساس حکومت را پذيرفته بود، مى دانست پاسخ مناسب به قيام و انقلاب خودجوش مردمى که در اثر تبعيض و ستم حکومت به ستوه آمده و سر به شورش برداشته و آن را واژگون کرده اند، جز با تأکيد بر اصول عدالت و قاطعيت در برابر بى عدالتى هاى گذشته و عوامل آن ممکن نيست. و اگر حضرت امير از اين شرايط ويژه بهره بردارى نمى کرد و تحولات اساسى مورد نظر خود را عملى نمى ساخت با فروکش نمودن شور و احساس انقلابى مردم زمينه اى براى دست زدن به اقدامات اصلاحى نمى ماند.

آن حضرت با اينکه مى دانست از سوى عزيز دردانه هاى بى جهت جامعه و حواشى انحصارطلب قدرت چه جنجالى در باره سياستهاى او به پا خواهد شد و چه مشکلاتى در راه اجراى اهدافش پيش خواهند آورد، در اولين سخنرانى پس از بيعت برنامه هاى خود را ـ که در واقع اصول عدالت اجتماعى و راهکارهاى آن بود ـ اعلام کرد و فرمود:

«... و انما انا رجل منکم لى ما لکم و علىّ ما عليکم و قد فتح الله الباب بينکم و بين اهل القبلة و اقبلت الفتن کقطع الليل المظلم و لا يحمل هذا الامر الا اهل الصبر و البصر و العلم بمواقع الامر، و انى حاملکم على منهج نبيکم صلى الله عليه و آله و منفذ فيکم ما امرت به ان استقمتم لى و بالله المستعان. الا ان موضعى من رسول الله صلى الله عليه و آله بعد وفاته کموضعى منه ايام حياته ...؛[68]

من همچون يکى از شما هستم، آنچه به سود شماست سود من نيز هست و آنچه به ضرر شماست ضرر من است. بى ترديد، درِ پيکار ميان شما و اهل قبله را خدا گشوده و فتنه ها چون سياهى شبهاى تار روى آورده است و اين بار سنگين را جز صاحبان صبر و بصيرت که بر مواضع و موقعيتها آگاهى داشته باشند نمى توانند بر دوش کشند. من جز به راه پيامبرتان نخواهم برد و به آنچه مأمور شده ام اقدام خواهم کرد. مشروط بر اينکه شما نيز استقامت کنيد. يقيناً ديدگاهها و موضع من امروز همان موضعى است که در حيات پيامبر داشته ام.»

ستيز با عدالت گريزان

پس از اين مقدمه پرمعنا، اولين اصل از سياست خود را اين گونه بيان داشت:

«الا و ان کلّ قطعية اقطعها عثمان، و کل مال اعطاه من مال الله، فهو مردود فى بيت المال، فان الحق القديم لا يبطله شى ء. و لو وجدته و قد تزوج به النساء و فُرّق فى البلدان لرددته الى حاله، فان فى العدل سعة و من ضاق عليه الحق ـ عليه العدل ـ فالجور عليه اضيق؛[69]

آگاه باشيد تمامى زمينهايى که عثمان بخشيده و مالهايى که به ناحق داده است به بيت المال برمى گردد، زيرا که مرور زمان حق را از ميان نمى برد. اگر به آن مالها دست يابم، حتى اگر به کابين زنان رفته باشد و در شهرستانها بند تجارت باشد، همه را بازمى گردانم. چرا که عدل را گستره و آسايشى است و کسى که عدالت بر او تنگ آيد ـ و حق بر او گران آيد ـ بى ترديد فضاى ستم بر او تنگ تر خواهد بود.»

حضرت امير سپس با نگاهى به راست و چپ خود به طرح دومين اصل از عدالت اجتماعى پرداخت و فرمود:

«الا لا تقولن رجال منکم غدا غمرتهم الدنيا فامتلکوا العقار و فجروا الانهار و رکبوا الخيل و اتخذوا الوصائف المرققة ـ الروقة ـ اذا ما منعتهم ما کانوا يخوضون فيه و امرتهم ـ صيرّتهم ـ الى حقوقهم التى تعلمون: حرّمنا ابن ابى طالب حقوقنا. الا و ايما رجل من المهاجرين و الانصار من اصحاب رسول الله يرى انّ الفضل له على سواه بصحبته فان الفضل غداً عند الله، فانتم عباد الله و المال مال الله يقسم بينکم بالسوية و لا فضل فيه لاحد على احد؛[70]

مبادا عده اى از شما که در باتلاق دنيا فرو رفته اند و زمينها را تصاحب کرده و نهرها شکافته و بر اسبها تاخته و کنيزکان زيباروى و باريک اندام برگزيده اند، انگار که از تصرفاتشان جلوگيرى کردم و آنان را به پذيرش حقوق خودشان وادار کردم، فرياد برآوردند که: پسر ابى طالب ما را از حقوقمان محروم نمود. آگاه باشيد هر يک از مهاجرين و انصار که احساس مى کنند به دليل مصاحبت با پيامبر فضيلتى بر ديگران دارند، بدانند که اين يک فضيلتى الهى است ـ و به معناى برخوردارى بيشتر از بيت المال نيست ـ بنابراين همه شما بندگان خدا و بيت المال نيز مال خداست که در ميان شما به صورت برابر تقسيم مى شود و هيچ کس فرقى با ديگرى ندارد.»

به دنبال اين بيان اضافه کرد:

«و اذا کان غداً ان شاء الله فاغدوا علينا فان عندنا مالاً نقسمه فيکم، و لا يتخلفّن احد منکم، عربى و لا عجمى، کان من اهل العطا او لم يکن؛[71]

همين اکنون مالى در پيش ماست که بايد تقسيم شود، فردا که شد همه بيايند چه عرب و چه عجم، چه آن کسانى که تاکنون تقسيمى مى گرفته اند و چه آنان که محروم بوده اند.»

ابن ابى الحديد مى نويسد: اين اولين موضوعى بود که موجب نگرانى و کينه اشراف نسبت به حضرت امير شد. آنان نمى توانستند ايستادن در صف برابر با فقرا را تحمل کنند. و فرداى آن روز از يک سو به عبيدالله بن ابى رافع دستور داده شد که به هر يک از مهاجرين سه دينار داده شود و سپس به هر يک از انصار نيز سه دينار و در مرحله بعد به همه مردم ـ سياه و سرخ ـ هر يک سه دينار عطا شد. ـ و البته تعدادى از خواص همانند طلحه و زبير و عبدالله بن عمر و سعيد بن عاص و مروان و ... حاضر به گرفتن آن نشدند ـ. و از سوى ديگر دستور داده شد: هر آنچه از بيت المال در خانه عثمان بود و نيز ابزار و اسلحه اى که در آنجا عليه شورشيان به کار برده مى شد، و همچنين همه اسبهاى نجيب و شترانى که از بيت المال براى خود برگزيده و حتى شمشير و زره خود او مصادره و به بيت المال منتقل شود، و اين حرکت چنان آشوبى در زندگى ستمگران افکند که عمرو عاص طى نامه اى به معاويه مى نويسد:

«ما کنت صانعاً فاصنع اذا قشرک ابن ابى طالب من کل، تملکه کما تُقْشَر عن العصا لحاها؛[72] هرچه تصميم دارى اقدام کن، و گرنه پسر ابى طالب پوستت را چنان خواهد کند که پوست چوب دستى را.»

روز بعد تعدادى از همين عزيز دردانه ها در مسجد گرد آمدند و پس از بحث و تبادل نظر، وليد بن عقبه را به نمايندگى پيش حضرت فرستادند. او نيز آمد و گفت: يا اباالحسن! هر يک از ما را که مى بينى خونى بر گردن تو داريم، پدر مرا در بدر به سختى از پاى درآوردى و برادرم را ـ وليد برادر مادرى عثمان بود ـ ديروز در خانه خودش خوار کردى. پدر سعيد ـ بن عاص ـ را نيز در بدر کشتى همان که گاو شاخدار قريش بود!. پدر مروان را در مجلس عثمان تحقير کردى و ... در صورتى که همه ما برادران و هم رديفان تو از بنى عبدمناف بوديم ـ و در هر صورت گذشته ها را فراموش نموده و ـ امروز با تو بيعت مى کنيم به شرط اينکه بر اموالى که در زمان عثمان اندوخته ايم ننگرى و قاتلان عثمان را بکشيد و در عين حال هرگاه امنيت نيابيم به شام پناه مى بريم!

حضرت امير در پاسخ فرمود:

«اما خونهايى که بر گردن من داريد، اين حق بود که خون شما بريخت نه من. و اما نسبت به اموال شما، من حق خدا را هم از شما و هم از غير شما خواهم گرفت. و اما قاتلان عثمان را اگر قصد کشتن داشتم همان ديروز ـ و قبل از پيشنهاد شما ـ مى کشتم. و امروز نيز، من از طرف خود امنيت شما را تضمين مى کنم ولى هرگاه توطئه اى را احساس کنم خودم شما را ـ به تبعيد ـ خواهم فرستاد. ابن ابى الحديد مى نويسد: از همين مجلس دشمنى با حضرت امير را علناً شروع کرده و به شايعه پراکنى و تفرقه افکنى پرداختند.»[73]

با پوزش از مقدمه نسبتاً طولانى اين بخش با ذکر چند نمونه از عملکرد آن حضرت در دو محور «عدالت در سياست و مديريت» و «عدالت در اقتصاد و معيشت»، با خاطره هاى زيبايى از عدالت اجتماعى در سيره آن بزرگوار انس مى گيريم.


نويسنده: محمود لطيفي




مشاوره حقوقی رایگان