بسم الله
 
EN

بازدیدها: 603

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت نهم

  1392/12/12
قسمت قبلي


درس دهم
تناقض - عکس

در ميان احکام قضايا، آن که از همه مهمتر است و در همه جا به کار ميآيد اصل تناقض است. ما قبلا گفتيم که اگر دو قضيه از لحاظ موضوع و محمول وحدت داشته باشند، اما از لحاظ کم و کيف يعني از لحاظ کليت و جزئيت و ايجاب و سلب با يکديگر اختلاف داشته باشند. رابطه اين دو قضيه رابطه تناقض است و اين دو قضيه را متناقضين مينامند.
و هم گفتيم که حکم متناقضين اين است که از صدق هر يک کذب ديگري لازم ميآيد و از کذب هر يک صدق ديگري لازم ميآيد. به عبارت ديگر: هم اجتماع نقيضين و هم ارتفاع نقيضين محال است.
بنابر بيان فوق: موجبه کليه و سالبه جزئيه نقيض يکديگرند و سالبه کليه و موجبه جزئيه نيز نقيض يکديگرند.
در تناقض علاوه بر وحدت موضوع و محمول، چند وحدت ديگر هم شرط است:
وحدت در زمان، وحدت در مکان، وحدت در شرط، وحدت در اضافه، وحدت در جزء و کل، وحدت در قوه و فعل، که مجموعا هشت وحدت ميشود و در اين دو بيت بيان شده اند.
در تناقض هشت وحدت شرط دادن وحدت موضوع و محمول و مکان وحدت شرط و اضافه، جزء و کل قوه و فعل است، در آخر زمان 
پس اگر بگوئيم: انسان، خندان است، اسب خندان نيست تناقض نيست زيرا موضوعها وحدت ندارند و اگر بگوئيم انسان خندان است، انسان چهارپا نيست تناقض نيست، زيرا محمولها وحدت ندارند. اگر بگوئيم اگر کسوف رخ داده نماز آيات واجب است و اگر رخ نداده نماز آيات واجب نيست تناقض نيست زيرا شرطها مختلفند. اگر بگوئيم انسان در روز نميترسد، انسان در شب ميترسد، تناقض نيست، زيرا زمانها مختلفند. اگر بگوئيم وزن يک ليتر آب در روي زمين يک کيلو گرم است و در فضاي بالا مثلا نيم کيلو گرم است تناقضي نيست زيرا مکانها مختلفند، علم انسان متغير است، علم خدا متغير نيست تناقض نيست زيرا اضافهها، يعني مضاف اليههاي دو موضوع مختلفند اگر بگوئيم: کل مساحت تهران 1600 کيلومتر مربع است و بخشي از مساحت تهران (مثلا شرق تهران) 1600 کيلومتر مربع نيست، تناقض نيست زيرا از لحاظ جزء و کل مختلفند. اگر بگوييم هر نوزاد انسان بالقوه مجتهد است، و بعضي از نوزادهاي انسان بالفعل مجتهد نيستند، تناقض نيست زيرا از لحاظ قوه و فعليت اختلاف است.
عين اين شرائط در متضادتين و داخلتين تحت التضاد و متداخلتين نيز هست، يعني دو قضيه آنگاه متضادند و يا داخل تحت التضادند و يا متداخلند که وحدتهاي مزبور را داشته باشند.

اصل تناقض

از نظر قدما، اصل تناقض « ام القضايا» استيعني نه تنها مسائل منطقي، بلکه قضاياي تمام علوم، و تمام قضايائي که انسان آنها را استعمال ميکند، ولو در عرفيات، مبني بر اين اصل است. اين اصل زير بناي همه انديشههاي انسان است. اگر خراب شود، همه انديشهها ويران ميگردد، و اگر اصل امتناع اجتماع نقيضين و امتناع ارتفاع نقيضين صحيح نباشد منطق ارسطوئي بکلي بي اعتبار است.
اکنون ببنيم نظر قدمات چيست؟ آيا ميشود در اين اصل ترديد کرد يا نه؟ مقدمتا بايد بگوئيم که آنچه منطق اصطلاحا آن را نقيض ميخواند که ميگويد: نقيض موجبه کليه سالبه جزئيه است و نقيض سالبه کليه موجبه جزئيه است به اين معني است که اينها « قائم مقام» نقيض ميباشند و در حکم نقيض ميباشند. نقيض واقعي هر چيز، رفع آن چيز است، يعني دو چيزي که مفاد يکي عينا رفع ديگري باشد نقيض يکديگرند. عليهذا نقيض « کل انسان حيوان» که موجبه کليه است، « ليس کل حيوان انسان» است، و اگر ميگوئيم « بعض الحيوان ليس بانسان» نقيض او است مقصود اين است که در حکم نقيض است.
و همچنين نقيض « لا شيء من الانسان بحجر» که سالبه کليه است « ليس لا شي، من الانسان بحجر» است، و اگر ميگوئيم « بعض الانسان حجر» نقيض آن است به معني اين است که در حکم نقيض است.
حالا که نقيض واقعي هر قضيه را به دست آورديم، ميگوئيم که اندک توجه روشن ميکند که محال است در آن واحد يک قضيه و نقيض آن هر دو صادق و يا هر دو کاذب باشند و اين يک امر بديهي است، آيا کسي که مثلا مدعي است: اصل تناقض محال نيست، قبول ميکند که خود اين قضيه با نقيضش هر دو صادق و يا هر دو کاذب باشند. يعني هم اصل تناقض محال باشد و هم محال نباشد و يا نه اصل تناقض محال باشد و نه محال نباشد. بهتر است ما بيان قدما را درباره ام القضايا بودن اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين نقل کنيم تا مطلب بهتر روشن شود.
ما وقتي که درباره يک قضيه ميانديشيم، مثلا هنگامي که درباره تناهي ابعاد عالم ميانديشيم يکي از سه حالت در ما پديد ميآيد
1- شک ميکنيم که آيا عالم متناهي است يا نه. يعني دو قضيه در جلو ذهن ما خود نمائي ميکند.
الف - عالم متناهي است. ب - عالم متناهي نيست.
اين دو قضيه مانند دو کفه ترازو، متعادل در برابر هم در ذهن ما قرار ميگيرند. نه قضيه اول ميچربد و نه قضيه دوم، يعني دو احتمال متساوي در مورد اين دو قضيه داريم و نام اين حالت ما شک است.
2- گمان پيدا ميکنيم به يکي از دو طرف، يعني احتمال يک طرف ميچربد مثلا احتمال اينکه عالم متناهي باشد ميچربد، و يا بر عکس، در آن صورت آن حالت رجحان ذهن خود را ظن يا گمان ميناميم.
3- اينکه از دو طرف يک طرف به کلي منفي شود و به هيچ وجه احتمال داده نشود، و ذهن تنها به يک طرف تمايل قاطع داشته باشد نام اين حالت را يقين ميگذاريم.
ما در ابتدا که درباره مسائل نظري در مقابل مسائل بديهي ميانديشيم شک ميکنيم ولي وقتي که دليل محکم پيدا کرديم يقين پيدا ميکنيم، لا اقل براي ما گمان پيدا ميشود.
مثلا در ابتداء اگر از يک دانش آموز بپرسيد آيا آهن، اين فلز محکم اگر حرارت ببيند انبساط پيدا ميکند يا نه؟ جوابي ندارد که بدهد، ميگويد نميدانم. مطلب برايش مشکوک است، اما بعد که دلائل تجربي برايش گفته شد يقين پيدا ميکند که آهن در اثر حرارت انبساط پيدا ميکند. همچنين استحالتيک دانش آموز در مسايل رياضي. پس يقين به يک قضيه مستلزم نفي احتمال طرف مخالف است.
هرگز يقين به يک قضيه با احتمال مخالف سازگار نيست، همچنانکه ظن و گمان به يک قضيه مستلزم نفي احتمال مساوي طرف مخالف است و با احتمال مساوي ناسازگار است ولي البته با احتمال غير مساوي ما سازگار نيست.
اکنون ميگوئيم قطعي شدن و علمي شدن و حتي راجح شدن و مظنون شدن يک مطلب موقوف به اين است که ذهن ما قبلا اصل امتناع تناقض را پذيرفته باشد.
اگر اين اصل را نپذيرفته باشد، هيچ گاه ذهن ما از حالتشک خارج نميشود.
يعني در آن وقت هيچ مانعي نخواهد بود که آهن در اثر حرارت انبساط يابد و در همان حال آهن در اثر حرارت انبساط نيابد، زيرا جمع ميان اين دو علي الفرض محال نيست پس دو طرف قضيه براي ذهن ما علي السويه است پس يقين به هيچ وجه براي ذهن ما حاصل نميشود. زيرا يقين آن وقت پيدا ميشود که ذهن به يک طرف تمايل قاطع داشته باشد و طرف ديگر را بکلي نفي کند.
حقيقت اين است که اصل امتناع جمع نقيضين و رفع نقيضين چيزي نيست که قابل مناقشه باشد، انسان وقتي که در سخن منکرين تامل ميکند، ميبيند آنان چيز ديگري را به اين نام خوانده اند، و آن را انکار کرده اند.

عکس

يکي ديگر از احکام قضايا عکس است. هر قضيه اي از قضايا اگر صادق باشد، دو عکس هم از آن صادق است: يکي عکس مستوي و ديگر عکس نقيض.
عکس مستوي اين است که موضوع را به جاي محمول، و محمول را به جاي موضوع قرار دهيم، مثلا آنجا که ميگوئيم: انسان حيوان است عکس کرده و بگوئيم: حيوان انسان است، ولي عکس نقيص طور ديگر است و آن به دو نحو است: يکي اين که هم موضوع و هم محمول را تبديل به نقيضشان کنيم و آنگاه جايشان را عوض نمائيم مثلا در قضيه انسان حيوان است بگوئيم لا حيوان لا انسان است.
نوع ديگر اين است که نقيض محمول به جاي موضوع، و خود موضوع به جاي محمول قرار گيرد اما به شرط اختلاف در کيف، يعني به شرط اختلاف در ايجاب و سلب. عليهذا عکس نقيض قضيه انسان حيوان اين است که: لا حيوان انسان نيست.
مثالهائي که ما براي عکس مستوي و عکس نقيض ذکر کرديم هيچ کدام از قضاياي محصوره نبوده زيرا قضيه محصور، چنانکه گفتيم بايد مقرون باشد به بيان کميت افراد پس بايد کلماتي از قبيل « هر» يا « همه» يا « بعض» يا « پارهاي» که قبلا گفتيم « سور» ناميده ميشوند بر سر موضوع قضيه آمده باشد، مانند: هر انساني حيوان استيا بعضي از حيوانها انسان هستند. و از طرف ديگر قضاياي معتبر در علوم همان قضاياي محصوره است پس لازم است اکنون با توجه به قضاياي محصوره شرايط عکس مستوي و عکس نقيض را بيان کنيم:
عکس مستوي موجبه کليه، موجبه جزئيه است و همچنين عکس مستوي موجبه جزئيه موجبه جزئيه است.
مثلا عکس مستوي هر گردوئي گرد است اين است که بعضي از گردها گردو هستند و عکس مستوي بعض از گردها گردويند، اين است که بعضي از گردوها گردند.
عکس مستوي سالبه کليه، سالبه کليه است، مثلا عکس مستوي « هيچ عاقلي پر حرف نيست» اين است که « هيچ پر حرفي عاقل نيست» اما سالبه جزئيه عکس ندارد.
ولي عکس نقيض بنا بر تعريف اول از لحاظ ايجاب و سلب مانند عکس مستوي است، اما از جهت کليت و جزئيت به خلاف عکس مستوي است. يعني موجبات اينجا در حکم سوالب آنجا است و سوالب اينجا در حکم موجبات آنجا است. در آنجا عکس موجبه کليه و موجبه جزئيه، موجبه جزئيه است، در اينجا عکس سالبه کليه و سالبه جزئيه، سالبه جزئيه است. در آنجا گفتيم که عکس سالبه کليه سالبه کليه است، در اينجا عکس موجبه کليه، موجبه کليه است. در آنجا گفتيم که سالبه جزئيه عکس ندارد، در اينجا موجبه جزئيه عکس ندارد.
اما بنا بر تعريف دوم از لحاظ اصل و عکس از نظر ايجاب و سلب نيز با هم اختلاف دارند، يعني عکس موجبه کليه سالبه کليه است، و عکس سالبه کليه موجبه جزئيه است و عکس سالبه جزئيه سالبه جزئيه است و موجبه جزئيه عکس ندارد. براي احتراز از تطويل به ذکر مثال نميپردازيم.(1)


--------------------
پاورقي:
1- اينجا جاي يک پرسش است و آن اين که قسم چهارمي هم فرض مي شود، و آن سير از کلي به کلي است، پس اگر ذهن از کلي به کلي سير کرد چه نامي بايد به او داد و اعتبارش چيست؟ پاسخ اين است که دو کلي يا متباينند و يا متساوي و يا عام و خاص مطلق و يا عام و خاص من وجه. از اين چار قسم، قسم اول داخل در تمقيل است زيرا همانطوري که اشاره کرديم تمثيل اختصاص به جزئي ندارد، انتقال از جزئي به جزئي از آن جهت تمثيل خوانده مي شود که انتقال از متباين به متباين است عليهذا اگر دو کلي عام و خاص مطلقند اگر سير ذهن از خاص به عام باشد داخل استقراء است و اگر از عام به خاص باشد داخل در قياس است.پس باقي مي ماند آنجا که دو کلي متساوي باشند يا عام و خاص من وجه اکنون مي گوئيم اگر دو کلي مساوي باشند داخل در باب قياسند و اگر عام و خاص من وجهباشند داخل در تمثيلند.




نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان