بسم الله
 
EN

بازدیدها: 516

آيين بودا و حقوق بشر- قسمت سوم (قسمت پاياني)

  1392/12/8
قسمت قبلي

مسيحيت و حقوق بشر


مسيحياني که مدافع حقوق بشرند روي دو مسئله مهم وفاق‌نظر دارند: نخست آنكه ريشه‌هاي حقوق بشر، دست‌کم تا حدي، به خود مسيحيت بازمي‌گردند؛ دوم آنكه دفاع مسيحيت از حقوق بشر نه‌تنها بايد قرص و محکم باشد، بلکه بايد روشن و بي‌ابهام نيز باشد. ترديد در اين دو پيش‌فرض فقط انديشه مسيحي را دربارة حقوق بشر غني مي‌کند؛ بحث ميان بوداييان دربارة نقش حقوق بشر در سنتشان، از اين حيث براي مسيحيان سودمند است.

آيا مي‌شود گفت مفهوم حقوق بشر در مسيحيت ريشه دارد؟ چنان‌كه بسياري از مسيحيان چنين مي‌پندارند؛ مثلاً توماس هاپي (Thomas Hoppe) قبول مي‌کند که در نظام فئودال قرون وسطاي اروپايي «مفهوم حقوق اساسي و انساني فرد، که قانوناً قابل‌دفاع باشد، ناشناخته بود»، اما او اين را نيز مدعي است که ريشه‌هاي حقوق بشر را مي‌توان در، به تعبير او، «دين يهودي‌ـ مسيحي» يافت. هاينريک رومن (Heinrich Rommen) مدعي است «در سراسر دوران ميانه... کوشش براي حفظ حقوق زندگي، آزادي و مالکيت ادامه داشت»، و اين حقوق بر کرامت خاص فرد مبتني بودند که به‌عنوان يک مسيحي، «شهروند والامقامِ شهرخداي حقيقي» خوانده مي‌شد. تي. پايزس (T. Payzs) دليل 
مي‌آورد که «آن... تفسير کلاسيک توماس قديس قرن‌ها به‌منزله بنياد فلسفي حقوق بشر شناخته مي‌شد».[38]

آيا در سنت مسيحي آموزه حقوق بشرِ نهفته يافت مي‌شود؟ اين پرسش به‌طور خلاصه به يکي از موضوعات اصلي در بحث بودايي دربارة حقوق بشر اشاره دارد. دانشمندان حوزه علوم سياسي چون لوئيس هِنکين (Louis Henkin) و جک دانِلي (Jack Donnelly) تعجب مي‌کنند وقتي مي‌شنوند که مؤمنان (مسيحي، بودايي، يا ديگر اديان) مدعي‌اند که ريشه مفهوم حقوق بشر را در همه جهان‌بيني‌هاي ديني مي‌توان يافت.[39] هنکين، در يک مقاله تأثيرگذار، به مؤمنان خرده مي‌گيرد که وقتي از دينشان صحبت مي‌كنند دوست دارند حرف‌هاي آرماني بزنند، بي‌آنکه به سابقه کاملاً ناهمگن اديان در حقوق بشر توجه داشته باشند. مؤمنان وابسته به نهاد‌هاي ديني، با تکيه بر باورهاي ديني، بارها حقوق بشر را نقض کرده‌اند و مي‌کنند.[40] به دليل سابقه ناهمگن مسيحيت در حقوق بشر، شايسته است ادعاي وجود آموزه حقوق «جنيني» در مسيحيت، با همان شـدتي که در ميان بوداييـان بحث شـد، در ميـان مسيحيان نيز به بحث گـذاشته شـود.

موضوعي که کيون و ديگران پيش کشيدند شايد يک راهِ به‌ويژه سودمند براي مسيحيان باشد تا بحث خود را آغاز کنند: آيا وقتي مسيحيت يک وظيفه اخلاقي براي پيروانش وضع مي‌کند بر اين دلالت دارد که ديگران حقوقي دارند؟ مثالي که در بالا آورده شد، دکتر هاينگ اِنگور و کسي که به او خيانت کرده بود در فيلم «قتلگاه‌ها»‌ي کامبوج، نه فقط براي فهم بودايي از غمخوارگي در رابطه با حقوق، بلکه براي فهم مسيحي از عشق نيز يک نمونة آزمودة مناسب است. وظيفه هاينگ، به‌عنوان يک بودايي، حکم مي‌کند که جواب خيانت را با غمخوارگي (Karuna) بدهد؛ وظيفه مسيحي نيز حکم مي‌کند که جواب بدي را با عشق (Agape) بدهد. آيا وظيفه ديني، در هر دو مورد، به‌طور ضمني، حقي براي خائن محقَّق مي‌کند؟ شايد خائن در واقع حق مداوا داشته باشد، اما مسئله‌اي که اخيراً بوداييان درباره آن بحث مي‌کنند اين است که در هر حال وظيفه ديني هاينگ اين حق را محقَّق کرد تا غمخوارگي را نشان دهد. آيا اصرار بر اينکه وظيفه دينيْ حق بشري را محقَّق مي‌کند، روي معناي ديني و بنيادين غمخوارگي براي بوداييان و عشق براي مسيحيان پرده مي‌کشد؟ اين پرسش ما را به دومين پيش‌فرض مي‌رساند، که اغلب مدافعان حقوق بشر مسيحي آن را مطرح مي‌کنند.

دفاع مسيحيت از حقوق بشر نه‌تنها بايد قرص و محکم باشد، بلکه بايد روشن و بي‌ابهام نيز باشد. اين دومين پيش‌فرض است که اغلب ميان مسيحيانِ مدافع حقوق بشر مطرح مي‌شود. اينجا نيز بحث حقوق بشر بودايي پرسش‌هاي پرباري را پيش روي مسيحيان قرار مي‌دهد. آيا رويکرد حقوق بشر خواست‌هاي اخلاق بودايي را برآورده مي‌کند؟ آيا مطالبه حقوق بشر با آموزه‌هاي بودايي بنيادين سازگار است؟ آيا بايد ميان حقوق بشر در فهم کاملاً بودايي و حقوق بشري که ليبراليسم غربي قبول دارد فرق بگذاريم؟ اين‌ پرسش‌هاي دشوار را، که تاکنون هيچ پاسخ روشني به آنها داده نشده است، از مسيحيت نيز مي‌توان پرسيد. مسئله‌اي که در اينجا مطرح است، همان‌گونه که در آيين بودا بحث شد، اين نيست که مسيحيان بايد در قبال مسائل اجتماعي بي‌تفاوت باشند، بلکه بحث بر سر ويژگي ديني علاقه مسيحيت به حقوق بشر و مناسب بودن رويکرد حقوق بشر کنوني براي مسيحيان است.

در تايلند، پِرَ دمّه‌‌پيدوک بر حقوق بشر خرده مي‌گيرد که صرفاً نقش مصالحه سياسي («چسبِ زخم») دارد و به ريشه واقعي گرفتاري‌هاي اجتماعي، يعني انگيزة روحي، نمي‌پردازد. بينش دينيِ دشوارِ اخلاق بودايي از محدوديت‌هاي نگاه حقوق بشري پا فراتر مي‌گذارد. آيا اين حرف را درباره حقوق بشري که با اخلاق مسيحي رابطه دارد هم مي‌توان گفت؟ مسيحيان، به جاي «انگيزه‌هاي روحي»، ريشه‌ گرفتاري‌هاي اجتماعي را در «گناه شخصي و اصلي» مي‌بينند. همه مخلوقات تنها با آمدن ملکوت خداوند در رستاخيز از گناه رهايي مي‌يابند. مسيحيان، تا آمدن ملکوت خداوند، ناگزيرند در قبال همه ساختارهاي اجتماعي و نظام‌هاي سياسي نگاه نقادانه داشته باشند.

در زماني که مسيحيت چشم به آمدن ملکوت خداوند در رستاخيز دارد دفاع از حقوق بشر چه نقشي بايد داشته باشد؟ عدالت اين‌جهاني (حقوق بشر) لطف خداوند (ملکوت) را محقق نمي‌کند؛ اما آيا عدالت اين‌جهاني ملکوت خداوند را نزديک مي‌کند؟ پرسش‌هايي از اين دست حاکي از آن‌اند که مسيحيان بايد به ملاحظات پِرَ دمّه‌‌پيدوک درباره حقوق بشر به‌منزله معيارهايي موقتي و احتمالاً ضروري بينديشند، اما اينها راهِ حل نهاييِ گرفتاري‌هاي اجتماعي نيستند.

ايهارا معتقد است بودايي‌هايي که حقوق بشر را قبول مي‌کنند برخلاف دينشان رفتار مي‌کنند. مطالبه حقوق به‌منزله حق شخصي (مثلاً اشتغال) از يک روحيه آميخته به دشمنيِ مغاير با اخلاق بودايي حمايت، و با عمل غمخوارگي شروع به رقابت مي‌کند. بگذاريد اينجا مثال خودم را بياورم: ماده 1/ 13 اعلاميه جهاني حقوق بشر اديان جهان مي‌گويد: «هر کسي حق آزادي دارد در هرجاي دنيا که مي‌خواهد ساکن شود». تأکيد بر حق سکونت در «هرجاي دنيا»، در مناطق مختلف جهان تأثير‌هاي متفاوتي دارد. آيا چيني‌هاي هَن (Han) حق سکونت در تبت را دارند؟ بوداييان تبت، که از دفاع از حقوق بشر ابايي ندارند، با اين «حق» به‌شدت مخالفت کرده‌اند. با شهروندان چيني در تبت بايد با غمخوارگي رفتار کرد، اما آنان «حق» سکونت در سرزمين برف‌ها را ندارند.

اين‌طور به نظر مي‌رسد که تبت به‌مثابه سرزمين حق‌هاي آميخته به دشمني و اختلاف، با تبت به‌مثابه سرزمين غمخوارگي به رقابت برخاسته است. مسيحيان بايد دغدغه‌هاي ايهارا درباره حقوق بشر را جدي بگيرند، هرچند ممکن است دربارة نقش حقوق بشر در دين ‌خودشان به نتايج کاملاً متفاوتي برسند. آيا شرايطي هست که مطالبه حقوق در آن بتواند با عمل عشق شفادهنده مسيحي شروع به رقابت کند؟ اگر مسيحيان بتوانند به اين پرسش پاسخ آري بدهند، در اين صورت آيا مي‌توان نوع مشخصي از مطالبه حقوق بشر را يافت که با پيام سازگاري انجيل ناسازگار باشد؟

جونگر به‌ويژه نگران تأثير قلب‌کننده مفهوم حقوق بشر بر آيين بوداست. بوداي تاريخي تعليم نداد که انسان‌ها حق ايمني از رنج يا مصونيت از واقعيت نپايندگي را دارند. رنج و نپايندگي واقعيت‌هايي کلي هستند، و قطع نظر از اينکه کدام‌يک از اين «حق‌ها» را مي‌توان براي انسان‌ها «مسلم» دانست، گريزناپذيرند. رنج در معنويت مسيحي نيز نقش محوري دارد. آيا عيساي ناصري اين را تعليم مي‌داد که شاگردانش «حق» رهايي از رنج و مرگ را دارند؟ برعکس، رنجِ رهاننده و بايستگي صليب در موعظه‌هاي عيسي مضامين محوري به شمار مي‌آيند. بهتر آن است که مسيحيان، با الگو قرار دادن جونگر، بپرسند الاهيات صليب چگونه بر آنان حکم مي‌کند تا از باورهايشان به حقوق بشر دست بردارند.[41]

امروزه بودايياني چون کريگ ايهارا، سلي کينگ، جِي گارفيلد و پِرَ دمّه‌‌پيدوک مدعي‌اند که نبايد فهم بودايي از حقوق بشر را با فهم ليبرال‌هاي غربي سکولار يکي گرفت. آيا در دفاع از حقوق بشر نبايد با مسيحي هم‌صدا شد؟ مسيحيت با فردگرايي و سکولاريسم، که ليبرال‌هاي غربي را به مطالبه حقوقشان وا‌دار مي‌کنند، کاملاً ناسازگار است. بسياري از مسيحيان آگاه‌اند که، گاه صراحتاً، بايد ميان دو چيز فرق گذاشت: يکي، آنچه آنان را به دفاع از حقوق بشر وامي‌دارد و ديگري، انگيزه‌هاي ليبرال‌هاي سکولار يا پيروان اديان ديگر.[42] اين بيانگرِ امکانِ هم‌ياريِ سازنده ميان بوداييان و مسيحياني است که براي دفاع ‌از حقوق بشر يک مبناي ديني مشخص دارند. باورهاي بودايي و مسيحي به حقوق چه شباهت‌ها و تفاوت‌هايي با هم دارند؟ بوداييان و مسيحيان در اين خصوص از يکديگر چه بايد بياموزند؟ آنان از ليبرال‌هاي سکولار چه بايد بياموزند؟

من به‌ويژه به گفت‌وگوي‌هاي بودايي ــ مسيحي دربارة، به تعبير چارلز تيلور، «هم‌رأيي هم‌پوشِ» (overlapping consensus) حقوق بشر علاقه‌مندم.[43] تيلور دليل مي‌آورد که مي‌توان ميان حق انساني به‌عنوان يکي از معيارهاي رفتار، و توجيه آن معيار فرق گذاشت. مي‌توان روي معيارها توافق داشت، حتي اگر روي چگونگي توجيه آن معيارها توافق چشم‌گيري نباشد. تيلور، در اين خصوص، در امکان توافق وسيع (اگر نگوييم کلي) روي معيارهاي رفتار اميدوارتر است، گرچه روي توجيه اين معيارها توافقي وجود ندارد. حقوق بشر به‌مثابه معيار، خاص غربي يا بودايي يا مسيحي نيست، اما توجيه معيار، در سنت‌هاي فرهنگي، سياسي يا دينيِ خاص ريشه دارد. تيلور معتقد است که اين «هم‌رأيي هم‌پوشِ» حقوق بشر شايد بتواند بنياد يک بحث پربار را براي توجيهات متفاوت از حقوق بشر فراهم کند. اينْ شايد نشان‌دهنده يک راه كاملاً عملي باشد که بوداييان و مسيحيان و ليبرال‌هاي سکولار بتوانند براي يک گفت‌وگوي پربار دور هم جمع شوند.

امروزه اغلبْ صداي بودايي و مسيحي را در دفاع از حقوق بشر مي‌توان شنيد. در دفاع از حقوق، من معتقدم در هر دو اجتماع ميان برترين آموزه‌ها در سنت‌هاي ديني‌شان و آرمان‌هاي جنبش حقوق بشر مدرن، سازگاري دروني حقيقي وجود دارد. اما مسيحيان و بوداييان براي دوپهلو حرف زدن از حقوق بشر دلايل قانع‌کننده‌اي دارند. بوداييان با نظرخواهي‌ها و در ميان گذاشتن ترديدهايشان مي‌توانند براي مسيحيان سودمند باشند، چون مسيحيان درمي‌يابند که چگونه باور مسيحي به حقوق بشر بايد دوپهلو باشد.

-----------------------------
پي‌نوشت‌ها

* مشخصات كتاب‌شناختي اين اثر چنين است:

James Fredericks (2003), "Buddhism and Human Rights: The Recent Buddhist Discussion and Its Implications for Christianity" in Human Rights and Responsibilities in the World Religions, Joseph Runzo, Nancy M. Martin, and Arvind Sharma (Eds.), Oxford: Oneworld, p. 247-264.

[1]. Dalai Lama, A Policy of Kindness: An Anthology of Writings by and about the Dalai Lama (Ithaca, NY: Snow Lion Publications, 1990), p. xviii.
[2]. Ibid. p. xix.
[3]. Sangharakshita, Ambedkar and Buddhism (Glasgow: Windhorse Publications, 1986), pp. 162-163.
[4]. Robert Traer, Faith in Human Rights: Support in Religious Traditions for a Global Struggle (Washington, DC: Georgetown University Press, 1991), p.139.
[5]. "Introduction" to L.P.N.Perera, Buddhism and Human Rights: A Buddhist Commentary on the Universal Declaration of Human Rights (Colombo: Karunaratne & Sons, 1991), p. xi.
[6]. Sulak Sivaraksa, A Socially Engaged Buddhism (Bangkok: Khana Radom Tham, 1982), pp. 42-47. See also "Buddhism and Development – Athai Perspective," Ching Feng, 26 (1983), pp. 123-133.
[7]. Damien Keown, "Are There Human Rights in Buddhism?" in Buddhism and Human Rights, ed. Damien Keown, Charles Prebish, and Wayne Husted (Richmond: Curzon, 1998), p. 20.
[8]. Ibid. pp. 20-23.
[9]. Sallie King, "Human Rights in Contemporary Engaged Buddhism" in Buddhist Theology: Critical Reflections by Contemporary Buddhist Scholars, ed. Roger R. Jackson and John J. Makransky (Richmond: Curzon, 2000), p.300.
[10]. Ibid.
[11]. Keown, "Are There Human Rights in Buddhism?", p. 22.
[12]. Robert Thurman, "Social and Cultural Rights in Buddhism," in Human Rights and the World's Religions, ed. Leroy S. Rouner (Notre Dame: University of Notre Dame Press, 1988), p. 148.
[13]. Ibid. Compare Thurman's idealized Tibet (pp. 160-161) with the views of David Lopez, Prisoners of Shangti-La: Tibetan Buddhism and the West (Chicago: University of Chicago Press, 1998).
[14]. Thurman, "Social and Cultural Rights in Buddhism," p. 161.
[15]. Soraj Hongladarom, "Buddhism and Human Rights in the Thoughts of Sulak Sivaraksa and Phra Dhamrnapidok (Prayudh Prayutto)", in Buddhism and Human Rights, ed. Keown, Prebish, and Husted, p. 97.
مشابه اين تعابير را در جوامع آسيايي ديگر نيز مي‌توان يافت. مثلاً اصطلاح جينکِن (jinken) برابرنهادي است براي «حقوق بشر» در ژاپن، که به‌وضوح به‌معناي مدرن و بيگانه اشاره دارد. اين واژه تا پيش از دوره مئي‌جي (1867-1912) وجود نداشت و پس از پايان جنگ جهاني دوم کاربرد عام پيدا کرد. واژه‌ ديگري که سنتي‌تر است و بيشتر کاربرد داخلي دارد وا (Wa) به‌معناي «هماهنگي» است، که مي‌توان آن را به همين شکل براي آرمان دفاع از حقوق بشر در ژاپن به کار برد.
[16]. Craig Ihara, "Why There are no Rights in Buddhism", in ibid. p. 44.
[17]. Haing Ngor and Roger Warner, Haing Ngor: A Cambodian Odyssey (New York: Macmillan, 1987).
[18]. Keown, "Are There Human Rights in Buddhism?" p. 31.
[19]. ويژگي رقابتي حقوق بشر براي سلي کينگ مسئله مهمي است. کينگ، برخلاف ايهارا، دليل مي‌آورد که بوداييان مي‌توانند حقوق بشر را تأييد کنند و با کار و تلاش، به شيوه غيررقابتي، از آن دفاع کنند. نگاه کنيد به: King,"Human Rights in Contemporary Engaged Buddhism," pp. 298-300.
[20]. Ihara, "Why There are no Rights in Buddhism," p. 51.
[21]. Jay L. Garfield, "Human Rights and Compassion: Towards a Unified Iv10ra1 Framework", in Buddhism and Human Rights, ed. Keown, Prebish, and Husted, pp. 111-140.
[22]. اين تنوع نام‌ها گاهي شناسايي اثر او را مشکل مي‌کند. نام اصلي اين رهرو پِرَيوُد پِرَيوُتّو (Prayudh Prayutto) است. پِرَ راجه‌وَرَموُني (phra Rajavaramuni)، پِرَ دِپوِدي (phra Depvedi)، و متأخرتر از همه پِرَ دمّه‌پيدوک، لقب‌هاي احترام‌آميزي هستند که پادشاه به او اعطا کرده است. او همچنين شرح‌هاي معتبر زيادي بر مباني آموزه‌هاي بودايي، بودا‌دمّه (Buddhadhamma) نگاشته است (Buddhadhamma: Bangkok; Kledthai Press, 1974).
[23]. For a comparison of Sulak Sivaraksa and Phra Dammapidok on the question of human rights, see Hongladarom, "Buddhism and Human Rights in the Thoughts of Sulak Sivaraksa and Phra Dhammapidok (Prayudh Prayuttoj", pp. 97-109.
[24]. As translated by Soraj Hongladarom, in ibid., p. 104.
[25]. ترمن، تا حدي مانند پِرَ دمّه‌پيدوک، از حقوق بشر به‌مثابه «چسبِ زخم بيهوده، يا شايد در نهايت بي‌اثرِ» غربي ياد مي‌کند. «چسبِ زخم روي جراحت مهلکِ شرافت انساني که اغلب از طريق مادي‌گرايي متافيزيکي مدرنيته، تجزيه‌گرايي روان‌شناختي و نسبي‌گرايي اخلاقي نيست‌انگارانه بر آن وارد مي‌شود»، نگاه کنيد به: Thurman, "Social and Cultural Rights in Buddhism", p. 149..
[26]. Peter Junger, "Why the Buddha has no Rights", in Buddhism and Human Rights, ed. Keown, Prebish, and Husted, PI'. 53-6.
[27]. Ibid. PI'. 60-61.
[28]. Ibid. p. 67.
[29]. Ibid. PI'. 81-82.
[30]. درباره نظريه قانون فطري کاتوليک رومي، جونگر به طور مفصل از ژاک ماريتَن نقل مي‌کند: The Rights of Man and Natural Law, trans. Doris Anson (New York: Charles Schribner & Sons, 1943).
[31]. Junger, "Why the Buddha has no Rights", PI'. 74-75.
[32]. Ibid., p. 56.
[33]. Ibid. pp.55-56.
[34]. King, "Human Rights in Contemporary Engaged Buddhism", p. 293.
[35]. Garfield, "Human Rights and Compassion", PI'. 122-123.
[36]. Ihara, "Why There are no Rights in Buddhism", p. 49.
[37]. Ibid., p. 50.
[38]. For Hoppe, see "Human Rights", in The New Dictionary of Catholic Social Teaching, ed. Judith Dwyer (Collegeville, MN: Liturgical Press, 1994), pp. 454-470, esp. pp. 455, 461. For Rommen, see "The Church and Human Rights", in Modern Catholic Thinkers, ed. R. Caponigri (New York: Harper Torchbooks, 1960), vol. 2, p. 398. For Payzs see his article on "Human Rights" in The New Catholic Encyclopedia, vol. 7, p. 212.
[39]. Louis Henkin, "Religion, Religions and Human Rights", Journal of Religious Ethics 26, 2 (1998), pp. 229-230; Jack Donnelly, "Human Rights and Asian Values: A Defense of 'Western' Universalism", in The East Asian Challenge for Human Rights, ed. Joanne Bauer and Daniel Bell (Cambridge: Cambridge University Press, 1999), PI'. 60-87.
[40]. مسيحيت کاتوليک رومي يک نمونه روشن آن است. اين ادعا که در سنت کاتوليک آموزه حقوق بشر نهفته وجود دارد، چندان قادر به پنهان کردن اين حقيقت نيست که پاپ‌ها در اين ‌قرن اخير در کل مخالف حقوق بشر بوده‌اند و فقط به گام نهادن در راه شناخت اين مفهوم تن داده‌اند. بحث‌ها پيرامون آموزه حقوق بشر رسمي کاتوليک رومي در سال 1891، که لئوي سيزدهم رِروم نوواروم (Rerum Novarum)، اولين مجموعه «منشور‌هاي اجتماعيِ» تصديق‌کنند? حقوق بشر را رسماً اعلام کرد، آغاز شد و تا امروز ادامه دارد. در واقع، آموزه حقوق بشرِ آشکارِ پاپي دست‌کم به سال 1791 باز مي‌گردد، يعني زماني که پيوس ششم، در کوواد آليکوانتِم (Quod Aliquatumi)، اعلاميه حقوق بشر در دفاع از آزادي عقيده و بيان را رد کرد. در سال 1864، پيوس نهم آزادي دين را در نوشت? خود به نام سياهة خطاها (Syllabus of Errors) محکوم کرد. در واقع، نخستين بيانيه رسمي کليساي کاتوليک رومي در دفاع از آزادي دين در سال 1963، با نام سند آزادي دينيِ دومين شوراي واتيکان، صادر شد. چون پاپ‌ها همواره اين را تعليم مي‌دهند که کرامت انساني همه نقش‌هاي جنسي مجزا را در بر مي‌گيرد، خيلي‌ها دليل ‌آورده‌اند که کليساي کاتوليک رومي حالا بايد حقوق انساني زنان را به رسميت بشناسد.
[41]. On this issue, see James V.Schall, "Human Rights: the 'So-Called' IudaeoChristian Tradition", Communio, 8 (1981), p. 56.
[42]. اين آگاهي به‌ويژه جديد نيست. ژاک ماريتَن، انديشمند کاتوليک رومي که کمک مؤثري به اعلاميه جهاني حقوق بشر 1948 سازمان ملل کرد، به‌خوبي آگاه بود که شيوه او در توجيه حقوق بشر گاه «کاملاً متفاوت» يا «مخالف» با شيوه توجيه کسان ديگري است که اعلاميه را امضا کردند. نگاه کنيد به:   "Introduction" to UNESCO, Human Rights: Comments and Interpretations (London: Allan Wingate, 1949), pp. 10--11.
[43]. اين عبارت از جان راولز (John Rawls) است. نگاه کنيد به:   Fourth Lecture of his Political Liberalism (New York: Columbia University Press, 1993).  براي کاربرد اين مفهوم در مسئله خرده‌گيري برخي دولت‌هاي آسياي شرقي بر جنبش حقوق بشر، نگاه کنيد به:  Charles Taylor, "Conditions of an Unforced Consensus on Human Rights", in The East Asian Challenge for Human Rights, ed. Bauer and Bell, pp. 124--144.


نويسنده: جيمز فردريکز - مترجم: عليرضا شجاعي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان