بسم الله
 
EN

بازدیدها: 464

نظام حقوق زن در اسلام-قسمت بيستم

  1392/11/14
قسمت قبلي

مقام زن در جهان بيني اسلامي

اما قسمت اول. قرآن تنها مجموعه قوانين نيست. محتويات قرآن صرفا يک سلسله مقررات و قوانين خشک بدون تفسير نيست. در قرآن، هم قانون است و هم تاريخ و هم موعظه و هم تفسير خلقت و هم هزاران مطلب ديگر. قرآن همان طوري که در مواردي به شکل بيان قانون دستور العمل معين مي کند و در جاي ديگر وجود و هستي را تفسير مي کند، راز خلقت زمين و آسمان و گياه و حيوان و انسان و راز موتها وحياتها، عزتها و ذلتها، ترقيها و انحطاطها، ثروتها و فقرها را بيان مي کند.
قرآن کتاب فلسفه نيست، اما نظر خود را درباره جهان و انسان و اجتماع - که سه موضوع اساسي فلسفه است - به طور قاطع بيان کرده است. قرآن به پيروان خود تنهاقانون تعليم نمي دهد و صرفا به موعظه و پند و اندرز نمي پردازد بلکه با تفسير خلقت به پيروان خود طرز تفکر و جهان بيني مخصوص مي دهد. زير بناي مقررات اسلامي درباره امور اجتماعي از قبيل مالکيت، حکومت، حقوق خانوادگي و غيره همانا تفسيري است که از خلقت و اشياء مي کند.
از جمله مسائلي که در قرآن کريم تفسير شده موضوع خلقت زن و مرد است. قرآن در اين زمينه سکوت نکرده و به ياوه گويان مجال نداده است که از پيش خود براي مقررات مربوط به زن و مرد فلسفه بتراشند و مبناي اين مقررات را نظر تحقير آميزاسلام نسبت به زن معرفي کنند. اسلام، پيشاپيش نظر خود را درباره زن بيان کرده است.
اگر بخواهيم ببينيم نظر قرآن درباره خلقت زن و مرد چيست، لازم است به مساله سرشت زن و مرد - که در ساير کتب مذهبي نيز مطرح است - توجه کنيم. قرآن نيز دراين موضوع سکوت نکرده است. بايد ببينيم قرآن زن و مرد را يک سرشتي مي داند يادو سرشتي؛ يعني آيا زن و مرد داراي يک طينت و سرشت مي باشند و يا داراي دوطينت و سرشت؟ قرآن با کمال صراحت در آيات متعددي مي فرمايد که زنان را ازجنس مردان و از سرشتي نظير سرشت مردان آفريده ايم. قرآن درباره آدم اول مي گويد: «همه شما را از يک پدر آفريديم و جفت آن پدر را از جنس خود او قرارداديم» (سوره نساء آيه 1) . درباره همه آدميان مي گويد: «خداوند از جنس خود شمابراي شما همسر آفريد» (سوره نساء و سوره نحل و سوره روم) .
در قرآن از آنچه در بعضي از کتب مذهبي هست که زن از مايه اي پست تر از مايه مرد آفريده شده و يا اينکه به زن جنبه طفيلي و چپي داده اند و گرفته اند که همسر آدم اول از عضوي از اعضاي طرف چپ او آفريده شده، اثر و خبري نيست. عليهذا دراسلام نظريه تحقير آميزي نسبت به زن از لحاظ سرشت و طينت وجود ندارد.
يکي ديگر از نظريات تحقير آميزي که در گذشته وجود داشته است و در ادبيات جهان آثار نامطلوبي بجا گذاشته است اين است که زن عنصر گناه است، از وجود زن شر و وسوسه برمي خيزد، زن شيطان کوچک است. مي گويند در هر گناه و جنايتي که مردان مرتکب شده اند زني در آن دخالت داشته است. مي گويند مرد در ذات خود از گناه مبراست و اين زن است که مرد را به گناه مي کشاند. مي گويند شيطان مستقيما دروجود مرد راه نمي يابد و فقط از طريق زن است که مردان را مي فريبد؛ شيطان زن راوسوسه مي کند و زن مرد را. مي گويند آدم اول که فريب شيطان را خورد و از بهشت سعادت بيرون رانده شد، از طريق زن بود؛ شيطان حوا را فريفت و حوا آدم را.
قرآن داستان بهشت آدم را مطرح کرده ولي هرگز نگفته که شيطان يا مار حوا رافريفت و حوا آدم را. قرآن نه حوا را به عنوان مسؤول اصلي معرفي مي کند و نه او را ازحساب خارج مي کند. قرآن مي گويد: به آدم گفتيم خودت و همسرت در بهشت سکني گزينيد و از ميوه هاي آن بخوريد. قرآن آنجا که پاي وسوسه شيطان را به ميان مي کشدضميرها را به شکل «تثنيه» مي آورد، مي گويد فوسوس لهما الشيطان(1)شيطان آندو راوسوسه کرد فدليهما بغرور(2)شيطان آندو را به فريب راهنمايي کرد و قاسمهما اني لکمالمن الناصحين(3)يعني شيطان در برابر هر دو سوگند ياد کرد که جز خير آنها رانمي خواهد.
به اين ترتيب قرآن با يک فکر رايج آن عصر و زمان که هنوز هم در گوشه و کنارجهان بقايايي دارد، سخت به مبارزه پرداخت و جنس زن را از اين اتهام که عنصروسوسه و گناه و شيطان کوچک است مبرا کرد.
يکي ديگر از نظريات تحقيرآميزي که نسبت به زن وجود داشته است در ناحيه استعدادهاي روحاني و معنوي زن است؛ مي گفتند زن به بهشت نمي رود، زن مقامات معنوي و الهي را نمي تواند طي کند، زن نمي تواند به مقام قرب الهي آن طور که مردان مي رسند برسد. قرآن در آيات فراواني تصريح کرده است که پاداش اخروي و قرب الهي به جنسيت مربوط نيست، به ايمان و عمل مربوط است، خواه از طرف زن باشد ويا از طرف مرد. قرآن در کنار هر مرد بزرگ و قديسي از يک زن بزرگ و قديسه يادمي کند. از همسران آدم و ابراهيم و از مادران موسي و عيسي در نهايت تجليل ياد کرده است. اگر همسران نوح و لوط را به عنوان زناني ناشايسته براي شوهرانشان ذکرمي کند، از زن فرعون نيز به عنوان زن بزرگي که گرفتار مرد پليدي بوده است غفلت نکرده است. گويي قرآن خواسته است در داستانهاي خود توازن را حفظ کند و قهرمانان داستانها را منحصر به مردان ننمايد.
قرآن درباره مادر موسي مي گويد: ما به مادر موسي وحي فرستاديم که کودک راشير بده و هنگامي که بر جان او بيمناک شدي او را به دريا بيفکن و نگران نباش که ما اورا به سوي تو باز پس خواهيم گردانيد.
قرآن درباره مريم، مادر عيسي، مي گويد: کار او به آنجا کشيده شده بود که درمحراب عبادت همواره ملائکه با او سخن مي گفتند و گفت و شنود مي کردند، از غيب براي او روزي مي رسيد، کارش از لحاظ مقامات معنوي آنقدر بالا گرفته بود که پيغمبرزمانش را در حيرت فرو برده، او را پشت سر گذاشته بود، زکريا در مقابل مريم مات ومبهوت مانده بود.
در تاريخ خود اسلام زنان قديسه و عاليقدر فراوانند. کمتر مردي است به پايه خديجه برسد، و هيچ مردي جز پيغمبر و علي به پايه حضرت زهرا نمي رسد. حضرت زهرا بر فرزندان خود که امامند و بر پيغمبران غير از خاتم الانبياء برتري دارد. اسلام در سير من الخلق الي الحق يعني در حرکت و مسافرت به سوي خدا هيچ تفاوتي ميان زن و مرد قائل نيست. تفاوتي که اسلام قائل است در سير من الحق الي الخلق است، دربازگشت از حق به سوي مردم و تحمل مسؤوليت پيغامبري است که مرد را براي اين کار مناسبتر دانسته است.
يکي ديگر از نظريات تحقيرآميزي که نسبت به زن وجود داشته است، مربوط است به رياضت جنسي و تقدس تجرد و عزوبت. چنانکه مي دانيم در برخي آيينها رابطه جنسي ذاتا پليد است. به عقيده پيروان آن آيينها تنها کساني به مقامات معنوي نايل مي گردند که همه عمر مجرد زيست کرده باشند. يکي از پيشوايان معروف مذهبي جهان مي گويد: «با تيشه بکارت درخت ازدواج را از بن برکنيد» . همان پيشوايان ازدواج را فقط از جنبه دفع افسد به فاسد اجازه مي دهند؛ يعني مدعي هستند که چون غالب افراد قادر نيستند با تجرد صبر کنند و اختيار از کفشان ربوده مي شود و گرفتارفحشا مي شوند و با زنان متعددي تماس پيدا مي کنند، پس بهتر است ازدواج کنند تا بابيش از يک زن در تماس نباشند. ريشه افکار رياضت طلبي و طرفداري از تجرد وعزوبت، بدبيني به جنس زن است؛ محبت زن را جزء مفاسد بزرگ اخلاقي به حساب مي آورند.
اسلام با اين خرافه سخت نبرد کرد؛ ازدواج را مقدس و تجرد را پليد شمرد. اسلام دوست داشتن زن را جزء اخلاق انبيا معرفي کرد و گفت: «من اخلاق الانبياء حب النساء» . پيغمبر اکرم مي فرمود: من به سه چيز علاقه دارم: بوي خوش، زن، نماز.
برتراند راسل مي گويد: در همه آيينها نوعي بدبيني به علاقه جنسي يافت مي شودمگر در اسلام؛ اسلام از نظر مصالح اجتماعي حدود و مقرراتي براي اين علاقه وضع کرده اما هرگز آن را پليد نشمرده است.
يکي ديگر از نظريات تحقير آميزي که درباره زن وجود داشته اين است که مي گفته اند زن مقدمه وجود مرد است و براي مرد آفريده شده است.
اسلام هرگز چنين سخني ندارد. اسلام اصل علت غايي را در کمال صراحت بيان مي کند. اسلام با صراحت کامل مي گويد زمين و آسمان، ابر و باد، گياه و حيوان، همه براي انسان آفريده شده اند اما هرگز نمي گويد زن براي مرد آفريده شده است. اسلام مي گويد هر يک از زن و مرد براي يکديگر آفريده شده اند: هن لباس لکم و انتم لباس لهن(4)زنان زينت و پوشش شما هستند و شما زينت و پوشش آنها. اگر قرآن زن رامقدمه مرد و آفريده براي مرد مي دانست قهرا در قوانين خود اين جهت را در نظرمي گرفت ولي چون اسلام از نظر تفسير خلقت چنين نظري ندارد و زن را طفيلي وجودمرد نمي داند، در مقررات خاص خود درباره زن و مرد به اين مطلب نظر نداشته است.
يکي ديگر از نظريات تحقير آميزي که در گذشته درباره زن وجود داشته اين است که زن را از نظر مرد يک شر و بلاي اجتناب ناپذير مي دانسته اند. بسياري از مردان باهمه بهره هايي که از وجود زن مي برده اند او را تحقير و مايه بدبختي و گرفتاري خودمي دانسته اند. قرآن کريم مخصوصا اين مطلب را تذکر مي دهد که وجود زن براي مردخير است، مايه سکونت و آرامش دل اوست.
يکي ديگر از آن نظريات تحقير آميز اين است که سهم زن را در توليد فرزند بسيارناچيز مي دانسته اند. اعراب جاهليت و بعضي از ملل ديگر مادر را فقط به منزله ظرفي مي دانسته اند که نطفه مرد را - که بذر اصلي فرزند است - در داخل خود نگه مي دارد ورشد مي دهد. در قرآن ضمن آياتي که مي گويد شما را از مرد و زني آفريديم و برخي آيات ديگر که در تفاسير توضيح داده شده است، به اين طرز تفکر خاتمه داده شده است.
از آنچه گفته شد معلوم شد اسلام از نظر فکر فلسفي و از نظر تفسير خلقت، نظرتحقيرآميزي نسبت به زن نداشته است بلکه آن نظريات را مردود شناخته است. اکنون نوبت اين است که بدانيم فلسفه عدم تشابه حقوقي زن و مرد چيست.

تشابه نه و تساوي آري

گفتيم اسلام در روابط و حقوق خانوادگي زن و مرد فلسفه خاصي دارد که با آنچه در چهارده قرن پيش مي گذشته مغايرت دارد و با آنچه در جهان امروز مي گذرد نيزمطابقت ندارد.
گفتيم از نظر اسلام اين مساله هرگز مطرح نيست که آيا زن و مرد دو انسان متساوي در انسانيت هستند يا نه؟ و آيا حقوق خانوادگي آنها بايد ارزش مساوي با يکديگرداشته باشند يا نه؟ از نظر اسلام زن و مرد هر دو انسانند و از حقوق انساني متساوي بهره مندند.
آنچه از نظر اسلام مطرح است اين است که زن و مرد به دليل اينکه يکي زن است وديگري مرد، در جهات زيادي مشابه يکديگر نيستند، جهان براي آنها يکجور نيست، خلقت و طبيعت آنها را يکنواخت نخواسته است، و همين جهت ايجاب مي کند که ازلحاظ بسياري از حقوق و تکاليف و مجازاتها وضع مشابهي نداشته باشند. در دنياي غرب، اکنون سعي مي شود ميان زن و مرد از لحاظ قوانين و مقررات و حقوق و وظايف وضع واحد و مشابهي به وجود آورند و تفاوتهاي غريزي و طبيعي زن و مرد را ناديده بگيرند. تفاوتي که ميان نظر اسلام و سيستمهاي غربي وجود دارد در اينجاست. عليهذاآنچه اکنون در کشور ما ميان طرفداران حقوق اسلامي از يک طرف و طرفداران پيروي از سيستمهاي غربي از طرف ديگر مطرح است مساله وحدت و تشابه حقوق زن و مرد است نه تساوي حقوق آنها. کلمه «تساوي حقوق» يک مارک تقلبي است که مقلدان غرب بر روي اين ره آورد غربي چسبانيده اند.
اين بنده هميشه در نوشته ها و کنفرانسها و سخنرانيهاي خود از اينکه اين مارک تقلبي را استعمال کنم و اين فرضيه را - که جز ادعاي تشابه و تماثل حقوق زن و مردنيست - به نام تساوي حقوق ياد کنم اجتناب داشته ام.
من نمي گويم در هيچ جاي دنيا ادعاي تساوي حقوق زن و مرد معني نداشته وندارد و همه قوانين گذشته و حاضر جهان حقوق زن و مرد را بر مبناي ارزش مساوي وضع کرده اند و فقط مشابهت را از ميان برده اند.
خير، چنين ادعايي ندارم. اروپاي قبل از قرن بيستم بهترين شاهد است. در اروپاي قبل از قرن بيستم زن قانونا و عملا فاقد حقوق انساني بود؛ نه حقوقي مساوي با مردداشت و نه مشابه با او. در نهضت عجولانه اي که در کمتر از يک قرن اخير به نام زن وبراي زن در اروپا صورت گرفت، زن کم و بيش حقوقي مشابه با مرد پيدا کرد، اما باتوجه به وضع طبيعي و احتياجات جسمي و روحي زن، هرگز حقوق مساوي با مردپيدا نکرد زيرا زن اگر بخواهد حقوقي مساوي حقوق مرد و سعادتي مساوي سعادت مرد پيدا کند راه منحصرش اين است که شابهت حقوقي را از ميان بردارد، براي مردحقوقي متناسب با مرد و براي خودش حقوقي متناسب با خودش قائل شود. تنها ازاين راه است که وحدت و صميميت واقعي ميان مرد و زن برقرار مي شود و زن ازسعادتي مساوي با مرد بلکه بالاتر از آن برخوردار خواهد شد و مردان از روي خلوص و بدون شائبه اغفال و فريبکاري براي زنان حقوق مساوي و احيانا بيشتر ازخود قائل خواهند شد.
و همچنين من هرگز ادعا نمي کنم حقوقي که عملا در اجتماع به ظاهر اسلامي مانصيب زن مي شد ارزش مساوي با حقوق مردان داشته است. بارها گفته ام که لازم وضروري است به وضع زن امروز رسيدگي کامل بشود و حقوق فراواني که اسلام به زن اعطا کرده و در طول تاريخ عملا متروک شده به او باز پس داده شود، نه اينکه با تقليد وتبعيت کورکورانه از روش مردم غرب - که هزاران بدبختي براي خود آنها به وجودآورده - نام قشنگي روي يک فرضيه غلط بگذاريم و بدبختيهاي نوع غربي را بربدبختيهاي نوع شرقي زن بيفزاييم. ادعاي ما اين است که عدم تشابه حقوق زن و مرد در حدودي که طبيعت زن و مرد را در وضع نامشابهي قرار داده است، هم با عدالت وحقوق فطري بهتر تطبيق مي کند و هم سعادت خانوادگي را بهتر تامين مي نمايد و هم اجتماع را بهتر به جلو مي برد.
کاملا توجه داشته باشيد ما مدعي هستيم که لازمه عدالت و حقوق فطري و انساني زن و مرد عدم تشابه آنها در پاره اي از حقوق است. پس بحث ما صد در صد جنبه فلسفي دارد، به فلسفه حقوق مربوط است، به اصلي مربوط است به نام اصل «عدل» که يکي از ارکان کلام و فقه اسلامي است. اصل عدل همان اصلي است که قانون تطابق عقل و شرع را در اسلام به وجود آورده است؛ يعني از نظر فقه اسلامي - و لا اقل فقه شيعه - اگر ثابت شود که عدل ايجاب مي کند فلان قانون بايد چنين باشد نه چنان و اگرچنان باشد ظلم است و خلاف عدالت است، ناچار بايد بگوييم حکم شرع هم همين است. زيرا شرع اسلام طبق اصلي که خود تعليم داده هرگز از محور عدالت و حقوق فطري و طبيعي خارج نمي شود.
علماي اسلام با تبيين و توضيح اصل «عدل» پايه فلسفه حقوق را بنا نهادند، گواينکه در اثر پيشامدهاي ناگوار تاريخي نتوانستند راهي را که باز کرده بودند ادامه دهند. توجه به حقوق بشر و به اصل عدالت به عنوان اموري ذاتي و تکويني و خارج ازقوانين قراردادي، اولين بار به وسيله مسلمين عنوان شد؛ پايه حقوق طبيعي و عقلي راآنها بنا نهادند.
اما مقدر چنين بود که آنها کار خود را ادامه ندهند و پس از تقريبا هشت قرن دانشمندان و فيلسوفان اروپايي آن را دنبال کنند و اين افتخار را به خود اختصاص دهند؛ از يک سو فلسفه هاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي به وجود آورند و از سوي ديگر افراد و اجتماعات و ملتها را به ارزش حيات و زندگي و حقوق انساني آنها آشناسازند، نهضتها و حرکتها و انقلابها به وجود آورند و چهره جهان را عوض کنند.
به نظر من گذشته از علل تاريخي يک علت رواني و منطقه اي نيز دخالت داشت دراينکه مشرق اسلامي مساله حقوق عقلي را که خود پايه نهاده بود دنبال نکند. يکي ازتفاوتهاي روحيه شرقي و غربي در اين است که شرق تمايل به اخلاق دارد و غرب به حقوق، شرق شيفته اخلاق است و غرب شيفته حقوق؛ شرقي به حکم طبيعت شرقي خودش انسانيت خود را در اين مي شناسد که عاطفه بورزد، گذشت کند، همنوعان خود را دوست بدارد، جوانمردي به خرج دهد اما غربي انسانيت خود را در اين مي بيند که حقوق خود را بشناسد و از آن دفاع کند و نگذارد ديگري به حريم حقوق اوپا بگذارد.
بشريت، هم به اخلاق نياز دارد و هم به حقوق. انسانيت، هم به حقوق وابسته است و هم به اخلاق؛ هيچ کدام از حقوق و اخلاق به تنهايي معيار انسانيت نيست.
دين مقدس اسلام اين امتياز بزرگ را دارا بوده و هست که حقوق و اخلاق را توامامورد عنايت قرار داده است. در اسلام همچنانکه گذشت و صميميت و نيکي به عنوان اموري اخلاقي «مقدس» شمرده مي شوند، آشنايي با حقوق و دفاع از حقوق نيز «مقدس» و انساني محسوب مي شود و اين داستان مفصلي دارد که اکنون وقت توضيح آن نيست.
اما روحيه خاص شرقي کار خود را کرد. با آنکه در آغاز کار حقوق و اخلاق را باهم از اسلام گرفت، تدريجا حقوق را رها و توجهش را به اخلاق محصور کرد.
غرض اين است: مساله اي که اکنون با آن روبرو هستيم يک مساله حقوقي است، يک مساله فلسفي و عقلي است، يک مساله استدلالي و برهاني است، مربوط است به حقيقت عدالت و طبيعت حقوق. عدالت و حقوق قبل از آن که قانوني در دنيا وضع شود وجود داشته است. با وضع قانون نمي توان ماهيت عدالت و حقوق انساني بشر راعوض کرد.
منتسکيو مي گويد:
«پيش از آن که انسان قوانيني وضع کند روابط عادلانه اي بر اساس قوانين بين موجودات امکان پذير بوده، وجود اين روابط موجب وضع قوانين شده است. حال اگر بگوييم جز قوانين واقعي و اوليه که امر و نهي مي کنند هيچ امر عادلانه يا ظالمانه ديگر وجود ندارد، مثل اين است که بگوييم قبل از ترسيم دايره تمام شعاعهاي آن دايره مساوي نيستند.»
هربارت سپنسر مي گويد:
«عدالت غير از احساسات با چيزي ديگر آميخته است که عبارت از حقوق طبيعي افراد بشر است، و براي آنکه عدالت وجود خارجي داشته باشد بايد حقوق و امتيازات طبيعي را رعايت و احترام کنند.»
حکماي اروپايي که اين عقيده را داشتند و دارند فراوانند. حقوق بشر - که اعلانها واعلاميه ها براي آن تنظيم شد و موادي به عنوان حقوق بشر تعيين شد - از همين فرضيه حقوق طبيعي سرچشمه گرفت؛ يعني فرضيه حقوق طبيعي و فطري بود که به صورت اعلاميه هاي حقوق بشر ظاهر شد.
و باز چنانکه مي دانيم آنچه منتسکيو، سپنسر و غير آنها درباره عدالت گفته اندعين آن چيزي است که متکلمين اسلام درباره حسن و قبح عقلي و اصل عدل گفته اند.
در ميان علماي اسلامي افرادي بودند که منکر حقوق ذاتي بوده و عدالت را قراردادي مي دانسته اند، همچنانکه در ميان اروپاييان نيز اين عقيده وجود داشته است. هوبزانگليسي منکر عدالت به صورت يک امر واقعي است.


----------------------
1 - اعراف/ 20.
2 - اعراف/ 22.
3 - اعراف/ 21.
4 - بقره/ 187.


نويسنده:استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان