بسم الله
 
EN

بازدیدها: 437

جبر و تفويض- قسمت اول

  1392/11/8
خلاصه: از مسائلي كه دير زماني مورد گفتگوي دانشمندان بوده و اكنون نيز مورد بحث مي باشد، مسألة جبر و تفويض است. در اين مسأله ، ايده ها و نظرات گوناگوني ارائه شده است كه بعد از مشخّص شدن محدوده بحث، به بيان نظرات مشهور مي پردازيم.

مركز و محدوده بحث:


روشن است كه محل بحث، كارهائي است كه به ارادة انسان مربوط شده و به اصطلاح، امور ارادي ناميده مي شود. بنابر اين، امور تكويني از قبيل خصوصيّات جسماني، زمان و مكان ولادت، چگونگي قيافه و اندام و بسياري از مسائل و حوادث زندگي، و عملكرد بدني از موضوع بحث خارج و مجبور بودن انسان در ارتباط با آنها قطعي است. آنچه مورد بحث است كارهائي است از قبيل راستگويي و درغگويي، امانت داري و خيانت، فروتني و كبر، و دستورات خداوند را انجام دادن و يا ترك نمودن و امثال آنها.

نظرات مشهور


1ـ جبر: گروهي به نام (1)«اشاعره» مي گويند: انسان از خود، هيچ اختياري ندارد و در تمامي كارهاي خوب و بد، مجبور بوده و تمامي آنها صرفا به ارادة خداوند متعال انجام مي گيرد. اين گروه به خاطر حفاظت بر سلطه و قدرت خداوند، به اين نظريّه رسيده اند (2).

2 ـ جمعي از معتزله م‍‍ي گويند: انسان به تمام معنا داراي اختيار است و افعالي كه از او صادر مي شود فقط مربوط به ارادة خود اوست، و با قدرتي كه به او تفويض شده است خود مستقلّ در كارها مي باشد و به هيچ وجه ارتباط با خداوند متعال ندارد (3).

اين گروه به خاطر حفاظت بر عدالتِ خداوند، اين نظريه را صحيح دانسته و اختيار نموده اند.

3ـ جمعي از فلاسفه گفته اند: افعال انسان، مستند به ارادة خودِ اوست، ولي ارادة انسان، مستند به ارادة خداوند است، به گونه اي كه علّت قريبة افعال، ارادة انسان، و علّت بعيدة آن ارادة خداوند مي باشد، و لذا گاهي تعبير كرده اند كه جبر است در صورت اختيار (4).

4ـ گروهي از عرفا مي گويند: انسان، شأني از شؤون وجود است و از خود، داراي وجودي حتّي فقير، بلكه عين الفقر نيست و اصولاً چيزي جز نمودِ وجود نمي باشد, و اينكه فرموده اند: «لا جبر و لا تفويض» از باب سالبه به انتفاء موضوع مي باشد، و تمامي موجودات و ممكنات، به طور كلّي وجودشان وجودِ مرآتي است و براي ممكنات، وجودي حتّي وجودِ فقري و عين فقر نيست، و لذا اراده و اقتضائي براي انسان نيست و در نتيجه جائي براي طرحِ جبر و يا اختيار نيست (5).

5ـ نظرية ديگري كه عموم فقهاء‌ و محدّثين به آن معتقدند و آنرا متّكي به كتاب و حديث (مكتب وحي) مي دانند_همان طور كه إن شاء الله مشخّص خواهد گرديد_ اين است كه انسان نه مجبور است و نه كارهايش به او تفويض شده است، بلكه انسان موجودي است مختار و اختيارش هم آن به آن به او افاضه مي شود، پس «لا جبر و لا تفويض بل أمرٌ بينَ الأمرينِ» و قدرتِ اختيار انسان كه از طرف خداوند به او تمليك شده است، و خداوند خود أملَكْ است، در طولِ قدرتِ خداوند متعال است.

بعد از ذكرِ مهمترين نظرات، اكنون به اثبات نظرية پنجم از نظر وجدان و عقل فطري، و از نظر قرآن و حديث مي پردازيم، و سپس بطلان نظريه هاي ديگر را بيان كرده، و اختصاراً به خاطر نمونه يكي از مهمترين دليل هاي هر يك از نظرات فوق را ذكر كرده، و پاسخ آن را متذكّر مي شويم.

وجدان و عقل فطري

با توجّه به اين كه انسان مانند ديگر موجودات و ممكنات، وابسته و در ذاتش نياز و احتياج به مبدأ أعلي و واجب متعال موج مي زند_ و نسبت انسان و حق متعال هم مانند نسبت بنّا و بِناء، و كارخانه و مهندس آن نيست، بلكه با قصور مثال، از جهاتي نسبت، مانند انسان و تصوّراتش مي باشد كه هر گاه اراده و توجّه خود را از متصوَّرِ خود بر دارد همة آنها نابود، و معدوم مي شود_ بطلان تفويض واضح خواهد بود، و بديهي است كه با توجّه به مطلب فوق، براي انسان هرگز قدرتِ مستقلّ و استقلالي وجود نخواهد داشت؛ بلكه روشن است كه حدوثاً و بقاءاً نيازمند به ذات مبدأ متعال بوده و آن به آن نياز به فَيَضان از جانب آفريدگار متعال مي باشد.

و نيز با توجّه به اينكه انسان در بسياري از كارها صاحب اختيار بودنِ خود را به خوبي يافته، و با كمال صراحت و بداهت، بين ضربان قلب، و انجام نماز مثلاً، تفاوت روشني احساس مي كند، و در مورد اوّل از خود اراده و إعمال رأي نمي يابد، امّا در مورد دوّم، احساس آزادي در فعل و ترك مي نمايد، و با كمال حريّت، با توجّه به مصالحِ نماز، فعلِ نماز را اختيار مي كند. و در همان حال، به خوبي مي يابد كه مي تواند نماز را ترك نمايد، و نيز مي يابد كه اين حريّت و اختيار، ذاتيِ او نيست، بلكه به او داده شده است و بر ادامة آن هم نياز به واهب و مُعطي آن يعني حق تعالي دارد.

و به فرمودة سلطان المحقّقين خواجه نصير الدين طوسي در كتاب شريف «التجريد»: و الضرورة قاضية باستناد أفعالنا إلينا‌، يعني بداهت و ضرورت، حكم مي كند كه كارهاي ما مستند به ما است» (6).

بنابر اين، چون انسان، ممكن الوجود و وابستة محض است، پس در هر حال محتاج و نيازمند به قائم بالذات بوده و تفويض باطل است.

و نيز چون انسان در محدودة مسائل مورد بحث، افعال خود را به اراده و اختيار خود انجام داده، و حريّت نفس خود را در فعل و ترك آن به وضوح مي يابد، و نيز احساس مي كند اين حريّت و آزادي كه در فعل و ترك به او داده شده است،دائم نياز به ادامه و افاضة آن از ناحية حق متعال دارد، پس مجبور نبوده و نظرية جبر، باطل مي باشد. در نتيجه‌ نه جبر است و نه تفويض، و نه فعل، تنها مستند به خود انسان است، بلكه انسان مختار است و در مختار بودنش مجبور مي باشد، و اختيارش وابسته به حق متعال است، و در نتيجه سلطة حق متعال در همة موارد محفوظ، و ساحت قدس ربوبي از اجبارِ خلق به افعال ناشايسته منزّه، و بر سلطه و عدالتِ حضرت پروردگار هم تحفّظ گرديده است. يعني در مورد و محدودة بحث، افعال انسان از نفس اختيار انسان نشأت گرفته است پس مستند به خود انسان است، و از جهتي كه نفسِ اختيار انسان مستند به حق متعال است. همين افعال مستند به حق متعال و واجب بالذات مي باشد، و بنا بر اين انسان حقيقتا مختار است. و نظريه سوّم كه جبر در صورتِ اختيار است نيز باطل مي گردد.

اختيار، و نفي‌‌ جبر و تفويض در قرآن و حديث

با توجّه به اينكه اصلِ ارسال رُسُل و انزال كتب و دستورات الهي و اعلام ثواب و عقاب در ارتباط با كارهاي انسان به خوبي گواه مختار بودن است، زيرا اگر انسان مجبور باشد، بعثت پيامبران، و أمر و نهي، و پاداش و جزا معني نداشته و جز لهو و بازيچه، توجيهي نخواهد داشت. اكنون قسمتي از آيات را كه به صورت كلّي مربوط به مسألة اختيار مي شود، متذكّر مي شويم:

آيات :


1ـ (لا إكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ) (7)يعني «در پذيرش دين، اجباري نيست و درست از نادرست، روشن گرديده است».

2 ـ (إنّا هَدَيْنَا السَّبِيْلَ إمّا شاكِراً وَ إمّا كَفُوراً) (8)يعني «ما راه را به انسان نشان داده ايم و او يا سپاسگزار است، يا ناسپاس».

3ـ (فَأمّا مَنْ أعْطي وَ اتَّقي . وَ صَدَّقَ بِالْحُسْني. فَسَنُيَسِّرُهُ لِليُسري . وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْني . وَ كَذَّبَ بِالْحُسْني. فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْري) (9)يعني «آن كس كه ببخشد، و پرهيزكاري پيشه گيرد، و خوبيها را تصديق كند، پس بر او آسان مي سازيم. و آن كس كه بخل ورزد، و بي نيازيِ خود طلبد، و خوبيها را تكذيب كند، بر او سخت خواهيم گرفت».

از آيات فوق به خوبي مختار بودن انسان استفاده مي شود، زيرا در آية اوّل فرموده است: اجباري در پذيرفتن دين نيست. و در آية دوّم شاكر بودن و يا كفر ورزيدن را در ارتباط با راهنمائي خداوند به انسان نسبت داده و فعل انسان دانسته است، و در آية سوّم‌ امداد خداوند و يا خذلان از طرف خداوند را مربوط به فعل انسان دانسته است.

آيات با عناوين كلّي:


1ـ آياتي كه در آنها نويد به نيكوكاران و وعيد به بدكاران داده شده است، مانند آيات شريفة: (الَيَوْم تجزي كُلُّ نَفسٍ بِما كَسَبَتْ) و (اليَوم تُجْزَونَ بِما كُنتُم تَعمَلُونَ) و (وَ لاتَزِرُ وازِرَه وِزْرَ اُخْري) و (لتجزي كُلُّ نَفسٍ بِما تَسعي) و (هَلْ تَُجْزَوْنَ إلاّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) و (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَه فَلَهُ عَشْرُ أمْثالِها) و (وَ مَنْ أعْرَضََ عَنْ ذِكْرِي) و (إنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إيمانِهِم).

2ـ آياتي كه در آنها مذمّت از كفر و از معصيت كفّار و معصيت كاران شده است، مانند: (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللهِ) و (وَ ما مَنَعَ النّاسَ أنْ يُؤمِنُوا إذْ جاءَهُمُ الْهُدي) و (ما مَنَعَكَ أنْ تَسْجُدَ) و (وَ ما ذا عَلَيْهِم لَوْ آمَنُوا بِاللهِ وَ الْيَومِ الآخِرِ) و (لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ) و (لِمَ تَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللهِ).

3ـ آياتي كه در آنها تهديد و تخيير مشخّص است، مانند: (فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر) و (اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ)‌و (فَمَنْ شاءَ ذَكَرَه) و (فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إلي رَبِّهِ سَبِيلاً) .

4ـ آياتي كه در آنها أمر و دستور به سرعت گرفتن در كارهاي نيك است، ‌مانند: (وَ سارِعُوا إلي م‍َغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ) و (اِسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ) و (أجِيبُوا داعِيَ اللهِ) و (وَ اتَّبِعُوا أحْسَنَ ما اُنْزِلَ إلَيْكُم) و (وَ أنِيبُوا إلي رَبِّكُم) و (اسْتَعِينُوا بِاللهِ) و (فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجِيمِ).

5ـ آياتي كه در آنها استغفار أولياء خداوند است، مانند: (رَبَّنا ظَلَمْنا أنْفُسَنا) و (سُبْحانَكَ إنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ) و (رَبِّ إنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي) .

6ـ آياتي كه در آنها اعتراف كفّار و گناهكاران به كفر و عصيان خود است، مانند: (ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَر قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ) و (فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللهُ مِن شَيءٍ)

7ـ آياتي كه در آنها پشيماني از كفر و معصيت، و طلب رجوع به دنيا شده است تا جبران گذشته كنند، مانند: (رَبِّ ارْجِعُونِ) و (أو تَقُول حِينَ تَرَي العَذابَ لَو أنَّ لنا كَرَّه).

بديهي است كه تمامي آيات فوق كه نمونه اي است از آيات بسيار در موارد ياد شده، به خوبي دلالت بر مختار بودن انسان دارد، زيرا تكليف و وعد و وعيد، جز با اختيار و نفي جبر، معنائي نخواهد داشت .

و تمامي آياتي كه براي اثبات جبر آورده اند، از قبيل : (خَتَمَ اللهُ عَلي قُلُوبِهِم وَ عَلي سَمعِهِم) و (وَ مَنْ يُرِدْ أنْ يُضِلَّهُ يَجعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً) و (وَ اللهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ) و مانند آنها، با اندكي تأمّل در آيات قبل و بعد و يا در خود اين آيات، كاملاً روشن مي شود كه منشأ ضلالت و گمراهي در ارتباط با افعال، اختيارِ مكلّف است. مثلاً جملة شريفة: (خَتَمَ اللهُ عَلي قُلُوبِهِم) كه از آن جبر استفاده شده است، پس از اين جمله است: (إنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا) و روشن است كه نتيجة كفرِ آنها ختم الهي است بر قلب آنان.

راهنمائي مهم:

در قرآن كريم، هدايت و ضلالت بندگان در موارد بسياري به خداوند نسبت داده شده است، مانند: (يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ) و تمامي آنها با مطلب زير، تشريح مي گردد:

هدايت از طرف خداوند به دو صورت انجام مي گيرد:1ـ هدايت ابتدائي. 2ـ هدايت اقتضايي.

مقصود از هدايت ابتدائي، اين است كه در بسياري از موارد با اينكه از طرف بندگان، كار نيكي انجام نگرفته است، ابتداء از طرف خداوند متعال، برنامة هدايت براي مردم، مقرّر گرديده است. و مقصود از هدايت اقتضائي اين است كه در مواردي به خاطر كار نيكي كه بندگان خداوند انجام داده اند،‌ خداوند متعال، هدايتي را براي آنان مقرّر داشته است؛ ولي ضلالت و إضلال از طرف خداوند متعال، تنها اقتضائي است و هرگز إضلال ابتدائي از طرف خداوند متعال وجود ندارد. بنا بر اين، صحيح است كه هدايت و ضلالت به إذن خداوند متعال است و هرگز بدون إرادة او انجام نمي گيرد. ولي ضلالت در اثر عمل ناشايسته و نادرست بندگان مقرّر مي گردد: (وَ أمّا مَن بَخِلَ وَ اسْتَغْني ë وَ كَذَّبَ بِالْحُسْني ë فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْري) و (سَأصْرِفُ عَن آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبّرُونَ فِي الأرضِ بِغَيرِ الحَقِّ) و (إنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيهِم ءأنذَرتَهُم أم لَم تُنذِرهُم لا يُؤمِنُونَ خَتَمَ اللهُ عَلي قُلُوبِهِم وَ عَلي سَمعِهِم وَ عَلي أبصارِهِم غِشاوَه وَ لَهُم عَذابٌ ألِيم) و (مَن يَهدِي اللهُ فَهُوَ الْمُهتَدِ وَ مَن يُضْلِل فَلَن تَجِدَ لَهُم أولِياءَ م

ِن دُونِهِ وَ نَحشُرُهُم يَومَ القِيمَه عَلي وُجُوهِهِم عميا و بكما و صما مأويهم جهنم كلما خبت زدناهم سعيرا ذلك جزائهم بأنهم كفروا بآياتنا).

اختيار، و نفي جبر و تفويض در حديث

رواياتي كه در اين بحث گويا و روشن است، و جبر و تفويض را إبطال، و اختيار را إثبات مي كند، شمارش آنها دشوار است، فقط براي نمونه چند حديث يادآوري مي شود:

1ـ در كتاب شريف «توحيد» أثر شيخ صدوق «رحمه الله» ص360، حديث 5، از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده است:

«إنّ النّاس فى القدَر علي ثلاثة أوجه: رَجلٌ يَزعمُ أنَّ الله عزّ و جلّ أجبرَ النّاسَ عَلي المَعاصِى فَهذا قَد ظَلَمَ اللهَ فى حُكمه فهو كافرٌ، و رَجلٌ يَزعمُ أنَّ الأمرَ مُفوضٌ إلَيهم فَهذا قَد أوهَنَ اللهَ فِى سُلطانه فَهُو كافرٌ، و رَجُلٌ يَزعمُ أنَّ الله كَلَّّفَ العِباد ما يُطيقُونَ و لم يُكلّفهُم ما لايُطيقونَ، و إذا أحسنَ حَمدَ اللهَ و إذا أساءَ استَغفَرَ اللهَ فَهذا مُسلِمٌ بالِغٌ» (10).

از حديث فوق به صراحت، نفي جبر و نفي تفويض استفاده گرديده و مختار بودن انسان نيز كاملاً ياد آوري شده است.

2ـ در كتاب شريف «توحيد» صدوق، صفحه 361، از حضرت رضا عليه السلام نقل نموده است كه در مورد مسأله جبر و تفويض فرمودند:

«اَلا اُعطِيكُم فِي هذا أصلاً لا تَختَلِفُون فيه و لا تُخاصمون عليه أحدا ًإلاّ كسرتموه، قُلنا إن رأيتَ ذلك، فقال: إنَّ اللهَ عزَّ و جلَّ لم يُطعْ بإكراهٍ، و لمْ يُعصَ بغلبةٍ ، و لم يُهمِل علي العِباد في مُلكه، هُو المالِكُ لِما مَلَّكَهُم، و القادِر علي ما أقْدَرَهُم عَليه فإن ائتَمَر العِبادُ بِطاعتهِ لمْ يَكُنِ اللهُ عَنها صادّاً و لا مِنها مانِعاً و إن ائمترُوا بمَعصِيته فَشاء أنْ يَحولَ بَينهم و بَين ذلِك فَعَل و إن لم يَحُل و فَعَلوهُ فَلَيسَ هُو الَّذِي أدخلهم فيه ثُمّ قال عليه السلام: من يَضبطُ حُدودَ هذا الكلامِ فَقَد خَصَم مَن خالَفَهُ» (11).

اين حديث شريف به بهترين صورت ممكن، نفي جبر و نفي تفويض نموده است، با جملة شريفة: «لم يُطعْ بإكراهٍ» نفي جبر نموده است و با جمله شريفة: «لمْ يُعصَ بِغلبه» نفي تفويض نموده است، زيرا آنجا كه مي فرمايد: خداوند اطاعت نشده است به اكراه و وادار نمودنِ بندگانش بر طاعت، پس بندگانش را مجبور نكرده است، و آنجا كه مي فرمايد: خداوند معصيت و نافرماني نشده است با مغلوب شدن، نفي تفويض شده است. و با جملة شريفة: «هو المالك لما ملّكهم و القادر علي ما أقدرهم عليه» به اختياري كه آن به آن از طرف خداوند تمليك مي شود، تذكّر داده شده است.

3ـ در كتاب شريف «توحيد» صدوق، صفحه 380، حديث نسبتاً مفصّلي را نقل مي كند، در اين حديث شريف، جبر و تفويض نفي، و اختيار، اثبات گرديده است و به نكتة مهمّي هم تذكّر داده شده است كه: اگر جبر باشد بايد بدكاران بيش از نيكوكاران در صحنة قيامت و زندگيِ پس از مرگ به نعمت هاي الهيِ برسند، زيرا پاداش ملامتي كه شده اند را بايد بگيرند. بايد فرعون از حضرت موسي بن عمران علي نبينا و آله و عليه السلام از نعمتهاي الهي بيشتري بر خوردار باشد. بايد ابوجهل در عالم بهشت از عنايات خداوند بيش از حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم بهره مند گردد؛ زيرا هردو در كارهايشان مجبور بوده و ابوجهل، مورد نفرت و لعنت هم قرار گرفته است.

و اما متن حديث:

« دخلَ رجلٌ من أهلِ العِراقِ عَلي أميرِ المُؤمنينَ عليه السلام فقال: أخبِرْنا عن خُروجِنا إلي أهلِ الشام أبقَضاءٍ مِنَ اللهِ و قَدَرٍ؟ فقالَ لهُ أمير المؤمنين عليه السلام: أجل يا شيخ، فَوَ اللهِ ما عَلَوْتُم تَلْعةً و لاهَبطْتم بَطنَ وادٍ إلاّ بِقَضاءٍ مِنَ اللهِ و قَدَر. فقالَ الشَيخُ: عِند الله أحتَسِبُ عنائِي يا أميرَ المؤمنين! فقالَ: مَهلاً يا شيخ، لَعَلّكَ تَظُنُّ قضاءً حتماً و قَدَراً لازماً! لَو كانَ كذلك لَبَطلَ الثوابُ و العِقابُ و الأمرُ و النَّهيُ و الزَّجرُ و لَسَقَطَ مَعنَي الوَعِيدِ و الوَعْدِ و لمْ يَكُنْ عَلي مُسِيءٍ لائِمهٌ و لا لِمُحسنٍ مَحمَدهٌ و لَكانَ المُحسِنُ أولي بِاللائِمهِ مِنَ المُذنُب و المُذنبُ أولي بِالإحسانِ مِنَ المُحسنِ تِلكَ مَقالهُ عَبَدهِ الأوْثانِ و خُصَماءِ الرَّحمن و قَدَرِيَّهِ هذِهِ الاُمَّهِ و مَجُوسِها؛ يا شيخ، إنّ الله عزّ و جلّ كلّف تخييراً و نهي تحذيراً و أعطي علي القليل كثيراً و لم يُعص مغلوباً و لم يُطعْ مُكرهاً و لم يَخلُقِ السّماواتِ و الأرضَ و ما بَينَهُما باطلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّّذِينَ كَفَرُوا فَويلٌ للّذينَ كَفروا منَ النار».

در قسمت آخر حديث، امام امير المومنين عليه السلام فرموده اند: اگر جبر باشد و مردم در كارهاي خود مجبور باشند، ثواب و عقاب باطل، و امر و نهي و وعد وعيد، بي مورد خواهد بود، و بر گنهكار ملامتي نيست و بر نيكوكار، ستايش و تحسيني روا نباشد؛ بلكه نيكوكار سزاوارتر به ملامت و سرزنش است تا بدكار، و گناهكار سزاوارتر به احسان و نيكي است تا نيكوكار (زيرا هر دو در فعل، يكسان مي باشند و اختياري نداشته اند؛ ولي بدكار مذمّت هم شنيده و مورد لعنت هم قرار گرفته است و اين چنين پنداري را به قدريه (جبريه) و دشمنان خداوند نسبت داده اند و در پايان حديث، در كمال لطاف، اختيار انسان را اعلام داشته و فرموده اند: «ان الله عز وجل كلف تخييراً و نهي تحذيراً»، يعني : خداوند متعال تكليف فرموده در حالي كه بندگان را مخير قرار داده است، تكليفش موجب اجبار به فعل نيست، همان طوري كه نهيش سبب لزوم و اجبار در ترك نمي باشد؛ بلكه نهي تحذيري مي باشد و بندگان را از آنچه بر ضرر آنها است، بر حذر مي دارد. و با جملة شريفة: « و لم يعص مغلوباً» خداوند متعال معصيت نشده است،‌ در حالي كه مغلوب شده باشد، نفي تفويض فرموده است و نيز با جملة شريفة: «و لم يطع مكرهاً» و خداوند متعال اطاعت نشده است، در حالي كه وادار نموده و اجبار نمايد بندگان خود را، نفي جبر فرموده است.

4ـ در جلد پنجم كتاب شريف «بحار الانوار»، صفحه 75 ، نقل مي كند كه: عبايه بن ربعي از امام امير المومنين عليه السلام سؤال كرد از استطاعت و قدرتي كه به آن، انسان كارهاي مختلف را انجام مي دهد، آنگاه حضرت علي عليه السلام فرمود: «سألت عن الاستطاعه تملكها من دون الله أو مع الله؟ فسكت عبايه، فقال له أمير المومنين: قل يا عبايه ،قال و ما أقول؟ قال عليه السلام: إن قلت أنّك تملكها مع الله قتلتك، و إن قلت تملكها دون الله قتلتك. قال عبايه: فما أقول يا أميرالمومنين؟ قال عليه السلام: تقول انك تملكها بالله الذي يملكها من دونك، فان يملكها إيّاك كان ذلك من عطائه و إن يسلبكها كان ذلك من بلائه، هو المالك لما ملّكك، و القادر علي ما عليه أقدرك، أما سمعت الناس يسألون الحول و القوه حين يقولون: «لا حول و لا قوه الا بالله»؟‌ قال عبايه: و ما تأويلها يا أمير المؤمنين؟ قال عليه السلام: لا حول عن معاصي الله الابعصمه الله، و لا قوه لنا علي طاعه الله الابعون الله ، قال: فوثب عبايه فقبّل يديه و رجليه».

در اين حديث شريف، امام اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: «اگر بگوئي با خدا قدرت دارم، مي كشم تو را (زيرا تقسيم قدرت بين خود و خداوند، شرك است و استحقاق قتل را مي آورد) و اگر مي گفتي بدون خداوند قدرت دارم، خود را مستقل در قدرت دانسته و بازهم مستحق قتل بود.

آنگاه آنچه درست و استوار است فرمود، اين است كه قدرت و قوه ما به او است و او است كه به ما تمليك قدرت فرموده است و خود، مالك بالذات است، و هرگاه بخواهد قدرت را از ما سلب كند، سلب مي نمايد؛ بنابراين، ما به قدرتي كه او تمليك نموده است و هر آن هم بايد به ما اضافه شود، قدرت داريم:‌ «لا حول و لا قوه إلا بالله العلي العظيم».

آنچه از احاديث نقل شد، نمونه اي مختصر از احاديث بسيار است كه در كتاب شريف «توحيد» شيخ صدوق و در كتاب شريف «بحار الأنوار» جلد پنجم، و در ديگر كتب حديث آمده است. در بسياري از احاديث، فقط به بطلان جبر توجه داده شده است، و در بعضي از احاديث، به بطلان تفويض ارشاد شده است و در بسياري از احاديث هم نفي جبر و هم نفي تفويض گرديده است و در بعضي از احاديث نفي جبر و تفويض، و اثبات اختيار براي بندگان شده است .

تذكّر: كلمة «قدريه» در احاديث گاهي به معناي جبريّه و گاهي به معناي مفوّضه آمده است.


------------------------
[1] گوهر مراد، طبع كتابخانه طهوري، ص 224؛ و ساير كتب كلامي و فلسفي .
[2] با توجه به اين كه اين بحث، مربوط به مسلمين تنها نيست، بلكه از دير زمان در ميان جوامع انساني مطرح بوده است، ولي بيشتر با توجه به آنچه در جوامع اسلامي مي گذرد، مود نظر است.
[3] گوهر مراد و ديگر كتب كلامي .
[4] اسفار ج 5 ص 320 .
[5] الامام عليّ بن موسي الرضا عليهما السلام و الفسلفه الالهيه، نوشته آقاي جوادي آملي .
[6] كشف المراد، طبع انتشارات جامعه مدرسين، ص 308 .
[7] سوره بقره ، آيه 252 .
[8] سوره الانسان ، آيه 3 .
[9] سوره الليل ، آيات 5 تا 10.
[10] توحيد صدوق: ص 360 ح 5 .
[11] توحيد صدوق: ص 361 ح 7 .


نويسنده: آيت الله حاج سيد جعفر سيدان







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان