بسم الله
 
EN

بازدیدها: 383

حق و باطل- قسمت ششم

  1392/11/3
قسمت قبلي

چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرفي مي‏كنند ؟ 

ماركسيستها كوشش دارند تاريخ بشريت را سياه و ظلماني جلوه دهند ، تاريخ را تاريك معرفي كنند ، آنها فقط فجر تاريخ ، يعني دوره اشتراك‏ اوليه را نوراني به حساب مي‏آورند و همچنين نهايت تاريخ يا دوره كمون‏ ثانويه را ! و تمام تاريخ بشريت را از بدو پيدايش مالكيت خصوصي ، دوره‏ حكومت باطل و ظلم و فساد و شرارت و خونريزي و خدعه و نيرنگ و دروغ‏ مي‏پندارند ، و جريانهاي حقيقي را كه در تاريخ بشريت پيدا شده چنين توجيه‏ مي‏كنند : اين جريانها نيرنگ بوده است ، ظلمتي بوده است بر روي ظلمتها ، حتي اديان و پيامبران نقشي نداشته اند ، اينها بشر را نساخته اند ، بشر اينها را ساخته و اينها وسيله اي بوده اند در دست بشر براي ظلمها ، تحميق ها ، ترياك توده ها اگر كسي دم از عدالت و حق زده حتما كاسه اي‏ زير نيم كاسه اش بوده است مگر چنين چيزي امكان دارد كه در دوره مالكيت‏ خصوصي كسي واقعا طرفدار حق و حقيقت و عدالت باشد ؟ 

البته گاهي‏ ماركسيستها قبول مي‏كنند كه در تاريخ نهضتهائي از طرف محرومان مي‏شده ( هر چند محرومان طرفدار حقوق خودشان بوده اند نه طرفدار عدالت ، منتهي اگر عدالت اجرا شود با حقوق آنها تطبيق مي‏كند ) ولي اين نهضتها در دوره اي‏ كه توليد ، مالكيت خصوصي يا برده داري و يا فئوداليسم و بورژوازي را ايجاب مي‏كرده ، نمي‏توانسته به‏ نتيجه برسد ، مانند حركت برخلاف مسير آب كه نمي‏تواند نتيجه بدهد . 

روبنا بطور موقت و قشري مي‏تواند برخلاف زيربنا حركت كند اما نه براي‏ هميشه اگر هم احيانا برقي در تاريخ به سود بشريت جهيده خيلي موقتي بوده‏ و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده ، و آنچه آمده بوده تا قاتق‏ نان بشر باشد ، بلاي جان او شده است . 

مذاهب هر چند توانستند تأثيرات محدودي داشته باشند اما هيچ گره كوري‏ را از زندگي بشر باز نكردند شبيه مدينه فاضله افلاطون كه چون طرحي ايده آل‏ و ذهني و غير عملي بود هيچكس و حتي خود افلاطون ( 1 ) آن را پياده نكرد پس اين جريانها حكم لحظه را دارد اگر اميرالمؤمنين پنج سال خلافت كرد و عدالت گستري نمود ، اين پنج سال حكومت علي (ع) در مقايسه با تاريخ‏ بشريت حكم يك ثانيه را دارد و به حساب نمي‏آيد آنچه بر كل تاريخ حاكم‏ بوده ظلمها و تاريكي‏ها بوده است . 

اين يك نوع مبارزه زيركانه ماركسيستهاست كه گاهي مذهبي‏ها هم از روي‏ ناداني گول آن را مي‏خورند اين يكي از آن نقشه ها و طرحهاي طرارانه‏ آنهاست براي بي‏اعتبار جلوه دادن مذهب چون آنكه در تمام طول تاريخ منادي‏ حق و عدالت بوده ، آنكه به حمايت مظلومين و اهل حق برخاسته ، فقط مذهب‏ بوده ، حتي فيلسوفان قديم هم به اين قبيل مسائل فكر نمي‏كردند در مذهب بوده كه‏ عدالت مطرح شده ، مبارزه با ظلم مطرح شده ، راستي و درستي مطرح شده ، برابري و برادري مطرح شده ، و اين بزرگترين دروغ و تهمت به تاريخ است . 

من در يك سخنراني تحت عنوان " حماسه حسيني " از بعضي روضه خوانها و منبري ها انتقاد كردم ، گفتم اين حادثه عاشورا داراي دو صفحه است ، دو چهره دارد : يك صفحه سياه و يك صفحه سفيد سكه اي است كه دورو دارد در يك طرف ظلم و جنايت و بي‏رحمي و نامردمي و قساوت است قهرمان اين صفحه‏ ابن زياد است و عمر سعد و شمر و سنان بن انس و حرمله كوفي و همين طور كه اين صفحه از سياه ترين صفحات تاريخ است ، طرف ديگر آن از درخشان‏ ترين صفحات تاريخ است در آن صفحه ، ما ايمان مي‏بينيم و حقيقت و توكل و مجاهدت و صبر و رضا . 

قهرمانان اين صفحه خود امام حسين ، برادران امام حسين ، فرزندان امام‏ حسين ، برادرزادگان امام حسين و اصحاب امام حسين هستند اگر قسمتهاي‏ زيباي اين صفحه را در مقابل قسمتهاي زشت آن صفحه قرار دهيم ، نه تنها كمتر نيست بلكه بر آن مي‏چربد ولي بعضي منبريها مثل اينكه عادت دارند صفحه سياه تاريخ عاشورا را براي مردم بازگو كنند گوئي اين تاريخ اساسا صفحه سفيد ندارد ، مثل اينكه امام حسين و اصحاب و ياران او مردمي بودند كه فقط نفله شدند ، افرادي بودند كه مظلوم واقع شدند و هيچ قهرماني‏ 
نداشتند در حالي كه همان طور كه گفتيم قضيه دو طرف دارد و طرف زيباي آن‏ برطرف زشت آن مي‏چربد .

اين ايراد ، عين ايرادي است كه به تاريخ نويسهاي ماترياليست وارد است كه كوشش مي‏كنند صفحات تاريخ بشريت را سياه سياه جلوه دهند ، چون‏ برخلاف فلسفه آنهاست كه زيبائي‏ها را نشان دهند اگر زيبائي‏ها را نشان‏ دهند ماترياليستها تاريخي باطل مي‏شود آنها مي‏گويند انسان ، از زماني كه‏ مالكيت پيدا شد از انسانيت خودش خارج شد و به اصطلاح ماركس از خود بيگانه و مسخ شد ! استثمارگر به شكلي از انسانيت خارج شد و استثمار شده‏ به شكل ديگر انسان آن وقت انسان بود كه در دوره اشتراك اوليه بود و آن‏ وقت به انسانيت خودش بازگشت مي‏كند كه به اشتراك ثانوي برسد در بين‏ اين دو دوره انسان از انسانيت بيرون رفته و تاريخ او نمي‏تواند نقطه‏ درخشاني داشته باشد . 

پس چه بايد كرد ؟ بايد صبر كرد تا اتوبوس تاريخ ، مراحل خود را بگذراند و به مقصد خودش برسد و آن ، وقتي است كه ابزار توليد جبرا سوسياليسم و اشتراكيت را ايجاب كند پس در ايجاد سوسياليسم و حق و عدالت ، بشر نقشي ندارد و نمي‏تواند آن را جلو يا عقب ببرد ، بايد خود به خود مانند يك جريان خود كار طبيعي پيش برود و زمانش برسد وقتي زمان‏ و دوره و تاريخش رسيد خودش به وجود مي‏آيد .

نظريه اسلام 

نظر اسلام درست برخلاف نظر ماركسيسم است . قرآن همانگونه كه در آغاز اين بحث اشاره كرديم جريان هستي را براساس حق مي‏داند و حق‏ را اصيل معرفي مي‏كند و در مقابل ، هر چند باطل را نفي نمي‏كند اما آن را اصيل نمي‏داند از اين رو قرآن به تاريخ خوشبين است و براي انسان اصالت‏ قائل است قرآن نمي‏گويد انسان فقط يك ابزار است و در مسير يك جبر كور واقع شده است ، چون براي ايمان اصالت قائل است اسلام براي انسان يك‏ گرايش ذاتي به صداقت و امانت و عدالت معتقد است به تعبير قرآن انسان‏ حنيف است ، حقگراست ، يعني ميل به كمال و خير و حق بالفطره در او وجود دارد در عين حال از آزادي و اختيار برخوردار است و لذا ممكن است از مسير خودش منحرف شود و حق كشي كند ، ظلم كند ، دروغ بگويد ، قرآن اينها را به صورت يك جريانهاي موقت مي‏پذيرد . 

پس در اين بينش ، باطل به عنوان يك امر نسبي و تبعي و به عنوان يك‏ نمود و يك امر طفيلي مطرح مي‏شود ظلم كه پيدا مي‏شود از كجا پيدا مي‏شود ؟ از اينجا پيدا مي‏شود كه ستمگر ، آن حس ملكوتي و خدائي خودش را به جاي‏ آنكه در مسير خدائي ارضاء كند در مسير غير خدائي و شيطاني ارضاء مي‏كند . 

بطلان و شر از يك نوع تغيير مسير پيدا مي‏شود كه لازمه مرتبه وجودي انسان‏ يعني مختار و آزاد بودن انسان است حق اصيل است و باطل غير اصيل ، و هميشه بين امر اصيل و غير اصيل اختلاف و جنگ است ، ولي اين طور نيست‏ كه حق هميشه مغلوب باشد و باطل هميشه غالب آن چيزي كه استمرار داشته و زندگي و تمدن را ادامه داده حق بوده است ، و باطل نمايشي بوده كه جرقه‏ اي زده ، بعد خاموش شده و از بين رفته است فطرت بشر در همه جا حتي در شوروي همين جور است‏ از آن ده ميليون كمونيستش كه بگذريد كه آنها هم شايد پنج ميليونشان‏ اغفال شده اند ، اگر شما سراغ صد و نودميليون ديگر برويد يك عده‏ انسانهاي فطري مي‏بينيد ، يعني مسلمان فطري ، مسلمان بالفطره ، يعني يك‏ انسان سالم اگر جامعه اي جوري كه ماركسيستها مي‏گويند باشد ، ظلمت بر نور بچربد ، شر بر خير بچربد ، همه به همديگر دروغ بگويند ، همه به يكديگر خيانت كنند ، يك نفر تقوي نداشته باشد ، يك نفر ايمان و حقيقت نداشته‏ باشد ، محال است اصلا اين جامعه سر پاي خودش بايستد . 

فرق است بين جامعه بيمار و جامعه اي كه شر درآن غالب شده باشد شما آن‏ قله هاي شامخ را در نظر نگيريد ، آنها مقياس جامعه نيستند ، جامعه مثل‏ يك فرد است حكما مي‏گويند حالتي كه حيات بدن را حفظ مي‏كند بين دو حد است و به تعبير آنها مزاج نوسان دارد ، مثلا فشار خون انسان بين دو حد بايد باشد ، از يك حد كمتر باشد مي‏ميرد و از يك حد بيشتر هم باشد مي‏ميرد ، يك حد تعادل دارد انسان كوشش مي‏كند كه مزاج را در اين حد تعادل نگه دارد او ره اگر از يك حد كمتر باشد خوب نيست ، بيشتر هم‏ باشد خوب نيست سلولهاي سفيد يا قرمز از يك حد نبايد كمتر باشند ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشند قند از يك حد كمتر نبايد باشد ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشد جامعه هم همين طور است حق و حقيقت در جامعه اگر از يك حد كمتر باشد آن جامعه مي‏ميرد اگر جامعه اي باقي باشد معلوم مي‏شود در ميان دو حد باطل افراط و تفريط نوسان دارد حالا اگر در آن حد معتدل‏ باشد ، جامعه اي مترقي است و در مقابل ، ممكن است در مرز از هم گسيختگي‏ باشد از اين طرف يا در مرز از هم گسيختگي باشد از آن طرف جامعه هائي كه‏ قرآن مي‏گويد آنها هلاك شدند كدام جامعه ها است ؟ جامعه هائي كه باطل بر آنها غلبه كرده است . 

تأكيدي كه قرآن مي‏كند اين است كه جامعه بايد در حال تعادل واقعي باشد پس مريض بودن جامعه غير از اين است كه بر جامعه ، باطل غلبه داشته‏ باشد اين دو نبايد با يكديگر اشتباه شود جنگ ميان حق و باطل هميشه وجود داشته است انسان مي‏بيند باطل بطور موقت مي‏آيد روي حق را مي‏پوشاند ولي‏ آن نيرو را ندارد كه بتواند به صورت دائم باقي بماند و عاقبت كنار مي‏رود . 

باطل وجود تبعي و طفيلي دارد ، وجود موقت دارد ، آن چيزي كه استمرار دارد حق است هر وقت جامعه اي در مجموع به باطل گرائيد ، محكوم به فنا شده است يعني به باطل گرائيدن بطور كامل ، و از حق بريدن همان و فاني‏ شدن همان باطل ، يك شي‏ء مردني است ، محكوم به مرگ است ، از درون‏ خودش دارد مي‏ميرد نظير اينكه امروزه مي‏گويند فلان تمدن محكوم به مرگ‏ است ، رو به زوال است ، يعني از درون خودش دارد مي‏ميرد ، در حال مردن‏ است ، چون بعضي مرگها تدريجي است و ضرورت ندارد دفعي باشد . 


----------------------
پاورقي : 
1 - افلاطون نتوانست حتي يك دهكده را براساس طرح خودش بسازد و خودش‏ آخر عمر دست از تزش برداشت . 


نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان