بسم الله
 
EN

بازدیدها: 455

چگونه مي‌توان از حافظه شاهدان عيني مراقبت کرد؟

  1392/11/3
خلاصه: چگونه مي‌توان از حافظه شاهدان عيني مراقبت کرد تا احتمال خطاي آنها به حداقل برسد؟

مقدمه:

در امور کيفري در بحث مربوط به ادله اثبات شهادت از جمله ادله شرعي است که شارع البته با وسواس خاص، شرايط خاصي براي شاهد شرعي قائل شده است از جمله اينکه شرط بلوغ، ايمان، عدالت، طهارت مولد، ذي‌نفع نبودن در موضوع، نداشتن خصومت با طرفين يا يکي از آنها، عدم اشتغال به تکدي و ولگردي که قاضي در صورت استناد به شهادت تکليف دارد شرايط مذکور را احراز نمايد از حيث شرعي و قانوني قاضي بايد به عدم فراموشي، سهو در مورد شاهد علم داشته باشد، در تعدد شهود وحدت موضوع ضروري است و بايد شهادت‌ها و خصوصيات موثر در اثبات جرم يکسان باشد هرگاه اختلاف مفاد شهادت‌ها موجب تعارض شود و يا وحدت موضوع را مخدوش کند شهادت شرعي محسوب نمي‌گردد. 
ضمنا شاهد بايد از روي قطع و يقين اداي شهادت کند اما نکته مهم‌تر چنانچه قاضي با استفاده از مستندات بين از جمله دلايل علمي و معنوي يقين حاصل نمايد که اين امر با ادله شرعي ديگر از جمله شهادت شهود، اقرار، قسامه، سوگند در تعارض است ادله موصوف، براي قاضي معتبر نخواهد بود. احراز شرايط 7گانه شاهد و توجه دادن قاضي به مستندات بين و اولويت داشتن آن از جمله پشتوانه‌هايي است که بهره‌مندي از اين دليل را نظام‌مند مي‌کند. در شهادت شرعي نبايد علم به خلاف مفاد شهادت وجود داشته باشد هرگاه قرائن و امارات برخلاف مفاد شهادت شرعي باشد دادگاه تحقيق و بررسي لازم را انجام داده در صورتي که به خلاف واقع بودن شهادت علم حاصل شود بايد به مفاد شهادت ادا شده اعتنا نکند. اين تاکيدات از افتخارات نظام تقنيني ماست.
در حادثه‌اي که عينا نقل مي‌شود اکتفا و اطمينان تام به اظهارات مجني‌عليه بدون توجه به دلايل ديگر، واقعه‌اي را رقم زده که خواندني و تامل‌برانگيز است:
در سال 1984 در شهر برلينگتون واقع در ايالت کاروليناي شمالي، براي جنيفر تامپسون دانشجوي 22 ساله حادثه شومي اتفاق افتاد که پيامدهاي آن منجر به شکل‌گيري يکي از بزرگترين چالشهاي قضايي در دادگاههاي امريکا گرديد.
در شب حادثه، جنيفر در آپارتمان خودش خوابيده بود. جواني سياهپوست، چراغ ورودي خانه وي را شکست، سيم اصلي تلفن را قطع کرد و وارد اتاق او شد. لبه چاقو را زير گلويش گذاشت و تهديدش کرد که اگر کوچکترين صدايي کند، او را خواهد کشت. جنيفر مي‌گويد: «به او گفتم کارت اعتباري، کيف پول، و ماشين من را بردار و برو، ولي او گفت پول مرا نمي‌خواهد… و آن موقع بود که فهميدم چه اتفاقي قرار است بيفتد...»
جنيفر با خودش قسم خورد که اگر از آن مهلکه جان سالم به در ببرد، انتقام خود را از مرد متجاوز بگيرد: او بايد مي‌توانست او را به پليس معرفي کند، بايد به هر قيمتي او را به دست قانون بسپرد و به سزاي عمل پليدش برساند، او بايد آنقدر در زندان بماند تا بپوسد. اينها افکاري بود که در آن سي دقيقه جهنمي در سر جنيفر مي‌چرخيد. او تمام تلاش خود را کرد تا شکل و شمايل، خطوط صورت و تُن صداي مرد را به خاطر بسپارد تا بعدا بتواند هرچه دقيق‌تر به پليس گزارش بدهد.
خوشبختانه جنيفر زنده ماند. او مدعي بود که چهره جنايتکار را خوب به خاطر دارد و هرجا او را ببيند، مي‌تواند شناسايي‌اش کند. در جريان چهره‌نگاري، عکس فرضي متهم با استفاده از توصيفات او بازسازي گرديد و چند نفر مظنون دستگير شدند. سه روز بعد از حادثه، جنيفر به اداره تشخيص هويت فراخوانده شد تا از بين عکس‌هاي شش مظنون، مجرم اصلي را شناسايي کند. او عکس‌ها را با دقت بسيار نگاه کرد و بعد از پنج دقيقه يک عکس را نشان داد: رانـِلد کاتِـن.
همه متهمان به اداره پليس احضار شدند. آنها را در يک اتاق به صف کردند تا اين بار بطور فيزيکي توسط شاهد، تعيين هويت شوند. جنيفر اين بار هم انگشت اتهام خود را به سمت رانلد نشانه رفت. او مي‌گويد: «به من گفتند اين همان فردي است که قبلا هم عکسش را شناسايي کردم، و من خيلي خوشحال شدم… پس او ديگر خودش بود و من اشتباه نکرده بودم.»
دادگاه تشکيل شد، جنيفر دستش را بر روي کتاب مقدس گذاشت و قسم خورد که جز حقيقت چيزي نگويد. او عليه رانلد شهادت داد و هيئت منصفه ظرف تنها چهل دقيقه، رأي خود را صادر کرد: حبس ابد باضافه 50 سال. جنيفر مي‌گويد: «آن روز بهترين روز زندگي من بود. در آن لحظه حس کردم عدالت اجرا شده، من يک قرباني بودم و او يک جنايتکار وحشتناک که ديگر هرگز قرار نبود از زندان بيرون بيايد.»
اما جنيفر اشتباه مي‌کرد: رانلد سرانجام از زندان بيرون آمد. او پس از 11 سال، و در حالي که تبرئه شده بود، آزاد گرديد! جنيفر عليرغم تمام دقتي که به خرج داده بود، نتوانسته بود مجرم را درست شناسايي کند. خطايي که او ناخواسته مرتکب شد، بزرگ و جبران‌ناپذير بود. زماني که رانلد به زندان افتاد، تنها 22 سال داشت. او هم‌سن جنيفر بود. در طي اين سالها جنيفر درسش را تمام کرده بود، ازدواج کرده بود، و صاحب سه فرزند شده بود. رانلد اما از تمام اين فرصتها محروم مانده بود...
در دوره‌اي که رانلد سال سوم محکوميت خود را مي‌گذراند، اتفاق عجيبي افتاد. او مي‌گويد: «يک روز وقتي در زندان بودم، يک مجرم ديگر را که متهم به تجاوز بود، به آنجا آوردند. من احساس بسيار عجيبي داشتم. او خيلي به تصوير بازسازي شده من در اداره پليس شباهت داشت. اسمش بابي پول بود و اهل همان محله‌اي بود که من ساکن بودم. او هم مثل من در آشپزخانه زندان مشغول به کار شد. نگهبان‌ها و زنداني‌هاي ديگر ما را با هم اشتباه مي‌گرفتند و حتي گاهي اوقات من را بابي صدا مي‌کردند.»
در زندان شايع شده بود که يک نفر از بابي پول شنيده که جنايت آن شب را او مرتکب شده است. رانلد به وکيلش در اين مورد نامه نوشت و درخواست کرد که پرونده مجددا بررسي شود. رانلد يک بار ديگر، و اين بار به همراه بابي پول در دادگاه حاضر شد. او به اين جلسه اميد بسيار بسته بود: اگر جنيفر چهره مجرم اصلي را مي‌ديد، حتما او را به ياد مي‌آورد… هر دو متهم در مقابل جنيفر قرار گرفتند، لحظه‌اي بسيار تعيين‌کننده در پيش بود. جنيفر اما در کمال ناباوري مدعي شد که بابي پول را هرگز در زندگي‌اش نديده و کسي که به او تجاوز کرده، رانلد کاتن بوده است! همه اميدها درهم ريخت. همانند محاکمه قبلي، گفته‌هاي جنيفر به عنوان شاهد عيني واقعه، و اطمينان خاطر او در معرفي مجرم، براي هيئت منصفه کفايت کرد. رانلد دوباره مجرم شناخته شد و اين دفعه به دو بار حبس ابد محکوم گرديد. جنيفر مي‌گويد: «من خيلي عصباني بودم. چطور به خودشان جرئت داده بودند که شهادت من را زير سوال ببرند؟! چطور مي‌توانستند فکر کنند که من ممکن است قيافه آن جنايتکار را، آن قيافه‌اي که هرگز از خاطرم محو نمي‌شد را فراموش کرده باشم؟!»
بدين‌ترتيب رانلد هفت سال ديگر در زندان ماند تا آنکه يک روز، در حالي که داشت از طريق راديوي کوچکش جلسه دادگاه يک متهم ديگر را پيگيري مي‌کرد، چيزي به گوشش خورد که تا آن روز نشنيده بود: DNA او دوباره به وکيلش نامه نوشت. در اداره پليس برلينگتون تنها دو بسته قديمي ده ساله، حاوي مدارک باقيمانده از واقعه آن شب موجود بود و خوشبختانه در يکي از آنها قسمتي از تنها يک عدد اسپرم که حاوي DNA بود، يافت شد! و همان زندگي رانلد را نجات داد. از او رفع اتهام شد و بابي پول به جرم ارتکاب تجاوز به حبس ابد محکوم گرديد.
جنيفر تماماً در هم شکست... ضربه تحمل‌ناپذيري بود. نمي‌توانست باور کند که زندگي يک انسان بي‌گناه به خاطر اشتباه او تباه شده: «مثل آن بود که يک نفر زندگي من را گرفته باشد و سر و ته کرده باشد. مردي که اطمينان داشتم هرگز در زندگيم نديده‌ام، همان کسي بود که تنها به فاصله چند سانتيمتر از من چاقويش را زير گلويم گذاشته بود و تهديد به مرگم کرده بود، همان کسي که مرا آزار داده و روح مرا نابود کرده بود؛ و مردي که من چندين و چند بار و با چنان اعتقاد راسخي متهم کرده بودم، مردي که شبانه‌روز آرزوي مرگش را کرده بودم، پاک و بي‌گناه بود. عذاب وجدان و شرمساري داشت مرا خفه مي‌کرد…» او از رانلد درخواست کرد که در يک کليساي محلي همديگر را ملاقات کنند.
جنيفر مي‌گويد: «نمي‌توانستم درست روي پاهاي خودم بايستم، وقتي او را ديدم که وارد کليسا شد، به گريه افتادم... به او گفتم که اگر من هر يک ساعت باقي‌مانده از روزهاي عمرم را، و هر دقيقه از هر ساعت آن را، و هر ثانيه از هر دقيقه آن را صرف عذرخواهي و اظهار تاسف کردن کنم، باز هم نخواهم توانست، هرگز نخواهم توانست، آن ندامت عميقي را که در قلبم احساس مي‌کنم، به زبان بياورم… و… رانلد فقط خم شد، دستهاي من را در دست گرفت، و گفت: جنيفر! من تو را مي‌بخشم...»
سرنوشت عجيب اين دو انسان پيوندي پر فراز و نشيب و ناگسستني برايشان رقم زده بود. از آن پس آنها با يکديگر دوست شدند و تا امروز هم رابطه دوستي‌شان پابرجا مانده است. رانلد که امروز در آستانه 50 سالگي خود قرار دارد، تلاش بسيار کرد تا زندگي خود را از نو بنا کند. او پس از آزادي سخت مشغول به کار شد، ازدواج کرد و صاحب يک دختر شد. اکنون به همراه خانواده‌اش در خانه‌اي زندگي مي‌کند که پول آن را دولت، به عنوان جبران خسارت به او پرداخت کرده: 10 هزار دلار به ازاي هر يک از سالهايي که او در زندان سپري کرده است.
از آن تاريخ به بعد رانلد و جنيفر در بسياري از محافل عمومي در کنار يکديگر حاضر شدند تا پيام خود را به ديگران برسانند، با اين اميد که داستان زندگي‌شان نجات‌بخش زندانيان بي‌گناه ديگر شود و مسئولان دست‌اندرکار را به بازنگري در قوانين موجود ترغيب کند. آنها همچنين تصميم گرفتند تجربه‌هاي الهام‌بخش و منحصر به فرد خود را به رشته تحرير درآورند. در سال 2009 مشترکاً کتابي با عنوان Picking Cotton به چاپ رساندند که در ليست پرفروش‌ترين‌هاي نيويورک تايمز قرار گرفت و جوايزي را از آن خود کرد. اين کتاب تصويرگر داستاني حيرت‌آور درباره بي‌عدالتي و بخشش است. بسياري از مسائل اجتماعي از قبيل حقوق قربانيان تجاوز، نقش تعصبات نژادي در صدور حکم دادگاهها، کارکرد زندان‌ها در جوامع، اصلاح قوانين کيفري، و خطاهاي سهوي شاهدان عيني در اين کتاب خواندني مطرح شده است. شيوه نگارش آن به نحوي است که هر کدام به طور جداگانه داستان خود را از دريچه چشم خود روايت مي‌کنند و بدين ترتيب خواننده از دو زاويه مختلف با آنها همگام مي‌شود و در جريان جزئيات افکار و اتفاقاتي که بر آنها گذشته، قرار مي‌گيرد. مطالعه اين کتاب براي تمام علاقمندان، و به طور خاص براي هر کسي که به نحوي با مسائل قضايي و حقوقي سروکار دارد، مفيد و روشنگر خواهد بود.
داستان تکان‌دهنده جنيفر تامپسون و رانلد کاتن در بسياري از شبکه‌هاي تلويزيوني، وب‌سايت‌ها و کتاب‌هاي روانشناسي و دانشگاهي منعکس گرديد. سوال بزرگ و گيج‌کننده براي همه اين بود که چرا جنيفر با آنکه آگاهانه سعي کرده بود از آن فاصله نزديک خصوصيات ظاهري مجرم را به حافظه بسپرد تا بعدا بتواند او را به پليس معرفي کند، چنين اشتباه بزرگي مرتکب شد؟ و از آن بدتر، چرا سه سال بعد زماني که در اتاق دادگاه با چهره فرد اصلي روبرو شد، نتوانست او را به ياد بياورد؟!
به دنبال اين ماجرا، بيش از 230 زنداني ديگر نيز در سراسر امريکا يکي پس از ديگري از طريق آزمون DNA تبرئه شدند! بيشتر آنها درگير پرونده‌هاي جدي و مهمي مثل قتل و تجاوز بودند. اين روند باورنکردني، جرم‌شناسان و روانشناسان کيفري و اجتماعي را به بررسي دقيق و موشکافانه مسئله سوق داد. آنها دريافتند که بيش از 75 درصد اين «محکومان بي‌گناه» به دليل آنکه يک شاهد عيني اشتباها عليه آنها شهادت داده، به زندان افتاده‌اند!
در سيستم قضايي امريکا، شهادت شاهدان عيني از اهميت به سزايي برخوردار است و به خصوص اطمينان بالاي شهود به گفته‌هاي خود، ملاک قابل اعتمادي بر صحت شهادت آنها قلمداد مي‌گردد. درحالي که نتيجه سال‌ها تحقيقات روانشناسان و متخصصان در اين زمينه چيز ديگري مي‌گويد: هيچ رابطه معناداري بين ميزان اطمينان شاهد عيني و صحت و دقت شهادت او وجود ندارد! يک شاهد عيني، که بنابه تعريف در هنگام وقوع جرم حاضر و ناظر بوده، احتمالا به آنچه که تصور مي‌کند ديده، اطمينان بسيار زيادي دارد: «من خودم آنجا بودم، من با چشمهاي خودم ديدم!» و طبيعتا در نظر ما سندي معتبرتر از گفته‌هاي کسي که خودش آنجا بوده و صحنه را با چشم‌هاي خودش ديده، وجود ندارد. با اين حال اين امکان همواره وجود دارد که شهادت وي، به دلايل متعدد، به کلي دور از واقعيت باشد. نه به اين خاطر که شهادت‌دهنده قصد پنهان‌کاري يا دروغ‌پردازي دارد، بلکه صرفا به اين دليل ساده که «حافظه» اطلاعات درستي را در دسترس وي نمي‌گذارد و او «صادقانه» اشتباه مي‌کند!
حافظه انسان بنا بر ماهيت ناگزير خود، بسيار خطاپذير، تغييرپذير، و تلقين‌پذير است و انواع مختلف خطاهاي حافظه در هر لحظه از مراحل سه‌گانه به‌خاطرسپاري، يعني دريافت، ذخيره، و بازخواني اطلاعات به کرات اتفاق مي‌افتد.
اما حافظه دقيقا چگونه خطا مي‌کند؟ و چگونه مي‌توان از حافظه شاهدان عيني مراقبت کرد تا احتمال خطاي آنها به حداقل برسد؟
در پي يافتن پاسخي قانع‌کننده براي اين پرسش‌هاي حياتي، برنامه تلويزيوني 60 دقيقه که در سال 2009 از شبکه CBS پخش شد، تلاش کرد تا با مصاحبه با افراد مختلف و بررسي نقش عوامل گوناگون، تصويري همه‌جانبه از موضوع ارائه دهد. در جريان اين مستند ديدني، جنيفر تامپسون، رانلد کاتن، و مايک گالدين (کارآگاه پرونده) مسائل جالب توجهي را مطرح مي‌کنند و دو تن از اساتيد سرشناس روانشناسي در دانشگاههاي آيوا و کاليفرنيا (به ترتيب گـَـري وِلز و اليزابت لافتِس) با انجام چند آزمايش قابل تأمل و تأثيرگذار، نقش کليدي و عجيب حافظه در وقوع خطاي شهود عيني را توضيح مي‌دهند. 



 
نويسنده: دكتر محمدرضا زندي- معاون آموزش دادگستري استان تهران





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان