بسم الله
 
EN

بازدیدها: 398

سقط جنين- قسمت اول

  1392/10/28
به عنوان يک قاعده، کشتن افراد به شدت خطا است. اما در مورد اين قاعده استثنائاتي وجود دارد. احتمالاً سقط جنين هايي که شامل کشتن انسان‌هايي مي شود که تکامل نيافته اند، يکي از اين استثناها است. اما توقف حاملگي هميشه مستلزم کشتن نيست. در بعضي از سقط جنين ها به انسان هاي در حال تکامل امکان مردن داده مي شود، نه کشته شدن. و بعضي از سقط جنين ها قبل از اين که حتي بخشي از فرد تکامل يافته باشد، رخ مي دهند. در چنين سقط هايي، از به وجود آمدن فرد جلوگيري مي شود، و آن چه از بين برده مي شود، بافتي است که قرار است فرد از آن به وجود آيد. در اينجا به بسياري از مسائل مربوط به مناقشه سقط جنين پرداخته نخواهد شد. مسئله  شامل خود کشتن مي شود( اگرچه، براي سهولت، اصطلاح "سقط" براي کشتن انسان هاي در حال تکامل استفاده خواهد شد) . بنابراين به عنوان مثال، اين که آيا مادران حق توقف حاملگي هايشان را بدون توجه به موقعيت روحي انسان در حال تکامل دارند يا نه، درنظر  گرفته نخواهد شد. 

استدلال هاي مخالف سقط جنين

براي اين عقيده که کشتن انسان ها در مراحل اوليه زندگي به طور مستقيم خطا است، دو استدلال اصلي وجود دارد. اولي،  "حساب ارزش سوژه"، يا بعضي اصلاحات مربوط به آن را براي نادرستي کشتن اختيار مي کند، و سقط را بر مبناي اين که جنين1‌ها(‌و احتمالاً امبريوها2 و زيگوت‌ها3) في ذاته سوژه هاي ارزش مندي هستند، محکوم مي کند. دومي،" حساب زيان"،  يا بعضي از اصلاحات مربوط به آن را در نظر مي گيرد، و سقط را بر مبناي اين که کشتن جنين ها براي آنها به شدت زيان‌بخش است، محکوم مي نمايد، چون آنها را از زندگي‌اي که مي توانست برايشان ارزش زيادي داشته باشد، محروم مي کند. 

رويکرد ارزش سوژه

بعضي از تئوري‌ها به دليل اينكه برخي از انواع استدلال"حساب ارزش سوژه" در مورد نادرستي کشتن را مي پذيرد، سقط  جنين را رد مي کنند. از ديد آنها، از بين بردن افرادي که داراي ارزش بنيادي هستند يا اگر کشته نشوند، ارزش بنيادي به دست خواهند آورد، خطا است. نام اين استدلال، مي تواند استدلال ارزش سوژه مخالف سقط جنين باشد و به ترتيب زير صورت بندي مي شود: 
1. کشتن هر فردي که به عنوان يک سوژه  مي توانست ارزش ذاتي بنيادي کسب نمايد يا آن را حفظ کند، به طور مستقيم خطا است، به خصوص فردي که داراي ارزش سوژه مطلق باشد.
2. انسان ها به عنوان سوژه ها، داراي ارزش ذاتي بنيادي(و احتمالاً مطلق)هستند.(يا مي‌داشتند اگر کشته نمي شدند).
3. از آنجايي که سقط جنين کشتن انسان ها است، خطا است.
اما، حساب ارزش سوژه (به خصوص نوعي از آن که بر حسب ارزش مطلق طرح شده) قابليت نقد محکم را دارد، حتي وقتي به صورت  بالاترين حساب ارزش سوژه مورد طرح  ريزي مجدد قرار گيرد، يا وقتي به صورت حساب مختلط باز بيني گردد. بنابراين اولين فرض استدلال ارزش سوژه  بايد رد شود، و استدلال ناکام مي ماند.

رويکرد زياني

آيا جنين‌ها وقتي کشته شوند به شدت زيان مي بينند؟ مارکوس چنين عقيده دارد، و در مقاله معروفي سقط جنين را به دقت مورد نقد قرار مي دهد، زيرا براي جنين بد است: " اگر من کشته شوم، هم از چيزي که اکنون برايم ارزش دارد که بخشي از زندگي شخصي آينده من مي شدند، و هم از آنچه  مي توانستند برايم با ارزش شوند، محروم گشته ام. از اين رو، اگر من بميرم، از تمام ارزش آينده‌ام محروم گشته ام. حال که چنين است، به نظر مي رسد که آنچه کشتن يک انسان بالغ را در بادي امر به طور جدي خطا مي داند، از دست دادن آينده او است...
اين ادعا که ويژگي خطا ساز اوليه کشتن، از بين بردن ارزش آينده  قرباني توسط آن است، نتايج آشکاري براي اخلاق سقط دارد. آينده يک جنين استاندارد شامل يک سري تجربه ها، برنامه ها، فعاليت ها و از اين قبيل است که با آينده هاي انسان هاي بالغ و کودکان جوان يکسان است. از آنجايي که دليلي که براي تبيين چرايي خطا بودن کشتن انسان ها بعد از تولد قانع کننده است، دليلي است که براي جنين ها هم صدق مي کند، منطقاً چنين نتيجه مي شود که سقط جنين در بادي امر،  به طور جدي و از نظر اخلاقي خطا است."
کشتن جنين ها به آنها زيان مي رساند،  به همان دليلي که کشتن انسان هاي بالغ به آنها زيان مي رساند: در هر دو مورد ما انسان ها را از زندگي هاي خوب محروم مي سازيم. در شرايط مساوي، هرچه زودتر فردي را بکشيم، زيان بيشتري به او وارد کرده ايم چون در زندگي او، مرگ هرچه زودتر فرا برسد مقدار بيشتري از زندگي و خوبي هايي که با خود مي آورد را از دست مي دهد. بنابراين و بنابر نظر مارکوس، کشتن جنين ها به راستي خطايي جدي است. ادعاي اين که کشتن جنين‌ها آنها را از زندگي هايي مانند زندگي ما محروم مي کند، را" نظريه زندگي هاي قابل قياس" مي نامم. استدلالي را که مارکوس درباره اين ادعا بنا مي نهد، مي توان به شرح ذيل بيان کرد: 
1. کشتن افراد اگر آنها را از زندگي هايي همانند ما محروم  نمايد، خطايي کاملاً جدي است (حساب جزئي مارکوس از خطاي کشتن)
2. کشتن جنين‌ها نوعاً آنها را از زندگي‌هايي همانند ما محروم مي نمايد( نظريه زندگي‌هاي قابل قياس)
3. پس کشتن جنين ها نوعاً يک خطاي مستقيمِ جدي است.
در ابتدا ممکن است به نظر برسد که فرض1، عقيده مارکوس درباره زيان را بد مطرح مي نمايد. در صحبت از آنچه ما ارزش گذاري مي کنيم، در مقابل آنچه براي ما ارزشمند است، او خود را براي تفسيري جايگزين، آزاد مي گذارد، به اين معني که کشتن افراد يک خطاي مستقيمِ جدي ست، اگر آنها را از زندگي  اي که آن ها ارزش گذاري مي کنند يا به آن تمايل دارند، محروم نمايد. فرض2 شامل وابسته "نوعاً" است (در مقابل اصطلاح مارکوس: "استاندارد" در "جنين استاندارد")، زيرا همه جنين ها داراي زندگي هايي مانند زندگي شما و من نمي شوند. بعضي ها مي ميرند، و بعضي ها به بچه هايي با آنانسفالي(فاقد مخ يا مغز به طور کامل)، بيماري تاي- ساکس4 و ساير شرايط خطرناک تطور پيدا مي کنند. بسياري از نظريه پردازان سقط جنين را بر اين مبنا که جنين ها افرادي بالقوه هستند که کشتنشان خطا است، مورد نقد قرار مي دهند. اولين قدم [براي چنين نقدي] اين است که ادعاي: سقط ناخوشايند است زيرا افراد بالقوه را قرباني مي کند، را با ادعاي: سقط قابل اعتراض است زيرا "زندگي هاي" بالقوه جنين ها را قرباني مي کند، جايگزين شود. پس مناسب به نظر مي رسد که احتمالاً استدلال زندگي هاي قابل قياس، منتقداني را که به سقط افراد بالقوه اعتراض مي کنند، آزار مي دهد.

نظريه زندگي هاي قابل قياس

تا اينجا فرض کنيم که مارکوس در محکوم کردن کشتن، هروقت افراد را از زندگي هايي همانند ما محروم  نمايد، محق است، اگر جنين ها زندگي هايي همانند زندگي ما نداشته باشند، سقط جنين هنوز قابل دفاع است، زيرا در اين صورت آنها نمي توانند از زندگي هايي مانند ما محروم شوند. اگر ذات گرايي ذهن درست باشد، زندگي من زماني شروع شد که من ذهني  درون جسمي[در مرحله] آخرين بودم. يعني جنيني که قابليت آگاهي را کسب کرده است؛ يک جنين ابتدايي فاقد اين قابليت است. اگر ذات گرايي شخص درست باشد، آنگاه زندگي من زماني شروع شد که من فردي بودم که جسمي نوزاد را اشغال مي کردم، و ارتباطات روانشناختي مربوطه در ابتدا برقرار مي شدند. قبل از آن موجودي با يک ذهن وجود داشت که براي مدت کوتاهي زندگي مي کرد و قادر به برقراري ارتباطات با من نبود. [پس] چنين بر مي آيد که اگرچه ممکن است که مخلوقات داراي ذهن به وجود آيند، هيچ بي ذهني نمي تواند داراي ذهن شود(و اين که هيچ بي ذهني " قابليت" داراي ذهن شدن را ندارد). چنين فرضي ايجاب مي کند که موجود بي ذهن درست همان چيزي است که بعداً داراي ذهن مي شود، چون اگر چيزي يک زماني بي ذهن باشد، ذهن دار شدن ذاتي آن نيست. بنابراين نظريه زندگي هاي قابل قياس غلط است. استدلالي مشابه درباره طرفداران ذات گرايي شخص موجود است. فرض کنيد که ويژگي تشخص براي هر چيزي که از آن برخوردار است ذاتي است. پس هيچ چيزي نمي تواند تبديل به يک شخص شود، و هيچ غيرشخص هايي نمي توانند از آينده اي همانند ما لذت ببرند.

البته، کشتن جنين ها نتايج مهمي دارد. گاهي اوقات، براي مثال، از وجود داشتن شخص جلوگيري مي کند. نتيجه ديگر اين است که به جنين زيان وارد مي کند. کشتن آنها بيشتر از کشتن هر غيرشخص فاقد ذهن ديگري زيان بخش نيست، و در آخر، نسبت به کشتن موجوداتي مانند ما به مراتب کمتر زيان بخش و در نتيجه به مراتب کمتر ناخوشايند است.[در اينجا يک مسئله غامض بي پاسخ مي ماند: براي غيرشخص نوزادي که توسط يک شخص نوزاد جايگزين مي شود چه اتفاقي مي افتد، و آن چه نوع موجودي است؟ اگر غيرشخص نوزاد يک حيوان است، آيا بودنش با ورود شخص نوزاد متوقف مي شود؟ اين غير منطقي است، بررسي اين که چرا کسب خود آگاهي به وجود يک حيوان خاتمه مي دهد مشکل است. پس آيا غيرشخص نوزاد زماني که شخص نوزاد وارد مي شود به بودن خود ادامه مي دهد؟ اگر چنين است بايد حيواني باشد که هرگز خودآگاه نيست، برفرض اين که چيزي فقط در صورتي خودآگاه است که يک شخص باشد، و تشخص براي هر چه داراي آن است ذاتي است. آيا ما نبايد از سقط جنين خودداري کنيم مگر اين که امر بسيار مهمي در معرض خطر باشد، نه به اين دليل که مي تواند به امثال ما زيان برساند بلکه به اين دليل که به انسان ها زيان مي رساند؟

به جاي پذيرفتن اين نتايج مورد ترديد، احتمالاً بهتر است که ذات گرايي حيواني  را بپذيريم، و بگوييم که جنين ها حيواناتي هستند که صاحب ذهن مي شوند و بالاخره به اشخاص تكامل پيدا مي كند. اينجا ممکن است مشکل ديگري با پاسخ ذهن گراها5 و شخص گراها6 وجود داشته باشد: معلوم نيست که چرا بايد فرض هاي اول آنها را پذيرفت، اين ادعاها را که داراي ذهن بودن و تشخص براي هر موجودي که اين ويژگي ها را دارد ذاتي است. اما مناسبترين روش براي ذات گرايي ذهن ترکيب ذهن گرايي و اين فرض است که هر چيز داراي ذات اين طور است(به صورتي مشابه، روش مناسب براي ذات گرايي شخص ترکيب شخص گرايي و اين فرض است که هر شخص در ذات اين طور است). اما لازمه ذات گرايي ذهن اين نيست که هرچيز داراي ذهني ذات داراي ذهن است.(و نه لازمه ذات گرايي شخص اين است که هر شخصي در ذات شخص است.) ذات گرايي ذهن با اين امکان که بعضي چيزها به صورت يک ويژگي حادث، داراي ذهنيت هستند يا خواهند شد، سازگار است. هيچ چيز نمي تواند خصوصيتي را به صورت يک ويژگي ذاتي کسب کند، مگر آنکه از امکان اکتساب خصوصيتي که براي چيز ديگري ذاتي است، به صورت يک ويژگي حادث، جلوگيري ننمايد. احتمالاً قابليت فتوسنتز براي درختان و ساير گياهان ذاتي است؛ اما حتي اگر چنين باشد، کاملاً قابل فهم است که ممکن است من هم از لحاظ ژنتيکي طوري تغيير يابم که اين قابليت را به صورت يک خصوصيت حادث به دست آورم. 

پاسخ اصلاح گراي تدريجي

وارن کوئن اين ديدگاه را چنين بيان مي کند: "جنين، در اصل يك انسان است، يك فرد انساني نسبتاً اما نه كاملاً واقعي.اما، جنين همچنين جنيني تام و تمام است، که از نظر معيارهاي متناسب به طور کامل رضايت بخش است. . . در حالي که بررسي يک ساختار زيست شناختي تام و تمام از ابتداي ايجاد به بعد [کار] درستي است، تفسير"ساختار زيست شناختي" به اين معنا، به صورت يک مقوله جوهري، اشتباه است. نظريه فرآيند سخت عقيده دارد که اين موضوع به عنوان يک مقوله ساختگي- نمايشي7 که از همان لحاظ كه "ساختن" به "خانه" اطلاق مي شود، به "موجود انساني" اطلاق مي گردد، به طور طبيعي تري مورد بررسي قرار گرفته است. يک جنين به راستي ساختاري تام و تمام است، اما اين مسئله با اين ادعا که چنين ساختار تام و تمامي يک فرد کاملاً واقعي نيست، كاملا هماهنگ است. از آنجايي که انسان هاي در حال پيشرفت، مانند ساير حيوانات در حال پيشرفت، هنوز افرادي نيستند که وجودشان بتواند پايان يابد، با محروم شدن از زندگي هايشان زيان نمي ببينند. تدريج گرايي متافيزيکي از تدريج گرايي ارزش طرفداري مي کند: زيان بخش بودن توقف تکامل يک انسان به درجه کامل شدن آن بستگي دارد؛ جلوگيري از جريان تکاملي قبل از اينکه حتي شروع شده باشد، کاملاً بي زيان است؛ توقف آن جريان کمي بعد از شروع به طور انکار ناپذيري زيان بخش است؛ اما توقف آن در زماني که تقريباً کامل است کمابيش به زيان بخشي توقف بعد از کامل شدن آن است.
ديدگاه تدريج گرا درباره اينکه انسان هاي کامل تشکيل شده چه زمان پا به عرصه وجود مي گذارند، با طيفي از عقايد موافق است. قاعدتاً، انسان ها قبل از اينکه خودآگاهي شروع شود کاملاً شکل گرفته‌اند؛ نوزادان احتمالاً تا قبل از 15 ماهگي قادر به خودآگاهي نيستند، که زماني است که مي توانند در تست گالوپ موفق شوند: آنها مي توانند براي گذاشتن علائمي روي بيني خود از يک آينه استفاده نمايند. کوئن پيشنهاد مي کند که "جريانِ شدن وقتي تمام مي شود که سيستم عصبي عالي به حدي که براي آغاز ارگانيسم به يادگيري شيوه‌هاي دنيا، مانند نوزاد طبيعي کافي است، تکامل پيدا کرده باشد." گفتن اينکه يادگيري انسان طبيعي چه زماني امکان‌پذير مي شود، آسان نيست، زيرا يادگيري هم به طور تدريجي آغاز مي شود. يادگيري نوزاد به گسترش  دندريت هاي ياخته هاي عصبي کورتکس [مغز] بستگي دارد که در سه ماهه سوم بارداري8 وبه ميزان خيلي زياد در شش ماه اول بعد از تولد9 بسيار سرعت مي يابد. منطقي به نظر مي رسد که چنين فرض کنيم که انسان ها وقتي کاملاً تشکيل شده‌اند که ذهنشان تکامل مي يابد، و ذهن جنين ها هم تقريباً نزديک به پايان سه ماهه سوم تکامل مي‌يابد. اين که ذهن‌ها حدوداً در همان زماني که يادگيري آغاز مي شود، تکامل مي يابند، تصادفي نيست: نوعي از يادگيري که به ظهور انسان هاي کامل تشکيل شده مربوط است، تنها در صورت تکامل ذهن امکان پذير است. فرض کنيد که جنيني تنها بعد از اينکه انسان کاملاً تشکيل شده اي شد، از يک زندگي انساني محروم شود. پس اگر تدريج گرايي و ذات گرايي حيواني صحيح باشند، کشتن جنين ها آنها را از زندگي هايي مانند ما محروم نمي سازد.

استدلال زندگي هاي قابل قياس

شرح مارکوس از کشتن بر مبناي استدلال هاي زير است:
الف) کشتن افراد اگر به طور جدي به آنها زيان برساند، يک خطاي مستقيمِ جدي است.
ب) کشتن افراد اگر آنها را از زندگي هايي مانند ما محروم نمايد، به طور جدي به آنها زيان مي رساند. 
پ) پس کشتن افراد اگر آنها را از زندگي هايي مانند ما محروم نمايد، يک خطاي مستقيمِ جدي است.
استدلال ترکيبي: در اين رويکرد يک تغيير قابل قبول در (الف) موجود است؛ يعني کشتن افراد يک خطاي مستقيمِ جدي است اگر به طور جدي به آنها زيان برساند مگر با توافق آگاهانه و قابل قبول، که جنين ها قادر به تصريح آن نيستند.  اين فرض مارکوس را در اين موقعيت قرار مي دهد که استدلال خود بر ضد سقط جنين را به شرح ذيل مورد بازنگري قرار دهد:
1*. کشتن افراد يک خطاي مستقيم جدي است اگر آنها را از زندگي هايي مانند ما محروم نمايد مگر با رضايت آگاهانه و قابل قبول آنها( بازنگري شرح  مارکوس از کشتن). 
2*. کشتن جنين ها نوعاً آنها را از زندگي هايي مانند ما محروم مي نمايد، و اين کار را بدون رضايت آنها انجام مي دهد(که البته آنها قادر به اين کار نيستند). 
3*. پس کشتن جنين‌ها نوعاً يک خطاي مستقيم جدي است. 



نويسنده: استيون لوپر - ترجمه: ميترا سرحدي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان