بسم الله
 
EN

بازدیدها: 487

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت هشتم

  1392/10/28
قسمت قبلي

قضيه محصوره و غير محصوره

قضاياي حمليه به حسب موضوع نيز تقسيم ميپذيرند. زيرا موضوع قضيه حمليه يا جزئي حقيقي استيعني يک فرد و يک شخص است و يا يک معني کلي است.
اگر موضوع قضيه يک شخص باشد آن قضيه را « قضيه شخصيه» ميخوانند مانند « زيد ايستاده است» « من به مکه رفتم». « قضاياي شخصيه» در محاورات زياد به کار ميروند ولي در علوم به کار نميروند، يعني مسائل علوم از نوع قضاياي کليه است.
و اگر موضوع قضيه يک معني کلي باشد، اين نيز به نوبه خود بر دو قسم است: يا اين است ک آن کلي خودش از آن جهت که يک کلي است و در ذهن است موضوع قرار داده شده است و يا اين است که آيينه قرار داده شده براي افراد.
بعبارت ديگر: کلي در ذهن دو گونه است گاهي « مافيه ينظر» استيعني خودش منظور ذهن است و گاهي « ما به ينظر» يعني خودش منظور ذهن نيست، افرادش منظور ذهن ميباشند و مفهوم کلي وسيلهاي براي بيان حکم افراد کلي. از لحاظ اول مانند آينهاي است که خود آينه را ميبينيم و تماشا ميکنيم و از لحاظ دوم مانند آينهاي است که در آن صورتها را مينگريم.
مثلا گاهي ميگوئيم: انسان نوع است، حيوان جنس است. بديهي است که مقصود اين است که طبيعت انسان از آن نظر که در ذهن است و کلي است نوع است و طبيعي حيوان از آن نظر که در ذهن است و کلي است جنس است و بديهي است که مقصود اين نيست که افراد انسان و افراد حيوان نوع يا جنسند.
اما گاهي ميگوئيم: انسان تعجب ميکند، انسان ميخندد. در اينجا مقصود افراد انسانند يعني افراد انسان تعجب ميکنند و بديهي است که در اينجا مقصود اين نيست که طبيعت کلي انسان که در ذهن است تعجب کننده است.
قضاياي قسم اول، يعني قضايايي که موضوع آن قضايا طبيعت کلي است و طبيعت کلي از آن جهت که يک کلي است و در ذهن است موضوع قرار داده شده باشد، قضاياي طبيعيه ناميده ميشود. مثل انسان کلي است، انسان نوع است، انسان اخص از حيوان است، انسان اعم از زيد است و امثال اينها.
قضاياي طبيعيه، صرفا در فلسفه الهي که درباره ماهيات تحقيق ميشود مورد استعمال دارد، ولي در علوم ديگر هيچ گاه بکار نميآيند.
آنجا که طبيعت کلي وسيلهاي براي ارائه افراد باشد به نوبه خود بر دو قسم است مثل اينکه بگوئيم: انسان عجول است، همه انسانها با فطرت توحيد زاده ميشوند، بعضي انسانها سفيد پوستند، و امثال اينها، يا بيان کميت افراد شده که همه افراد يا بعضي، يا نشده است، اگر نشده باشد قضيه ما « قضيه مهمله» ناميده ميشود. قضاياي مهمله نه در علوم و نه در فلسفه اعتبار مستقل ندارند، آنها را بايد در رديف قضاياي جزئيه محصوره حساب کرد مثل آن که بگوئيم: انسان عجول است ولي روشن نکنيم که همه انسانها يا بعضي انسانها عجولند.
اما اگر بيان کميت افراد شده باشد که همه افراد يا بعضي افراد است « محصوره» ناميده ميشود، اگر بيان شده باشد که همه افراد چنينند محصوره کليه ناميده ميشود و اگر بيان شده باشد که بعضي افراد چنينند محصوره جزئيه ناميده ميشود.
پس محصوره بر دو قسم است کليه و جزئيه، و از آن نظر که هر قضيهاي ممکن است موجبه باشد و ممکن استسالبه باشد پس قضاياي محصوره مجموعا چهار نوع است:
موجبه کليه. مثل کل انسان حيوان، يعني هر انساني حيوان است.
سالبه کليه. مثل لا شيء من الانسان بحجر، يعني هيچ انساني سنگ نيست.
موجبه جزئيه. مثل بعض الحيوان انسان يعني حيوانها انسانند.
سالبه جزئيه. مثل بعض الحيوان ليس بانسان - يعني حيوانها انسان نيستند.
اين چهار نوع قضيه بنام « محصورات اربعه» معروفند و آنچه در علوم به کار ميرود همين محصورات چهار گانه است. نه شخصيه و نه طبيعيه و نه مهمله از اين رو منطق بيشتر به محصورات چهار گانه ميپردازد.
در قضاياي محصوره، آن چيزي که دلالت ميکند بر اين که همه افراد يا بعضي افراد، مورد نظر است « سور» قضيه ناميده ميشود. مثلا آنجا که ميگوئيم: هر انساني حيوان است، کلمه « هر» سور قضيه است، و آنجا که ميگوئيم برخي حيوانها انسانند، کلمه « برخي» سوره قضيه است. و اين که ميگوئيم « هيچ گياهي در شورهزار نميرويد» کلمه « هيچ» سور است و اين که ميگوئيم « بعضي درختان در گرمسير رشد نميکنند» کلمه « بعضي ... نه» سور است. در عربي کلمات « کل» « لا شيء» « بعض» « ليس بعض» سوره به شمار ميروند.
قضايا يک سلسله تقسيمات ديگر نيز دارند مانند تقسيم قضيه به: محصله و معدوله و يا تقسيم قضيه به خارجيه و ذهنيه و حقيقيه، توضيح آنها را از کتب منطق بايد جستجو کرد. ما که اکنون کلياتي از منطق را مورد بحث قرار ميدهيم نميتوانيم وارد بحث آنها شويم. همچنانکه تقسيم ديگري نيز قضيه دارد به: مطلقه و موجهه و قضاياي موجهه نيز به نوبه خود تقسيم ميشوند به ضروريه و دائمه و ممکنه و غيره که بحث در آنها از عهده درس ما خارج است. همين قدر توضيح ميدهيم که رابطه و نسبت ميان دو چيز در آنجا که مثلا ميگوئيم هر الف ب است گاهي به نحوي است که بايد باشد و محال است که نباشد، در اينجا ميگوئيم هر الف ب است بالضروره، و گاهي به نحوي است که ممکن است نباشد، در اينجا ميگوئيم هر الف ب است بالامکان. ضرورت به نوبه خود اقسامي دارد که وارد بحث آن نميشويم و به هر حال ضرورت و امکان را جهت قضايا مينامند و قضيهاي که در آن ذکر جهتشده باشد « قضيه موجهه» خوانده ميشود. و اگر ذکر جهت نشده باشد « قضيه مطلقه» ناميده ميشود.
قضيه شرطيه متصله نيز به نوبه خود تقسيم ميشود به حقيقيه و مانعة الجمع و مانعة الخلو. چنانکه در منطق با مثالهايش مسطور است. و ما براي اختصار از ذکر آنها خودداري ميکنيم.

درس نهم- احکام قضايا

تا اينجا قضيه را تعريف و سپس تقسيم کردهايم، معلوم شد که قضيه يک تقسيم ندارد، بلکه به اعتبارات مختلف تقسيماتي دارد.
اما احکام قضايا: قضايا نيز مانند مفردات، احکامي دارند، ما در باب مفردات گفتيم که کليات با يکديگر مناسبات خاص دارند که بنام « نسب اربعه» معروف است. دو کلي را که با هم مقايسه ميکنيم، يا متباينند و يا متساوي و يا عام و خاص مطلق و يا عام و خاص من وجه. دو قضيه را نيز هنگامي که با يکديگر مقايسه کنيم مناسبات مختلفي ممکن است داشته باشند. ميان دو قضيه نيز يکي از چهار نسبت بر قرار است و آنها عبارتند از تناقض، تضاد، دخول تحت التضاد، تداخل.(1)
اگر دو قضيه در موضوع و محمول و ساير جهات به استثناي کم و کيف با هم وحدت داشته باشند و از نظر کم و کيف هم در کم اختلاف داشته باشند و هم در کيف، يعني هم در کليت و جزئيت اختلاف داشته باشند و هم در ايجاب و سلب، اين دو قضيه متناقضين ميباشند. مانند « هر انساني تعجب کننده است» و « بعض انسانها تعجب کنند نيستند».
و اگر در کيفي اختلاف داشته باشند، يعني يکي موجبه است و ديگر سالبه و در کم يعني کليت و جزئيت وحدت داشته باشند. اين دو بر دو قسم استيا هر دو کلي هستند و يا هر دو جزئي.
اگر هر دو کلي هستند، اين دو قضيه « متضادتين» خوانده ميشوند مانند « هر انساني تعجب کننده است» و « هيچ انساني تعجب کننده نيست».
و اگر در دو جزئي ميباشند اين دو قضيه را داخلتين تحت التضاد، ميخوانند مانند « بعض انسانها تعجب کننده هستند» و « بعض انسانها تعجب کننده نيستند».
و اگر دو قضيه در کم اختلاف داشته باشند يعني يکي کليه است و ديگري جزئيه ولي در کيف وحدت داشته باشند يعني هر دو موجبه يا هر دو سالبه باشند اينها را متداخلين ميخوانند مانند « هر انساني تعجب کننده است» و « بعضي انسانها تعجب کنندهاند» و مانند « هيچ انساني منقار ندارد» و « بعضي انسانها منقار ندارند».
البته معلوم است که شق پنجم، يعني اينکه نه در کيف اختلاف داشته باشد و نه در کم فرض ندارد، زيرا فرض اين است که درباره دو قضيهاي بحث ميکنيم که از نظر موضوع و محمول و ساير جهات مثلا (زمان و مکان) وحدت دارند، چنين دو قضيه اگر از نظر کم و کيف هم وحدت داشته باشند يک قضيه اند، نه دو قضيه.

حکم قسم اول که نسبت ميان دو قضيه تناقض است اين است که اگر يکي از آنها صادق باشد ديگري قطعا کاذب است و اگر يکي کاذب باشد ديگري صادق است. يعني محال است که هر دو صادق باشند و يا هر دو کاذب باشند. صدق چنين دو قضيهاي (که البته محال است) « اجتماع نقيضين» خوانده ميشود. همچنانکه کذب هر دو (که آن نيز البته محال است) ارتفاع نيقضين ناميده ميشود. اين همان اصل معروفي است که به نام « اصل تناقض» ناميده شده و امروز زياد مورد بحث است.
هگل در بعضي سخنان خود مدعي است که منطق خويش را (منطق ديالکتيک) بر اساس انکار اصل « امتناع جمع نقيضين و امتناع ارتفاع نقيضين» بنا نهاده است و ما بعدا در درسهاي کليات فلسفه درباره اين مطلب بحث خواهيم کرد.

اما قسم دوم: حکمش اين است که صدق هر يک مستلزم کذب ديگري است، اما کذب هيچ کدام مستلزم صدق ديگري نيست.
يعني محال است که هر دو صادق باشد ولي محال نيست که هر دو کاذب باشند مثلا اگر بگوئيم: « هر الف ب است» و باز بگوئيم « هيچ الفي ب نيست» محال است که هر دو قضيه صادق باشند يعني هم هر الف، ب باشد و هم هيچ الفي ب نباشد. اما محال نيست که هر دو کاذب باشد يعني نه هر الف ب باشد و نه هيچ الف ب نباشد بلکه بعضي الفها ب باشند و بعضي الفها ب نباشند.

اما قسم سوم: حکمش اين است که کذب هر يک مستلزم صدق ديگري است اما صدق هيچ کدام مستلزم کذب ديگري نيست، يعني محال است که هر دو کاذب باشند اما محال نيست که هر دو صادق باشند. مثلا اگر بگوئيم: بعضي از الفها ب هستند و بعضي از الفها ب نيستند. مانعي ندارد که هر دو صادق باشند. اما محال است که هر دو کاذب باشند. زيرا اگر هر دو کاذب باشند. کذب جمله « بعضي الفها ب هستند» اين است که هيچ الفي ب نباشد کذب « بعضي الفها ب هستند» اين است که هيچ الفي ب باشد، و ما قبلا در قسم دوم گفتيم که محال است دو قضيه متحد الموضوع و المحمول که هر دو کلي باشند و يکي موجبه و ديگر سالبه باشد هر دو صادق باشند.

اما قسم چهارم: در اين قسم که هر دو قضيه موجبه و يا هر دو سالبه است، ولي يکي کليه است و ديگري جزئيه، توجه به يک نکته لازم است و وضع را روشن ميکند و آن اينکه در قضايا - بر عکس مفردات - همواره جزئيه اعم از کليه است. در مفردات همواره کلي اعم از جزئي است، مثلا انسان اعم از زيد است. ولي در قضايا، قضيه بعضي الفها ب هستند اعم است از قضيه هر الف ب است زيرا اگر هر الف ب باشد قطعا بعضي الفها ب هستند ولي اگر بعضي الفها ب باشند لازم نيست که همه الفها ب باشند. صدق قضيه اعم مستلزم صدق اخص نيست اما صدق اخص مستلزم صدق قضيه اعم هست و کذب قضيه اخص مستلزم کذب قضيه اعم نيست اما کذب قضيه اعم مستلزم کذب قضيه اخص هست. پس اينها « متداخلين» ميباشند اما به اين نحو که همواره موارد قضيه کليه داخل در موارد قضيه جزئيه است. يعني هر جا که کليه صادق باشد جزئيه هم صادق است، ولي ممکن است قضيه جزئيه در يک مورد صادق باشد و قضيه کليه صادق نباشد.

با تامل در قضيه: هر الف ب است و قضيه بعضي الفها ب هستند و همچنين با تامل در قضيه: هيچ الفي ب نيست، و قضيه بعضي الفها ب نيستند مطلب روشن ميشود.

----------
پاورقي:
1- آنچه تا کنون درباره تقسيمات و احکام قضايا گفتيم هم در قضاياي حمليه جاري است و هم در قضاياي شرطيه. عليهذا اينکه ما مثالها را از قضاياي حمليه انتخاب کرديم نبايد منشا جمود ذهن گردد. ولي قضاياي شرطيه، اعم از متصله و منفصله، يک سلسله احکام خاص دارند که به « لوازم متصلات و منفصلات » معروف است و ما براي پرهيز از اطاله از ذکر آنها خودداري مي کنيم.

نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان