بسم الله
 
EN

بازدیدها: 471

آيين بودا و حقوق بشر- قسمت دوم

  1392/10/25
قسمت قبلي

سازگاري با آموزه‌هاي بودايي


از ميان صداهايي که در اين گفت‌وگوي بودايي شنيده مي‌شوند، يک صدا از همه رساتر است؛ به‌ويژه آنکه با بودايي‌هايي که زبان حقوق بشر را قبول کرده‌اند، مخالف است. پيتر جونگر (Peter Junger)، يکي از پيروان غربي آيين بودا و کارشناس قانون مشترک انگليسي ـ امريکايي، به هيچ‌وجه از شکنجه يا بردگي، استثمار اقتصادي يا سرکوبگري سياسي به هر شکلي، حمايت نمي‌کند، اما معتقد است خود مفهوم حقوق بشر در تقابل با آيين بوداست و بودايي‌ها نبايد آن را قبول کنند.[26]

جونگر دليل مي‌آورد که حقوق بشر يک مفهوم غربي، بيگانه با اخلاق بودايي، و ناسازگار با آموزه‌هاي بوداست. او در اينجا در برابر بودايي‌هايي مانند سوُلاک، ترمن، گوروگ، کيون و کينگ موضعي مخالف مي‌گيرد. جونگر بيش از ايهارا و حتي پِرَ دمّه‌پيدوک، با بودايي‌هايي که نگرش حقوق بشري به مسائل اجتماعي را قبول دارند، مخالف است. بسياري از حق‌هايي که در اعلاميه جهاني حقوق بشر سال 1948 سازمان ملل برشمرده شده‌اند، بر مصونيت‌ها از مداخله تأکيد مي‌کنند. چنين حق‌هايي مستلزم «تصور منفي از آزادي» هستند، يعني آزادي، به‌ويژه در فهم غربي مدرن، به‌عنوان مصونيت از مداخله‌ فهميده مي‌شود که مبتني بر استقلال ذاتي فرد است. آيين بودا چنين فردي را نمي‌شناسد. بعضي از حق‌هايي که در اعلاميه سازمان ملل فهرست شده‌اند، مدام از حقوق حرف مي‌زنند، و از وظايف اجتماعي، تعهدات اخلاقي يا فضايل بودايي مانند غمخوارگي چيزي نمي‌گويند. تأکيد بر حقوق بشر، چه زير نام مصونيت‌ها و چه زير نام حقوق، گرفتاري‌هايي را براي آيين بودا پديد مي‌آورد.

از نظر جونگر، نگاه حقوق بشري با چهار حقيقت جليل ناسازگار است. «حقوق» صرفاً يک ساختار رواني ِ ناپايدار است. حقوق بشر، به‌عنوان نمونه‌اي از همه ساختارهاي رواني، نوعي پيدايش با واسطه (pratitya-samutpada) است و از اين رو مشروط است نه مطلق. از آنجا که حقوقْ هستيِ ذاتي ندارند، براي يک بودايي ادعاي مسلم بودن حقوق نامفهوم است. بنابراين چسبيدن به حقوق بشر، تأکيد بر کليت حقوق، و بالاتر از همه، تأکيد بر حقوق خويش، همچنان شکل ديگري از تشنگي است که، بنا بر دومين حقيقت که «رنج از تشنگي برمي‌خيزد»، به رنجِ بيشتر مي‌انجامد. از نظر جونگر مطالبه حقوق به رد و انکار اولين حقيقت مي‌انجامد، که کليت رنج را مي‌آموزد. آيين بودا نمي‌آموزد که انسان حق دارد از رنج در امان باشد يا از حقيقت نپايندگي (anicca) مصون بماند. رنج و نپايندگي، که آيين بودا آنها را «نشانه هستي» مي‌خواند، واقعيت‌هاي کلي و گريزناپذيرند، صرف نظر از اين که «حقوق» بتواند به‌عنوان چيزي «جدايي‌ناپذير» به انسان نسبت داده شود.[27]

جونگر، به‌عنوان يک حقوقدان نظريه‌پرداز، به اين نکته اشاره مي‌کند که مفهوم حقوق بشر يک تحول تاريخي متأخر، و حاصل هم‌نوايي دو قانون‌نامه غربي است: قانون مدني قاره‌اي و قانون مشترک انگليسي ـ امريکايي.[28] انصاف و عدالت، به معناي واقعي کلمه، دغدغه اصلي فعالان حقوق بشر هستند، اما دغدغه بودايي‌ها نيستند، گرچه اين دو مي‌توانند در زندگي اجتماعي و سياسي مطلوب باشند.[29] بنا بر اولين حقيقت جليل، بي‌انصافي و بي‌عدالتي حقايق اجتناب‌ناپذيري هستند. هر باور ديگري جز اين، به معناي چسبيدن به ناداني است که فقط رنج بيشتر به بار مي‌آورد. جونگر عقيده دارد ريشه‌هاي نگاه حقوق بشري، به نظريه قانون فطري مسيحي نيز بازمي‌گردد. کاتوليک‌هاي رومي، مانند ژاک ماريتَن (Jacques Maritain) که سهم چشم‌گيري در شکل‌گيري اعلاميه 1948 سازمان ملل داشت، دليل آوردند که قانون فطري ايجاب مي‌کند همه انسان‌ها دريابند حقوق بشر، که خداوند آن را با يک عظمت ذاتي اعطا کرده است، ريشه در فطرت انسان دارد.[30] از نظر جونگر اين دليل براي بوداييان نامفهوم است.[31]

همان‌گونه که در بالا اشاره شد، جونگر حقوق بشر به معناي سياست‌ها و آرمان‌هاي غيرديني قانوني را رد نمي‌کند، اما وقتي بودايي‌ها نگاه حقوق بشري را به‌عنوان بياني از درمه بودا قبول مي‌کنند، مشکلات خودبه‌خود ظاهر مي‌شوند:

وقتي به مفهوم اروپايي غربي «حقوق بشر» از درون آن سنت بنگريم، آن را اندکي خطا و تا حد زيادي درست مي‌يابيم؛ اما وقتي تلاش مي‌کنيم آن مفهوم را با همه پيرايه‌هاي غربي‌اش بر سنت‌هاي ديگر، که مفاهيم کاملاً متفاوتي دارند، تحميل کنيم ــ مشابه تلاش براي آيين بودا ــ مشکلات پيدا مي‌شوند، فقط به اين دليل که اين سنت‌ها تاريخ‌هاي کاملاً متفاوتي دارند.[32]

يک بوداييِ خوب به حقوق خود نمي‌چسبد. اين نچسبيدن به حقوق همان «کردار درست» را مي‌سازد که از راه هشت‌گانه بودا فهميده مي‌شود. به همين دليل، زبان حقوق بشر، به‌ويژه براي بودايي‌ها، مفيد نيست و شايد زيان‌آور نيز باشد؛ به‌ويژه براي بودايي‌هايي که مي‌کوشند با مهارت با مردمي تعامل کنند که در شمار جوامعي نيستند که بر مبناي جهان‌بيني ليبرال غربي شکل گرفته‌اند.[33]

آيا حقوق بودايي همان حقوق غربي است؟


وقتي بودايي‌ها حقوق بشر را تأييد مي‌کنند، آيا مرادشان همان حقوق بشري است که ليبرال‌هاي غربي سکولار از آن حرف مي‌زنند؟ آخرين موضوع در گفت‌وگوي رايج ميان بودايي‌ها دربارة حقوق بشر، لزوم تمايز ميان حقوق بشر بودايي و حقوق بشر سکولار است.

کينگ که زبان حقوق بشر را مي‌پذيرد و، همان‌گونه که در بالا اشاره شد، وجود آموزه حقوق بشر نهفته در سنت بودايي را قبول مي‌کند، اين را نيز مي‌پذيرد که بايد ميان حقوق بودايي و مفهوم حقوق ليبرالي غربي فرق بگذاريم. اين کار لازم است چون «جهان مفهومي‌اي ‌که زبان حقوق بشر بودايي در آن به کار مي‌رود... با مفاهيم غربي فرق بنيادين دارد».[34]

از نظر کينگ، تفاوت‌ها ميان حقوق بودايي و حقوق ليبرالْ بنيادين است. اين تفاوت‌ها که بودايي‌ها را از ليبرال‌هاي غربي جدا مي‌کنند بايد متناسب با سرشت جامعه و فرد باشند. آيين بودا اين انديشه را که جامعه بر رابطه قراردادي افرادِ ناسازگار مبتني است رد مي‌کند و در عوض، اين نگرش را آغاز مي‌کند که زندگي اجتماعي از هم‌بستگي بنيادين همه جانداران پيدا مي‌شود. اين کاملاً قابل ‌درک است که زندگي اجتماعي دور از دشمني و مجادله باشد.

از آنجا که کينگ اين تفاوت‌ها را در پيش‌فرض‌هاي بنيادين بودا‌ها و ليبرال‌هاي غربي مي‌داند، پس، از نظر او، تفاوت‌هاي ميان حقوق بودايي و حقوق غربي نيز بايد متنوع باشند:

1. از نظر آيين بودا حقوق بشر بايد متناسب با همه جوامع باشد. بودايي‌ها پندار استقلال فردي را در نظر نمي‌گيرند و از آن حمايت نمي‌کنند. حقوق بشر بودايي عملاً از استقلال فردي حمايت نمي‌کند؛ بلکه خواهان حفظ رفاه همگاني است.

2. پس زبان حقوق بشر بودايي، بنابر وجدان کاري و در حمايت از سخن گفتن از غمخوارگيِ دور از خودخواهي، از خودپيش‌بري (self-assertion) پرهيز مي‌کند. حقوق فقط وقتي فهميده مي‌شوند که خودپيش‌بري ترک شود.

3. از اين رو حقوق بشر بودايي در قياس با حقوق در فهم ليبراليسم غربي خصمانه نيست.

4. وانگهي، حقوق بودايي در واقع براي فرد ارزش قائل است، اما نه به شيوه ليبراليسم غربي. آيين بودا به جاي مطالبه مصونيت‌ها و حقوق افراد مستقل، از ارزش بالقوه هر فرد براي رسيدن به بوداگي، که مطلوب هر جانداري است، جانبداري مي‌کند.

5. افزون بر اين، حقوق بشر از منظر بودايي اصولاً به ساختارهاي حکومتي و سياسي با ترديد نمي‌نگرد، بلکه همبستگي حقيقي همه جانداران را، با شناسايي توانايي‌هاي پنهان تمام نهادهاي اجتماعي براي کمک به روشن‌شدگي همه، نشان مي‌دهد.

6. و سرانجام فهم بودايي از حقوق، در قياس با برداشت‌هاي بشرمدارانه ليبرال غربي از حقوق بشر، هرگز خير انسان را مقابل خير ساير جانداران نمي‌نشاند.

لزوم تمايز ميان حقوق بشر بودايي و حقوق بشر غربي سکولار، نيروي محرکه‌اي است براي دفاع گارفيلد از دالاي‌لاما در استفاده از زبان حقوق بشر. در واقع، گارفيلد دليل مي‌آورد که استفاده بودايي‌ها از زبان حقوق بشر تنها در صورتي منطقي است که ميان دفاع بودايي از حقوق و دفاعي که ليبرال‌هاي غربي از حقوق مي‌کنند کاملاً فرق بگذاريم. از نظر گارفيلد، آغاز تمايز ميان حقوق غربي و بودايي در سرآغازهاي خاص آنهاست. انتظار ليبراليسم از حقوق بشر، همان‌گونه که کينگ هم دليل مي‌آورد، مبتني بر يک نظريه قرارداد اجتماعي است که فرض مي‌گيرد افراد مستقل اصولاً اهل رقابت‌اند و از اين رو بايد در قبال «حقوق»شان خودپيش‌بر باشند.

در مقابل، بنيادِ دفاع از حقوق بشر در آيين بودا بر فضيلت غمخوارگي نهاده شده است. از اين حيث، باورهاي بودايي به حقوق با باورهاي ليبرال‌هاي غربي فرق کيفي دارند. مفهوم حقوق بشر در سنت ليبرال غربي، با پيش‌فرض آغازيني که به آن داده‌اند، سازنده يک اخلاق حداقلي محدوديت‌دار است که به افراد اهل رقابت تحميل مي‌شود. در اين طرح، يک اخلاق فضيلت‌مدار، مانند آيين بودا، به حوزه خصوصي انتخاب فردي تنزل مي‌يابد. بنابراين، فضيلت غمخوارگي به‌عنوان مبنايي کافي براي تأييد حقوق بشر اصلاً مناسب نيست. از اين حيث، باور به حقوق بشر در انديشه شخصيت‌هاي بودايي مانند دالاي‌لاما با باور ليبرال‌هاي غربي فرق کيفي دارد.[35] البته گارفيلد به‌شدت معتقد است که بودايي‌هايي مانند دالاي‌لاما بايد در دفاع از حقوق بشر همچنان بي‌پروا حرف بزنند، اما نه بر مبناي جهان‌بيني ليبراليسم غربي.

صداي اختلاف ميان تصور کاملاً بودايي از حقوق بشر با تصور غربي را نه فقط ميان بودايي‌هايي مانند گارفيلد، که به دنبال توجيه دفاع بودايي از حقوق بشرند، بلکه ميان بودايي‌هايي که اصولاً به حقوق بشر شک دارند نيز مي‌توان شنيد؛ براي مثال، پِرَ دمّه‌پيدوک ابتدا دليل مي‌آورد که حقوق بشر از نظر تاريخي نوآوري‌هاي احتمالي انساني است که نشان‌دهنده نگاه مبتني بر اختلاف و رقابت است و به انگيزه‌هاي روحي، که در هسته مسائل اجتماعي قرار دارند، اشاره‌اي نمي‌کند. سپس برهان مي‌آورد که براي نگاه به حقوق بشر يک راه بودايي خاص وجود دارد.

آيين بودا ميان دو نوع قانون فرق مي‌گذارد: يکي، دمّه (Dhamma)، يا «واقعيت حقيقي» است، يعني راه حقيقي چيزها چنان‌که هستند و ديگري، وينَيَه (Vinaya)، قانون حاکم بر جامعه بودايي است. وينَيَه، بر‌خلاف دمّه، صرفاً يک قرارداد بشري است که در ياري انسان براي يافتن راه رهايي از رنج کمابيش سودمند است. از نظر پِرَ دمّه‌پيدوک، حقوق بشر به‌عنوان يک جنبه از وينَيَه مي‌تواند مورد تأييد قرار گيرد. از اين حيث، تأييد حقوق بشر فقط تا آنجاست که براي شناخت دمَه مفيد باشد. بنابراين، بوداييان مي‌توانند حقوق بشر را تأييد کنند، اما به شيوه‌اي متفاوت با ليبرال‌هاي غربي. از ديد بوداييان، حقوق بشر مطلق نيست، بلکه تابع قراردادهاي بشري است و تا ابد پا برجا نمي‌ماند. بنابراين، گرچه حقوقْ «طبيعي» يا مطلق نيستند، ممکن است براي رسيدن به مقصد بودايي، در شرايط خاص، سودمند‌ي‌هايي در بر داشته باشند.

ايهارا، مانند پرَ دمّه‌پيدوک، در کل به باور بودايي به حقوق بشر شک دارد. زبان حقوق بشر با آيين بوداي باستان بيگانه است، و رواج اين زبان امکان دگرگوني سنت بودايي را به همراه دارد. به همين دليل، او به مسئله حقوق بشر، با يک «فرض عقلاني» ضد آن‌، نزديک مي‌شود. با اين همه، ايهارا قبول مي‌کند که در «بعضي شرايط» بوداييان ناچارند از اين زبان استفاده کنند.[36] «شايد که... سخن گفتن از حقوقْ بهترين راه تعامل با يک جهانِ بدون آداب و رسوم مشترک باشد»؛ اما براي آن بودايي‌هايي که ناچار به استفاده از اين زبان‌اند، صرف دقت به اين نکته کافي نيست. ايهارا دليل مي‌آورد که حتي اگر زبان حقوق بشر، امروزه نوعي گفتمان جهاني را پيش روي بشر قرار دهد، بوداييان بايد دريابند كه آيا قادرند زبان حقوق بشر را با مهارت به کار برند؛ يعني به شيوه‌اي که از يک سو درمه را قلب نکند، و از سوي ديگر به هدايت بشر در يافتن راه رهايي از رنج کمک کند. جالب آنکه ايهارا به وجود اطلاعاتي در سنت اشاره مي‌کند که انجام اين كار را براي بوداييان ممكن مي‌كنند.[37]


نويسنده: جيمز فردريکز - مترجم: عليرضا شجاعي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان