بسم الله
 
EN

بازدیدها: 654

حقوق بشر از آدم تا حوا- قسمت چهارم

  1392/10/7
قسمت قبلي

زمينه هاى فکرى و اجتماعى حقوق بشر

مطمئناً مدرنيته و مدرنيسم تنها عوامل پيدايش حقوق بشر نمى باشند، اما از لحاظ تاريخى تنها در دوران مدرن است که زمينه هاى اجتماعى و فکرى انديشه حقوق بشر فراهم شده است که بررسى اين جريان تاريخى، در شناخت حقوق بشر امرى لازم و ضرورى است. بررسى زمينه هاى فکرى و اجتماعى تحول انسان در دوران جديد از سوى مکاتب و افراد مختلف در چند دهه گذشته انجام شده و از زاويه هاى مختلف مورد بررسى قرار گرفته که در اينجا ابتدا ضمن توضيحى کوتاه درباره «مدرنيته» اشاره اى کوتاه به برخى جنبه هاى آن خواهيم داشت که در اين بررسى تقدم و تأخر تاريخى يا ترتيب اهميت رعايت نشده است که البته شايد نتوان اين مسئله را در بررسى کل تاريخ مدرنيته رعايت کرد. 
مدرنيته انفجار گستره زندگى آدمى است. اعتراضى است عليه انديشه سرنوشت، و پس از آن انسان مى تواند سرنوشت از پيش تعيين شده طبيعى و الهى را نفى کند. وضعيتى انسانى است که در آن جهان خارج از انسان، دائماً زير سؤال مى رود و امتيازات اجتماعى، سياسى، دينى و فرهنگى آن مورد ترديد واقع مى شوند و جهان درون انسان پيچيده تر شده(26) و انسان دائماً به قانون هاى جديد نيازمند است. از لحاظ فکرى، انديشه مدرنيته، پذيرش اين مسئله است که انسان هم ارز همان چيزى است که انجام مى دهد. عقل انسان ارزش پيدا مى کند، و تنها خرد است که مى تواند تناسبى ميان عمل انسان و نظم جهانى درافکند. و اين عقل است که انسان را به سوى دموکراسى، آزادى و خوشبختى رهنمون مى کند. (27) 

اما از لحاظ اجتماعى، مدرنيته، شيوه هاى زندگى اجتماعى و تشکيلات و سازمان هاى اجتماعى است که از قرن هفدهم ميلادى در اروپا ظاهر شد و به تدريج دامنه تأثيرات و نفوذ آن کم و بيش در ساير نقاط جهان نيز بسط و گسترش يافت. به عقيده بسيارى از انديشمندان، امکانات و فرصت هاى پيش روى انسان مدرن بيش از هر دوره اى است. يکى از نکات مهم در مدرنيته، نظم حاصل از اين دوران است که جامعه شناسان بزرگ آن را ناشى از مسائل مختلف مى شمارند، «کارل مارکس» اين نظم را محصول «سرمايه دارى» و سودانگارى، «اميل دورکيم»، محصول «صنعتى شدن» و تقسيم کار و «ماکس وبر» محصول «بوروکراسى» و عقلانيت مى داند. (28)

نکته مهم اينجاست که مدرنيته، در مقابل سنت معنا مى يابد، اگر سنت به گذشته مى نگرد، مدرنيته نگاهش را به آينده دوخته است. بر همين اساس، برخى متفکرين، چهار تفاوت اصلى دنياى جديد و قديم را در «وسايل»، «غايات»، «مفاهيم» و «پيش فرض ها»(29) دانسته اند که هر کدام از اين چهار رکن با نگاه جديد به انسان، تغيير کرده و بينش انسان به خودش و نيازهايش نيز متفاوت شده است. براى اين دوران جديد خصايص و ويژگى هايى مى توان برشمرد که در طول تاريخ بشر، فقط در چند قرن اخير ظهور يافته اند از جمله شيوه اى نو و کارآمد براى مطالعه و تحقيق درباره طبيعت، مردم سالارى ليبرال، فرهنگ دنيوى و اين جهانى، فردگرايى، حرمت به فرد و انسان گرايى، عقلگرايى و برنامه ريزى عقلى، تکنولوژى جديد و شيوه هاى نو در توليد صنعتى و نيز بالارفتن سطح زندگى مادى انسان و سرمايه دارى و بازار آزاد. (30)

اما جدا از اين ويژگى ها مى توان به پيش زمينه هاى اجتماعى و فکرى مدرنيته اشاره کرد که بدون ظهور اين مفاهيم و جريانات فکرى و تاريخى و اجتماعى و سياسى و فرهنگى، ويژگى مدرن عصر حاضر و به تبع آن، بسط مفهوم حقوق بشر محال به نظر مى رسيد از جمله: رنسانس، پروتستانتيسم، روشنگرى فلسفى، انقلاب هاى سياسى، شهرگرايى، انقلاب صنعتى، خردگرايى و رشد علم، فردگرايى، انسان گرايى، تقسيم کار، تمايز اجتماعى، سکولاريسم و پلوراليسم و... که اين پارادايم ها با مدرنيته رابطه متقابل دارند، از يک طرف اين مفاهيم و جريانات تاريخى اجزاى مدرنيته هستند و در پيدايش آن نقش اساسى داشته اند و در عين حال کل مدرنيته و مدرنيسم نيز در رشد هرکدام از آنها تأثير داشته است. در اين مقاله به برخى از اين جنبه هاى مهم که تأثيرات اساسى در رشد حقوق بشر داشته اند، پرداخته ايم. 

1 ـ رنسانس

رنسانس، نوزايى انديشه انسان پس از دوران سياه قرون وسطى بود. برخى مورخين و انديشمندان، رنسانس را واکنشى به خرافه و جهل پرستى و سنت گرايى و مشکلات دينى ناشى از قرون وسطى مى دانند و به علت همين ويژگى واکنشى معتقدند اين جريان، عميق و اساسى نبود و نتوانست به سرعت، تغييرات اساسى در فکر و زندگى انسان ايجاد کند. اما به طور کلى نمى توان از نقش اساسى رنسانس غافل ماند چون اساساً اين نوزايى، سرآغاز تغيير بينش انسان درباره همه مسايل و طبيعت اطرافش بود. از قرن دوازدهم ميلادى در ممالک مرکزى و شمالى اروپا، مردمانى سوداگر و صنعتگر موفق شدند به تدريج طبقه قوى و منتقدى را به نام «بورژوا» به وجود آورند و در برابر طبقه حاکم آن زمان، يعنى فئوداليته قدعلم کرده، داعيه حکومت و رهبرى کشورها را پيدا کنند. اما در قرن پانزدهم با رشد و نمو اين طبقه و ظهور نخستين آثار تحول جديد بود که شهرهاى بزرگ غربى، از نظر مادى و معنوى مرکزى براى رشد افکار نو شد و در مقابل فئوداليته که در روستاها فرمانروايى مطلق داشت، شهرها به سنگرگاه بورژوازى مبدل گشت. (31)
پس از رنسانس، سلسله مراتب اجتماعى جديدى جايگزين نظم اجتماعى سابق گرديد و با فروپاشى نظام فئودالى و کليسايى، نظامى از ارزشهاى ناهمگون که زاييده دوران مدرن بود، جامعه جديد را انتظام بخشيد و نظم اجتماعى جديدى را بنيان نهاد. 

2 ـ پروتستانتيسم

در طول قرون وسطى، کليسا مدعى حقوق مطلقه براى خود بود و پاپ مدعى واسطه بين خالق و خلايق بوده و تمام حقوق و تکاليف افراد را او تعيين مى نمود. در عين حال پادشاهان نيز سلطنت خويش را موهبت الهى برمى شمردند و به مرور زمان در مقابل کليسا و پاپ ايستادگى مى کردند(32)، اين دوگانگى، جامعه را افسرده و خسته کرده بود و فضا را براى رشد جريان مذهبى جديدى آماده ساخت که انسان را از اين دوگانگى ها و خصوصاً سلطه مطلق دين (به ويژه صاحب منصبان دينى) رهايى بخشد. بر همين اساس در 31 اکتبر سال 1517 يک کشيش آلمانى به نام «مارتين لوتر» اعلاميه اى در کليساى «ويتنبرگ» در آلمان صادر کرد و آمرزش کشيشان را در قبول گناهکاران از نظر مسيح مطرود دانسته و وجدان هر فرد را کشيش درونى او برشمرد و و بدين نحو علناً به مقابله با پاپ و نظام سنتى کليسا پرداخت. بعد از وى نيز روشنفکرانى مانند «ژان کالون» راه او را در پيش گرفتند و اين امر به اصلاحات و رفرم هاى اساسى درمذهب کاتوليک منجر شد و البته موجب برخوردهاى شديد ميان طرفداران اين دو نظريه شده و به قتل صدها هزار نفر از مردم اروپا منجر شد. 

به هرحال تعاليم اصلاح مذهبى و بالاخص فرقه مذهبى پروتستان و جريان تاريخى پروتستانتيسم، که اعتراضى به ديدگاه سنتى از مسيحيت، سخت گيرى هاى کليسا و اختناق فکرى حاکم بر امور مذهبى بود، همراه با روح انديشه شرقى و اسلامى که غربيان به مرور با آن آشنا مى شدند، روشنفکران و جوامع غربى را از دنياى قرون وسطايى رهايى داد، تشريفات، خرافه گرايى و اقتدارطلبى کليسا را آشکار نمود و از قدرت مطلقه آن کاست، بر اصل خودکشيشى تأکيد نمود، بر جدايى دين از حوزه سياست و عدم حاکميت کليسا در همه حوزه ها اصرار ورزيد و دين را فقط متکفل امور فردى دانست. (33) و به تدريج انسان را با خودش و حقوقش بيشتر آشنا نمود. 

ظهور فرقه پروتستان و نوزايى انديشه انسان، باعث تغيير فکر و فرهنگ جامعه غربى درباره کار و تلاش شد. و درگيرى هاى فرقه اى بعد از ظهور پروتستان، باعث مهاجرت عده زيادى از طرفداران اين مذهب به آمريکا شد و همين مسئله و اقدامات و فعاليت هاى مهاجران در آمريکا و ديگر کشورها، سرمنشأ تغييرات و اتفاقات زيادى در جهان شد چنان چه «ماکس وبر» جامعه شناس قرن 19 ميلادى، آيين پروتستان را عامل اساسى در روحيه سرمايه دارى و پيشرفت هاى اقتصادى جوامع بر شمرده است. 

3 ـ روشنگرى فلسفى

رنسانس، پروتستانتيسم و انقلاب صنعتى و در يک کلام مدرنيته که به تغيير منظومه فکرى انسان منجر شد، مديون ظهور و حضور انديشمندان و روشنفکرانى است که جهان و انسان را گونه اى ديگر تصور کردند، سياست، فرهنگ و اجتماع را متفاوت پنداشتند و ابتدا با شکاکيت و سپس عقلگرايى، «عصرروشنگرى» در فکر و فلسفه را بنيان نهادند. 
«نيکولا ماکياول» در قرن 15 و 16 با اثر مهم «شهريار» عقايد جديدى در حوزه سياست و فلسفه بنيان نهاد و سعى کرد نشان دهد در جوامع مختلف بشرى تمايلات سياسى ثابتى وجود دارد. اين عقيده تأثير بسزايى در انديشه امروزى قوانين ثابت و حقوق يکسان براى بشر مى باشد. 
«دکارت» با شک فلسفى، جهانى جديد وراى فکر و علم و انديشه آدمى ايجاد کرد. او با شک، يقين را حاصل مى کرد و مى گفت: «مى انديشم، پس هستم» و با مبنا قرار دادن عقل و خودِ انسان در شناخت، عصر روشنگرى را وارد عرصه اى جديد کرد. 

«فرانسوا مارى آرونه ولتر» در قرن 18 بر اين عقيده بود که آن چه مربوط به طبيعت انسانى است، در سراسر دنيا شبيه به يکديگر است، در نتيجه عمق و درون اجتماعات شبيه به هم مى باشد. (34) و بر اين اساس مى توان براى تمامى انسانها در جوامع مختلف حقوق و قوانين يکسان قائل بود. 
«بارون دو منتسکيو» در قرن 18 و 19 معتقد بود دنياى مادى داراى قوانين خاصى است و هوش و فهم انسانى نيز قوانين خاصى دارد. او با تأکيد بر تفکيک قوا و جامعه مدنى، به عقايد و واژه هاى سنتى و مبهم، نور علم تاباند و مفاهيمى جديد انتزاع کرد. (35)

«جان لاک» نيز درقرن 18 لازمه جايگاه متعالى انسان در حيات خويش را رها شدن از بند تکاليفى مى دانست که خود براى خود تعيين نکرده است. او جوهر وجودى انسان را برخوردارى از عقل و آزادى مى دانست و معتقد بود هيچ موجود عاقلى را نمى توان به بند کشيد و همين عقل ايجاب مى کند که انسان درباره مايملک، سرنوشت و اخلاق خويش با آزادى تصميم بگيرد. (36)
«ايمانوئل کانت» در قرن 18 و 19 توجه زيادى به آزادى، فرديت و اخلاق فردى داشت. و اصالت فرد و اهميت آزادى که کانت بر آن تأکيد مىورزيد، موجب گسترش فکر تساوى حقوق افراد شد. 

به تدريج عقايد انديشمندان فوق الذکر و نيز عقايد «ژان ژاک روسو»، «بنتام»، «ژان استوارت ميل»، «ديويد هيوم»، «هابز» و ديگر فلاسفه و انديشمندان عصر روشنگرى، حقوق ذاتى انسان، پايه اصلى مشروعيت نظام هاى سياسى شد و همراه با انقلاب هاى سياسى و اقتصادى، حقوق بشر بسط و گسترش يافت. 
در دوران روشنگرى، عقل گرايى به هدف و روش فکر انسان مبدل گشت، در شناخت، روش استقرايى و تجربى به کار گرفته شد، فرجام باورى نفى شد، سود و منفعت محور و مدار حرکت آدمى شد، آموزش نوين رواج يافت، مبدعين و مخترعين مقامى ممتاز دارا شدند و علم از حيثيت والايى برخوردار شد، بر توانايى بى نهايت و استقلال عقل انسان تأکيد شد، آزادى و اختيار در هر امرى مورد توجه قرار گرفت و اجمالا عقلانيت و آزادى به عنوان دو مؤلفه انسانيت مطرح شدند و چون «تعبد و تقليد در مقام نظر با عقلانيت منافات دارد و در مقام عمل با آزادى ]پس آن گونه مطرح شد که [ تعبد چيزى نيست جز سرکوبى حس کنجکاوى و تعطيل سير عقلانى». (37) و تأکيد مدرنيته و عصر روشنگرى بر عقلانيت و آزادى، انسان را به سمت فردگرايى و بازانديشى حقوقش رهنمون ساخت. 

4 ـ انقلاب صنعتى

با رشد سرمايه دارى و بورژوازى در اروپاى مرکزى و شمالى، کشف ماشين بخار و پيشرفت در علم مکانيک، انسان توانست تغييرات اساسى در وسايلى که براى ادامه حيات خويش به کار مى برد، ايجاد کند و ابزار توليد، نيروهاى توليدى و نوع کار انسان با گذشته تفاوت کرد. اين اتفاقات در حالى صورت مى گرفت که اروپائيان توانستند از طريق دريانوردى به منابع مناطق ديگر دسترسى يابند و فرصتى به وجود آمد تا از امکانات مادى و نيروى کار ديگر نقاط جهان بهره بردارى کنند. همچنين تحولات اساسى در کشاورزى، و ترکيب منابع (زمين و کار و سرمايه)، توسعه صنعت را علمى ساخت و از سال 1760 تا 1830 استفاده از منابع اوليه، بازارهاى جديدى را به وجود آورد و سرمايه سرمايه داران و استفاده از روش هاى علمى در صنعت روز به روز افزايش يافته، تحولات عظيم صنعتى به دنبال داشت که به علت عظمت اين تحولات لفظ «انقلاب صنعتى» را براى اين جريانات به کار مى برند. 

انقلاب صنعتى رويدادى واحد و اتفاقى ناگهانى نبود، اين جريان تاريخى، تحولات همبسته گوناگونى را در برمى گيرد که سرانجام جهان غربى را از نظام سنتى و کشاورزى به نظام کاملا صنعتى دگرگون ساخت. مازاد سرمايه و مازاد کارگر به کار گرفته شد و همراه با رشد تکنولوژى، فضا را براى بيشتر صنعتى شدن آماده ساخت. اين روند باعث ثروتمند شدن عده قليلى سرمايه دار، و در مقابل استثمار عده کثيرى کارگر شد که اعتراضات کارگرى از يک سو و نيز نياز به امنيت براى سرمايه داران، جوامع را نيازمند به قوانين ساخت. (38)
صنعتى شدن در عصر جديد، زندگى جديدى براى انسان رقم زد که به دنبال آن فردگرايى، تقسيم کار، شهرنشينى، تمايز اجتماعى و فاصله کشورهاى جهان اول و جهان سوم را به دنبال داشت. البته نياز به قانون نيز که اشاره شد، بالتبع حقوق يکسان براى افراد را به دنبال داشت. 

5 ـ تقسيم کار و همبستگى ارگانيکى

جوامع گذشته، ساختار اجتماعى ساده داشته و با کمترين ميزان تقسيم کار روبه رو بودند، ارزش هاى مشترک و وجدان جمعى، مردم را به يکديگر پيوند زده بود و به قول «اميل دورکيم»، دين شيرازه جامعه بود و تعلق اشتراکى به هدف هاى اخلاقى وجود داشت که از مقصودهاى فردى فراتر بود. او اين تعلق اجتماعى و همبستگى را «همبستگى مکانيکى» ناميده بود و معتقد بود در اين همبستگى، افراد جامعه چندان تفاوتى با يکديگر ندارد و به ارزش هاى واحدى وابسته اند. 

اما با انقلاب صنعتى و رشد تکنولوژى، ضرورت تقسيم کار دقيق و پيچيده احساس شد، هر فرد بايد به طور منظم به فعاليت هاى روزانه مى پرداخت و در عين وابستگى متقابل افراد به همديگر، به علت تفاوت کارکرد هر فرد، تفاوت و تمايز انسان ها از همديگر نيز بيشتر رشد يافت و «همبستگى ارگانيکى» شکل گرفت. در جامعه اى که همبستگى مکانيکى حاکم است، وجدان جمعى بزرگترين بخش هستى فردى را دربرمى گيرد، اما در جامعه اى که همبستگى ارگانيکى ظهور يافته، دايره عمل آن بخش از هستى که تابع وجدان جمعى است، کاهش مى يابد و دامنه تعابير فردى توسعه مى يابد، استقلال رأى و آزادى عمل در اخذ تصميمات جلوه بيشترى پيدا مى کند، تمايزهاى اجتماعى بين افراد ظاهر مى شود، و هرکس آزاد است در مقدار زيادى از اوضاع و احوال به دلخواه خويش فکر کند، بخواهد يا عمل کند. (39)

دورکيم معتقد است در همبستگى ارگانيکى و به علت تقسيم کار مدرن، فردگرايى رشد فزاينده اى مى يابد و «فرد داراى آن گونه ويژگى اسرارآميزى تصور مى شود که فضايى تهى پيرامون اشياى مقدس ايجاد مى کند... و دقيقاً اين ويژگى است که احترامى را که خود موضوع آن است، به وجود مى آورد. ]پس [هر کس قصد نابودى جان انسان، آزادى انسانى و شرافت انسانى را کند، ما را دچار وحشتى مى کند که از هر جهت شبيه وحشتى است که مؤمن هنگامى که معبود خود را هتک حرمت شده مى بيند، به آن دچار مى شود.»(40) بنابراين با ايجاد تقسيم کار و همبستگى ارگانيکى، انسان ضمن تمايل به فرديت، چنان جايگاهى مى يابد که حقوق فراوانى براى خويش متصور مى شود و خواهان حقوق مساوى و عدم هتک حرمت به آن مى شود. دورکيم با پايه گذارى «جامعه شناسى حقوق»، معتقد بود که حقوق مظهر مرئى تعاون و همبستگى اجتماعى است و منشأ حقوق را نيز اخلاق و وجدان جمعى مى دانست، البته او که توجه زيادى به همبستگى اجتماعى در دوران مدرن داشت، يکى از عوامل مدرن همبستگى را نيز حقوق مى دانست که در همبستگى ارگانيکى فقط حقوق جزايى را شامل نمى شد، بلکه به حقوق اساسى و حقوق افراد و خانواده نيز بسط يافته بود. 

6 ـ انقلاب هاى سياسى

اولين انقلاب در تاريخ مدرنيته و شايد اولين انقلاب تاريخ بشر، «انقلاب کبير فرانسه» در سال 1789 بود که به دليل خشم اکثريت مردم فقير فرانسه به امتياز اشراف شکل گرفت. تحليل اين واقعه بدون توجه به تأثيرگذارى «روسو»، «ولتر» و «لاک» و نيز ظهور طبقه متوسط در جامعه معنا ندارد. با اعتصابات و تظاهرات و فشار زياد مردم بر حکومتِ سخت گيرانه فرانسه، در در سال 1788 مجلسى طبقاتى در فرانسه تشکيل شد که اقشار مختلف مردم در آن حضور داشتند و بالاخره يک سال بعد از آن انقلاب فرانسه به ثمر رسيد و از آثار و نتايج مهم آن، تصويب اعلاميه حقوق بشر و اتباع فرانسه بود که در ماده اول آن، عقايد «لاک» و «روسو» به چشم مى خورد. (41) اين اعلاميه اولين، سند حقوق بشر در جهان بود و همين مسئله فرانسه را به مهد و مرکز حقوق تا به امروز مبدل نمود. البته قبل از انقلاب فرانسه و اعلاميه مورد نظر، در قيام مردم انگلستان در سال 1688 و نيز اعلاميه استقلال آمريکا در سال 1776 نيز قدم هايى در اين مسير و توجه به حقوق بشر و حقوق شهروندى انسان برداشته شده بود که نتوانست تأثير فراوانى در جهان باقى گذارد. 

انقلاب فرانسه و رشته طولانى انقلاب هاى سياسى بعد از آن، سقوط ناپلئون و نيز مشکلات امپراتورى تزارى روسيه و وضع نابسامان و پر از آشوب بعد از انقلاب ها، محيط زندگى اجتماعى را براى قبول راه حل هاى علمى و اجتماعى آماده گردانيد، دانشمندان و جامعه شناسان را براى ارائه راه حل براى بحران هاى اجتماعى ترغيب نمود و ضرورت بازگرداندن نظم به جامعه در آثار اکثر روشنفکران و جامعه شناسان اين دوران مشهود است. (42) پس از اين اتفاقات نياز به قانون به خصوص قانون اساسى براى اجراى نظم و آزادى در هر کشورى احساس شد و در همين قانون هاى اساسى، يکى از ملاحظات سياستمداران و حقوقدانان، حفظ حقوق بشر بود. 

7 ـ فردگرايى

يکى از تبعات اصلاحات دينى، صنعتى شدن، تقسيم کار، همبستگى ارگانيکى و شهرنشينى، «فردگرايى» Individualism بود. از لحاظ فکرى، از زمانى که ذهن و شناخت ذهنى که در خرد انسانى متجسم است، در جايگاهى فراتر از قبل قرار مى گيرد و ايدئاليسم مدرن رواج مى يابد، ضمير من به مثابه محورى براى شناخت جهان اهميت مى يابد. انسان به عنوان موجودى داراى عقل و اراده و خواست، هويت تازه اى مى يابد، او خود بنيان گذار حقيقت است و ديگر در پى آن نيست که به کنه حقيقتى که از پيش تعيين شده پى ببرد. انسان مانند ايدئاليسم افلاطونى تنها سايه و تصوير نيست، بلکه سايه ها و تصاوير خلق ذهن او هستند. «من»، حامل تصوير عين مى شود و رابطه بين «عين»ها در ذهن «من» برقرار مى گردد. فرد شناسنده، منشأ شناخت مى شود، به تبع آن اولا شناخت وابسته به فرد است و ثانياً شناخت قاطع و مطلق نيست و از اينجاست که فردگرايى رواجى شتابان مى يابد. (43)

اما از لحاظ اجتماعى، به طور کلى اگر فردگرايى با رهايى از اجبارهاى اجتماعى و شرايط ستم گرانه در ارتباط باشد، آن را به گونه اى مثبت تصوير مى کنند ولى اگر منظور از فردگرايى، جدايى از ديگران و عدم احساس تعهد متقابل باشد، به صورت منفى به آن نگريسته مى شود. «آلکسى دوتوکويل» جامعه شناس مشهور فرانسوى معتقد است «فردگرايى، هر شهروند را به جدا کردن خود از توده همگنانش و کناره گيرى از دايره خانواده و دوستان متمايل مى کند. او با اين جامعه کوچکى که مطابق ميل و سليقه ايش تشکيل شده است، شادمانه جامه بزرگتر را ترک مى گويد و آن را به حال خود رها مى کند.»(44)

برخى پيامدهاى فردگرايى را اينگونه مى توان برشمرد: فرد بر جامعه مقدم مى شود، آزادى و اختيار در منظومه فکرى انسان به رسميت شناخته مى شود، حقوق انسان داراى منشأ فردى مى شود، شهود انسان بر لقاى خدا تقدم دارد، (45) در شناخت جهان فرد برتر از عين مطرح مى شود و شناخت انسانى جايگاه بالاترى پيدا مى کند، به قول «کيرکگور»، انسان بيشتر از هستى برخوردار خواهد شد و امور قدسى و معنوى جايگاه خودشان را از دست مى دهند و فرد مقابل همه قيد و بندهايى که بنياد جامه کهن را تشکيل مى داد، به طور مستقل ظهور مى کند و انسان به علت انسان بودنش طالب حقوقى بيشتر از قبل است. 

«دورکيم» و «تونيس» از جامعه شناسان مشهور فرانسوى و آلمانى نيز يکى از پيامدهاى مهم فردگرايى را تغيير وضعيت جوامع، از اجتماع «gemeinschaft» به جامعه «gesellschaft» دانسته اند. چنان چه تونيس شرح داده در اين تغيير، نگرش به فرد از «جمعى»، تبديل به «مستقل و فردگرا» شده، تمايز اجتماعى که در اجتماع، بسيار ناچيز بوده گسترش يافته، روابط اجتماعىِ «نزديک و غير رسمى»، بيشتر به سمت «رسمى و غير شخصى» در حرکت است، نهاد اصلى که قبلا «خانواده» بود، جايگاهش را با نهاد «دولت و اقتصاد» عوض کرده، حوزه جغرافيايى از «روستا» به «شهر» آمده، و بالاخره کنترل اجتماعى که در اجتماع به عهده «مذهب و عرف» بود، در جامعه «قانون و قرارداد» شده است. (46) و با اين پيامدها و ويژگى هاست که انسان خواستار حقوقى فراتر از قبل مى شود. 

8 ـ انسان گرايى

پس از تحولات فراوان در فرهنگ و فکر و انديشه آدمى، انسان گرايى humanism رواج يافت و انسان محور شده و جاى خدا نشست. عصر نوين تاريخ بشر رقم خورد و انسان بر عقيده برترى يافت. حق تغيير عقيده به رسميت شناخته شد و انسان مستقل از هر عقيده اى که برگزيند، ذاتاً به علت انسان بودنش محترم شمرده شد. اصالت انسان سيطره يافته و اومانيسم و انسان گرايى مظهر «رهايى» و دين مظهر «بندگى» تلقى شد. (47) و چونان که فوکو معتقد بود، در گفتمان مدرنيته انسان هم به عنوان «سوژه» و هم به عنوان «ابژه» در دستگاه معرفت شناسى قرار گرفت. 

اما در عصر ماقبل مدرن پارادايم برترى عقيده بر انسان وجود داشت. و حتى بنا بر عقايد برخى انديشمندان امروزى (مانند دکتر على شريعتى و برخى روشنفکران دينى) «انسان» با «بشر» متفاوت است. منظور از بشر، انسان با خصوصيات فيزيولوژى، بيولوژى و روانشناسانه است که در همگان يکسان است. اما حقيقت انسان بودن، سبب مى شود هر يک از افراد نوع بشر، به ميزان خاصى «انسان» باشند. در جوامع مختلف هر کسى به اندازه ديگران بشر است، اما افرادى هستند که توانسته اند به مرحله انسان شدن برسند. بشر يک «بودن» است در حالى که انسان يک «شدن» است و هدف بشر، انسان شدن است. (48) حال اگر به مقتضاى تفاوت بشر و انسان براى هر انسان حقوق متفاوتى قائل شويم، اين مسئله با تفکر انسان گرايانه مدرنيته تعارض دارد. در بينش انسان گرايانه با تأکيد بر تشابه انسان ها، هرگونه تمايزى نفى مى شود و هويت انسان به عنوان انسان، متضمن نفى هويت طبقاتى، ملى، قومى و نژادى مى شود و اين بينش فلسفى، در رواج انديشه حقوق بشر و حقوق مساوى و يکسان براى همگان نقشى اساسى داشت، همانگونه که رواج حقوق بشر نيز در رشد بينش انسان گرايى تأثير به سزايى داشت. 


نويسنده: سيدعلي ناظم زاده






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان