بسم الله
 
EN

بازدیدها: 663

زبان حقيقت و حقيقت زبان- قسمت دوم

  1392/10/6
قسمت قبلي

ب) زبان و حقيقت

براي قرار دادن تفکر فلسفي در راستاي جستجوي حقيقت، از نظر مور چاره‌اي جز اين نيست که قبل از وارد شدن به مباحث فلسفي، تجديد نظر بنيادي در نحوه‌ي سؤال و جواب در فلسفه صورت پذيرد. سخن موجز مور در اين باره چنين است:

من تصور نمي‌کنم که جهان يا علوم هيچ‌گاه مسئله‌اي فلسفي را براي من مطرح کرده باشند. مسائل فلسفي تنها توسط مطالبي براي من مطرح شده‌اند که فلاسفه‌ي ديگر درباره‌ي جهان يا علوم اظهار داشته و بيان کرده‌اند... مسائلي که در اينجا مورد نظر من هستند عمدتاً از دو نوع‌اند، يکي اين مسئله که کاملاً روشن شود منظور يک فيلسوف از آنچه گفته‌است چه بوده، و دوم اين مسئله که معلوم شود چه دلايل في‌الواقع قانع‌کننده‌اي براي درست يا نادرست بودن منظور وي وجود دارد. تصور مي‌کنم در تمام طول زندگي‌ام کوشش من معطوف به حل مسائلي از اين نوع بوده است....(Moore [1942a] in Schilpp [1968] 14)

مضمون سخن مور در اينجا، اگر با مضموني که به اشکال مختلف در نظريات راسل و ويتگنشتاين (که هردو به انحاءِ مختلف تحت تأثير وي قرار گرفته بودند) به چشم مي‌خورد يکي نباشد، بسيار به آن شباهت دارد. اين مضمون آن است که کاربرد نابجاي زبان در فلسفه علت اساسي پيدايش مسائل فلسفي است و تنها راه حل اين مسائل در گرو جايگزين کردن اين کاربرد با کاربرد صحيح آن است. براي روشن شدن اين نکته ملاحظاتي را که مور در سه مقاله‌‌ي معروف خود، Moore [1917-18]، Moore [1925]، Moore [1939]، منتشر ساخته است، به اختصار مورد نظر قرار مي‌دهيم.

به نظر مي‌رسد که بسياري حقايق وجود دارند که به گونه‌اي بر ما معلوم و مکشوف‌اند که به‌طور عادي مناقشه درباره‌ي آنها مضحک به نظر مي‌رسد. (اينکه چگونه به اينها معرفت پيدا کنيم مورد بحث نيست؛  تنها واقعيت امر را در نظر مي‌گيريم.) في‌المثل اينکه در جهان اشيائي مادي وجود دارند؛ يا اينکه بعضي از وقايع در جهان قبل يا بعد يا همزمان با يکديگر اتفاق مي‌افتند. کوه دماوند نمونه‌اي از شيئي مادي است که بدون شک وجود دارد و قبل از آنکه ذهني به درک آن نائل شده باشد نيز وجود داشته است و چنانچه همه‌ي اذهان به نحوي از عالم محو شوند مي‌تواند کماکان وجود داشته باشد. اين کوه در زماني فعاليت آتشفشاني داشته است، بعد از آن از فعاليت بازايستاده و در حال حاضر بجز صدور گازهايي با ترکيبات گوگردي از قله‌ي آن فعاليتي ندارد. ليکن نظريه‌هايي فلسفي هستند که وجود اشياءِ مادي را انکار مي‌کنند، يا وجود آنها را صرفاً معادل با ادراک‌شان توسط ذهن مي‌پندارند. 

نظريه‌هايي فلسفي نيز وجود دارند که منکر واقعي بودن زمان (يا مکان) هستند. بنابراين از دو حال نمي‌تواند خارج باشد: يا در اين گونه نظريه‌ها مفاهيم به کار گرفته مي‌شوند، که در اين صورت اين نظريه‌ها به‌وضوح باطل‌اند؛ يا اينکه با وجود تشابه لفظي، مفاهيمي متفاوت با مفاهيم معمول در زبانهاي عادي مراد اين گونه نظريه‌هاست. استفاده از الفاظ رايج در زبانهاي عادي براي اشاره به مفاهيمي کاملاً متفاوت، در علوم بسيار اتفاق مي‌افتد. في‌المثل، مفاهيمي که در علم مکانيک با الفاظ «جرم»، «کار» يا انرژي مشخص مي‌شوند، با مفاهيمي که در زبانهاي عادي مراد همين الفاظ محسوب مي‌شوند، تفاوت دارند. ليکن در چنين مواردي مفهوم مورد نظر در هر علمي با تعاريف دقيق مشخص مي‌گردد به‌طوري که طرح مسائل توسط آنها يا جستجوي راه حل براي اين مسائل موجباتي براي سردرگمي در تعيين صواب از ناصواب پديد نمي‌آورد. اين مقايسه نمونه‌اي روشن از کاربرد صحيح زبان را در يک فعاليت فکري در اختيار ما قرار مي‌دهد و به زعم مور دقيقاً همين اصل درباره‌ي نحوه‌ي صحيح به کار گرفتن زبان در تفکر رايج فلسفي رعايت نمي‌شود.

برخلاف راسل و ويتگنشتاين که اساساً منکر اصالت مسائل فلسفي بوده‌اند (و هدف اصلي فلسفه را در اين مي‌دانسته‌اند که نشان دهد اين مسائل در واقع مسئله نيستند)، مور معتقد است که مسائل فلسفي واقعي و اصيل‌اند. فلسفه در نظر وي اصالتاً يک فعاليت معرفتي است که مانند هر فعاليت معرفتي ديگر بايد چشم به حقيقت داشته باشد. منتها تا زماني که طرح و پرداختن به مسائل فلسفي از طريق استفاده‌ي ناصواب از زبان صورت مي‌گيرد، اين مسائل بالضروره لاينحل باقي مي‌مانند. لاينحل ماندن مسائل فلسفي را مي‌توان به صورت پيچيده و غامض بودن آن جلوه داد: مي‌توان گفت که فلسفه سعي در حقيقت‌جويي داشته است، ليکن مسائل فلسفي چنان پيچيدگي و غموضي دارند که نمي‌توان جوابگويي به آنها را مشمول آزمونهايي کرد که نتايج ساده‌ي «آري» يا «نه» را مي‌پذيرند. 

در واقع اين نظر در تصور رايج از فلسفه در اذهان ريشه‌هايي عميق داشته است، و هدف اساسي بدعت مور را مي‌توان در به مبارزه طلبيدن آن خلاصه کرد. در نظر مور، حقيقت‌جويي در فلسفه با قبول لاينحل بودن مسائل آن سازگاري ندارد و هر بهانه براي طبيعي جلوه دادن دومي در واقع توجيه انصراف از اولي است. وي چاره‌ي قرار گرفتن فلسفه در راستاي حقيقت را پذيرش راه حل توسط مسائل آن تشخيص مي‌دهد. براي راه حل پذير شدن مسائل فلسفي نيز استفاده‌ي صحيح از زبان را در فلسفه تجويز مي‌کند. طريقي را که مور براي به کرسي نشاندن اين تجويز انتخاب مي‌کند، جالب توجه است. بحث صريح و انتزاعي درباره‌ي کاربرد صحيح زبان در آثار وي کمتر يافت مي‌شود. در عوض وي بيشتر سعي داشته است که نحوه‌ي استفاده‌ي صحيح از زبان را در عمل و در حين دست و پنجه نرم کردن با مسائل مختلف فلسفي پيدا کرده، آن را از اين طريق نشان دهد. گزينش اين طريق خود نمايانگر دلبستگي عميق مور به حقيقت‌جويي است. زيرا بدين وسيله ادعاي وي درباره‌ي کارآيي استفاده‌ي صحيح از زبان در حل مسائل فلسفي در منصه‌ي عمل به نمايش گذاشته مي‌شود تا محاسن و معايب آن به رأي‌العين معلوم گردد.

 ج) تحليل و مفاهيم

روشي را که مور براي اصلاح کاربرد زبان در فلسفه پيشنهاد مي‌کند خود «تحليل» [analysis] نام مي‌دهد. بر اساس اين نامگذاري، مشتقات «تحليل مفهومي» [conceptual analysis] و «تحليلي» [analytic] نيز متعاقباً وضع و بر جنبه‌هاي مختلف فعاليت فلسفي در سنتي که مورد بحث است تعميم داده شده است. براي آشنا شدن با ويژگيهاي کلي اين روش، در بادي امر بايد توجه داشت که تحليل، در نظر مور، عملي است که غايت آن را عريان ساختن مفاهيم از پرده‌ي ابهامات و اغتشاشات تشکيل مي‌دهد. دليل اين امر نيز آن است که وي حقيقت را در پيوندي تنگاتنگ با مفاهيم تلقي مي‌کند. درست يا نادرست صفاتي هستند که بر ترکيبي از مفاهيم تعلق مي‌گيرند و تنها با درک آن دسته از ترکيبات مفهومي که درست هستند دسترسي به حقيقت ميسر مي‌شود. از سوي ديگر، مفاهيم توسط الفاظ و عبارتهاي لغوي بيان مي‌گردند؛ اينجاست که ارتباط زبان با حقيقت کاملاً نمايان مي‌گردد و اهميت کاربرد صحيح زبان در امر حقيقت‌جويي هويدا مي‌شود.

نحوه‌ي به کار گرفتن زبان در بحثهاي سنتي فلسفه بدين ترتيب بوده است که يا الفاظ و عبارتهايي از زبانهاي عادي عيناً به عاريت گرفته مي‌شوند بدون اينکه وجوه تشابه و تفارق ميان مفاهيمي که بر آنها دلالت داشته يا قرار است داشته باشند، دقيقاً و به‌روشني مشخص شود. (اين حال، في‌المثل، درباره‌ي الفاظ و عباراتي چون «وجود داشتن»، «زمان» يا «مکان» صادق است.) يا اينکه الفاظ و عبارتهاي نويني وضع شده‌اند بدون اينکه مفاهيمي که مراد آنها هستند به‌طور دقيق و به‌روشني مشخص و متمايز گردند. (اين حال، في المثل، در مورد عبارتهايي چون «روح مطلق»، «نفس متعالي» يا «تصوير ذهني» صادق است.) سپس با استفاده از اين گونه الفاظ سؤالاتي مطرح مي‌شوند (في‌المثل، «آيا تصاوير ذهني در ذهن قرار دارند يا اينکه عناصر متشکله‌ي آن را تشکيل مي‌دهند؟»؛ «آيا نفس متعالي با نفس تجربي يکي است؟»؛ «آيا اشياءِ مادي وجود دارند؟»؛ «آيا زمان واقعي است يا خيالي؟»). به همين ترتيب نيز بحثهايي آغاز مي‌شوند که هدف از طرح آنها ارائه‌ي جواب مکفي به اين گونه سؤالات است. ليکن اگر جوابي را مکفي بدانيم که درباره‌ي درست يا نادرست بودن آن بتوان تصميمي مدلَّل اما قاطع گرفت، هيچ جوابي به اين گونه سؤالات نمي‌تواند مکفي باشد.

استفاده از زبان به اين صورت از نظر مور نابجاست، زيرا زبان تنها در حالي مي‌تواند در امر دست يافتن به حقيقت مثمر واقع شود که: (الف) عبارتهاي لغوي که براي بيان مفاهيم منظور مي‌شوند هريک تنها بر يک مفهوم معين و مشخص دلالت داشته باشد؛ و (ب) خصوصيات و روابط ميان مفاهيم مورد نظر در واقع همان باشد که توسط ترکيبي از چنين عبارتهاي لغوي بيان شده است. اين حقيقت درباره‌ي زبان، نحوه‌ي صحيح به کار گرفتن آن را براي پيگيري حقيقت در فلسفه معين مي‌سازد. براي اين منظور، قبل از طرح هر مسئله‌ي فلسفي ابتدا لازم است مفاهيم مورد نظر مورد تحليل قرار گيرند تا از اين طريق کاملاً از يکديگر مجزا و متمايز گردند. تنها در اين صورت است که مي‌توان درباره‌ي خصوصيات و روابط ميان مفاهيم سؤالاتي طرح کرد که بتوانند جواب مکفي بپذيرند.

تحليل مفاهيم از نظر مور معادل يافتن تعريف آنهاست: «يافتن تعريف يک مفهوم همان ارائه‌ي تحليلي از آن است». (Moore [1942b] in Schilpp [1968] 665) در همانجا تبيين دقيقتر تحليل را مور اين گونه ارائه مي‌دهد:

سخن يک شخص هنگامي مي‌تواند «ارائه‌ي تحليل» از يک مفهوم تلقي شود که در آن (الف) هم موضوع تحليل و هم حاصل آن هردو مفهوم بوده باشند، و چنانچه تحليل صحيح انجام گرفته باشد، اين هردو، به نحوي از انحاء، يک مفهوم را تشکيل دهند؛ و (ب) عبارتي که براي بيان موضوع تحليل به کار گرفته شده است، با عبارتي که براي بيان حاصل آن انتخاب گرديده است، با يکديگر متفاوت بوده باشند... شرط سومي نيز بايد به اين دو اضافه شود که بدين قرار است: (ج) عبارتي که بيان‌کننده‌ي موضوع تحليل است، نه تنها بايد با آنکه حاصل کار را بيان مي‌کند تفاوت داشته باشد، بلکه تفاوت اين دو نيز بايد در آن باشد که مفاهيمي که در عبارت اول به‌صراحت ذکر شده‌اند نمي‌بايد در عبارت دوم صريحاً ذکر شوند. بدين ترتيب در عبارت «x چندمين فرزند مذکر يک پدر و مادر است» مفاهيم «مذکر» و «چندمين فرزند يک پدر و مادر» به‌صراحت ذکر شده‌اند، در حالي که اين امر در مورد عبارت «x برادر است» صادق نيست. عبارت اول در واقع نه تنها اين مفاهيم را ذکر مي‌کند بلکه طريق آميخته شدن آنها را در مفهوم «برادر» متذکر مي‌شود که در اين مورد خاص صرفاً ترکيبي عطفي است، اما در موارد ديگر مي‌تواند صرفاً عطف نبوده باشد. و اينکه طريق آميخته شدن مفاهيم نيز بايد در عبارتي که بيان‌کننده‌ي موضوع تحليل است، به صراحت ذکر شود، به عقيده‌ي من، خود يکي از شرايط لازم براي ارائه‌ي يک تحليل است. (همان، ص 666. تأکيدات همه از مور است)            

کساني که با فلسفه‌ي قديم يونان آشنايي دارند، ممکن است در اينجا ايراد بگيرند که طرح روش تحليل توسط مور در فلسفه تازگي ندارد. لزوم تفکيک و تدقيق مفاهيم توسط تعاريف و نقش اساسي آن در کشف حقيقت، قرنها پيش از مور در آثار افلاطون مورد تأکيد قرار گرفته، به‌تفصيل بحث شده است. در اين آثار، پيوند تنگاتنگ ميان مفاهيم و حقيقت براي اول بار به صورت مکتوب در تاريخ بشر مطرح مي‌شود و «ديالکتيک سقراطي» به عنوان روشي که در خدمت تفکيک و تدقيق مفاهيم قرار دارد دقيقاً بر اساس اين پيوند تشريح شده در مقام راهبر ذهن به سوي حقيقت عملاً به کار گرفته مي‌شود.

مور شايد خود اولين کسي باشد که در شرح حال مختصر خويش (Schilpp [1968]) علاقه و دين خود را نسبت به افکار افلاطون (و ارسطو) صريحاً اذعان مي‌دارد. ليکن اين امر نبايد تفاوت بنيادي ميان بدعت مور و نوآوري افلاطون را مخدوش سازد. در آثار افلاطون مفاهيم هوياتي معرفي مي‌شوند که از سنخ ذهنيات هستند (به همين علت نيز ذهن قابليت درک و دستيابي به آنها را داراست). همان ‌گونه که اشياءِ مادي در فضا و زمان سکني دارند، افلاطون اين هويات را در عالمي وراي عالم فيزيکي مأوا مي‌دهد که اذهان نيز از ساکنان ازلي آن هستند. درک اين هويات توسط ذهن را افلاطون مانند رؤيت توصيف مي‌کند و فرايند نيل به آنها را از طريق به کار بستن «ديالکتيک سقراطي» به زدودن کدورت از ديدگان تشبيه مي‌کند. (از اين لحاظ شايد «ديالکتيک سقراطي» بي‌شباهت به «روانکاوي فرويدي» نباشد!)

در آثار مور، از طرف ديگر، سخني در اين باره که مفاهيم چيستند و آيا در جايي سکني دارند يا ندارند، يافت نمي‌شود. در مورد چگونگي دستيابي ذهن به مفاهيم نيز نظر روشني در آثار وي مشهود نيست. آنچه در اين باب هست، سخن درباره‌ي رابطه‌ي لفظ است و مفهوم. اين رابطه نيز از جنس رابطه‌ي جمله و معناست، و اين هردو پاي زبان را به ميدان مي‌کشند. آنچه در کار مور في‌الواقع بدعت است، رها کردن حقيقت از بند ذهن و ذهنيت و مطرح کردن زبان به عنوان عامل دسترسي به آن است. (در اين خصوص تنها متفکري که بر مور سبقت داشته است، فرگه است.) همان طور که از گفته‌ي خودش پيداست، تحليل عملي است که با زبان و در زبان صورت مي‌گيرد (نه با ذهن و در ذهنيات). بدين ترتيب، در نظر مور، آنچه ارتباط ميان فهم و حقيقت را به‌طور کلي بر قرار مي‌سازد، زبان است و نه ذهنيات. اين بينشي کاملاً تازه و بديع است که مسائل بسياري را مطرح مي‌سازد. در آثار مور اثر قابل ملاحظه‌اي از رويارويي با اين مسائل به چشم نمي‌خورد. (شايد هم وي توانايي چنين رويارويي را در خود نمي‌ديد.) ليکن اين بينش حربه‌اي را در اختيار وي قرار داد که دامنه‌ي کاربردش تمامي زمينه‌هاي فلسفه را در بر مي گرفت.

ميراثي که از مور باقي مانده است حاصل استفاده از اين حربه براي حل مسائلي در هستي‌شناسي، اخلاقيات و ادراکات حسي است. در هيچ‌يک از اين موارد راه حل پيشنهادي مور به صورت «حرف آخر» تثبيت نشده و مباحث فلسفي درباره‌ي موضوعات مربوطه کماکان ادامه دارد. ليکن آنچه در آن دسته از اين مباحث که در سنت تحليلي جريان دارد اثري از بدعت مور را به‌وضوح نشان مي‌دهد، کوشش فلاسفه در روشن و متمايز ساختن مفاهيمي است که از طريق سعي آنها در يافتن تعاريفي دقيق و دقيقتر صورت مي‌پذيرد. بدين ترتيب به جرأت مي‌توان اذعان کرد که بحثهاي کنوني در سنت فلسفه‌ي تحليلي همان کمال مطلوبي را دنبال مي‌کنند که مور براي نخستين بار ضرورت تحقق آن را در فلسفه احساس کرده بر آن اصرار مي‌ورزيد.

 

نويسنده:  يوسف علي آبادي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان