بسم الله
 
EN

بازدیدها: 697

بحثي در فلسفه بشري و اسلامي- قسمت يازدهم (قسمت پاياني)

  1392/10/4
قسمت قبلي

بعضي سخنان باطل ديگر از بعض ماديين است كه چون متفرع بر انكار حقيقت عقل مستقل از ماده و خواص ماده است و يا از راه ديگر باز تشكيك و تضعيف در اصل و اساس مذهب مي باشد بدين مناسبت در اينجا بذكر آنها و از جوابي از آنها مي پردازيم گرچه از جهت ديگر ذكر بعض اينها در فلسفة عملي كه بعد از اين مي آيد مناسب بوده است :

مي گويند: ساختمان مغز بتمام جهات در همه يكسان نيست ، پس يك نيروئي كه در همه يكسان بوده و امور را بيكفسم ادراك و دريافت نمايد نباشد بنابراين نيك و بد هم از امور نسبي است هر كسي آنچه را سازگار با ساختمان دماغي و يا بگو با هوي و هوس و يا با احساسات او و يا سودمند براي او باشد نيك شمارد و آنچه را كه مخالف آنست بد پندارد . و يا نيك و بد فرضي و تابع وضع است خلاصه اينك يك نيك و بد واقعي محفوظي كه دربارة آن وجدان و قضاوت همه يكسان باشد نداريم .

ما مي گوئيم: با هر عاقلي حقيقت و نيروي ديگري غير دماغ مي باشد كه نور عقل است و با اين نيرو هر عاقلي مي يابد و درك مي كند كه داد مثلا نيكوست بيداد بد است طرفداري از مظلوم نيكوست تقويت ستمگر و خيانتكار بد است گر چه درجة اين نيرو در اشخاص قوت و ضعف پيدا كند ولي بالاخره قضاوتش در همه يكسان مي باشد در عالم خردمندي پيدا نشود كه راستي بوجدان عقليش «نه تمايلات نفساني» داد را بد و بيداد را نيكو يابد و اين خود دليل است بر وجود نيك و بد واقعي و هم بر وجود نيروئي در آدمي غير از دماغ .

بدين نيرو آدمي حق را از باطل و راست را از دروغ و خوب را از بد و كردار و افكار زشت را از زيبا تميز مي دهد . اوست يگانه داور و قاضي در وجود آدمي اوست كه در مقابل نفس و هواهاي نفساني آدمي را بكارهاي نيك تحريك و دعوت و از كارهاي زشت منع مي نمايد.

مي گويند: سرچشمة خواهشها و كارهاي آدمي خودخواهي است و آدمي فطرتا خودخواه است و خودخواهي اختياري او نيست هر كس بخودخواهي در پي خوشيهاي خود مي باشد و پرواي كسي و چيزي نكند و به اينجهت بكشاكش و نبرد برخيزد و حق هم همين است پس جهان نبردگاه زندگان است و زندگي نبرد زندگان با يكديگر است نبرد و كشاكش و بيرحمي در نهاد آدمي نهاده شده است بايد ناتوان خوراك توانا باشد و آدمي نيك پذير نيست .

ما مي گوئيم: اين راست است كه آدمي طبعا خودخواه است ولي چنانكه گفتيم آدمي را نيز نيروئي است كه او را به كارهاي نيك دعوت و از كارهاي زشت بازمي دارد آن نيرو نور خرد است .

اگر آدمي بخودخواهيش ، تنها در پي خوشيهاي خود باشد و پرواي چيزي نكند تا اينكه به نبرد و كشاكش برخيزد ولي نور عقل او را بخيرخواهي و خيرانديشي ديگران دعوت و تحريك مي كند.

اگر بخودخواهي نبرد و كشاكش در نهاد آدمي نهاده شده ، بنور عقل حس غيرخواهي و نيكخواهي هم در نهاد آدمي نهاده شده است .

اگر آدمي بخودخواهيش آلوده به اخلاق رذيله شده و به اعمال زشت گرايد نيز ممكن است بنور عقل متخلق باخلاق حسنه شده و باعمال نيك پردازد . فطري و طبيعي بودن خودخواهي در بشر مانع پذيرفتن نيكي نشود چنانكه فطري و طبيعي بودن روئيدن مو و پيدايش بسياري از بيماريها مانع برطرف ساختن مو و معالجه بدن نمي باشد .

مي گويند : صفات حسنه ، مانند حيا از ضعف و نقص نفس است و اگر نفس قوي و كامل باشد هرگز شرم و حيا او را مانع هيچگونه عملي نخواهد شد و بر انسان واجب است كه در رهائي از اين صفت بكوشد تا بكمال نفس نائل گردد .

ما مي گوئيم: حيا از ضعف و نقص بايد شمرده شود ولي براي نفس پرستان ، آنكه در خودخواهي كامل است از هيچ عمل زشتي شرمگين نشود و حيا او را از كاري مانع نگردد . و در مذهب نفس پرستي بايد از اين صفت كه مانع از رسيدن بمشتهيات است دوري نمود اما در پيشگاه عقل و خرد «مستقل غير مادي» صفت حيا در مورد اعمال زشت كه موجب دوري از كارهاي زشت است از كمال عقل مي باشد و بر شخص عاقل لازمست كه در تقويت اين صفت بكوشد .

همچنين است حالت ساير صفات حسنه و رذيله در مذهب نفس پرستي و مذهب عقل .

مي گويند : اساسا مذهب با علم ناسازگار است و اختلاف دارد زيرا پاية اولي بر عقيده و ايمان و اساس دومي بر مشاهده و تجربه و تعقل است اين دو مفهوم يكي نيستند و اگر يكي بودند مقابل هم گذاشته نمي شدند و دو لغت نداشتند .

ما مي گوئيم: اينكه مي گويند پايه مذهب بر عقيده و ايمان است مراد نه اينستكه ديگر بر مشاهده و تعقل نيست بلكه مراد آنستكه مشاهده و تعقل بايد بحد شديد و مرتبه اي برسد كعه شخص بر روي آن عقيده و ايمان پيدا كند و لذا اساس قرآن در استدلالاتش بر مشاهده و نظر و تعقل است، از طرفي امز بنظر در آيات و مخلوقات مي كند سپس مي گويد آيا فكر نمي كنيد و آيا تعقل نمي كنيد و همانا اين آيات و مخلوقات محسوس ، دليل است بر وجود خالق براي خردمندان و كسانيكه تعقل كنند.

و در نزد اهل خرد، پس از مشاهده و نظر بتاريخ حالات و اقوال و افعال و اوضاع نبي و مطالعه در گفتار و دستورات و احكام و كلية آثار باقية او و تأمل و تعقل در اطراف اين امور ايمان بنبوت او حاصل مي شود . خلاصه تمام معتقدات مذهب بالاخره از احساس و تعقل سرچشمه و ريشه مي گيرد . پس مذهب در پايه و اساس «جز در نظر متوهمين و جاهلين و مغرضين» كوچكترين اختلافي با علم ندارد .

مي گويند: جهالت و ناداني بشر در مغز و فكر آنان در سابق منشاء عقيده بموجودات و خداياني مؤثر براي حوادث عالم شده و آنها را بصورت اجسامي از چوب و سنگ و فلز مجسم نموده و پرستش مي نمودند و سپس قول بخداي واحد از فكر بعضي از آنان جاي آن خدايانرا گرفت .

ما مي گوئيم: چون بشر ، از روي ناداني و هوس راني ، يا جهان مادي را ازلي و مستغني از مؤثر پنداشته پس مؤثر حقيقي و صانع واقعي عالم را رأسا انكار نموده و يا بفكر كوتاه خود خداياني براي عالم تراشيده است ، خداي واحد حقيقي و صانع واقعي جهان براي رهنمائي و رهائي آنان از اين جهالتها و گمراهيها پيغمبراني برانگيخته و مردم را بوسيلة روشن نمودن افكار و تذكر بعقل و احكام آن دعوت بپرستش خود و اطاعت از مذهب خود نموده است .


----------------------------
[1]  ـ قبل از كشف كريستف كلمب آمريكا را در سنة 1492 ميلادي امريكا مشهود مردم دنياي ما نبود و اين معني دليل بر عدم آن نگرديد . و قبل از پاستور فرانسوي وجود ميكروب مشهود كسي نبود اين نيز دليل بر نبودن ميكروب در عالم نگرديد . و چه صدها مثال ديگر كه براي اين مطلب ميتوان آورد.
[2]  ـ Blaise Pascal .
[3]  ـ كلد برنارد فرانسوي Claud Bernard 1813 ـ 1878 (در كليات تاريخ تمدن جديد ، اقبال مينويسد) بزرگترين علماء وظائف الاعضاء بوده كه علاوه بر تحقيقاتيكه در باب اعصاب و ترشحات غدد معده و اثر كار كبد در بدن حيوانانت كرده در كتابيكه بنام «مقدمه در تحقيق طب تجربي » نوشته روش صحيح اين علم را بدست داده است . پس از انتشار كتاب كلد برنارد كه علاوه بر مقامات علمي مردي نويسنده و حكيم نيز بود و جد و جهدي كه او و شاگردانش در بكاربردن روش علمي طب بخرج دادند شعب مختلفه اين علم در خطي درست افتاد و بسرعت رو به ترقي رفت تا آنجا كه ميتوان ظهور كلد برنارد را در تاريخ طب مانند ظهور دكارت در تاريخ فلسفه شمرد .
[4]  ـ Herbert Specer .
[5]  ـ البته خوانندگان متوجهند كه اينجا ديگر در مقام استدلال و اثبات مطالب نظرية فوق نيستيم و آنچه را ضمنا بر سبيل تمثيل ذكر مينمائيم ابدا بمنظور استدلال بر مطلب نيست دليليت ندارد تنها براي اندكي تقريب ذهن و رفع امتناع و استبعاد از مطلب است .
[6]  ـ اين شبهاترا از موارد متفرقه جمع آوري و بدون رعايت ترتيبي ذكر كرده و پاسخي داده ايم.
[7]  ـ بنابر قول بواقعيت داشتن زمان و مكان در خارج چنانكه همين قول ، مختار ما و شبهة مزبوره ماديين نيز مبتني بر همين قول است و اما بنا بر قول بموهوم بودن زمان و مكان كه بسيار پيداست شبهه راسا مرتفع و بكلي بيوجه است .
[8]  ـ و ممكن است اجزاء آتم و يا همين اتر ، و حاصل مادة اصليه در واقع شكلي از نيرو يعني نور و يا الكتريسيته باشد كه در نتيجه جسم هر شكلي از نيرو مثلا نور و يا الكتريسيته مجسم باشد .
[9]  ـ بوترو (Emile Boutroux) (1845ـ1921) كه از استادان بزرگ فلسفه در دانشگاه پاريس و استاد فيلسوف شهير هانري برگسن (Henri Bergson) ميباشد كتابي رسما به عنوان (امكان قوانين طبيعت) نوشته است در بيان اينكه قوانين طبيعت اموري نيستند كه در حد ذات خود واجب و ضروري باشند .
هيوم (David Hume) فيلسوف انگليسي در مائه هجدهم مي گويد : رابطه علت و معلول در عالم طبيعت ضروري نيست (به بياني كه سابقا گذشت و حاصلش اينكه ) زيرا آنچه را كه ما علت و معلول مي خوانيم از روي تجربه به حكم بدان براي ما حاصل شده و تجربه هم فقط معلوم مي كند كه فلان امر هميشه دنبال فلان امر ديگر است اما اينكه چرا اين دو امر دنبال يكديگرند معلوم نميشود و لذا نخستين بار كه امري را دنبال امر ديگر مي بينيم حمل بر تصادف مي كنيم چون مكرر شد ميانه آنها مقارنه مي يابيم و حكم به رابطه عليت نتيجه عادتي است كه كه براي ما حاصل مي شود از اينكه همواره امري را همراه امري ديگر ببينيم و عقل حكم به وجوب و ضرورت اين امر يعني حدوث اين معلول ازآن علت نمي نمايد ولي مي گويد اين گفتار در مقام تحقيق فلسفي است اما در امور زندگاني چه در عمل و چه در نظر اعتماد بر رابطه علت و معلول مي كنيم و بايد بكنيم .
نيوتون و دانشمنداني كه پيرو او مي باشند درباره قوه جاذبه اجسام نمي گويند اجسام قطعا جاذب و مجذوب يگديگرند بلكه مي گويند امور عالم چنان است كه گويي اجسام جاذب و مجذوب يكديگرند حقيقت معلوم نيست و نمي دانيم چيست كه سبب مي شود امور اين قسم جريان دارد فعلا تا وقتي كه حقيقت معلوم شود مي گوييم اجسام جاذب و مجذوب يكديگرند.
هربرت اسپنسر(Herbert Spencer) كه بزرگترين فيلسوف انگليسي در قرن نوزدهم و موسس و مدون فلسفه تركيبي مي باشد (زيرا نتايج علوم مختلف را كه متفرق و پراكنده است جمع آوري و تركيب كرده و از آنها نظريات كلي در مباحث فلسفي اتخاذ نموده است) با اينكه معتقد بود كه يگانه قاعده كلي فلسفي كه همه امور جهان تابع آن ميباشند قانون تحول و تكامل است باز مي گويد : تا اندازه اي كه ما يافته ايم جريان احوال جهان و جهانيان مظهر اين قانون است. و در مورد ديگر مي گويد اين حكم كه بر جريان امور عالم مي كنيم البته نظر به تجارب و مشهودات ما است و تا اندازه اي صادق است كه مشاهدات و تجربيات ما مي تواند آنرا فرا بگيرد يعني راجع به جهاني است كه در آن زيست مي كنيم و بحث و شهود ما در مي آيد و براي مدتي از گذشته و آينده است كه حس و تعقل ما از روي قرائن و امارات مي تواند بر آن احاطه كند و گرنه حكم مطلق نمي كنيم و نمي گوييم اين است و جز اين نيست ، اينقدر هست كه علم ما تخلفي از اين قاعده نديده و نيافته است. مانند اين سخنان از بعضي از فلاسفه ديگر هم نقل شده است.
پوشيده نماند كه مقصود ما از نقل اينگونه كلمات نه اينست كه بخواهيم تشكيكي در كليه قوانين و نواميس طبيعي نموده باشيم بلكه مقصود ما اينست كه تا اندازه اي هر كس به تعبيرات و نتيجه گيريها در مطالب علمي و فلسفي متوجه و متنبه گردد و قدري از تند رويهاي مقلدين تندرو و كاسه هاي از آش داغتر جلوگيري شود با اينكه اساس علم و فلسفه تحقيقي اكنون تنها بر مشاهده و حس و تعقل نهاده شده است نه وهم و خيال نبايد كه از روي وهم وخيال احكامي در فلسفه ذكر كرد مثلا به استقراء ناقص حكم قطعي صدر درصد به كليت ناموسي نموده و باز هم زبان انتفاد به فلاسفه قديم دراز كنيم كه آنان خيالباف بوده اند و حال آنكه در آن صورت نيز سخت گرفتار خيالبافي باشيم.
[10]  ـ Jean Jacques Rousseau .
[11]  ـ نيوتن انگليسي در قرن هجدهم بوده و از بزرگترين علماي رياضي و طبيعي است يكي از مهمترين آثار نيوتن كه گفته ميشود در علوم كمتر چيزي به اين اهميت است كشف قانون جاذبة عمومي عالم است كه جميع اجزاء جهان از زميني و آسماني جاذب و مجذوب يكديگرند و حركات آنها همه منسوب به اين علت است و منشاء حركات ماه و ستارگان همان امريستكه سبب سقوط اجسام بر روي زمين و علت سنگيني آنها ميباشد و اين اكتشافات تاثيري در علم هيئت و نجوم و علم حيل (علم بقواعد حركات و قواي محركه) و كليه علوم طبيعي نمود (ولي بايد ملتفت بود كه از خود نيوتن تندتر نبايد رفت و او خود گفته : آنچه در عالم واقع ميشود مثل اينستكه اجسام جاذب و مجذوب يكديگر باشند حقيقت چيست نميدانيم آثار چنان است كه ميتوانيم چنين تعبير كنيم)
ديگر از آثار بزرگ نيوتن تجزية نور و چگونگي رنگها است او معلوم كرد كه نور سفيد و مخصوصا نور خورشيد مركب از همه رنگهاست و زنگين بودن اجسام ازانستكه نور خورشيد يا نورهاي سفيد ديگر چون بر جسم ميتابد جسم بمقتضاي تركيب اجزاي خود بعضي از رنگها را فرو ميبرد و بعضي زا پس ميدهد و منعكس ميكند و رنگي را كه پس ميدهد بچشم ما ميرسد و ما جسم را بآن رنگ ميبينيم  و اينكه اجسام در تاريكي رنگ ندارند از آن استكه نور بر آنها نتابيده است تا رنگي بخود بگيرند و سياهي بيرنگي است اين مركب بودن نور سفيد و تجزية ان بواسطه اسباب طبيعي يا صنعتي در علوم طبيعي نتايج مهم داده است.
[12]  ـ Voltair .
[13]  ـ John Loche .
[14]  ـ Diderot .


نويسنده:حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني (ره)





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان