بسم الله
 
EN

بازدیدها: 532

حق و باطل- قسمت پنجم

  1392/10/2
قسمت قبلي

تز اصلاحي 

گفتيم كساني كه انسان را ذاتا بد و شرور ميدانستند و به طبيعت او بدبين بودند ، تز اصلاحي نداشتند و انسان را قابل اصلاح نمي‏دانستند و طرح‏  مدينه فاضله براي او نمي‏ريختند حالا مي‏گوئيم ماركسيسم هم قائل به تز اصلاحي‏ نيست و هر تز اصلاحي را در دوره مالكيت ، تخيل مي‏شمارد و توصيه هاي‏ اخلاقي به عدالت و جامعه بي‏طبقه را سوسياليسم تخيلي قلمداد مي‏كند ، چرا كه ماركسيسم براي بشر اختيار نمي‏شناسد ، او را تابع جامعه و ابزار توليد اقتصادي مي‏داند كه محكوم به جبر تاريخ است ماركس مي‏گويد تحول جامعه مثل‏ تولد نوزاد است كه تا موقعش نرسد ، زايمان امكان پذير نيست ، بايد صبر كرد تا ابزار توليد به آن مرحله از رشد برسد كه اقتضانمايد مالكيت خصوصي‏ 
از بين برود تاريخ مثل زن حامله است كه نمي‏شود بچه اش را در سه ماهگي‏ سالم بزايد ، سقط جنين مي‏شود ، بايد صبر كرد تا زمانش برسد ، حداكثر كاري كه مي‏توان كرد اين است كه درد را تخفيف دهيم و زايمان را راحت تر كنيم .

همه كساني كه به " اصالت اجتماع " معتقدند ، يعني انسان را فاقد سرشت ، و تمام ابعاد وجودي او را ساخته جامعه مي‏دانند جبري فكر مي‏كنند و  تز اصلاحي را قبول ندارند چون قبول تز اصلاحي براساس اين است كه انسان‏ بتواند خودش را اصلاح كند و حق و عدل و راستي را بر پا دارد . 

مثلا دوركهيم جامعه شناس معروف فرانسوي شديدا به اصالت اجتماع معتقد است ، او در كمال صراحت مي‏گويد : جبر بر انسان حاكم است و اختيار و  آزادي خيال محض است از نظر اينها انسان حالت نوار خالي ضبط صوت را دارد كه هر صدائي روي آن ضبط شود ، جبرا عين همان را پس مي‏دهد نوار ، ديگر نمي‏تواند عكس العمل مخالف نشان دهد و بگويد روي من اين مطلب را ضبط كرده اند اما من عكسش را مي‏گويم يا اصلاحش مي‏كنم انسان هم در هر  موقعيت اجتماعي كه قرار بگيرد جامعه او را به آن گونه پر مي‏كند و هر جور  هم پر كرد ، او همان را پس مي‏دهد نتيجه اين اصالت اجتماعي بودن ، نفي‏ هرگونه اختيار و آزادي از بشر است اختيار و آزادي جز با قبول آنچه در  اسلام به نام فطرت ناميده مي‏شود و قبل از اجتماع در متن خلقت به انسان‏ داده شده است معني پيدا نمي‏كند بنابراين مسئله تز اصلاحي بر دو پايه‏ استوار است : يكي اينكه طبيعت بشر را شرير ندانيم ، ديگر اينكه براي‏ بشر آزادي و اختياري قائل شويم كه بتواند بر اوضاع اجتماعي خويش مسلط شود و خود و جامعه خود را هر طور كه مي‏خواهد بسازد . 
تز اصلاحي و علمي بودن ماركسيسم 
مي‏گويند ماركسيسم علم است اين سخن به معني آن است كه ماركسيسم يك تز  اصلاحي نيست يك باغبان ، قوانين گياه شناسي ، قوانين رشد و نمو گياهان ، قوانين تغذيه و توليد مثل گياهان ، قوانين بيماري و سلامت گياهان را مي‏شناسد ، بعد ، از اين دانسته ها استفاده‏ مي‏كند ، جريان طبيعت را كشف مي‏كند و خود را با آن وفق مي‏دهد بر طبيعت‏ آن مقدار مي‏توان مسلط شد كه بتوان آن را شناخت ولي باغبان نمي‏تواند درختي را كه به صورت نهال است يك روزه بارور كند ، اين ديگر در اختيار او نيست سير طبيعت خارج از اختيار انسان است و انسان حداكثر مي‏تواند آن را بشناسد و خودش را با آن تطبيق دهد . 

ماركسيستها مدعي شدند كه ماركسيسم علم است ، يعني سير جبري جامعه را كشف مي‏كند همان طور كه درخت يك سير طبيعي و جبري لايتغير دارد ، جامعه‏ هم يك سير جبري لايتخلف دارد ، همان طور كه طبيعت اگر بخواهد به منزل‏ پنجم برسد بايد از منزل اول و دوم و سوم و چهارم بگذرد و نمي‏تواند دو منزل يكي كند و مثل جنين بايد مراحل را در رحم مادر پشت سر يكديگر به‏ ترتيب طي كند ، جامعه نيز در سير تكاملي خود بايد طي مراحل كند ، و همان‏ طور كه انسان در حد يك پزشك و يك ماما تنها مي‏تواند سلامت جنين را بهتر حفظ كند ، اگر كج بود راستش كند ، درد زايمان را كم كند ، نگذارد مادر زياد استراحت كند ، تا بچه درشت نشود و احتياج به سزارين پيدا نشود و دخالت پزشك تا اين حدود است اما در جريان طبيعي نمي‏تواند دخالت داشته باشد ، جريان جبري جامعه هم يك چنين جرياني است . 

جامعه بايد مراحلي را جبرا طي كند ، از دوره اشتراك اوليه به برده‏ داري و از آن به فئوداليسم و از آن به بورژوازي و كاپيتاليسم برسد و از اين مراحل بگذرد تا به سوسياليسم و كمونيسم نهائي برسد . 

اگر شما بخواهيد جامعه اي را از فئوداليسم به سوسياليسم ببريد مثل اين‏ است كه نطفه اي را بخواهيد به مرحله تولد برسانيد ، اين ، عملي نيست‏ جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طي نمي‏كند تزي عملي نيست جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طي نمي‏كند تزي كه مي‏خواهد با آزادي دادن ، با ايمان‏ بخشيدن ، با علم و ايمان ، بشر را به صلاح و كمال و رفاه برساند درست‏ نيست ، عملي نيست . 

تز اصلاحي يعني اينكه طرحي به بشر بدهيم كه بشر خودش را بر آن مبنا بسازد ماركسيسم مي‏گويد من چنين تز اصلاحيي ندارم ، يك فكر علمي و حكمت‏ علمي ندارم مي‏گويد در دوره فئوداليسم دست و پاي بيخودي نزن ، يك كاري‏ بكن فئوداليسم دوره اش را طي كند بيايد به دوره بورژوازي ، و اگر جامعه‏ در دوره كاپيتاليسم است كاري بكن كه تضادهايش شديد بشود و انقلاب صورت‏ گيرد معني اينكه اينها تز اصلاحي ندارند همين است چون تز اصلاحي ، يعني‏ اصلاح بشر به دست بشر كه بر دو فكر اساسي متوقف است : يكي اينكه در طبيعت بشر حقگرائي وجود داشته باشد ، ديگر اينكه بشر آزاد و مختار باشد و بتواند خود انتخاب كند . وقتي كه در طبيعت بشر جز شرارت چيزي نيست ، بشر را بدست بشر نمي‏شود اصلاح كرد پيامبران آمده اند بشر را بدست بشر اصلاح كنند نيامده اند بشر را بدست فرشتگان اصلاح كنند قرآن مي‏گويد : « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات‏ و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط »( 1 ) پيامبران‏ را با دلائل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان فرستاديم تا مردم‏ عدالت را بر پا دارند نمي‏گويد تا پيامبران مردم را به عدالت وادار كنند مي‏گويد تا مردم ، خود عدالت را بپا دارند يعني پيامبران مي‏خواهند به دست مردم ، جامعه را اصلاح كنند ، تز اصلاحي‏ اين است . 

علمي بودن ماركسيسم به ادعاي خودشان رد داشتن تز اصلاحي است ، اما اين‏ به اصطلاح فرضيه علمي ، حتي با تجربيات زمان خود بنيان گذاران آن نيز مطبق نبود ، آنها اين فرضيه را در زمان خودشان هم نتوانستند تأييد تجربي‏ كنند و خودشان ديدند كه خلاف آن درآمد نه تنها تاريخ جوامع به آن گواهي‏ نداد بلكه برعكس ، مورخين ثابت كردند كه اوضاع جهان باين ترتيب كه‏ اينها گفته اند نبوده است به علاوه ماركس و انگلس در اواخر عمرشان‏ تحولات و انقلابات اروپا را به گونه اي تجزيه و تحليل كردند كه نظريه اول‏ 
خود را نقض نمودند بالاتر اينكه لنين در روسيه خلاف اين نظريه را ثابت‏ كرد ، او ثابت كرد كه در ميان نهادهاي اجتماعي ، اساس سياست است نه‏ اقتصاد ، و لهذا سوسياليسم ماركس را در جامعه اي برقرار كرد كه هنوز  زيربناي اقتصادي آن اقتضا نمي‏كرد ارتش تشكيل داد يعني زور دولت تشكيل‏ داد يعني سياست حزب تشكيل داد يعني سياست . 
اينها به مغز ماركس خطور نكرده بود ماركس اولويت را براي طبقه قائل‏ بود نه براي حزب او مي‏گفت حزب به آن اندازه كمونيستي است كه به طبقه‏ كارگر نزديكتر باشد لنين گفت آن وقت طبقه را طبقه مي‏دانيم كه خودش را به حزب نزديك كند ، ما مي‏توانيم از افراد غير طبقه كارگر هم عضو بگيريم‏ مائو بيشتر از او اين اصول را نقض كرد مائو در چين نشان داد يك طفل يك‏ شبه ره صد ساله مي‏رود . 

ماركس منتظر نشسته بود تا حامله هاي زمان خودش بچه را بزايند حامله‏ هايي كه او پيش بيني مي‏كرد يكي انگلستان بود ، يكي آلمان ، يكي امريكا ، يكي فرانسه ، چون كاپيتاليسم در آنها به عالي‏ترين مراحل رشد و تكامل‏ رسيده بود و آنها نه ماهه بودند و بايد بزودي بچه هاي سوسياليسم يكي از انگلستان ، يكي از فرانسه ، يكي از امريكا متولد مي‏شدند اين نه ماهه ها ، نه ساله شدند و نزائيدند ، نود ساله شدند هنوز هم نزائيده اند ! ديگر اميدي هم به زائيدن اينها نيست ، برعكس كشورهايي سوسياليسم زائيدند كه‏ روز اولي بود كه نطفه در رحمشان منعقد شده بود الان عقب مانده ترين‏ كشورها ، كشورهائي هستند كه به سوسياليسم گرايش دارند . 

مائو در " چهار رساله فلسفي " در كمال صراحت ، بدون اينكه اسم‏ ماركس را بياورد ، مي‏گويد : اينكه تضاد عمده را تضاد اقتصادي بدانيم در همه جا درست نيست ، در يك جا تضاد عمده تضاد فكري است ، يك جا با اقتصاد مي‏توان رو بناها را درست كرد و يك جا هم اول بايد نظام اجتماعي‏ را تغيير داد بعد نظام اقتصادي عوض مي‏شود ، و اين يعني پوچ . امروزه حرفي پوچ تر از حرف زيربنا و روبنا نيست و با كمال تأسف بعضي‏ از جوانهاي ما هنوز اين حرف را يك حرف علمي تلقي مي‏كنند ، و عجيب تر اين است كه عده اي مي‏خواهند اسلام را هم با اين حرفها تطبيق بدهند ، مي‏گويند اسلام هم اقتصاد را زيربنا مي‏داند ! اينها نه اسلام را مي‏شناسند نه‏ ماركسيسم را اين حرف در ميان خودشان و در دنيا پنبه اش زده شده است و تنها جنبه تبليغي آن باقي مانده است . چون حرف رهبر و ايدئولوگ اصلي آنها است نمي‏خواهند آن را رد كنند و  بروي خودشان بياورند و ناچارند در تبليغات خود از آن ياد كنند . 



---------------
پاورقي : 
1 - سوره حديد ، آيه . 25 


نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان