بسم الله
 
EN

بازدیدها: 785

ادراك حسي از ديدگاه ابن سينا- قسمت اول

  1392/9/29
خلاصه: معرفت شناسى در ميان شاخه هاى بسيار متنوع فلسفه از جهاتى ممتازاست. شايد مهم ترين جهت اين باشد كه بسيارى از مباحث و مسائل ديگر شاخه هاى فلسفه توانمندى عقل و ذهن را در درك و كشف واقعيت از پيش فرض گرفته اند، وجود معرفت را مفروض پنداشته و نفى شكاكيت را مسلم انگاشته اند. حال آن كه اين مسائل مانند ده هامبحث مردافكن و تشويش آور ديگر از قبيل: تحليل معرفت، ارزشمندى ادراكات، ملاك توجيه باور، مشكلات انواع معرفت نظير استقرا، ادراك حسى حافظه و علم ما تقدم تنهابخشى از مسائل عرفت شناسى است كه بايد از قبل بدان پرداخت و در آن علم، اتخاذموضع نمود در غير اين صورت در بسيارى از مسائل عقلى و فلسفى چاره اى جز سكوت نيست. در اين ميان مسئله ادراك حسى نقشى ممتاز دارد. زيرا مايه و اساس ديگر ادراكات تصورى وتصديقى است. تاثير و نقش احساس تا بدان جا بنيادى است كه بيست نقش گوناگون براى آن ذكرشده و فيلسوفى بى نظير مانند بوعلى در اين زمينه صدها صفحه نگاشته و غبار كهنگى از طلعت آن سترده است هر چند انديشمندان بعدى كار احساس را نيم خام گذاردند. نوشتار حاضر مسئله ادراک حسي را از منظر شيخ الرئيس بوعلي سينا بررسي مي نمايد.

پيش گفتار 

معرفت شناسى در ميان شاخه هاى بسيار متنوع فلسفه از جهاتى ممتازاست. شايدمهم ترين جهت اين باشد كه بسيارى از مباحث و مسائل ديگر شاخه هاى فلسفه توانمندى عقل و ذهن را در درك و كشف واقعيت از پيش فرض گرفته اند، وجود معرفت را مفروض پنداشته و نفى شكاكيت را مسلم انگاشته اند. حال آن كه اين مسائل مانند ده هامبحث مردافكن و تشويش آور ديگر از قبيل: تحليل معرفت، ارزشمندى ادراكات، ملاك توجيه باور، مشكلات انواع معرفت نظير استقرا، ادراك حسى حافظه و علم ما تقدم تنهابخشى از مسائل عرفت شناسى است كه بايد از قبل بدان پرداخت و در آن علم، اتخاذموضع نمود در غير اين صورت در بسيارى از مسائل عقلى و فلسفى چاره اى جز سكوت نيست. 

در اين ميان مسئله ادراك حسى نقشى ممتاز دارد. زيرا مايه و اساس ديگر ادراكات تصورى وتصديقى است. تاثير و نقش احساس تا بدان جا بنيادى است كه بيست نقش گوناگون براى آن ذكرشده و فيلسوفى بى نظير مانند بوعلى در اين زمينه صدها صفحه نگاشته و غبار كهنگى از طلعت آن سترده است هر چند انديشمندان بعدى كار احساس را نيم خام گذاردند. 

به نظر رسيد عرضه و ارائه ديدگاه فيلسوفى چونان ابن سينا كه فخر نوابغ، سر آمد روزگار بوده و به حق، علم وامدار اوست مفيد بلكه ضرورى است، زيرا چنين تحقيقى خود مى تواند پايه و مايه هر گونه تامل و تفكر تطبيقى باشد ضمن آن كه تشويقى است براى پرداختن به شيوه تحقيقاتى ريزاما عميق. نويسنده با احساس كمبود در اين زمينه ها سعى بر آن داشت تا خلايى را پر كند هر چندحركت در اين راه، تنها از رهروان چالاك ساخته است و بس. 

بدين منظور بهترين روش مراجعه به منابع اصلى و دست اول بود از اين روست كه نقل ها تا حدى زياد به چشم خواهد آمد اما ضريب اطمينان برداشت ها بالا مى رودچنان كه رنج مراجعه خواننده كاهش مى يابد. 

همچنين به هنگام لزوم آراى دو حكيم متاخر و سر آمد دو مشرب فلسفى دينى شيخ اشراق و صدر المتالهين اشارتى شد كه تا حدى به نوشتار رنگ تطبيق زد. نكته ديگر آن كه گاه خواننده در اين اثر با ديدگاه هايى از شيخ مواجه خواهدشد كه خلاف نظريه اى است كه مشهور بدو نسبت داده اند از قبيل مسئله اتحاد عقل و عاقل و معقول، احساس امرى انفعالى نيست، حواس جسمانى نيستند، حاس اصلى نفس است نه قوا و حس تنهامنبع ادراكات نيست همچنين آراى جالب توجهى از او به دست آمد نظير نقشهاى بيست گانه احساس، تعداد هشت گانه حواس ظاهرى، اثبات جهان خارج از راه دليل و اثبات ارزشمندى احساس از راه دليل. البته اينها همه نخستين گام است اميد آن كه رهگشا باشد و آتش طلب تيز شود وروزنه دل به سوى آفتاب حقايق گشوده گردد و تكامل عقلى و قلبى سرعت گيرد و به ارتفاعى رسيم تا توان پريدن گيريم. 

در پايان برخود فرض مى دانم كه از دو استاد گرانمايه و حكيم فرزانه حضرت آيه ا...مصباح يزدى و حضرت آيه ا... جوادى آملى، صميمانه تشكر كنم آنان كه خرد خردخويش را وامدار آنانم و اگر نبود لطف و كمك هاى كريمانه شان راه به جايى نمى بردم. 

همچنين از حضرت استاد جناب آقاى دكتر احمدى و حضرت استاد جناب آقاى ملكيان كه مرا سخاوتمندانه مورد عنايت خويش قرار دادند سپاسگزارم و نيز از مساعى بى دريغ جناب آقاى فقيهى مسئول محترم مركز مطالعات و تحقيقات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم و جناب آقاى محمد رضائى مسئول محترم واحد كلام وويراستار محترم جناب آقاى طريقه دار صميمانه تشكر و سپاسگزارى مى كنم. 

نويسنده خود معترف است كارى نا تمام ارائه داده است لذا باديده منت و سعه صدرنكته سنجى هاى عالمان فرزانه را ارج مى نهد. 

محمد تقى فعالى
--------------------------

مقدمه  

1- جايگاه بحث

 ادراك حسى دو بعد نفس شناسى و معرفت شناسى دارد كه به پيشينه هر يك به طور اجمال اشاره مى كنيم. 


مسئله نفس: 

تاريخ فكر بشر نشان مى دهد كه مسئله نفس از ديرباز توجه حكما وفلاسفه مختلف را به خود معطوف داشته و موجب پيدايش عقايد و آراى گوناگون درباره وجود، ماهيت،بقا و معاد آن گرديده است. در حقيقت آدمى از آن هنگام كه از اصل خويش دور مانده و قدم به عرصه وجود گذاشته است همواره بر اثر تامل وتفكر به اين نكته پى برده كه در نهاد و سرشت او گوهر اصيلى است كه منشا حركت و حيات و فكر مى باشد. حق اين است كه معرفت نفس و آثار آن در صدر معرفت اشيا و موجودات قرار گيرد، زيرا شناخت نفس و مظاهر و تجليات آن، اساس و مايه شناخت اشيا و موجودات به شمار مى رود و همين، مبناى معرفت به خالق و مقدمه وصول به حقيقت و كمال است؛ به عبارت ديگر، جهان بينى و جهان شناسى متكى به نفس شناسى است. 

از اين روست كه در اسلام، چه در قرآن كريم و چه در احاديث معصومان عليهم السلام،تاكيد فراوان بر رجوع به خويش و شناخت نفس شده است تا آن جا كه معرفت نفس، قرين معرفت رب بلكه عين آن شمرده شده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربه ». 

شيخ الرئيس رحمه الله مى نويسد: 

«ايضا فان معرفة النفس مرقاة الى معرفة الرب تعالى كما اشاراليه قائل الحق بقوله «من عرف نفسه فقد عرف ربه » ولو كان المرادبالنفس في هذا الحديث هو هذا الجسم لكان كل احد عارفا بربه اعني خصوص معرفته وليس كذلك.» (1). 

حكما و فلاسفه يونان باستان به وجود نفس يا روح معتقد بودند و در باب وجودو ماهيت و آثار آن آرا و عقايد مختلفى اظهار داشتند. سقراط به وجود نفس و بقاى آن اذعان داشت و مى گفت: «خودت را بشناس ». افلاطون [فايدون] و تيماوس (3) [تيمائوس] از نفس وحقيقت آن بحث كرده و درباره جاويدان بودن آن رساله اى مستقل نگاشته است.ارسطو نفس را كمال اول براى جسم طبيعى آلى دانست و برخلاف افلاطون آن راحادث و صورت جسم معرفى كرد، افكار و انديشه هاى اين فيلسوف بزرگ يونانى كه در آثارى از قبيل في النفس (4) [كه دانشمندان عرب به ويژه حنين بن اسحاق (متوفى 260 ه / 877م) و فرزندش اسحاق (متوفى 298 ه / 910م) به ترجمه آن و شروح اسكندر افروديسى و ثامسطيوس همت گماشتند. (5)] و كتاب الحس والمحسوس (6) اظهارشده است به حدى عميق و بلند است كه به جرات مى توان گفت كه وى در تاريخ انديشه به قله هاى بلند معرفت نفس نايل آمد و بيش ترين تاثير را در نفس شناسى فلاسفه بعد بر جاى نهاد. 

فلوطين در كتاب خود موسوم به تاسوعات در باب نفس و خصوصا در زمينه هبوط آن از عالم علوى و سپس بازگشت آن به مقر اصلى به تفصيل سخن گفته است. بعد ازاو پيروانش مانند ثاو فرسطس و اسكندر افروديسى و ثامسطيوس و سمبليقوس دركتاب هاى خود راجع به نفس به شرح و بسط پرداختند. كتاب معروف اثولوجيا برفلاسفه و در عالم اسلام تاثيرى شگرف بر جاى نهاد به حدى كه صدرالمتالهين رحمه الله، كه خود از فيلسوفان بزرگ و نام آور اسلامى است، از آن بارها با عظمت ياد مى كند. اين كتاب ارزشمند حاوى مطالب بسيار عميق و ظريفى در باب نفس، قوا، ادراكات وتجليات آن است. 

مسئله نفس در بين فرهنگ ها و ملل مختلف مصرى، هندى و ايرانى نفوذ كرد وبه سرعت گسترش يافت. دانشمندان اسلامى اعم از متكلمان، متصوفه و فلاسفه به دليل تعاليم ارزشمند اسلامى، خصوصا در زمينه معاد و عالم آخرت، به بحث درباره نفس اهتمام وافر داشته اند و در اين خصوص عقايد و آراى بسيار متنوع و گاه متضادى اظهار داشته اند؛ مثلا ابواسحاق ابراهيم بن سيار بن هانى بلخى مشهور به نظام (متوفى 221 يا 231 ه. ق) معتقد بود: انسان عبارت از روح است كه داخل دربدن بوده و داراى قوا و ادراك است. 

عمرو بن بحر جاحظ (متوفى 255 ه. ق) عقيده داشت كه همه حواس از يك جنس اند و تفاوت و تمايز ادراكات حسى مربوط به قواى نفسانى نيست بلكه ناشى از اختلاف محسوسات است. 

فلاسفه اسلامى در زمينه نفس، افكار و عقايد متفاوتى داشته اند و با استفاده ازآراى فيلسوفان يونانى از زمينه هاى علمى ديگر نيز بهره جسته اند. در اوايل قرن سوم هجرى يعنى در دوره اول ترجمه قسطابن لوقا (متوفى 220 ه. ق) رساله اى به نام في الفرق بين الروح و النفس تاليف كرد و در آن آراى مختلف افلاطون، ثاوفرسطوس و جالينوس را گردآورى نمود. 

در اواسط قرن سوم پزشك بزرگ ايرانى محمد بن زكرياى رازى (7) (متوفى 313 ه.ق) نفس را بيش تر از جنبه عملى و تجربى مورد مطالعه قرار داد و با انطباق مسائل نفس بر اصول و مبانى طبى سعى در معالجه بعضى بيمارى ها داشت چنان كه دركتاب معروف خود موسوم به الطب الروحاني (8) به اين مطلب اشاره كرده است. اوهمچنين نظريات فلسفى خود را در باب نفس در رساله القول في النفس و العالم (9) بيان داشته است. در قرن چهارم ابن هيثم رياضى دان و دانشمند طبيعى معروف و معاصرشيخ رحمه الله راجع به نور و علم مناظر ومرايا و ادراكات حسى، خاصه ادراك بصرى،ملاحظات بسيار عميق و دقيقى انجام داد كه با نظريات علمى عصر جديد مشابهت وقرابت دارد و بسيارى از ابتكاراتى كه بعدها به نام برخى دانشمندان غربى به ثبت رسيد در كتاب هاى او يافت مى شود. 

از جهت فلسفى بيش از همه مى توان از ابو يعقوب كندى (متوفى حدود 252 ه.ق) نام برد. كندى را بايد بنيان گذار مكتبى دانست كه در آن فلسفه ارسطويى شرح شده به دست مفسران اسكندرانى با مكتب نو افلاطونى درهم آميخته بود، از ميان آثار وى رساله معروف ماهيت عقل در فيلسوفان بعد و از جمله ابن سينارحمه الله تاثيرفراوان گذارد. او ميان عقل و ايمان يا فلسفه و دين قائل به ارتباطى وثيق شد و كوشيدتا بدان سامان دهد. در مكتب او افلاطون و ارسطو، نو افلاطونيان و رواقيون،هرمسيان و فيثاغوريان، پزشكان و رياضى دانان هر يك سهمى داشتند و به اين ترتيب مكتب او چشم اندازى عقلى ايجاد كرد. او با نگاشتن چندين رساله (10) در باب نفس، نظير في ان النفس جوهر بسيط يا رساله في ما للنفس يا رساله في علة النوم و الرؤيا و ما يرمز به النفس يا رساله في القول في النفس اهميت اين مسئله را نشان داد. 

پس از او اخوان الصفاء و خلان الوفاء در رسائل معروف خود موسوم به فى العقل والمعقول (11) و في الحاس و المحسوس (12) و في ماهية اللذات (13) به شرح و بسط پيرامون نفس،مراتب، حالات، قوا و آثار آن پرداختند، آن ها نفس را حقيقتى از عالم بالا دانستند كه داراى قواى ظاهرى و باطنى مى باشد. قوه مفكره، كه فارق انسان از حيوان است، نزدايشان اهميت خاصى داشت. 

فارابى (14) (متوفى 339 ه. ق) معروف به معلم ثانى در باب نفس عمدتا از ارسطوپيروى كرد، وى به جز شرح هايى كه بر مقولات، عبارت، تحليلات اولى، تحليلات ثانيه، مغالطه، ايساغوجى، اخلاق نيكوماخوس، آسمان وكائنات جو نگاشت تفسيرى بر ما بعد الطبيعه ارسطو نوشت كه تاثير مستقيم و مهمى بر فهم شيخ رحمه الله و اجوبة المسائل (16) براى اولين بار در عالم اسلام، مرتبه نفس را تعريف كرد. و ارتباط آن را با عقل فعال به طرز جالبى تبيين نمود. فارابى در المدينة الفاضلة (17) مى گويد: قواى نفس انسانى يكسان و در يك مرتبه نيست بلكه بين قوا ترتيب طولى برقرار است تا به قوه ناطقه كه ماده قوه برتر ديگرى نيست برسيم. اين قوه بين زشت و زيبا تمييز داده صناعات و علوم را كسب مى كند.وى همچنين در كتاب الاخلاق (18) به مرتبه نفس انسانى و مراتب عقل مى پردازد. 

سرانجام به مراد خود، شيخ الرئيس ابوعلى سينارحمه الله مى رسيم. او كه وارث افكارو انديشه هاى گذشتگان و اسلاف خود، از فلاسفه يونان تا حكماى مسلمان بود، ووحى الهى را پيش رو داشت همانند آنان به تحقيق و تدقيق پيرامون مسئله نفس پرداخت. نكته اى كه بايد در اين جا بدان اشاره كرد اين است كه هيچ يك از حكماى يونان و اسلام به اندازه اين حكيم فرزانه در مسئله نفس غور و فحص و دقت وموشكافى نكرده اند و در حل معضلات و مشكلات آن سعى و اهتمام ننموده اند. به جرات مى توان گفت كه او در باب مسائل نفس بيش از هزار صفحه در كتاب ها ورساله هاى مختلف خود نوشته و سخنان ناب و نغزى بيان داشته است. 

شيخ رحمه الله از همان اوان كودكى ميل و علاقه خاصى به فهم و درك مسائل نفس وعقل داشت، اين نكته از سرگذشت او كه قسمى را خود املا كرده و بخش ديگر راشاگرد باوفايش «جوزجانى » تكميل كرده است به دست مى آيد: 

«وكان ابي ممن اجاب داعي المصوبين ويعد من الاسماعيلية وقد سمح منهم ذكر النفس والعقل على الوجه الذي يقولونه ويعرفونه هم وكذلك اخي وكان ربما تذكرا بينهما وانا اسمعهما وادرك ما يقولانه ولا تقبله نفسي وابتدا يدعواني ايضا اليه.» (19). 

از ديگر عوامل توجه شيخ رحمه الله به حقيقت و ماهيت نفس، اشتغال او به امر طبابت و تحقيقات، تجربيات و مطالعات وى در اين قسمت است. چنان كه شيخ رحمه الله دركتاب قانون از نفس، قوا، اركان و علاقه آن با بدن به طور مبسوط سخن گفته است.عامل مهم ديگر اين است كه در عصر شيخ رحمه الله يا كمى پيش از آن عده اى از دانشمندان اسلامى نظير اشعرى و باقلانى از طرفداران جوهر فرد بودند و وجود نفس و روح راانكار كردند. (20) آن ها به حدى در اين امر، افراط و مبالغه كردند كه فيلسوف بزرگ اسلامى ناچار شد چراغ هدايت به دست گيرد و اذهان انسان ها را روشن سازد. به جزاين ها مهم ترين عامل در علاقه و رغبت خاص شيخ رحمه الله به مسئله نفس دلبستگى خاص دينى و اسلامى اوست. چنان كه مى توان اين نكته را از كلمات و گفته هاى وى به دست آورد: 

«رايت كتاب الله تعالى يشير الى مصداق هذا بقوله عز وجل في ذكره البعداء عن رحمته من الضالين «نسوا الله فانسيهم انفسهم »اليس تعليقه نسيان النفس بنسيانه تنبيها على تقرينه تذكره بتذكرهاومعرفته بمعرفتها.» (21). 

بوعلى رحمه الله بر اساس قدرت ايمان و قوت منطق و نبوغ فكرى خدادادى مباحثى چنان محكم و استوار در باب نفس، خاصه در زمينه اثبات آن، مطرح كرده است كه بسيارى از آن ها بى سابقه بوده و نه تنها موجب شگفتى و تحسين اخلاف مسلمان واروپايى او گشته بلكه اين براهين تا قرن ها بعد از او در مغرب زمين شهرت و اعتبارفراوانى داشته است. به حدى كه به جرات مى توان گفت برخى نظريات و افكاربديع او پايه و مبناى فلسفه جديد گشته است و حتى امروزه در روان شناسى جديدمورد بحث و دقت قرار مى گيرد. 

برهان «انسان معلق در فضا» يا به قول ژيلسون «انسان پرنده در فضا» رابوالبركات بغدادى (متوفى 542 ه. ق) در كتاب المعتبر (22) و فخر رازى (متوفى 706 ه.ق) در المباحث المشرقية (23) و علامه قطب الدين (متوفى 701 ه. ق) در درة التاج (24) آورده اند. مى گويند (25) اين برهان و ديگر براهين اثبات نفس بر حكماى اسكولاستيك مانند گيوم دواورنى، ژان دولاروشل و ماتيوداكاسيارتا كه از شاگردان و پيروان سنت آگوستين هستند از طريق ترجمه لاتينى كتاب شفا مؤثر بوده است. همچنين برخى قائل به قرابت و شباهت زياد اين براهين و حتى تاثيرگذارى آن بر دكارت در اصل «كوژيتو» (26) و نيز بر پاسكال (27) مى باشند. 

ويليام جيمز فيلسوف معروف آمريكايى و هانرى برگسون فيلسوف مشهورفرانسوى از ديگر فلاسفه اخير اروپايى اند كه آن براهين را به همان شكل و با شرح وبسط ذكر كرده اند. حتى در قرن بيستم دانشمندى نظير وينتر در مقاله اى مفصل،مطالب مقاله ششم طبيعيات، كتاب النفس، شفا را مورد مطالعه قرار مى دهد. 

مسئله شناخت

گرچه شناخت شناسى (28) به عنوان علمى مستقل و شاخه اى ازفلسفه سابقه و قدمت زيادى در تاريخ علوم ندارد لكن مى توان گفت كه برخى ازمسائل آن از قديم ترين دوران هاى فلسفى كمابيش مطرح بوده است. كهن ترين نظريات در باب شناخت در نخستين دوره فلسفه يونان پديدار شد. در قرن پنجم ق.م گروهى به نام سوفسطائيان (سوفيست ها) در آتن پيدا شدند كه درباره امكان كشف چيزى كه واقعا صحيح و حقيقى باشد شك كردند و در عوض به پيروان خودمى آموختند كه چگونه بدون معرفت يقينى زندگى كنند و در مجادلات پيروز شده خوب و قانع كننده سخن گويند. پروتاگوراس بزرگ ترين سوفيست مى گفت: «انسان مقياس و ميزان همه چيز است » (29)، و گورگياس سوفيست بزرگ ديگر مدعى بود كه:«هيچ چيز وجود ندارد و اگر چيزى موجود باشد هيچ كس نمى تواند آن را بشناسد واگر هم بشناسد اين شناخت را نمى توان به ديگران منتقل كرد» (30) نتيجه اين بود كه امكان معرفت يقينى مورد سؤال جدى قرار گرفت و حتى واقعيت جهان خارج انكارشد. شايد كشف خطاهاى حس و نارسايى هاى آن (31) و برخى اغراض غير علمى ازجمله علل پديد آمدن اين حلقه بود. 

سقراط با اين انديشه به مبارزه برخاست، وى معتقد بود كه آدمى تنها بر پايه حقيقت مى تواند عمل كند. افلاطون معرفت را عبارت از فهم جنبه هايى از جهان كه هرگز دگرگون نمى شوند دانست. وى اين حقايق ثابت را مثل يا صور ناميد، و معتقدشد كه ارواح قبل از هبوط به زمين و بدن به آن ها مرتبط بوده پس از نزول بر اثرفراموشى و نسيان كه در نتيجه ارتباط با ماده پديد مى آيد با استذكار عالم مى شوند. 

ارسطو به منظور برخورد جدى با شكاكان و سوفيست ها، منطق را تدوين كرد.دوره بعد، از ارسطو تا قرون وسطى و رنسانس ادامه يافت و دو مرحله شكاكيت ديگر به وجود آمد. 

نخستين پژوهش هاى سيستماتيك در باب شناخت شناسى به دست لايپ نيتزو جان لاك انجام گرفت و بدين ترتيب زمينه هاى استقلال اين شاخه فلسفى فراهم آمد. در اين ميدان، نحله هايى مختلف و بعضا متضاد به وجود آمد از يك سو عقلى مذهبان كوشيدند بنيادى كاملا يقينى براى شناخت پيدا كنند، از سوى ديگر تجربى مذهبان نظير لاك، باركلى و هيوم اميدوار بودند كه اساسى براى معرفت انسان درتجربه حسى كشف كنند، آن ها دريافتند كه تجربه حسى درباره عالم به مراتب كم تراز آن است كه در ابتدا مى پنداشتند، هيوم نشان داد كه با اين روش انسان به ياس آميزترين شكاكيت خواهد رسيد. 

در سال ها و قرن ها بعد پوزيتيويست ها با ادامه همين روند، تجربه گرايى واصالت حس را به طور كامل متحقق ساختند. (32) و حتى اين ديدگاه معرفت شناختى بر علوم و به خصوص بر فيزيك و مدل هاى معرفت شناختى مختلف آن سايه افكند. (33) به هر حال در غرب به قول راسل هيچ كس در ارائه نظريه اى كه هم معتبرباشد و هم منطقى هنوز كامياب نشده است. (34). 

ارتباط معرفت شناسى باساير علوم

معرفت شناسى به عنوان علمى مستقل به گونه هاى مختلف با علوم ديگر مرتبط است، در اين جا به برخى از آن ها اشاره مى كنيم: 

1 - مرورى گذرا بر تاريخچه معرفت شناسى به روشنى نشان مى دهد كه چگونه مباحث شناخت شناسى از يك سو و مسائل متافيزيك و فلسفه از سوى ديگر،ارتباط وثيق و تنگاتنگى با هم دارند. شكاكان در هر سه مرحله عدم امكان معرفت را مطرح كردند كه اگر امكان دستيابى به معرفت از انسان سلب شود اثبات حتى يك مسئله بيهوده و ناممكن خواهد بود تا چه رسد به اصل اثبات بارى تعالى. تطابق معرفت شناسى و هستى شناسى افلاطون، بديهيات ارسطويى و نقش آن در توجيه هر استدلالى و از جمله ادله اثبات بارى، استره اكام، استنتاج خدا و نفس بهمراه اصل كوژيتو در فلسفه دكارت، تئورى رؤيت فى الله نزد مالبرانش، تساوى وجود وتصورات بر اساس فلسفه باركلى، انكار برخى مدعيات دينى بر اساس تجربه گرايى هيوم، عجز محدوده عقل نظرى از اثبات اصول عمده دينى يعنى خدا، نفس واختيار نزد كانت و نهايتا تئورى هاى معنا دارى در فلسفه تحليل زبان، همه وهمه نشانه اى روشن وآشكار بر ارتباط و اتصال محكم، ناگسستنى و جدى ميان معرفت شناسى، فلسفه والهيات است و ما را بر آن مى دارد كه به مبانى معرفت شناختى دعاوى دينى توجهى جدى داشته باشيم. 

امروزه متفكران و متكلمانى چون «سوينبرن »، «پلانتينجا» و «آلستون » كه بدين امر تفطن يافته اند به مباحث معرفت شناسى پرداخته و حتى در اين زمينه خودصاحب نظر شده اند. «پلانتينجا» در دو دهه اخير نوشتارى در چند مجلد در زمينه معرفت شناسى دينى نگاشت كه در اين باب تحولى پديد آورد. آلستون به منظورتكميل دوره شناخت خدا به مباحث معرفت شناسى پرداخت. 

2 - ارتباط معرفت شناسى و فلسفه دين: فلسفه دين كه شاخه اى از فلسفه محسوب مى شود خود داراى مباحث متعدد و فراوانى است. پاره اى از مسائل عمده و اساسى فلسفه دين ريشه در معرفت شناسى دارند و مبانى آن را بايد در اين علم جست وجو كرد برخى از آنها از اين قرارند: 

الف) اقامه دليل برمدعيات دينى جايگاهى ويژه در اين علم دارد. در معرفت شناسى به اين مطلب مى پردازند كه اصولا دليل چيست؟ توجيه باور به چيست؟دليليت دليل به چيست؟ شرايط دليل چيست؟ آيا براى همه انسان ها دليل دليل است يا براى عده خاص؟ دليليت دليل، نفسى است يانسبى؟ پيداست كه اين بحث شامل هر نوع استدلالى مى شود. 

ب) علم چيست؟ رابطه علم با ايمان چيست؟ آيا ايمان از سنخ علم است؟ چه سنخى؟ آيا ايمان از سنخ عمل است؟ چه سنخى؟ آيا از سنخ اميد و انتظار است؟چه سنخى؟ 

آيا علم در ازدياد ايمان نقشى دارد؟ آيا ايمان در علم مؤثر است؟ 

ج) ارتباط صدق و كذب قضيه دينى با مسئله وضوح چيست؟ آيا هر مطلبى كه واضح است صادق است؟ يا تلازمى در كار نيست؟ ملاك وضوح و عدم وضوح چيست؟ 

د) از جمله مباحث فلسفه دين تعريف دين است. بررسى انواع تعاريف واشكالات آن و ملاك تعريف صحيح و بررسى نظريه شباهت خانوادگى از جمله مباحث معرفت شناسى است. 

ه) زبان دين از ديگر مباحث فلسفه دين است. آيا گزاره هاى دينى يكسره انشايى يا اخبارى است؟ يا اختلاطى در آن دو هست؟ اگر گزاره هاى دينى اخبارى باشند آيا تصور ما از يك شى ء مساوى با مجموعه تصورات محمولات آن است؟كه اگر اين گونه باشد اثبات محمولى براى موضوع نشانگر حب و بغض فرد است؛مثلا خدا عادل ست به معناى من عدالت را دوست دارم مى باشد. اين گونه مباحث در معرفت شناسى بررسى مى شود. 

و) در زمينه ارتباط اديان با يكديگر بحث دعوى صدق انحصارى اديان مطرح است. در اين باره مباحثى از قبيل تجربه دينى و تعبير دينى و تفاوت آن دو، تفاوت تجربه دينى و علم حضورى مطرح است كه از مباحث عرفت شناسى به حساب مى آيد. 

ز) و بالاخره اين كه اولين بحثى كه در معرفت شناسى مطرح مى شود امكان معرفت است. شكاكان با تلقى هاى مختلف قائل به عدم امكان معرفت مى باشند.اگر ما در اولى گام و سر آغاز شروع هر گونه تلاش فكرى و عقلى نتوانيم گرايش شكاكيت را رد كنيم جا براى هيچ گونه بحثى باقى نخواهد ماند و ما قادر به اثبات هيچ امرى نخواهيم بود تا چه رسد به دعاوى دينى نظير اثبات خدا يا نفس يا معاد.لذا لازم است مقدم بر هر چيز اين گونه مباحث را مورد توجه جدى قرار داد و بعد ازآن به طور اصولى به اثبات معارف ديگر پرداخت. 

به غير از مباحث فلسفه دين مى توان گفت مسائل متعددى از علم كلام بامعرفت شناسى ارتباطى محكم دارند. 

3 - ارتباط معرفت شناسى و منطق: اگر به منطق كلاسيك مراجعه شود مشاهده مى كنيم كه برخى مباحث عمده معرفت شناسى در منطق مطرح بود. و تدريجا به محدوده فلسفه نفوذ كرده است. مباحثى نظير تعريف علم، بيان ماهيت و محدوده آن، مبادى علم و انواع آن. منطق جديد يا منطق رياضى در مسائل مختلف امعرفت شناسى نقاط تماس و اصطكاك دارد مثل اين كه آيا ميان مفهوم جزئى و كلى منحصر در فرد تفاوتى وجود دارد؟ آيا تصديق، فرع بر تصوراست كه ديدگاه رايج منطق كلاسيك است يا تصور فرع بر تصديق كه ديدگاه برخى فلاسفه جديد نظيرلايپ نيتزوفدير باخ مى باشد؟ 

4 - ارتباط معرفت شناسى و فلسفه اخلاق: در زمينه ارتباط اين دو علم به طوركلى دو نوع گرايش و ديدگاه مشاهده مى شود: 

ديدگاه اول: برخى فلاسفه نظير «چى شلم » مى گويند: تعابير معرفتى بر حسب تعابير اخلاقى قابل تعريفند از اين رو معرفت شناسى شاخه اى از فلسفه اخلاق تلقى مى شود. اين ديدگاه طرز تلقى تحويل گرايانه اى در زمينه معرفت دارد. 

ديدگاه دوم: اگر ميان آن دو علم تحويل پذيرى وجود ندارد لا اقل در سطحى بالاتر يعنى فرا معرفت شناسى و فرا اخلاق نوعى توازى وجود خواهد داشت.گاهى مسئله اى از درون اين دو علم مطرح مى شود و جهت توجيه آن دليلى خاص ارائه مى گردد ولى گاهى مسئله اى فرا علم مطرح مى شود مثل اين كه چگونه گزاره هاى اخلاق هنجارى يا گزاره هاى معرفت شناختى به طور كلى توجيه مى شوند و به تعبير ديگر «منطق » آن ها چيست؟ كه در اين سطح توازى وجود دارددر اخلاق در اين زمينه سه ديدگاه ارائه شده است و معرفت شناسان به همين منوال سه ديدگاه مشابه عرضه داشته اند كه عبارتند از: نظريه طبيعت گروى، نظريه غيرطبيعت گروى و نظريه غير معرفت گروى. مدافعان نظريه سوم فيلسوفانى همچون «تولمين » و «فيندلى » مى باشند. البته نمونه هاى ديگرى از ارتباط بين آن دو علم وجود دارد نظير آن چه كه سقراط بيان داشت؛ او مى گفت: معرفت با فضيلت مساوى و برابر است. 

ديديم كه در فلسفه غرب نوسان ها و بحران هايى در زمينه معرفت شناسى پيش آمد، اما در فلسفه اسلامى استوارى و استحكام خاصى مشاهده مى شود. فيلسوفان مسلمان هر چند داراى مشرب هاى گوناگونى هستند ولى از آن جا كه همه بر اصولى ثابت، محكم و قوى اتكا داشته اند از لرزش ها و لغزش ها و پريشان گويى ها وتغييرات بنيادى در امان بوده اند. البته معرفت شناسى در فلسفه اسلامى هنوز هم به عنوان رشته اى مستقل به رسميت شناخته نمى شود ولى زمينه بسيارى از مسائل آن مستقلا يا ضمنا مطرح شده و مى شود. 

شيخ الرئيس رحمه الله از جمله فلاسفه اسلامى است كه به مسئله ادراك و شناخت،اهتمام خاصى نشان داده و خصوصا مبحث ادراك حسى را به طور كاملا بى نظير وبى سابقه و حتى بى لاحقه مطرح ساخته است. اگر كسى در كلمات و سخنان وى بادقت و وسواس كاوش كند عناصر تشكيل دهنده يك تئورى و مدل تمام عيار ادراك حسى را خواهد يافت. شيخ رحمه الله در زمينه احساس داراى نظامى سيستماتيك،منسجم و معقول است. او در اين زمينه حواس ظاهرى، مكانيسم حصول ادراكات حسى، تاثير و تاثرات آن، چه در حيوان و چه در انسان، را به طور عميق و با استفاده از تمام علوم مربوط از قبيل هندسه، فيزيك، علم مناظر و مرايا، طبيعيات، طب وفيزيك بررسى مى كند و بيش از همه، نفس را به عنوان رباط تمام قوا و ادراكات مورد تامل قرار داده است. 

شيخ رحمه الله هر چند در اين زمينه از اصول مشائين و به خصوص ارسطو متاثر است لكن مى توان او را از افكار و انديشه هاى نوافلاطونيان، فارابى و اخوان الصفا نيزمتاثر دانست. گر چه با تاسف بايد گفت فلسفه خاص او كه در كتاب حكمة المشرقيين تبيين شده بود به دليل فقدان آن كتاب قابل ارائه نيست.
 

نويسنده: محمد تقي فعالي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان