بسم الله
 
EN

بازدیدها: 676

حقوق بشر از آدم تا حوا- قسمت سوم

  1392/9/9
قسمت قبلي

سير تحول انديشه حقوق بشر

مفهوم حقوق طبيعى و حقوق انسانى قرن ها مورد توجه انسان بوده، اما واژه حقوق بشر، تنها در چند قرن اخير بسط و گسترش يافته و اين چنين مورد توجه و دقت انسان واقع شده است. انديشمندان و جوامع غربى با ظهور مدرنيته و فرآيندهاى فردگرايى و خردگرايى موفق شدند به انسان ثابت کنند که او حقوق عام و جهانى دارد و همگان بايد به آن احترام گذارند. اما بايد توجه کنيم انديشه ها و ايده هاى مکاتب واديان و فلسفه هاى گوناگون در طول قرون و اعصار متمادى باعث شکل گيرى چنين انديشه اى شده و بدون طى اين مسير طولانى در شرق و غرب، پيدايش حقوق بشر مدرن، محال به نظر مى رسد. توجه به حقوق انسانى و احترام به آن چه در يونان، و چه ايران باستان (با «منشور کوروش»)(19) و چه با تعاليم مسيحى و اسلامى، تدريجاً انسان را با حقوق خويش آشنا نموده بود. در اينجا ادوار زندگى بشر در رابطه با مفهوم حقوق بشر را به سه دوره تقسيم بندى مى کنيم. 

1 ـ دوران غفلت

قرن هاى متمادى از تاريخ بشر با غفلت از حقوق بشر سپرى شد و انسان ها اکثراً در جوامعى با رنج و ظلم و نابرابرى به سر مى بردند. جوامع انسانى به خودآگاهى نرسيده و انديشه انسان در گذشته چندان رشد نيافته بود که بتواند حقوق خود را بازشناسد و آنها را مطالبه نمايد. اما نقطه عطف و دوران طلايى درهمين عصر غفلت، جامعه يونان باستان بود که منجر به پيدايش دوران گذار شد.
يونان متشکل از «دولت ـ شهر» هايى بود که «Polis» ناميده مى شد و مهم ترين ويژگى آنها، حکومت قانون بود. قانونِ برگرفته از عرف و عادت و سابقه که آن را مظهر اراده خدايان مى دانستند. اين قانونِ تبعيض آميز، حقوق را تنها مخصوص طبقه اى خاص و ممتاز (Citoyen) مى دانست که داراى والدين آتنى بودند و از کار يدى پرهيز مى کردند و تنها 15 درصد افراد جامعه را تشکيل مى دادند. بقيه افراد جامعه (85 درصد) که زنان و بردگان و کودکان را شامل مى شدند، بيگانه ناميده شده و از بسيارى حقوق مانند مالکيت و آزادى و برابرى و... محروم بودند. 
انديشه فلسفى در يونان باستان، مبتنى بر بينشى غايت انديشانه نسبت به جهان بود و عقل همراه با غايت و هدف، تعيين کننده مسير آدمى بود. از ديدگاه افلاطون و ارسطو بايد طبيعت انسان را شناخت تا نيازهاى او شناخته شود و بتوان کمال طبيعت بشرى را يافت. و نکته مهم اين که تحقق کمال طبيعى با تحقق عالى ترين فضيلت اجتماعى، (يعنى عدالت اجتماعى) برابر است. بنابراين عدالت و حقوق مبناى طبيعى دارد و حيات عالى بشر تنها با عدالت ميسر خواهد شد. در عين حال آنها معتقد بودند افراد به طور يکسان خلق نشده اند و انسان از نظر قدرت کسب فضيلت به عالى و دانى تقسيم بندى مى شوند، پس مقتضاى عدالت تفاوت و تبعيض بين افراد است و پذيرفتن حقوق برابر براى همگان کمال بى عدالتى و نابرابرى است. بدين ترتيب اين انديشه فلسفى که قرنها مورد توجه بود، از مفهوم حقوق يکسان براى همگان فاصله اى بسيار زياد داشت. 
البته ذکر اين نکته نيز لازم است که پس از افلاطون و ارسطو برخى مکاتب مانند مکتب رواقى که در سال 301 ق. م به وسيله «زنون» تأسيس شد يا برخى انديشمندان مانند «سيسرون» (43 ـ 106 ق. م) بر اصلِ يگانگى و جهانى بودن جامعه بشرى و برابرى انسانها از نظر دريافت کمال تأکيد کردند که البته مفهوم حقوق بشر امروزى را دربرنمى گيرد و در ضمن مانند افکار فلاسفه يونانى قبل مورد توجه قرار نگرفتند. (20) در ديگر نقاط جهان نيز اکثراً به مفهوم حقوق انسان و آزادى و اختيار توجهى نمى شد و تنها برخى فرمانروايان، و افکار و ايده ها در يونان، مصر، چين و ايران، انسان را از خواب غفلت چند هزار ساله بيدار کرد و جوامع و مکاتب را براى طى کردن دوران گذار آماده نمود. 

2 ـ دوران گذار

حدود 20 قرن پس از فلاسفه يونان باستان، انديشه مدرن حقوق بشر شکل گرفت و ما مى توانيم اين ساليان دراز را دوران گذار از غفلت به آگاهى درباره حقوق بشر بدانيم. در اين پروسه طولانى مسيحيت و اسلام ظهور کرد، قرون وسطى حاکميت کليسا و رژيم هاى فئودالى سربرآوردند و رنسانس و تحولات انقلابى و اصلاحى و رفرماسيون ها شکل گرفت و انقلاب هاى عظيم در علم و صنعت و جوامع به وجود آمدتا حقوق بشر مدرن شکل گرفت. 
با پيدايش آيين مسيح، مسأله برابرى انسانها به طور جدى مطرح شد و با اقبال عمومى مواجه گشت. 
ارمغان مسيحيت براى انسان حس ترحم و شفقت نسبت به همنوعان و محرومان بود، و با رسمى شدن آيين مسيح در سال 313 ميلادى به وسيله کنستانتين امپراتور روم، اين آيين مورد توجه بيشترى قرار گرفت و توجه به حقوق انسانى فراگيرتر از قبل شده و گسترش جهانى يافت. «آگوستين قدّيس» نيز از روحانيون و انديشمندان مسيحى بود که بر برابرى و صلح و دوستى ميان انسانها تأکيد مى کرد. اما به تدريج با حاکميت کليسا، قرون وسطى آغاز شد. 
قرون وسطى از سال 476 م. با هجوم اقوام وحشى و سقوط امپراتورى روم آغاز شد و حدود 10 قرن (تا پايان امپراتورى روم شرقى و سقوط قسطنطنيه در سال 1453) به طول انجاميد. از لحاظ فکرى، انديشمندان در اين دوران معتقد بودند که درباره حق، نظام ازلى وجود دارد که ريشه و مبدأ آن در هيچ اراده اى حتى اراده خدا قرار نگرفته و اراده خدا هميشه با اين قانون طبيعى و ازلى منطبق است. در قبال اين نظم طبيعى دو قانون موضوعه ايجاد شده که يکى قانون مشيت يزدانى است و ديگرى عرف و عادت جامعه. بر اين اساس خداوند و عرف و عادت برتر از انسان است و حقوق زيرمجموعه آنها قرار مى گيرد و تنها کسى که مى تواند اين اين عرف و قانون را تشخيص دهد، قائد اعظم کليسا (پاپ) مى باشد. بدين صورت کليسا حاکميتى فراانسانى پيدا کرد و حق قتل و مجازات هر کسى را به جرم مرتد شدن يا نفى قانون طبيعى و الهى را داشت که دادگاه هاى تفتيش عقايد و دستگاه انگيزيسيون اين وظيفه را برعهده داشتند و هيچ کس حق تخطى از نظم طبيعى و ابداع و اختراع و اکتشاف را نداشت. در همين دوران بود که مدرسى ها «Scoolastists» به فعاليت مى پرداختند و افرادى مانند گاليله را به علت اکتشافات و ابداعات محاکمه مى کردند. «اين محاکم معروف که از قرن 13 رواج بيشترى داشتند، در سراسر اروپا به استثناى انگلستان داير گرديد و شهادت يک نفر براى اثبات الحاد و محکوميت يک شخص کافى بود. اسامى شهود و جلسات سرى بود و شکنجه و آزار و اذيت تا بدانجا گسترش يافته بود که حکم اعدام يک نفر، وسيله نجات بخش شخص به شمار مى رفت». (21)
با حاکميت کليسا، به تدريج اشراف زادگان به قدرت رسيدند و اختلاف طبقاتى بيشتر شده و موجب تجمع ثروت و مالکيت زمين شد و فئوداليسم رواج يافت که در اين نظام اجتماعى و فکرى، ارباب داراى حقوق فراوان و بقيه افراد رعيت محسوب مى شدند و حق چندانى نداشتند. «نظام حقوقى، برخاسته از حقوق اربابى و کليسايى بود و خواست گروه هاى اجتماعى در چارچوب منافع اقتصادى و رابطه ارباب با رعيت تعريف مى شد.»(22) پادشاه نيز ضامن حفظ اين عرف و فرهنگ بود و حقوق بشر مفهومى جز حقوق ارباب نداشت. و با اين که مفاهيم بنيادى حقوق بشر چون حقوق طبيعى و حاکميت قانون وجود داشت، اما به دليل حاکميت کليسا و رشد فئوداليته، و فقدان روش منطقى در برخورد مسائل، اين مفاهيم در فکر اکثر انديشمندان و کل جامعه هضم نمى شد و مورد توجه قرار نمى گرفت. 
به طور کلى در اين دوران، «نظام طبيعى، چه از جهت مبدأ و منشأ و چه از نظر غرض و غايت، متکى بر نظام مابعدالطبيعه بود... و آدمى مظهر کامل پروردگار بود و از حالت يک وجود قابل مطالعه نظير ديگر مخلوقات خارج شده بود». (23) قوانين طبيعى، اصل و بنيان نظام فکرى را تشکيل مى داد و حق، هيچگونه اصالتى نداشت. با حقوق فردىِ انسان و عقلانيت در زندگى مخالفت مى شد و نوع خاصى از زندگى به انسان ها تحميل مى گرديد، حتى در قرون 12 و 13 ميلادى انديشمندان و روحانيون مسيحى چون «توماس آکويناس» نيز تفکر برابرى و آزادى کامل را نمى پذيرفتند و ضمن تأکيد فراوان بر مذهب، انسان را لايق شناختن حقوق طبيعى اش نمى دانستند. (24) 
ظهور اسلام نيز در همين دوران گذار صورت پذيرفت. عقايد انسان دوستانه، توجه به برابرى و برادرى انسانها و حمايت از او در برابر حکومت و جامعه، پاى بندى حاکم به مشورت با ديگر انسان ها، توجه به حقوق زنان، تأکيد بر حقوق بردگان و نژادهاى متفاوت که در آيات قران و سيره پيامبر اسلام و اميرمؤمنان و خلفاى اوليه به چشم مى خورد، همگى توانست انديشه هاى ناب حقوق بشر را بسط دهد و بر سرعت دوران گذار بيفزايد. مخصوصاً تلفيق اين دين انساندوست با فرهنگ ايرانى و آيين سنتى زرتشت، دورانى متفاوت براى ايرانيان رقم زد که متأسفانه پس از چند قرن، با اشراف گرايى حکام مسلمان، دورى از اسلام اصيل و خرافه پرستى و نيز هجوم اقوام وحشى و مغول و جنگ هاى صليبى، فلسفه اسلامى و بينش جوامع اسلامى رو به افول گراييد و اين دين نيز به سرنوشت مسيحيت دچار شد. 

3 ـ دوران حقوق بشر

تحول در انديشه بشر همراه با تحولات اجتماعى و اقتصادى، انسان را به سوى جهانى متفاوت رهنمون ساخت که يکى از ويژگى ها و جنبه هاى مثبت آن توجه به حقوق بشر و نهادينه شدن اين مفهوم در جوامع مدرن بود. بالاخره جهاد علمى و فلسفى عصر روشنگرى و انقلاب هاى سياسى و صنعتى مؤثر واقع شد و انسان ابتدا خود را شناخت، سپس حق را شناخت و بعد آن را مطالبه کرد. دادخواست 1628 انگلستان، اعلاميه استقلال آمريکا در سال 1776 و انقلاب کبير فرانسه در سال 1789 اولين جنبه هاى توجه به حقوق بشر بود. پس از انقلاب فرانسه، اعلاميه حقوق بشر و شهروندى اين کشور به تصويب رسيد و پس از آن اعلاميه پترزبورگ در سال 1868، کنفرانس بروکس در سال 1874، اعلاميه بلشويک ها در سال 1918 و بالاخره اعلاميه جهانى حقوق بشر در سال 1948، اجماع جهانى براى توجه به حقوق بشر ايجاد کرد و دوران حقوق بشر مدرن آغاز شد اگر چه امروز نيز پس از گذشت نيم قرن از اعلاميه جهانى هنوز در هيچ کشورى نمى توان ادعاى حقوق بشر به طور کامل کرد، چنان چه «در جوامع استبداد زده، هرچند حقوق شناسايى شده است ولى در عمل پياده نمى شود و افراد و مقامات، خود را مسئول و پاسخگو در مقابل شهروندان نمى دانند»(25) اما به هر حال اکثر سياستمداران و جوامع (حتى متظاهراً) خود را موظف به احترام به حقوق بشر مى داند و همين تفاوت دوران مدرن با دوران ماقبل مدرن است. 


نويسنده: سيدعلي ناظم زاده






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان