بسم الله
 
EN

بازدیدها: 682

زبان حقيقت و حقيقت زبان- قسمت اول

  1392/9/8
خلاصه: اين سئوال که چه نوع مشغله‌ي فکري درباره‌ي زبان مي‌تواند خصيصه‌اي کاملاً فلسفي داشته باشد و چگونه در خدمت حل مسائل بنيادي فلسفه قرار گيرد، موضوعي است که کتاب حاضر سعي دارد به آن بپردازد. نويسنده براي بررسي اين موضوع، متفکراني را که هريک در پي‌ريزي شالوده‌ي سنت تحليلي نقشي پيشگام داشته‌اند برگزيده‌ و سعي کرده است تا نظر خود را درباره‌ي دستاوردهاي عمده‌ي ايشان ارائه نمايد. وي ابتدا از رئوس نظريه‌ي مور آغاز کرده و سپس به رئوس نظريات فرگه پرداخته است.

مقدمه

 شايد گزافه نباشد اگر بگوييم کليترين حکمي که مي‌توان  به‌درستي درباره‌ي زبان بيان کرد اين است که زبان يک وسيله است. اين حکم کلي در بادي امر محل زيادي براي مناقشه به جا نمي‌گذارد و علت اين امر نيز آن است که در اين حکم اطلاع مهمي درباره‌ي موضوع در اختيار کسي قرار نمي‌گيرد. 

اگر کسي در توصيف «ولت‌متر» تنها به اين اکتفا کند که وسيله‌اي است، سخني نادرست نگفته است ليکن در عين حال اين سخن جهل کسي را که نمي‌داند  «ولت‌متر» چيست برطرف نمي‌سازد. پس غرض از گفتن اين سخن چيست؟ اگر در مقايسه‌ي زبان با «ولت‌متر»، از لحاظ وسيله بودن، قدري فراتر رويم، شايد بتوانيم مدخل بحثي را که مي‌خواهيم شروع کنيم قدري روشنتر سازيم. 

مي‌توانيم بگوييم که «ولت‌متر» وسيله‌اي است که يک کاربرد معيني دارد: با آن اختلاف پتانسيل در يک مدار الکتريکي اندازه‌گيري مي‌شود. چنانچه خواسته باشيم اطلاعات بيشتري در اين خصوص کسب کنيم مي‌توانيم به بحث مقدماتي الکتروديناميک در علم فيزيک رجوع کنيم و به اين ترتيب حاجت ما کاملاً برآورده خواهد شد. زبان، از سوي ديگر، به نظر مي‌رسد کاربردهاي متفاوتي داشته باشد به‌طوري که در هريک از آنها به صورت وسيله‌اي خاص و متمايز جلوه‌گر مي‌شود. در محاورات معمول ميان انسانها در يک اجتماع، زبان عمدتاً وسيله‌اي است براي انتقال اخبار، نيات و خواسته‌ها. در دست يک شاعر يا داستانسرا زبان مي‌تواند تنها چنين وسيله‌اي نباشد و مانند ابزار کار يک نقاش يا مجسمه‌ساز براي خلق اثري زيبا و بديع به کار گرفته شود. از سوي ديگر، در دست يک خطيب يا واعظ اخلاقي، زبان مي‌تواند به صورت وسيله‌ي ديگري به کار گرفته شود که عمدتاً در خدمت تهييج احساسات و عرقيات يا ترغيب مخاطبان به قبول يک موضع خاص قرار گيرد. براي شناسايي زبان در مقام هريک از اين وسايل متنوع نيز مباحث خاصي وجود دارد. «زبان‌شناسي» عمدتاً بررسي زبان به عنوان وسيله‌اي از نوع اول را به عهده دارد. در «نقد ادبي» زبان غالباً به عنوان وسيله‌اي از نوع دوم مورد بحث و تحقيق قرار مي‌گيرد و «علم بيان» نيز مبحثي است که زبان را به عنوان وسيله‌اي از نوع سوم مدّ نظر قرار مي‌دهد.
در اواخر قرن نوزدهم و شروع قرن بيستم ميلادي در اروپا جرياني فکري پديد آمد که زبان را به عنوان موضوعي فلسفي قلمداد کرد. اين جريان در طول قرن بيستم رشد چشمگيري نمود، به‌طوري که به‌سرعت جاي ثابتي را لااقل در فرهنگ فلسفي انگليسي‌زبان اشغال کرد. 

در نظر اول ممکن است قبول اين نکته که زبان حتي مي‌تواند موضوعي باشد که درباره‌ي آن جايي براي بحث و تعمق فلسفي وجود دارد، ثقيل نمايد. فلسفه سنتاً به طرح و بررسي مسائلي درباره‌ي عميقترين و اساسيترين کنجکاويهاي بشر اشتغال داشته است: اينکه مبناي هستي‌ اساساً چيست و از چه نوع هوياتي تشکيل شده است؟ مقام و مرتبه‌ي ذهن در نظام هستي کدام است و آيا امکان دستيابي به کنه حقيقت اين نظام و شناسايي چند و چون آن وجود دارد؟ آيا غايت و مقصودي براي زندگي در کار است؟ حقيقت نيکي و بدي چيست؟ ماهيت زيبايي کدام است و از اين قبيل سؤالات. اگر زبان صرفاً وسيله يا حتي وسايلي چند باشد — و اينجا بايد غرض از طرح اولين جمله‌ي اين سطور روشن شود — تعمق و تفحص فلسفي درباره‌ي آن چه موردي مي‌تواند داشته باشد؟ اگر قصد، شناسايي زبان است که چنانچه در مقام هريک از انواع وسايلي که برشمرديم منظور شود، مبحثي خاص براي آن وجود دارد. 

اگر قصد مورد سؤال قرار دادن کفايت مباحث نامبرده در شناسايي زبان است، چرا اين نقص با ترميم هريک از آنها مرتفع نشود و اساساً فلسفه چه کمکي مي‌تواند در اين خصوص بکند؟ به يک کلام، قبول زبان به عنوان يک موضوع فلسفي به نظر مي‌رسد همان‌قدر مورد داشته باشد که قرار دادن «ولت‌متر» در اين مقام!
ملاحظاتي از اين قبيل بسياري را بر آن داشته، و شايد هنوز نيز داشته باشد، که رويکرد فلسفي به زبان را نوعي تنزل در شأن فلسفه و موجبي براي ابتذال مباحث آن تلقي کنند. اينکه اين‌گونه ملاحظات مانعي براي تثبيت اين رويکرد به عنوان يک جريان مهم فلسفي نشده، يک واقعيت تاريخي است. اين نيز که در ميان بنيانگذاران اين سنت و همچنين بسط و توسعه‌دهندگان آن متفکراني وجود داشته و دارند که از برجسته‌ترين فلاسفه‌ي معاصر در دنيا به شمار مي‌روند، لااقل امروزه به‌طور جدي مورد مناقشه قرار ندارد. پس تلفيق اين واقعيات با انتظاري که از فلسفه، مباحث و مسائل آن خاطر نشان ساختيم ضرورت روشن شدن نوع و شيوه‌ي پژوهش درباره‌ي زبان را در اين رويکرد و ارتباط آن را با مسائل بنيادي فلسفه مطرح مي‌سازد. هدف از بحث حاضر برداشتن چند قدم اوليه در اين جهت است.
در دورانهاي مختلف بعضي از فلاسفه، فراخور بحث خويش پيرامون مسائل اساسي در زمينه‌هاي متفاوت فلسفي، اشاراتي پراکنده به زبان و نقش آن در انديشه داشته‌اند. در دوران جديد، اين عنايت خصوصاً در آثار فلاسفه‌ي انگليسي مانند تامس هابز، جان لاک، ديويد هيوم و جان استوارت ميل به‌صراحت مشهود است، ليکن دور از انصاف نيست اگر اولين متفکري را که بحثي منظم و عميق و بالصراحه درباره‌ي زبان و قابليتهاي آن در ارتباط با مسائل بنيادي فلسفه مطرح ساخت گوتلوب فرگه (Gottlob Frege، 1925– 1848) معرفي کنيم. حرفه‌ي فرگه رياضيات بود. وي اگرچه در دوران تحصيلات دانشگاهي خويش در رشته‌ي رياضي با آثار فلسفي، علي‌الخصوص کانت، آشنايي حاصل کرده بود، ليکن تمامي دوران خدمت دانشگاهي خويش را به مدت 39 سال به تدريس رياضيات در دانشگاه يِنا در آلمان گذراند. 

در کار تحقيق، علاقه و توجه فرگه معطوف به مباني بنيادي رياضيات بود؛ اينکه رياضيات چگونه علمي است و احکام و قضاياي رياضي درباره‌ي چه نوع هوياتي صادر مي‌شوند. اين نوع علاقه و توجه طبعي اساساً فلسفي دارد. به همين علت نيز تحقيقات وي در زمان حياتش چندان مورد توجه رياضيدانان معاصر قرار نگرفت. از سوي ديگر، روشي را که فرگه در کار تحقيقات خويش کشف کرد و دنبال گرفت به‌قدري بديع و بي‌سابقه بود که فلاسفه‌ي همعصرش، به‌خصوص در سرزمينهاي آلماني‌زبان اروپا، رغبتي براي درک ظرائف و اهميت آن نشان ندادند.
در اواخر قرن نوزدهم ميلادي، برتراند راسل (1970–1872) جوان در دانشگاه کمبريج انگلستان با علائق مشابهي، مستقلاً و بدون آگاهي از کارهاي فرگه، وارد تحقيق در مباني بنيادي رياضيات شده به نتايجي نيز رسيده بود. وي در سال 1900 ميلادي در کنفرانسي بين‌المللي در پاريس با آثار رياضيدان شهير ايتاليايي جي‌سپه پئانو (Giuseppe Peano، 1932– 1858) آشنا شد. پئانو در رأس گروهي از رياضيدانان ايتاليايي طي سالهاي 1895 تا 1908 ميلادي دست اندر کار تحقيق در باب اصل موضوعي ساختن حساب اعداد بود و در زمره‌ي معدود رياضيدانان اروپايي قرار داشت که با آثار فرگه آشنايي داشتند. راسل از طريق پئانو با آثار فرگه آشنا شد و با وي باب مراوده از طريق نامه‌نگاري را باز کرد.

 حاصل اين مراوده يکي اين بود که در سال 1903 ميلادي هنگامي که جلد دوم آخرين کتاب فرگه به نام قوانين بنيادي حساب اعداد [Grundgesetze der Arithmetik] زير چاپ بود، فرگه از تناقضي که راسل در بنيان نظريه‌ي مجموعه‌هاي گئورگ کانتور (Georg Cantor، 1918– 1845) کشف کرده بود مطلع شد. در اين اثر دوجلدي فرگه دستاوردهاي يک عمر تحقيق خويش را درباره‌ي تحويل تمامي رياضيات به منطق منتشر مي‌ساخت و در اين خصوص تعبير کانتور را از مفهوم مجموعه بي‌کم و کاست مبناي کار خويش قرار داده بود. فرگه در پايان جلد دوم کتاب خويش، ضميمه‌اي را اضافه نمود  که خبر کشف راسل را اعلام مي‌کرد. اين ضميمه با جملات زير شروع مي‌شود: «براي يک عالم چيزي ناخوشايندتر از آن نيست که درست پس از به فرجام رساندن کار خويش شاهد فروپاشي بنيان آن باشد. در زماني که چاپ اين اثر مراحل پاياني خود را طي مي‌کرد نامه‌اي از آقاي برتراند راسل مرا در چنين حالتي قرار داد».[1]
حاصل ديگر اين مراوده آشنايي راسل با طلبه‌ي مستعد و جواني بود که با شيفتگي از مطالعه‌ي آثار فرگه براي تلمذ در مباحث بنيادي رياضيات به محضر فرگه روي آورده بود. فرگه او را به راسل معرفي کرد تا در کمبريج به امر تعليم و هدايتش کمر بندد. اجابت اين خواسته از طرف راسل، لودويگ ويتگنشتاين (Ludwig Wittgenstein، 1951–1889) را چندي قبل از شروع جنگ جهاني اول به کمبريج کشاند. حضور ويتگنشتاين در فضاي فلسفي کمبريج باعث وقوع دو زلزله‌ي «پياپي» در فاصله‌اي حدود 20 سال از يکديگر گرديد که فرهنگ فلسفي معاصر در اروپا و امريکا هنوز در حال جذب «ارتعاشات» آنهاست. به اين ترتيب بود که فرگه تنها پس از مرگ از گمنامي به درآمد و آثار و افکارش مورد توجه جهانيان قرار گرفت.
در اواخر قرن نوزدهم ميلادي، محيط فلسفي کمبريج صحنه‌ي تاخت و تاز ديگري بود که به رهبري جُرج ادوارد مور (George Edward Moore، 1958–1873) برضد جريان فلسفي غالب در آن زمان شکل گرفت. مور دانشجوي دوره‌ي مقدماتي رشته‌ي ادبيات قديم يوناني در دانشگاه کمبريج بود که با راسل (که در دانشگاه دوسال از وي جلوتر بود) آشنا شد و به تشويق وي تغيير رشته داده به تحصيل فلسفه روي آورد. برخلاف راسل، مور تبحري در رياضيات نداشت. علاقه‌ي وي به فلسفه صرفاً از طريق آشنايي با بعضي از همدوره‌هاي خود در دانشگاه که جواناني فلسفي‌مشرب بودند، و متعاقب آن مطالعه‌ي آثار فلسفي رايج در آن زمان، جلب گرديد. در اين آثار ديدگاه غالب را ايدئاليسم و ذهن‌گرايي تشکيل مي‌داد که عمدتاً تحت تأثير افکار و آراءِ هگلي قرار داشتند.
عکس العمل مور نسبت به اين آثار، همراه با تحقيقات و دستاوردهاي فرگه و راسل، بنيانگذار نهضتي در فلسفه گرديد که نقش زبان در پديد آوردن مسائل فلسفه و يافتن راه حل براي آنها را در دستور کار تحقيقات فلسفي قرار داد. اين نهضت امروزه تبديل به سنتي در فلسفه شده است که معمولاً با نام «تحليلي» مشخص مي‌شود. سنّت تحليلي خود خصيصه‌اي مکتبي ندارد؛ بدين معنا که مجموعه‌اي از آراء و عقايد که رئوس کلي جواب به مسائل فلسفي را معيّن سازد وجود ندارد تا با پايبندي به آن يک متفکر در زمره‌ي فلاسفه‌ي تحليلي قرار گيرد. فلاسفه‌ي تحليلي بيشتر با اشتراک نظر درباره‌ي اهميت زبان در فلسفه و همچنين روش و ابزار تحقيق در مباحث فلسفي (من جمله نحوه‌ي بيان و ارائه‌ي نتايج کار)، آن هم به‌طور کلي و نه به‌گونه‌اي دقيق، مشخص مي‌شوند. بنابراين متفکراني از مکاتب مختلف (مانند رئاليسم، ايدئاليسم، پراگماتيسم، پوزيتيويسم و غيره) مي‌توانند در اين سنّت قرار گيرند. اينکه معيار دقيق تحليلي بودن چيست تا با محک آن بتوان به‌طور قاطع تعيين کرد که کدام فيلسوف تحليلي است و کدام نه، موضوع بحث ما نيست. شايد اساساً چنين معياري نيز وجود نداشته باشد. ليکن اينکه چه نوع مشغله‌ي فکري درباره‌ي زبان مي‌تواند خصيصه‌اي کاملاً فلسفي داشته باشد و چگونه در خدمت حل مسائل بنيادي فلسفه قرار گيرد، موضوعي است که جاي بحث در آن خالي است و ضرورت طرح آن وجود دارد. براي طرح اين بحث متفکراني را که هريک در پي‌ريزي شالوده‌ي سنت تحليلي نقشي پيشگام داشته‌اند برگزيده‌ايم و نظر خود را درباره‌ي دستاوردهاي عمده‌ي ايشان ارائه مي‌کنيم. ابتدا از رئوس نظريه‌ي مور آغاز مي‌کنيم و سپس به رئوس نظريات فرگه مي‌پردازيم.

مور: تحليل و زبان 

الف) زبان در فلسفه


آنچه کنجکاوي عميق مور را نسبت به فلسفه برانگيخت و تا پايان عمر وي را رها نکرد، اين بود که در نظر او نظريه‌هاي فلسفيِ باب روز آن دوران عمدتاً تصوير کاملاً متفاوتي از حقيقت امور ارائه مي‌دادند. در اين نظريه‌ها تمامي مواردي که در نظر وي و ساير کساني که با فلسفه آشنايي ندارند حقايقي مسلم و قطعي انگاشته مي‌شدند، شبهه‌آميز قلمداد شده، حقيقت آنها انکار مي‌گرديد. نظر فلاسفه را درباره‌ي حقيقت عالم مي‌شد به دو دسته تقسيم کرد. در يک دسته (که بيشتر شامل پيروان آلماني‌زبان مکتب هگلي بود) حقيقت به‌قدري مرموز و اسرارآميز تلقي مي‌شد که دسترسي به آن جز از طريق درک شهودي کليتي که ويژگيها و خصوصيات آن هيچ‌گاه روشن و مشخص نمي‌شود، امکان‌پذير نيست. زباني که براي توصيف و تبيين اين کليت به کار گرفته مي‌شد نيز در عين تشابه ظاهري با زبانهاي عادي و معمولي آن‌چنان غامض و مغلق به نظر مي‌رسيد که ظاهراً منظور نويسنده با فرض روشن بودن براي خودش، در قالبي واضحتر قابل بيان نمي‌بود. حتي کساني که سرسختانه ادعاي پيروي از نظريات اين‌گونه نويسندگان را داشتند، در اين خصوص که تعبير واقعي و راستين اين زبان کدام است متفق‌القول نبوده، ميان خود به نزاع و مناقشات لفظي اشتغال داشتند.

در دسته‌ي ديگر (که بيشتر پيروان انگليسي مکتب هگلي را در بر مي‌گرفت) حقيقت در اينکه در جزئيات و امور مشخص تجلي نکرده بلکه تنها در کليتي جامع و فراگير جلوه‌گر است با دسته‌ي اول سهيم و مشترک بود. ليکن کليتي که تجليگاه حقيقت قلمداد مي‌شد، هويتي انگاشته مي‌شد که داراي ويژگيها و خصوصياتي قابل توصيف است. متفکراني از قبيل هربرت برَدلي (Herbert Francis Bradley، 1924–1846) در دانشگاه آکسفورد انگلستان، جان مَک‌تگرِت (John McTaggart، 1925–1866) و جُرج استاوت (George Frederick Stout، 1944–1860) در کمبريج، بر اساس اعتقاد به اين نوع کليت، سعي داشتند تا در توصيف هرچه روشنتر و واضحتر از ويژگيهاي آن بکوشند. البته اينان هيچ‌گاه در امر يافتن زباني سليس و قابل فهم براي تبيين کليت مورد نظر خود توفيق کامل نيافتند. ليکن کوشش آنها در اين جهت، علي‌الخصوص اهتمامات مک‌تگرت جوان که مور با او در کمبريج آشنا شده بود (و در کلاسهاي درسش نيز با علاقه شرکت مي‌کرد)، وي را سخت تحت تأثير قرار داد. 
اين امر همراه با نکته‌اي که مور خيلي زود به آن توجه کرد، شالوده‌ي طريقي را پي ريخت که وي براي دست و پنجه نرم کردن با مسائل فلسفي پيدا کرد و به‌تدريج در تکوين آن کوشيد. اين نکته آن بود که اهتمام اين متفکران در بيان نظرات و تعبيرات خود به زباني سليس و قابل فهم نه تنها موجب نزديکي آراءِ آنان به يکديگر نشده بود، بلکه به نظر مي‌رسيد موجب پديدار شدن فاصله‌هايي قابل ملاحظه ميان مواضع هريک و منبع آلهام همگي (يعني افکار و آراءِ هگل) نيز شده است.

نتيجه‌اي که مور از توجه به وضع مذکور گرفت اين بود که عدم توفيق اين متفکران در دستيابي به بياني واضح از نظرات‌شان و همچنين مناقشات ايشان بر سر مواضع يکديگر، هردو يک علت دارند. علت را مور در اين تشخيص داد که هيچ‌يک از ايشان براي طرح دقيق سؤالي که موجبات طرح مسئله‌اي را فراهم کرده است، سعي و اهتمام جدي مبذول نداشته‌اند. سؤال اگر مبهم بماند و يا به‌طور دقيق طرح نشود طبعاً جا براي تعبيرات و استنباطات متعددي باز مي‌کند. هريک از اين تعبيرات نيز جواب خاص خود را مي‌طلبد، بدون اينکه معياري در دست باشد تا بر اساس آن بتوان ميان جوابهاي رقيب سنجشي معقول انجام داد. اين تشخيص ذهن مور را متوجه تمامي فلسفه و بالاخص نوع مسائلي که در آن مطرح مي‌شوند، کرد. 
در اين راستا تعمقات وي به موضعي کشيده شد که تبعاتي بنيادي براي جستجوي حقيقت در فلسفه در بر داشت. براي روشنتر شدن اين تبعات، مقايسه‌اي ميان نحوه‌ي جستجوي حقيقت در علوم و در فلسفه مي‌تواند کمک‌کننده باشد. در علوم به نظر مي‌رسد که مسائل از طريق توجه مستقيم به جهان و مشاهده‌ي کيفيات، رفتار و روابط ميان اشياء و وقايع در آن مطرح مي‌شوند. سپس مفاهيمي که براي طرح مسائل و همچنين يافتن راه حلي مناسب براي آنها به کار گرفته مي‌شوند به نحوي معين مي‌گردند که در برابر هر سؤال تنها يک جواب و در مقابل هر جواب روشهايي تعيين‌کننده براي سنجش آنها وجود داشته باشد. در فلسفه، لااقل تا آنجا که به نظر مور رسيده بود، هيچ مسئله‌اي از طريق رجوع مستقيم به دنيا مطرح نمي‌شود، بلکه مسائل معلول نحوه‌ي تفکر فلاسفه درباره‌ي جهان و بيان آن نتايج هستند. 
در اين نحوه‌ي تفکر، علي‌رغم به خرج دادن وسواس در انتخاب مفاهيم توسط فلاسفه‌ي سرشناس، اصلي که در تعيين مفاهيم در علوم صادق است، حکمفرما نيست. بالنتيجه طرح نظريه‌هاي پيشنهادي براي حل مسائل در هر رشته از علوم بالاخره منجر به توافق نظر ميان دانشمندان نسبت به تأييد يا تکذيب آن نظر مي‌گردد، در حالي که در فلسفه نه تنها امر سنجش نظريه‌ها غالباً تحت‌الشعاع علائق و تعصبات مکتبي قرار مي‌گيرد، بلکه ميان پيروان يک مکتب نيز عموماً اتفاق نظر حاصل نمي‌شود. بنابراين در گير و دارهاي فلسفي هيچ‌گاه به‌طور قطعي و يقيني معلوم نمي‌شود که حق با کيست و کدام رأي صائب يا باطل است. تا زماني نيز که اين حال بر فلسفه حکمفرماست توقع جستجوي حقيقت، به معناي راستين کلمه، از آن نمي‌توان داشت.



نويسنده:  يوسف علي آبادي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان