بسم الله
 
EN

بازدیدها: 933

بازخواني اصول فقه مظفر با شرح علي محمدي

  1392/9/7
آغاز
1. من اصول را براي حقوق موضوعه و هرمنوتيک مي خوانم. پس تصورات متعارف را بگذاريد کنار لطفا.
ممکن است خيرش به دانشجويان و داوطلبان آزمونها برسد ولي هدف فلسفه حقوق است تا چيز ديگر.
2. چه آشي مي شود؟ که کسي متدولوژي را براي هرمنوتيک بخواند که فهم قانوني بيابد تا به فلسفه حقوق برسد.يا من ديوانه ام يا بخاطر اينکه مملکت بدون پادشاه شده هر کس هر کار بخواد مي کنه.
کوتاه بگويم من پي هدف خودم هستم: قرائت در حضور دوست
بخش1
3. مظفر تعريف مي کند اصول را به:
4. «هو علم يبحث فيه عن قواعد تقع نتيجتها في طريق استنباط الحکم شرعي».
5. برگشت من:
اصول فقه دانشي است که‌در آن از قواعدي بحث مي شود که براي بيرون‌آوردن حکم شرعي از متون شرعي بکار مي آيد.
6. برگشت علي‌محمدي:
علم اصول فقه، علمي است که در آن، از يک سلسله قوانين و قواعد کلي که نتيجه آنها در طريق و راه استنباط حکم شرعي واقع مي شود، بحث مي کند.
7. پس
1. اصول علم است.
2. فعلا هنوز در تعريف نميدانيم عالم اين علم کيست. چون مي گويد «يبحث فيه». يعني اصول علمي است که در آن بحث مي شود از ....
3. پس عمدا فاعل که عالم اصول است را نگفته. آيا هميشه در تعريف علم فاعل را حذف مي کنند؟ اگر چنين است تعريف کننده چه کاره است؟ گزارش گر است؟ اين نکته را اکنون مي هليم تا سپس تر بازخوانيمش
4. قواعدي در اصول مورد بحث هستند. اين که شد تعريف به خود. 
که مذموم است.
که دور است.
8. من بودم مي نوشتم:
اصول دانشي است که در آن پيرامون واژگان و فرازها و دلالت آنها بر اشيا يا مفاهيم و روابط آن واژگان و فرازها با هم انديشه مي شود. تا نتايجش در فهم و بيرون آوردن احکام حقوقي از شرع اسلامي بکار رود.
9. تقع يعني واقع مي شود. چه؟
قواعدي که در دانش اصول بررسي مي شوند پس از تصديق درستي و حدود و کاربريشان به مثابه نتيجه علم اصول براي استنباط حکم شرعي بکار مي رود.
10. ساده بگوييم: دانش اصول فرآورده اي دارد که براي استناجات از احکام شرع بکار مي آيد.
من که حقوقدان عرفي هستم راضي هستم. خدا هم راضي باشد از مظفر.
11. اين تعريف ملازمه با عقلاني بودن اصول و غير ديني بودن دانش اصول دارد. گمانم اين درست نيست. زيرا برخي شاخه هاي اصول اصلا بخاطر فهم شرع پديد آمده است مثلا اجماع. گمانم عموم و خصوص من وجه است ميان اصول و شرع از حيث هستي شناسي موضوعشان.
1. برخ مباحث اصول مانند الفاظ بدون شرع هم مي توانند در اصول بحث شوند و نتيجه بحث عموميت دارد و مي شود در شرع هم، بکار بردش.
2. برخ مباحث شرع در اصول وارد نمي شود مانند شق القمر.
3. برخ مباحث اصول هم به خاطر نياز انحصاري شرع طرح شده اند مانند اجماع تساوي ارزش کتاب و سنت.
12. آن بخش که به همه جا سرايت دارد و آن بخش هايي که دانش اصول ابزاري براي فهم شرع مي سازد‌-از آن منظر که تلاش دارد قواعد و روشهاي فهم را واررسد- براي من مسيحي پيرو کليساي شرق آشور که دارم وکالت مي کنم هوده دارد، چه رسد به مسلمان
13. هيچکس نپرسيد شما که از علم اصول فقه تعريف دادي و مبسوطا مبسوطا وارسي و بازرسي و بازبيني و بازخواني اش کردي، چرا يادت رفت بگويي اصلا چرا اصول فقه؟ چرا اصول تنها نه؟ تو که در انتهاي تعريفت مي گويي اين علمي است براي استخراج حکم شرعي؛ و نمي گويي حکم فقهي. پس چه گونه است تعريفت با نامت نمي سازد يا هيچ فهمي از نامت نمي دهد
14. دقيقا به همن روي بود که نام گروه را به اصول تفقّه عوض کردم. چون واقعاً اصول براي فقاهت کردن است نه براي فقه. فقاهت هم منحصر به شرع نيست. پس اکنون مي دانيم که اصول يا اصول فقه يا دقيقتر بگوييم اصول تفقّه دانشي است که بلابلا بلابلا بلابلا (به انگليسي يعني و غيره)
15. اما يادم رفت بگويم که اصول مخلوطي از دستور زبان (صرف و نحو) و زبانشناسي ابتدايي و منطق و‌ ناريخ مقولات فقهي و هرمنوتيک و فلسفه تحليلي ابتدايي است.دشواري اصول از اينجا ناشي مي شود که تسلط به همه اين دانش ها براي فهم 500 آيه و بناي عظيم و‌ با شکوه فقه نياز است.
بخش 2
اين جهان کوهست و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا

16. اين نوشتم تا مطلعي بگشايم براي وارد کردن عناصر زبان و زبانشناسي و منطق و تاريخ مقولات فقهي و هرمنوتيک و فلسفه تحليلي. يعني در خلال بحث ها گريزي هم به صحراي کربلا بزنيم و ببينيم چه شد که نيازمان به اصول افتاد. مگر پيشتر امور ما بي اصول نمي گذشت؟
17. قرآن تدريجا نازل شد يا تدريجا عرضه شد؟
در البقره مي فرمايد: «ذالک الکتاب» (آن کتابي است) اما در يوسف مي فرمايد «تلک آيات الکتاب المبين» (اين آيات کتاب مبين است). چرا؟
شيعه معتقد است اگر مي فرمايد شب قدر «خير من الف شهر» بهتر از هزار شب است اين است که قرآن را در اين شب نازل فرمود. اگر در شب قدر نازل شده باشد، پس ذالک درست است نه تلک.
18. اما مگر مي شود گوينده در ميان سخن و نه پايان سخن بگويد آن کتاب؟ شأن اشاره به دور اين است که مشاراليه از اشاره کننده دور باشد يا براي شنوده امکان تصور تباعد مشاراليه از اشاره کننده باشد. البته اين متناقض نمايي (پارادوکس) منحصر به اين آيات قرآني نيست.
19. اساسا اشاره به دور يا نزديک هميشه اين انشقاق در امر واقع برخ مي کشاند. اين است جايي نوشتم کپي برابر اصل نيست. اين تناقض از اشاره کردن آغاز مي شود.
20. هايدگر مي نويسد:
«اشغال جا را بايد به مثابه دوري زدايي از هستنده ي در دستي در جهان پيراموني در ناحيه اي که از قبل به نحو پيرانگرانه مکشوف شده است فهميد. دازاين (اينجا) ي خود را بر پايه ي (آنجا) ي جهان پيراموني ميفهمد..... دازاين موافق با مکانمندي اش هرگز در وهله ي اول (اينجا) نيست، بلکه (انجا) است، و از اين (انجا) ست که به (اينجا) يش بر ميگردد، آن هم فقط به شيوه اي که هستن به سوي... دلمشغولانه اش را بر پايه ي هستنده ي دردستي در (آنجا) تعبير کند.» هستي و زمان 108
21. اينجا مشخصا مي خواهم به تمايزي که اينجا در برابر آنجا دارد تمرکز کنم. اينجا تا زماني اينجا است که يک هستنده (انساني معنادهنده به هستي) در برابرش بتواند آنجايي را تجسم و عينيت ببخشد. و برعکس.
22. اما اينجا و آنجا يکباره در عالم واقع رخ نمي دهند. اينجايي يا آنجايي شدن هستنده (انسان معنادهنده به هستي) [يعني تمايز ميان اين انسان از آن انسان يا يک گروه انساني در يک موقعيت مکاني ولي در يک بازه زماني مشابه-مثلا مهدي کروبي فرزند احمد در سال 1388 است که هويتي را براي خودش به مثابه انساني که به فضايي سياسي ايران در 1388 معناي مي دهد و لاجرم به حاکميت متمايل به احمدي نژاد هويت مي بخشد و برعکس- مهدي کروبي فرزند احمد در تهران-ايران در برابر حاکميت تهران-ايران در 1388] پا به پاي هم پيش مي روند. اينجا و آنجا يک فرايند هويت يابندگي است که آغاز و انجامي ندارد. يک روند است.
23. هرچ انسان از جامعه انساني متعلق به آن به نحو مکاني دور شود به همان ميزان به آنجا بودنش مي افزاد و به وضعي مي رسد که اصلا ديگر آنجا بودنش به بي نهايت مي رسد و ديگر بي معنا مي شود زيرا متقابلا در برابرش بي نهايت اينجا ممکن نيست. در فيلم غريزه آنتوني هاپکينز هر روز به جنگل مي رود تا رفتار اجتماعي شامپانزه ها را بررسي و يادداشت کند. به مرور که دير مي شود از برگشت به کمپ خود مي ماند و در چادر خودش نزديک شامپانزه ها مي ماند. پس از مدتي هويت خود را از دست مي دهد و همذاتي با شامپانزه ها مي يابد. يعني اينجايي و آنجايي را به خاطر زوال هويت اجتماعي انساني اش را از دست مي دهد. ديگر او يک عضو گله شامپانزه ها است نه انسان ها.مي بينيم که مفهوم دگرباشي (غيرييت) مبتني بر آنجا بودن هستنده اي است که بطور آگاهانه و معنا داري مي تواند و بايد به گروه انساني هم ذات خويش مربوط باشد و نگاهش کند.
24. اين مي شود که مفهوم امر زباني پيش از کارکرد زباني خود پايه اي براي هويت يابندگي هستنده است. با اين همه مي شود که امر زباني از روي سهو و بي دقتي به هيچ واقعه معنا داري مشير نباشد. مانند صوتي که شخص يکباره در بيابان سر مي دهد. يا واژگاني که شخص به غلط بيان مي کند. زيرا بيان واقعي يک واژه در مغز آدمي محقق يک تا چند ثانيه زودتر رخ مي دهد. و اين مي تواند اصلا انديشيده نباشد. پس اين يک احتمال است که امر زباني بي معنايي را با خود حمل کند. اما ما به حسب عادت و وجه غالب امر زباني را معنا دار فرض مي کنيم. متناقض نمايي از اينجا ريشه مي گيرد که پيش فرض ما با امر واقع زباني در تضاد واقع مي شود.
25. اين مبحث مقدماتي است در زمينه امر زباني بواسطه يک امر مکانمند-تاريخمند-انساني. پس هميشه بايد ياد داشته باشيم امر زباني هر سه ويژگي را با خود حمل مي کند. همه دشواري معنا يابي يا معنا دهي (جايي که معتقد باشيم انسان هستي بخش به اصوات و حروف نمايانگر اصوات جان مي بخشد و به جهان مي آفريندشان) يافتن حد يقفي براي اين روند معنا يابي يا معنا دهي است. دانشمند تر کسي که است که حد يقفش دور بسيار دور است.
26. آيا قرآن هم چنين است؟
27. اين از يکطرف يک بحث ديني است. از يکطرف مشمول فهم عمومي است. اين که مسلمان ها تا سالها نمي خواستند قرآن را مکتوب کنند، ريشه در اين داشت که قرآن ملفوظ معنايي به شنونده القا مي کرد که مکتوبش مي شد که نکند. اصلا واژه قراء براي بيان ملفوظ است نه مکتوب. خب چه بايد کرد؟ آيا بپذيرييم که کلام ملفوظ بار معنايي بيشتري دارد؟ يا نه؟
28. گمان کن قرائت اين آيه : «اذا نودي للصلاة من يوم الجمعة فاسعوا الي ذكر الله و ذروا البيع» با لحني بسيار آمرانه بيان شده باشد. آيا هنوز به دلالت نهي بر فساد شکمان کم مي بود؟ گمانم نه.
29. پس
1. امر زباني مکاني، زماني (تاريخي) و انساني است
2. امر زباني هم نمادين است هم صوتي است.
3. امر زباني ذاتا متناقض است. (اين تناقض را سپس تر مي شکافم). زيرا اصلا زبان اصالتي ندارد. يعني چنين نيست که زبان مابه ازاي امر واقع باشد. حتي اگر مي خواست که باشد، نمي توانست باشد.





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان