بسم الله
 
EN

بازدیدها: 616

بحثي در فلسفه بشري و اسلامي-قسمت دهم

  1392/9/7
قسمت قبلي

(شبهه ششم) : 

الهيون بخدائي معتقدند كه بهيچ يك از حواس ما درك نمي شود و چيزيكه بحواس درك نشود معدوم ، و پذيرفتن وجود آن غير معقول است .

پاسخ :آيا محسوس نشدن چيزي مگر دليل بر نبودن آن مي گردد؟!

اين شبهه همانا خلاف علم است چنانكه خودتان حتي درباره ماده مي گوئيد : «معمولا چنين مي گويند كه ماده عبارت از چيزيستكه ما بوسيلة يكي از حواس خمسه درك مي کنيم ولي امروز علوم بما نشان مي دهد كه موادي هم هستند كه تحت ادراكات حواس انساني در نمي آيند» آري چيزيكه محسوس نيست يقين و تصديق قطعي بوجودش دليل عقلي مي خواهد و ما در ضمن پاسخ شبهه هفتم بيان دليل مي کنيم .

(شبهه هفتم) :

 1 ـ علوم در قرون اخيره با چشم پوشي از وجود خدا بتوضيح اشياء و نمودهاي طبيعت پرداخته است . 2 ـ و نيز در نتيجة اكتشافات علمي ، علل و اسباب حوادث عالم كشف و چنين معلوم شده كه امور جهان بر طبق يكعده قوانين و نواميسي در جريان و گردش است پس ديگر چه دليلي و چه نيازي بر وجود روح و صانع ازلي و قوة مطلقه خواهد بود؟

پاسخ : 1 ـ در هر شعبه از علوم طبيعي قسمتي از وجود عالم از جهاتي مورد مطالعه و بحث قرار گرفته است مثلا در علم شيمي از خواص باطني اجسام و آثاريكه از تجزيه و تركيب آنها حاصل شود بحث مي گردد . و در علم فيزيك از خواص ظاهري اجسام بحث مي شود . و در حيوان شناسي طبقات موجودة حيواناترا مورد بحث قرار داده ساختمان و عمليات اعضاي آنها را بيان مي كنند . و در نبات شناسي طبقات موجودة نبات را تعيين و نخستين شرائط حياتي را در علل و اسباب طبيعي واضح مي نمايند . و در علم فيزيولوژي (معرفت وظائف الاعضاء) وظائف اعضاء بدن انسان را تشريح مي نمايد .

مقصود اين استكه در اين علوم موضوع و مورد نظر و بحث ابدا وجود و يا عدم اله براي عالم نيست علماء طبيعي تمام همّ خود را مصروف بكشف قضاياي علمي دربارة همين موجودات محسوسة مادي از غير جهت مخلوقيت و عدم مخلوقيت آنها نموده و جمعي هم نظر و همّ خود را معطوف باستفاده هاي علمي از علوم و اختراعات وسائل زندگاني مادي مي كنند پس بحث علماء در علوم و فنون با غمض عين از وجود خداوند دليل بر عدم وجودش نگردد.

2 ـ نتيجة اكتشافات علوم بشري و نظرية آنان در كليات امور عالم اجمالا عبارتست از اينكه:

اجسام عالم اعم از بسائط آنها چون اكسيژن و هيدروژن و ازوت و آهن و مس و سديم و ... و يا مركبات آنها حاصل از اجتماع ذرات و اجزاء بسيار كوچك هستند كه آنها را اتم خوانند و هر اتمي كه قطر آن يك ده هزارم ميليمتر هم نيست مركب است از يك هستة مركزي و يكعده الكترن كه دور هسته در گردشند و اتمها هم بر حسب نظرية عده اي حاصل از حركت هيولاي اولي يعني اتر مي باشند كه جوهري است در غايت بساطت و رقت و لطافت .[8]

قوائي كه در طبيعت تا كنون كشف نموده اند : قوة حرارت ، الكتريسيته  «قوة برق ـ قوة كهربائي» ، قوة مغناطيس «آهن ربائي» نور مي باشند.

آنچه جسم را از حركت بسكون و يا از سكون بحركت آورد قوه نامند. مقداري از حركت را كه در مقداري از ماده واقع شود كار نامند . قدرت و نيروئي كه براي انجام كار لازمست انرژي گويند.

اصول و قوانيني «قواعد ـ نواميس» كه در جهان جاري و باقيست كه از جهت عموم و كليتش مي توان آنها را اصول فلسفي دانست :

1 ـ اصل و قاعدة عليت 2 ـ اصل وجوب ترتب علت و معلول 3 ـ اصل بقاء ماده : هيچ موجودي معدوم نمي شود و از معدوم چيزي بوجود نمي آيد و بنابراين مقدار وجود كم و بيش نمي شود گرچه از شكلي به شكل ديگر درآيد مثلا حرارت بقوة برق و يا برق بحرارت متبدل شود و يا اين هر دو بنور متبدل گردند . 5 ـ ضروري و واجب بودن قوانين مزبوره : جريان امور در جهان بر طبق اين قوانين حتمي است و تخلف در آنها راه ندارد.

نواميس طبيعي كه بناي مذهب داروين (تحول و تغيير موجودات زنده) بر آن مي باشد و شرحش در فلسفه ماترياليسم گذشت عبارتست از : 1 ـ ناموس وراثت . 2 ـ ناموس مطابقه . 3 ـ ناموس اختلاف . 4 ـ ناموس تنازع بقاء . 5 ـ ناموس انتخاب طبيعي .

گفته مي شود بعد از ملاحظة اين نواميس در طبيعت آيا ممكن است بعد از گذشتن هزاران سال باز مولود مانند پدرانش باقي ماند؟ پس نامس تغير انواع نتيجه گرفته شود.

اصول و قوانين طبيعي از نظر ديالكتيك هم بشرحي كه در فلسفة ماترياليسم گذشت عبارتست از:

1 ـ حركت يا تغيير تحولي (تغيير ديالكتيكي) يعني تغيير شكل موجودات آنهم به خودي خود (اتو ديناميسم) يعني از ناحيه عوامل داخلي شيئي (حركت و تغييري كه از ناحيه عوامل خارجي باشد و همچنين حركت مكاني را حركت مكانيكي گويند).

2 ـ قانون تاثير متقابل.

3 ـ قانون تناقض يا تضاد.

4 ـ قانون جهش يا قانون تحول ناگهاني يا تبديل كميت به كيفيت .

پس مي گوييم : به فرض صحت و كليت همه قوانين و اكتشافات [9] نفي صانع و خالق مدبر و مدير براي عالم لازم نمي آيد . آيا از مشاهده كارخانه اي كه در تحت اصول و ضوابط ماهرانه تمام مچرخ و پر آن با تاثيرات متقابله در گردش باشد ما نتيجه مي گيريم كه آن كارخانه را صانعي نيست؟ و حركات منظم آن ناشي از اراده يك مدبر حكيم و مديري قوي نمي باشد؟ آري نظام آراستگي كارخانه جهان بر طبق قوانين و نواميس ، خود قويترين دليل در نظر عقل است بر اينكه وجود و نظام آن ناشي از اراده و علم و قدرت و حكمت مي باشد آيا مقنن و مجري اين قوانين و قواعد تكويني كه در نظام عالم جاري و ساري است كي و كدام اراده است؟ ما كه يك موجود صاحب اراده قويه در اين عالم هستيم آيا اراده ما ، تنها موثر در حدوث و بقاي خودمان هست يا ما خود را نيز در پيدايش وتحولات و مرگ مقهور اراده ديگري مي يابيم .

به بيان ديگر مي گوييم : بطور كلي اين قبيل قوانين و اصول و اكتشافات مجز به جهات علل و مادي و صوري اشياء عالم ناظر و متوجه نمي باشد و كلام ما در علت فاعلي و عالم و اشياء و نظام عالم است ، و كشف علل مادي و صوري اشياء ، اين جهان با عظمت و نظام حيرت انگيز آن را مستغني از علت فاعلي نمي نمايد و از اينرو است كه چه بسيار از فلاسفه و علما در محيط همين علوم و اكتشافات با صداي رسا به وجود صانع حكيم اقرار و اعتراف نموده اند و ما در اينجا براي نمونه به ذكر گفتار چند تن آنان به اختصار مي پردازيم :

لينه (Linne) طبيعي دان معروف سوئدي (1707ـ1778) كه در موضوع ساختمان نباتات كشفيات و تحقيقات خيلي مفيد نموده است فرياد مي زند : «خداي جاوداني خداي ازلي بزرگ داناي پنهان و پوشيده ها قادر متعال از مقابل چشمان من عبور كرده است و من نتوانستم او را در مقابل خود ببينم ولي پرتو عظمت و قدرت او در روي صفحه روحم تابيده و منعكس گرديده و در نتيجه اين انعكاس روح مرا در بهت و تعجب و حيرت انداخته بود من اثر او را در تمام مخلوقات و موجودات مشاهده نمودم و در تمام اين مخلوقات و موجودات حتي در كوچكترين آنها در آن موجوداتي كه ابدا به چشم ديده نمي شوند چه قدرت و قوتي بكار رفته بود چه عقلي چه كمال غير قابل وصفي در آنها ديده مي شد من ملاحظه كردم كه موجودات ذي روح تمامايك سلسله را تشكيل داده و مربوط به موجودات عالم نباتي مي باشند و تمام نباتات هم مربوط به مواد معدنيه مي باشند كه آن مواد معدني در زير زمين و در داخل بدن كره مسكوني ما وجوددارند و اين كره مسكوني ما هم با يك نظم و ترتيب ثابت و تغيير ناپذيري در حول خورشيد دور زده و از آن كسب قوره حياتي مي نمايد و بالاخره من خورشيد وتمام كواكب ديگر را مشاهده نمودم و ملاحظه كردم كه منظومة ما و تمام منظومه هاي سماوي كه بعد و مسافت آنها بتصور در نمي آيد فضاي لايتناهي آسمان را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده و يك محرك و موتور اصلي وجود ، واجب الوجود، مبدء اعلي تمام موجودات ، قادر متعال ، هادي و حافظ جهان ، استاد و كارگر كارخانه عالم كون و موجودات مي باشد.

همة مخلوقات و موجودات حاكي عقل و عظمت رباني و در عين حال تماما گنجينه و سبب سعادت و خوشي ما مي باشند بلي ما سعادت و ملاحت حياتي خود را از اين موجودات داريم فايده و نفع آنها حاكي رحمت الهي ، حسن و جمال آنها حاكي عقل خالق نامتناهي مي باشد بلي نظم و ترتيب استقامت و بقاء ، اندازه هاي معين ومتناسب ، وفور قوة حياتي دائمي مخلوقات و موجودات باصوت رسا قدرت و عظمت خداي ازلي متعال را اعلام مي نمايند.»

ژان ژاك روسو [10] حكيم و نويسندة بزرگ فرانسه در قرن هجدهم كه با مسيحيت و آداب ديني كشيشان مخالف بوده است مي گويد : «ما نمي توانيم بدانيم عالم قديم است يا حادث و نفس باقيست يا فاني جز اينكه بوجود ذات مدرك مريد حكيم كه در امور عالم متصرف و مؤثر است مي توان يقين كرد بنابراينكه حركت در جسم امري ذاتي نيست و محرك لازم است و سلسلة محركها ناچار بايد بمحرك كل منتهي شود و در حركات عالم و جريان امور آثار عقل و حكمت پديدار است فاعل مختار بودن انسان هم باين وجه استكه ميان حس نيكوكاري و هواهاي نفساني گرفتار است اما مي تواند آنچه را خير اوست اختيار كند و مختار بودن جز اين چيزي نيست و اينقدر مي دانيم كه خوشي و سعادت كه مطلوب حقيقي انسان بايد باشد در اينستكه ستم روا ندارد و نيكوكار باشد و همين مقدار براي دستور اخلاقي بس است». و نيز از كلمات اوست : «چقدر دور است اين فرضيات از عقل ، كه اين نظام شگرف متناسب نتيجه حركت كوركورانه مطبوعة در ماده است كه بر حسب تصادف اتفاق افتاده است . (تا اينكه مي گويد) : هرگز نمي توانيم معتقد شوم كه ماده بيجان بتواند اين موجودات زنده را نتيجه دهد و ضرورت عمياء بتواند كائنات عاقل را خلق كند و چيزيكه عقل ندارد بتواند اشياء مدرك ايجاد نمايد.»

هرشل انگليسي كه از بزرگان علماء فلكيين است مي گويد : «هر قدر دائره علم وسعت مي يابد براهين قويه بر وجود خالق ازلي كه قدرت او را حد و پايان نيست زياد مي گردد .»

نيوتن انگليسي [11] مي گويد : « شك مكنيد در خالق پس همانا از جملة امور غير معقول اينستكه ضرورت به تنهائي قائد وجود باشد (تا اينكه مي گويد) تمامي اين كائنات كه بعجيب ترين و كاملترين اشكال استوارند آيا دلالت نمي كنند بر وجود خداوند منزه از جسمانيت ، حي حكيم ، موجود در هر مكان .»

ولتر [12] فرانسوي كه در اوائل مائه هجدهم مي زيسته و مدتي از اعضاء آكادمي (فرهنگستان) فرانسه بوده مي گويد: «همه موجودات فرياد مي كنند كه خدا وجود دارد».

در مكالمة يكنفر فيلسوف با طبيعت كه از آثار ولتر است در موقعيكه فيلسوف از امور طبيعت استعجاب مي كند طبيعت باو مي گويد : «فرزند اين تعجب به تو از اينراه دست داده كه نام مرا بغلط گذاشته اند و مرا طبيعت ناميده اند و حال آنكه من سراپا صنعتم » باز ولتر مي گويد : «اين دستگاه با عظمت جهان از يكدستگاه ساعت كمتر نيست و همچنانكه وجود دستگاه ساعت را بدون ساعت ساز نمي توان فرض كرد وجود جهان را هم بدون آفريدگار نمي توان تصور كرد.»

جان لاك [13] انگليسي (1632 ـ 1704) كه يكي از بزرگترين حكماء انگليس و تحصيلات طبي نيز داشته است مي گويد : «علم بوجود خدا از راه عقل است باين معني كه چون بوجود خود يقين داريم و مي دانيم كه وجود ما حادث است و همه وقت نبوده است و نيز عقل حكم مي كند كه عدم نمي تواند چيزي را بوجود آورد . پس يقين مي کنيم كه ما را ذات ديگري بوجود آورده است كه او هميشه بوده است و چون ما را ديگري بوجود آورده است پس هر چه در ما هست از اوست پس او قدرتش كامل است و چون ما عقل داريم پس البته آن ذات هم عاقل است و دليل ديگر اينكه هيچكس نمي تواند منكر شود كه چون وجودهاي جهان همه حادثند پس وجودي هم بايد باشد كه قديم بوده و ديگري او را بوجود نياورده باشد از طرف ديگر مي دانيم كه ذات دو قسم مي تواند باشد مدرك و بي ادراك و هيچكس نمي تواند بپذيرد كه ذات بي ادراك ، ادراك ايجاد كند پس ذاتي كه هميشه بوده و هست مدرك است و مجرد هم هست چون مي دانيم كه ادراك خاصيت نوعي ماده نيست».

كلارك فيلسوف شهير انگليسي در قرن هجدهم مي گويد : « ممكن نيست كه اين وجود مادي مستقل بذات و ابدي باشد مگر اينكه خود واجب الوجود بالذات باشد و لكن از جمله اموري كه شكي در آن نيست كه اين وجود واجب الوجود نيست زيرا من چه تامل در شكل ظاهري اين وجود كنم با قابليات اجزاي او و حركات مختلفه اجزاي آن و يا تامل و اعتبار كنم در ماده اي كه اين وجود از آن تكون پيدا نموده بدون التفات بشكل ظاهري فعلي ان پس نمي بينم مگر آثار اراده و اختيار در مجموع اينها از جملگي وجود و اجزاي آن و موضع و حركت و ماده و شكل و بالجمله هر چه كه موجود است اظهار مي كند براي من كه او متعلق بغير و غير مستقل است و بعيد است كه آن موجود بذات خود باشد من اعتراف مي كنم باين كه وجود براي خاطر اين كه صالح باشد واجبست كه اجزاي آن بهمين ترتيب حاضر باشد كه هست و لكن اينرا نمي توانم اقرار كرد كه اين ترتيب بر حسب ضرورت طبيعيه اتفاق افتاده همان ضرورتي را كه منكرين اله استناد بآن كرده و دفاع از آن مي كنند .»

ديدرو [14] از فلاسفة بزرگ فرانسه در قرن هجدهم بوده است و نويسندگان مادي رسما او را يكي از متفكرين بزرگ مادي قلمداد نموده و بدو افتخار مي نمايند ولي ما مي گوئيم او هم اكتشافات علوم و فنون و قول به قوانين و نواميس نظام جهان در نظرش دليل بر نفي صانع عالم طبيعت نشده زيرا ، لااقل در موقعي با كمي انصاف وجود خدا را مشكوك تلقي نموده و با او بمناجات پرداخته در پايان كتابي كه در بيان حقيقت طبيعت نوشته است مي گويد :« بيان خود را از طبيعت آغاز كردم كه مي گويند صنع تو است و بتو انجام مي دهم كه نامت در زوي زمين خداست خدايا نمي دانم تو هستي يا نيستي اما انديشه ام را بر اين مي گذارم كه تو ضمير مرا مي بيني و كردار چنان مي كنم كه در حضور تو باشم اگر بدانم بر خلاف عقل خود يا حكم تو گناهي كرده ام از زندگي گذشته خود ناخشنود خواهم بود بود اما از آينده آسوده ام چون همينكه من گناه خود را تصديق كردم تو از آن مي گذري در اين دنيا از تو چيزي نمي خواهم زيرا آنچه بايد بشود اگر تو نيستي بطبيعت و اگر تو هستي بحكم تو مي شود اگر عالم ديگري هست آنجا از تو اميد پاداش دارم هر چند در اين عالم آنچه كرده ام براي خود كرده ام اگر از پي نيكي بروم باري نبرده ام و اگر بدي كنم از تو غافل بوده ام خواه ترا موجود بدانم خواه ندانم حقيقت و فضيلت را دوست مي دارم و از دروغ و نابكاري بيزارم چنينم كه هستم خواه پاره اي از ماده واجب و جاويد باشم خواه مخلوق تو باشم اگر نيكوكار و مهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت كه بتصادف نيكو افتاده ام و به اختيار خود نيكي كرده ام يا فضل و رحمت تو شامل حالم بوده است .»

باري باز مي گويم جريان عالم بر طبق قوانين و نواميس ،دليلي بر آراستگي و نظام جهان است . آيا آراستگي جهان و نظام بديع ، خود دليل نيست كه اين وجود و نظام ناشي از ارادة مريدي توانا و حكيم و از قصد و غايتي است ؟!

آري بناي با عظمت و شكوه عالم دليل است عقلا را بر وجود صانع آن . جريان امور عالم بر طبق ضابطة محفوظ ، و نظام و مقررات ، خود بهتر و بزرگتر دليل است بر اينكه دنيا صاحب و مالك دارد . تحول و تغير و سير تكاملي اجزاء عالم نيز خود دليل است بر وجود محلول و محرك غير متحرك بر آن . ارتباط و بهم بستگي اجزاء عالم و تحولات آن دليل است بر توحيد و وحدت صانع آن . مشاهده غايات و آثار حكمت در عالم دليل است بر حكمت او . آثار قدرت دليل است بر قدرت او . علم و آثار علم در عالم دليل است بر علم او . حيات و آثار حياتي دليل است بر حيات او . آثار رحمت و رافت دليل است بر رحمت و رافت او . آثار ارادي دليل است بر مريد بودن او . نيازمندي موجودات عالم بصانع در نظر عقل دليل است بر عدم مشابهت وجود او به وجود مخلوقات و يكتا بودن وي و گرنه او نيازمند بصانع و خالقي ديگر خواهد بود . اوست خداي يگانه بي همتاي حي مريد عليم حكيم قدير رحيم .


نويسنده:حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني (ره)






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان