بسم الله
 
EN

بازدیدها: 640

حق و باطل- قسمت چهارم

  1392/9/5
قسمت قبلي


نظريه ديگر ماترياليسم تاريخي است در قرن نوزدهم يك مكتب مادي ظهور كرد كه ادعاي خوش بيني به تاريخ آينده و جامعه را داشت ، اين مكتب‏ ماركسيسم بود . 
هگل منطق و فلسفه‏اي بنياد گزارد كه اعتقاد به تكامل و رشد و توسعه ، اساس آن بود هر چند هگل مادي نبود ، اما ماركس با استفاده از منطق‏ ديالكتيك او بينش مادي خود را بنا نهاد ( ماترياليسم ديالكتيك ) او هويت تاريخ را هم مادي معرفي كرد ( ماترياليسم تاريخي ) ( 1 ) فلسفه‏ تاريخ ماركس بر چند اصل مبتني است : 

1 - نفي فطرت و غريزه 

انسان در ذات خودش نه خوب است و نه بد ماركسيسم در انسان شناسي‏اش‏ فطرت و غريزه براي انسان نمي‏شناسد و هرگونه ذات و سرشت دروني را نفي‏ مي‏كند ، چون قبلا در جامعه شناسي قرن نوزدهم اين مسئله مطرح شده بود كه‏ جامعه شناسي انسان بر روانشناسي او تقدم دارد ، چيزهائي كه مي‏پنداريم‏ براي انسان غريزي و فطرت است ، در واقع جامعه به او عطا كرده و اصولا هر چه انسان دارد جامعه به او داده است اين جامعه است كه به همه جهازات‏ روحي و رواني انسان شكل مي‏بخشد ، جامعه است كه غريزه اخلاقي را به فرد تحميل مي‏كند و او خيال مي‏كند كه آن را از خودش دارد انسان مثل يك ماده خام است كه تحويل‏ كارخانه داده مي‏شود و خودش هيچ اقتضائي ندارد ، كارخانه آن را به هر شكلي خواست در مي‏آورد ، يا مثل نوار خالي ضبط صوت است كه هر چه بگوئيد همان را به شما تحويل مي‏دهد قرآن بخوانيد قرآن ، شعر بخوانيد شعر ، نثر بخوانيد نثر تحويل مي‏دهد . 
پس انسان در ذات خودش نه غريزه خوبي دارد نه غريزه بدي اينها مربوط به عوامل اجتماعي است ، عواملي پيچيده كه ممكن است افراد را خوب بسازد يا بد . 

2 - اصالت اقتصاد 

از نظر جامعه شناسي ماركسيسم ، سازمانها و بنيادهاي جامعه همه در يك‏ سطح نيستند ، جامعه مانند ساختماني است كه يك پايه و زيربنا دارد و بقيه قسمتهاي آن بر روي آن پايه بنا مي‏شوند و تابه آن هستند پايه و زيربناي جامعه اقتصاد است و تغيير اوضاع و احوال اقتصادي باعث تغيير نهادهاي اجتماعي خواهد شد و تغيير عوامل اجتماعي باعث تغيير رفتار انسانها مي‏گردد . 
پس انسان از جامعه شكل مي‏گيرد و جامعه از اقتصاد ، و اقتصاد هم ساخته‏ روابط توليد و در نهايت ابزار توليد است شكل ابزار توليد است كه جامعه‏ را مي‏سازد ، و جامعه است كه انسان را مي‏سازد اگر خواستيد انسانها را در طول تاريخ بشناسيد وضع اقتصادي و ابزار توليد اجتماعي آنها را بشناسيد خوبي و بدي انسان تابع وضع خاص ابزار توليد است . 
خير و نور و عدل از يك طرف و شر و ظلمت و ظلم از طرف ديگر به‏ انسانها مربوط نيست ، اينها همه تابع نظام توليد است ، نظام توليدي‏ گاهي جبرا ايجاب مي‏كند عدل را و گاهي جبرا ايجاب مي‏كند نقطه مقابلش را 
براين اساس ماركسيسم براي تاريخ جوامع سير واحدي را بيان مي‏كند كه همه‏ جوامع ضرورتا بايد آن را طي كنند اين مراحل عبارتند از دوره اشتراك‏ اوليه ، دوره برده داري ، دوره فئوداليسم يا ارباب و رعيتي ، دوره‏ بورژوازي و سرمايه داري ، دوره سوسياليسم و كمونيسم در دوره اشتراك‏ اوليه ، از آغاز پيدايش انسان ، بشر مراحل اول زندگي اجتماعي را طي‏ مي‏كرد و هنوز موفق به كشف كشاورزي نشده بود ، هنوز موفق به كشف‏ دامپروري نشده بود ، هنوز صنعتش پيشرفت نكرده بود ، ابزار توليدش‏ بسيار ابتدائي بود تنها سنگهاي تيزي پيدا كرده بود كه حيوانات را شكار كند ، او با اين ابزارهاي ساده و معمولي فقط مي‏توانست به اندازه خودش‏ توليد كند زندگيش مثل پرندگان بود كه صبح گرسنه از آشيانه بيرون مي‏آيند و تا غروب دنبال غذا مي‏روند و وقتي سير شدند به آشيانه برمي‏گردند و دوباره صبح گرسنه مي‏روند و عصر سير برمي‏گردند قهرا اين وضع توليد اقتضا مي‏كرد كه انسانها با هم خوب باشند ، روابط اجتماعي برادرانه داشته باشند ، مثل يك گله آهو كه با هم دعوا ندارند ، صبح مي‏روند چرا و عصر برمي‏گردند و برادروار زندگي مي‏كنند دشمني با طبيعت و حيوانات درنده هم‏ باعث اتحاد و دوستي آنها مي‏شد ، چيزي هم كه باعث جنگ و نزاع باشد در بين نبود ثروت و مالي نبود تا بر سر آن دعوا و نزاع كنند پس وضع توليد دوره اشتراكي ايجاب مي‏كرد عدالت و مساوات و برادري را . 
اما كم كم وضع بشر پيشرفت كرد انسان ، كشاورزي آموخت ، دامداري را فرا گرفت ، ابزارهاي جديد و كاملتري ساخت بطوري كه توانست اضافه بر نيازش توليد كند مثلا گندم و دانه هاي ديگر را كشف كرده بود ، آنها را در زمين مي‏كاشت و هفتاد من برمي‏داشت و خودش و ده نفر ديگر را مي‏توانست سير كند از اينجا بود كه استثمار پيدا شد يعني افرادي كار كنند و توليد كنند و عده اي از محصول كار آنها بدون كار و تلاش استفاده نمايند قبلا هر كس اجبارا مي‏بايست براي خودش كار كند ، اما حالا اين امكان پيدا شده بود كه يك نفر با استفاده از كار ديگري زندگي كند به اين ترتيب‏ مالكيت خصوصي پيدا شد مالكيت زمين و مالكيت برده عده اي برده هاي جنگي‏ را بكار مي‏گرفتند و خود مي‏خوردند و مي‏خوابيدند و برده ها را استثمار مي‏كردند . 
بنابراين از وقتي كه ابزار توليد رشد كرد ، مالكيت خصوصي به وجود آمد و وقتي مالكيت خصوصي پيدا شد استثمار و ظلم به وجود آمد زيربناي اقتصادي‏ كه خراب شد ، بشر هم فاسد شد ، يا استثمارگر شد و يا استثمار شده به‏ تعبير ماركس اين هر دو به نحوي از خود بيگانه شدند ، از انسانيت خود خارج شدند ، چون اساس انسانيت " ما " بودن بود ، قبلا مالكيت عمومي و اشتراكي بود ، با آمدن مالكيت خصوصي " ما " به " من " ها تبديل شد كه در مقابل يكديگر قرار گرفتند ، از اينجا فساد و شرارت و ظلم و تباهي‏ شروع شد . در دوره اشتراكيت هر چه بود خوبي بود و خير و صلاح و برادري و عدالت چون ثروتي‏ در كار نبود در دوره هاي بعد چون مالكيت پيدا شد هر چه آمد ، بدي بود و ظلم و فساد و نابرابري . 
پس تنها در دوره اشتراك ، حق بر جامعه حكومت داشته و بعد از آن دوره‏ ، حق و عدالتي وجود نداشته و نمي‏توانسته هم وجود داشته باشد چون مطابق‏ اصل اول انسان اصالت ندارد ، فطرت ندارد ، وجدان و اختيار ندارد ، فكرش ، روحش ، ذوقش ، وجدانش و همه چيزش تابع جامعه است و جامعه هم‏ اساسش سازمان توليدي است ، و وضع توليدي و جبر تاريخ هر جور ايجاب كند انسان به همانگونه ساخته مي‏شود ، نور بدهد نور مي‏گيرد ، ظلمت بدهد ظلمت‏ مي‏گيرد . 
در پس آينه طوطي صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو مي‏گويم
اينجا ، آينه ابزار توليد است اين شر و فساد و باطل از ابزار توليد پيدا شده و جبرا هم پيدا شده ، و هست و هست تا وقتي كه باز دوباره‏ ابزار توليد آنقدر رشد كند كه مالكيت خصوصي امكان نداشته باشد و مالكيت‏ ، اشتراكي و عمومي گردد در اين صورت باز انسانها جبرا خوب مي‏شوند ، حق‏ ، سايه گستر مي‏شود ، همه برادر مي‏شوند ، " من " ها " ما " مي‏شوند ، نور و خير و عدالت پيدا مي‏شود در اين بينش ، انسان ، محكوم جبر تاريخ‏ است و ابزار بر انسان تقدم دارد يك روزي ابزار اقتضا مي‏كرد كه انسان‏ خوب باشد ، خوب بود ، يك روز اقتضا مي‏كرد بد باشد بد بود ، الان دوره‏ بدي انسان است . يك روز هم آينده ابزار توليد اقتضا مي‏كند كه انسان خوب شود ، باز انسان خوب مي‏شود به‏ اين حساب نه بايد به بشر خوش بين بود و نه بدبين . 


-----------------
پاورقي : 
1 - تعبير ماترياليسم تاريخي در هيچ يك از آثار ماركس بكار نرفته ، اين تعبير سالها بعد از مرگ ماركس ، توسط " ميخانف " بكار گرفته شد و از آن پس رايج گشت آنچه در اين مورد در آثار ماركس مشاهده مي‏شود ، " تلقي مادي از تاريخ " است به معناي تلقي معيشتي . 


نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان