بسم الله
 
EN

بازدیدها: 774

آشنائي با علوم اسلامي (منطق، فلسفه) -قسمت ششم

  1392/9/3
قسمت قبلي

درس ششم
حدود و تعريفات

مبحث کلي که ذکر شد مقدمهاي است براي حدود و تعريفات، يعني آنچه وظيفه منطق است اين است که بيان کند طرز تعريف کردن يک معني چگونه است و يا بيان کند که طرز صحيح اقامه برهان براي اثبات يک مطلب به چه صورت است؟ و چنانکه ميدانيم قسم اول مربوط ميشود به تصورات يعني به معلوم کردن يک مجهول تصوري از روي معلومات تصوري، و قسم دوم مربوط ميشود به تصديقات يعني معلوم کردن يک مجهول تصديقي از روي معلومات تصديقي.
بطور کلي تعريف اشياء پاسخگوئي به « چيستي» آنها است. يعني وقتي که اين سؤال براي ما مطرح ميشود که فلان شيء چيست؟ در مقام تعريف آن بر ميآئيم. بديهي است که هر سؤالي در مورد يک مجهول است. ما هنگامي از چيستي يک شيء سؤال ميکنيم که ماهيت و حقيقت آن شيء و لا اقل مرز مفهوم آن شيء که کجا است و شامل چه حرکاتي ميشود و شامل چه حرکاتي نميشود بر ما مجهول باشد.
اينکه حقيقت و ماهيتيک شيء بر ما مجهول باشد به معني اين است که ما تصور صحيحي از آن نداريم. پس اگر بپرسيم خط چيست؟ سطح چيست؟ ماده چيست؟ قوه چيست؟ حيات چيست؟ حرکت چيست؟ همه اينها به معني اين است که ما يک تصور کامل و جامعي از حقيقت اين امور نداريم و ميخواهيم تصور صحيحي از آن داشته باشيم و حد کامل يک مفهوم از نظر مرز بر ما مجهول است، يعني به طوري است که در مورد بعضي افراد ترديد ميکنيم که آيا داخل در اين مفهوم هستيا نيست، ميخواهيم آن طور روشن شود که به اصطلاح جامع افراد و مانع اغيار باشد. و چنانکه ميدانيم در همه علوم قبل از هر چيزي نياز به يک سلسهل تعريفات براي موضوعايت که در آن علم طرح ميگردد پيدا ميشود و البته تعريفات در هر علمي غير از مسائل آن علم استيعني خارج از علم است، و اضطرارا آورده ميشود. کار منطق در بخش تصورات اين است که راه صحيح تعريفات را به ما ارائه دهد.

سؤالها:

اينجا مناسب است که به يک مطلب اشاره شود، و آن اين که سؤالاتي که بشر در مورد مجهولات خود ميکند يک جور نيست، انواع متعدد است، و هر سؤالي فقط در مورد خودش درست است، و به همين جهت الفاظي که در لغات جهان براي سؤال وضع شده است متعدد است، يعني در هر زباني چندين لغتسؤالي وجود دارد، تنوع و تعدد لغتهاي سؤالي علامت تنوع سؤالهاي است، و تنوع سئوالها علامت تنوع مجهولات انسان است، و پاسخي که به هر سئوال داده ميشود غير از پاسخي است که به سئوال ديگر بايد داده شود. اينک انواع سئوالها:
1- سئوال از چيستي « چيست» ؟ ما هو؟
2- سئوال از هستي « آيا هست» ؟ هل؟
3- سئوال از چگونگي « چگونه» ؟ کيف؟
4- سئوال از چندي « چقدر است؟» « چند تا است؟» کم؟
5- سئوال از کجائي « کجا است» ؟ اين؟
6- سئوال از کي « چه زماني» ؟ متي؟
سئوال از کسيتي « چه شخصيتي» ؟ من هو؟
8- سئوال از کدامي « کداميک » ؟ اي؟
9- سئوال از چرائي « علت چيست» ؟ يا فائده چيست؟ و يا به چه دليل؟
پس معلوم ميشود وقتي که درباره يک شيء مجهولي سؤال داريم. مجهول ما به چند گونه ميتواند باشد و قهرا پرسش ما چند گونه ميتواند باشد; گاهي ميپرسيم که مثلا الف چيست؟ گاهي ميپرسيم که آيا الف هست؟ و گاهي ميپرسيم چگونه است؟ و گاه چه مقدار است و يا چند عدد است؟ و گاه کجا است؟ و گاه: در چه زماني؟ و گاه: کيست و چه شخصي است؟ و گاه: کدام فرد است و گاه: چرا و به چه علتي و يا براي چه فائدهاي و يا به چه دليلي؟
منطق عهدهدار پاسخ به هيچ يک از سئولات که درباره اشياء خارجي ميشود نيست، آنکه عهدهدار پاسخ به اين سئوالات است فلسفه و علوم است، در عين حال منطق با پاسخ همه اينها که فلسفه يا علوم ميدهند سر و کار دارد. يعني خود به اين پرسشها پاسخ نميگويد، اما طرز پاسخگوئي صحيح را ارائه ميدهد در حقيقت منطق نيز به يکي از چگونگيها پاسخ ميدهد و آن چگونگي تفکر صحيح است اما اين چگونگي از نوع « چگونه بايد باشد» است نه از نوع « چگونه هست».(1)
نظر به اينکه به استثناي سئوال اول و سئوال هشتم همه سئولات ديگر را با کلمه « آيا» در فارسي و يا « هل» در عربي ميتوان طرح کرد معمولا ميگويند همه سئوالات در سه سئوال عمده خلاصه ميشود.
چيست؟ ما؟
آيا؟ هل؟
چرا؟ لم؟
حاجي سبزواري در منظومه منطق ميگويد:
مطلب « ما» مطلب « هل» مطلب « لم» اس المطالب ثلاثة علم
از مجموع آنچه گفته شد معلوم گشت که اگر چه تعريف کردن يک شيء بر عهده منطق نيست، (بلکه از وظائف فلسفه است) اما منطق ميخواهد راه درست تعريف کردن را بياموزد. در حقيقت اين راه را به حکمت الهي ميآموزد.
2- رجوع شود به تعليقات صدر المتالهين بر شرح حکمة الاشراق قسمت منطق.

حد و رسم

در مقام تعريف يک شيء اگر بتوانيم به کنه ذات او پي ببريم يعني اجزاء ماهيت آن را که عبارت است از اجناس و فصول آن تشخيص بدهيم و بيان کنيم، به کاملترين تعريفات ستيافتهايم و چنين تعريفي را « حد تام» ميگويند.
اما اگر به بعضي از اجزاء ماهيت شيء مورد نظر دستيابيم نه به همه آنها، چنين تعريفي را « حد ناقص» ميخوانند. اگر به اجزاء ذات و ماهيت شيء دست نيابيم، بلکه صرفا به احکام و عوارض آن دست بيابيم و يا اصلا هدف ما صرفا اين است که مرز يک مفهوم را مشخص سازيم که شامل چه چيزهائي هست و شامل چه چيزهائي نيست، در اين صورت اگر دسترسي ما به احکام و عوارض در حدي باشد که آن شيء را کاملا متمايز سازد و از غير خودش آن را مشخص کند چنين تعريفي را « رسم تام» مينامند. اما اگر کاملا مشخص نسازد آن را « رسم ناقص» ميخوانند.
مثلا در تعريف انسان اگر بگوئيم: « جوهري است جسماني (يعني داراي ابعاد) نمو کننده، حيوان. ناطق» حد تمام آن را بيان کردهايم، اما اگر بگوئيم: « جوهري است جسماني، نمود کننده حيوان» « حد ناقص» است. اگر در تعريفش بگوئيم: « موجودي است راهرونده مستقيم القامه. پهن ناخن». « رسم تام» است و اگر بگوئيم « موجودي است راهرونده» « رسم ناقص» است.
در ميان تعريفات، تعريف کامل « حد تام» است، ولي متاسفانه فلاسفه اعتراف دارند که بدست آوردن « حد تام» اشياء چون مستلزم کشف ذاتيات اشياء است و به عبارت ديگر مستلزم نفوذ عقل در کنه اشياء است، کار آساني نيست. آنچه به نام حد تام در تعريف انسان و غيره ميگوئيم خالي از نوعي مسامحه نيست.(2)
و چون فلسفه که تعريف بدست دادن وظيفه آن است از انجام آن اظهار عجز ميکند، طبعا قوانين منطق در مورد حد تام نيز ارزش خود را از دست ميدهد لهذا ما بحثخود را در باب حدود و تعريفات به همين جا خاتمه ميدهيم.

------------------
پاورقي:
1- اگر دو قضيه را با يکديگر مقايسه کنيم يا اين است که در موضوع يا محمول يا هر دو با يکديگر شرکت دارند و يا شرکت ندارند. اگر اصلا شرکت نداشته باشند مانند قضيه: « انسان حيواني است تعجب کننده » و قضيه « آهن فلزي است که در حرارت منبسط مي شود» که هيچ وجه مشترک ميان اين دو قضيه نيست، نستبشان از قبيل تباين است، و اگر در موضوع فقط شرکت داشته باشند مانند « انسان تعجب کننده است » و « انسان صنعتگر است » نسبت ميان آنها « تساوي » است و مي توانيم آنها را « متماثلين » اصطلاح کنيم. همچنان که اگر فقط در محمول شرکت داشته باشند، مانند « انسان حيواني است پستاندار» و « اسب حيواني است پستاندار» واسطه ميان آنها « تشابه » است و مي توانيم آنها را به نام « متشابهين » بخوانيم. ولي منطقيين در مناسبات قضايا توجهي به اين موارد که دو قضيه در يک جزء اشتراک دارند يا در هيچ جزء اشتراک ندارند ننموده اند. توجه منطقيين در مناسبات قضايا تنها به اينجاست که دو قضيه هم در موضوع اشتراک دارند و هم در محمول و اختلافشان يا در « کم » است يعني کليت و جزئيت، و يا در « کيفيت » يعني ايجاب و سلب، و يا در هر دو، اينگونه قضايا را متقابلين مي خوانند، متقابلين به نوبه خود بر چند گونه اند. يا متناقضين اند، يا متضادين، و يا متداخلين و يا داخلين تحت التضاد.


نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان