بسم الله
 
EN

بازدیدها: 763

حقوق بشر از آدم تا حوا- قسمت دوم

  1392/8/11
قسمت قبلي

منابع حقوق

در اعصار و مکان هاى مختلف، هر مکتبى طبق ايدئولوژى و جهان بينى اش و هر جامعه اى طبق آداب و رسوم و فرهنگش سعى در تعريف حقوق و تسرى آن به جامعه داشته است. البته در دوران ماقبل مدرن اکثر تعريف ها از حقوق انسانى و خاستگاه آن در جوامع مختلف، به همديگر شباهت داشته است. در جوامع الهى، اخلاق و مذهب، در جوامع پدرشاهى، عرف و اخلاق، در جوامع فئودالى، دين و به طور اخص کليسا، در جامعه اسلامى، وحى و عقل و در جوامع بورژوازى ابتدايى نيز قانون و احکام سلطنتى، نظام حقوقى را تشکيل داده اند. 
اما در دوران مدرن تأکيد و توجه بيشتر به خود انسان شده است. انسان و شناخت او محور و مدار هر چيزى قرار گرفته و فرديت و انسان محورى رشد يافته و کرامت و شرافت ذاتى انسان، ريشه و منشأ حقوق بشر مدرن را پى ريزى کرد. انديشمندان و سياستمدران در دوران مدرن ادعا کرده اند که همه حقوق انسانى، بر پايه شرافت و کرامت انسانى پى ريزى شده و خودآگاهى انسان نقش اساسى در اين زمينه داشته است. انسان به محض تولد و به طور خود به خودى حقوقى همراه خود آورده و تنها اوست که مى تواند حقوق خويش را بازشناسد و حرمت آن را در جوامع انسانى مورد توجه قرار دهد. 
در مقابل اين ادعا برخى انديشمندان مانند «سن سيمون»، «کارل مارکس» و «ماکس وبر» نقش انسان را در بازشناسى حقوقش بسيار ناچيز مى دانند و حقوق را ساخته و پرداخته قانوندانان دانسته و معتقدند قشرهاى مختلف جامعه در قانون و حقوق سهمى ندارند. 
بنا بر انديشه برخى متفکرين اسلامى و سنتى نيز چون انسان بنا به طبعش با ديگران هماهنگ و همفکر نيست و به علت خودمحورى او که ممکن است حتى در مقابل حقوق ايستادگى کند، پس انسان نه مى تواند حقوقش را بازشناسد و نه به طور کامل مى تواند به آن عمل کند. بنابراين بهترين منبع و منشأ براى شناسايى حقوق، خداوند است که انسان را خلق کرده و با نيازها و حقوق او آشناست. (10) پس حق اصالتاً از ناحيه خداست و حقوق انسان مثل حق حيات و کرامت و آزادى و... همه حقوق اعتبارى بوده و پرتوى از حق اصيل ـ يعنى حق خدا ـ مى باشد. (11) البته برخى نظريه پردازان دينى، اين نظر را تعديل کرده اند و معتقدند در عين اينکه در اصول کلى بايد از دستورات دينى پيروى کرد، اما حقوق افراد مستقل از تفاوت درجات ايمان آنهاست(12) و کرامت انسان منبعى مشترک در اسلام و غرب براى شناسايى حقوق بشر مى باشد. (13)

حقوق طبيعى

حقوق طبيعى که از قرن ها قبل مورد توجه و تأکيد انديشمندان بوده و حتى فلاسفه يونان نيز از آن نام برده اند، شالوده و بنيان حقوق بشر را تشکيل مى دهد. حقوق طبيعى سلسله اى از حقوق ابدى و ازلى، نامشروط و ناگزير و غير قابل تغيير و تجزيه است که در هر زمان و مکانى، عموم افراد بشر از هر جنس و نژاد و مقام و موقعيت و دينى شامل آن مى شوند. (14) گرسيوس در گزارش خود از ارسطو نقل کرده قواعد حقوق طبيعى چنان ثابت و پابرجاست که اگر خدا هم نبود، تغييرى در آنها رخ نمى داد. اين حقوق به موجب قانون طبيعت به هر فرد انسانى تعلق دارد و انسان به حکم انسان بودن از آن برخوردار است(15) و هيچ فرد انسانى را با هيچ دليلى نمى توان از آن محروم نمود. 
منشأ اين حقوق استعدادهايى است که دستگاه هدفدار خلقت براى رسيدن به کمال مطلوب در هر فرد قرار داده است و همه افراد بشر از اين جهت داراى حقوق مساوى هستند و هيچ کس بر ديگرى برترى ندارد. اين بدان معناست که در دوران ماقبل مدرن که هنوز حقوق بشر جديد شکل نگرفته بود، اين حقوق بايد براى همه يکسان بوده و مى توان ادعا کرد اکثر اعضاى جامعه نيز به اين حقوق آگاهى داشته اند هرچند در زمان ها و مکان هايى بنا به دلايل مختلف چون فرهنگ و دين و آيين خاص و يا حکومت هاى ويژه، عامه مردم از دسترسى به اين حقوق اساسى و طبيعى محروم بوده اند. 
انديشمندان و حقوق دانان، اصول اساسى و فراگير حقوق طبيعى را چهار حق بنيادين انسان يعنى «حق حيات»، «حق آزادى»، «برابرى» و «حق مالکيت» برشمرده اند که در اينجا به طور اجمالى به هرکدام از آنها اشاره مى شود. 

1 ـ حق حيات؛ نخستين و بنيادى ترين حق هر انسان که منشأ تمام نيازها و حقوق اوست، حق زيستن است. هر فرد به علت انسان بودنش حق دارد زنده بماند و به حيات خويش ادامه دهد. 
با نگرش به هر مکتب و دين و مذهبى مى توان توجه به حق حيات را مشاهده کرد و مى توان ادعا نمود انسان در اولين افکارش به دنبال حفظ حيات بوده و هر وسيله و نيازى را مى توان تلاش انسان براى ادامه زندگى در دنيا تلقى نمود تا آنجا که حفظ حيات و صيانت از ذات را امرى غريزى برشمرده اند. حتى در اديان مختلف، علت نفى حيات افرادى مانند مجرم و قاتل و مرتد و... حق حيات ديگران ذکر شده است. 
در اين زمينه برخى نگرش ها که در غرب، سنتى و در جوامع اسلامى هنوز پذيرفته مى شود، منشأ حيات را خداوند دانسته و معتقدند چون زندگى انسان از سوى خدا به او عطا شده، پس حق حيات نيز مشروط به شروطى است که خداوند تعيين کرده و چنان چه انسان از مسير و خط اصيلش دور شود، حق حيات او ضايع مى گردد و شارع اسلامى حق دارد اين حق را از فرد خاطى بازستاند. (16) اما در انديشه غربى حق حيات ناشى از ميل ذاتى انسان به نفس خويش است که از انسان محورىِ مدرنيته سرچشمه گرفته است و انسان به علت انسان بودنش حق حيات دارد و اگر هم حيات از سوى خداوند به فرد داده شده، اما فرد دربرابر خدا مسئوليتى ـ آنگونه که در تفکر قبل ذکر شد ـ ندارد. 

2 ـ آزادى؛ آزادى يعنى آزاد بودن انسان از هر قيد و بند براى رسيدن به کمال مطلوب (چه سعادت اخروى و چه کاميابى دنيوى). آزادى يعنى فقدان محدوديت و مانع براى رسيدن به خواسته هاى انسان به شرط آن که با خواسته ديگران در تعارض و تضاد نباشد و موجب محدوديت ديگران نگردد. «محدودترين تعريف آزادى، بنده نبودن انسان و کلى ترين مفهوم آن، گرفتار نبودن انسان و رهايى از بند است». (17) 
آزادى از گذشته هاى دور ذهن انسان را به خويش مشغول کرده و به عنوان حقى طبيعى براى انسان در نظر گرفته شده که بنا بر عقايد مکاتب و ايده ها و فرهنگ ها و اديان مختلف در طول تاريخ، تعريف و يا محدود شده است. آزادى داراى جنبه هاى متفاوتى چون آزادى فکر و عمل و عقيده و انديشه و بيان و مذهب و آزادى سياسى و اجتماعى و اقتصادى است و به عنوان يکى از حقوق مهم و اساسى در چند ماده از اعلاميه جهانى حقوق بشر مورد تأکيد قرار گرفته است. گرچه سياستمداران و فرمانروايان از گذشته تا امروز با حربه هاى مختلف (از زور و اجبار گرفته تا تبليغات) سعى در محدوديت اين حق مهم و حياتى داشته اند، اما اکثراً (و متظاهراً) بر لزوم و وجود آزادى در جامعه تأکيد مى کرده اند. 

3 ـ برابرى؛ برابرى که به معناى حقوق طبيعى يکسان و شرکت برابر همگان در تشکيل جامعه مى باشد، (18) از ابتداى زندگى جمعى انسان مورد توجه بوده است. نکته قابل توجه اين است که در هيچ جامعه اى از مدينة النبى گرفته تا اتوپياها و آرمان شهرها برابرى مطلق وجود ندارد و نخواهد داشت. و اصلا عدالت را در عدم برابرى و يکسانى مطلق تمام افراد جامعه دانسته اند. اين موضوع از تفاوت در ميزان خلاقيت و توانايى افراد و نيز سودجويى، سوءاستفاده از موقعيت و منفعت طلبى انسان نشأت مى گيرد و اين آرمانِ کارل مارکس که «هرکس به اندازه توانايى اش کار کند و به اندازه نيازش بهره بردارى نمايد» با ذات منفعت طلب انسان و نيز تفاوت در بهره هوشى و خلاقيت او همخوانى ندارد. چه امروز نه تنها به جوامع کمونيستى مورد نظر مارکس نرسيده ايم، بلکه جوامع سوسياليستى که راه گذار به کمونيسم بود، نيز در رسيدن به هدفشان شکست خورده اند. 
جدا از برابرى مطلق، انسانها حق دارند در استفاده از امتيازات و مواهب طبيعى به طور مساوى بهره ببرند. اين حق طبيعى مورد تأييد و تأکيد اکثر اديان و فرهنگ ها و ايده ها بوده و در مواد 1 و 17 اعلاميه جهانى حقوق بشر نيز مورد توجه قرار گرفته است. روح جمعى بشر انسان را به سوى اين حق رهنمون مى کند و همانگونه که خداوند متعال انسانها را برابر خلق کرده، آنها نيز بايد سعى کنند برابرى بين همديگر را حفظ کرده و از تبعيض و دوگانگى منفى برحذر باشند. 

4 ـ حق مالکيت؛ برخى مالکيت را حق طبيعى هر انسانى مى دانند و بهره بردارى شخصى و خصوصى انسان از طبيعت براى استمرار حيات را جايز و لازم مى شمارند. چنان چه اديان بزرگ مانند اسلام بر اين امر تأکيد کرده اند (آيات 29 سوره بقره و 109 آل عمران) و در انديشه مدرن نيز اين اعتقاد وجود دارد (جان لاک) که حق صيانت ذات، حق نگاهدارى از لوازم صيانت ذات را به دنبال دارد و مالکيت طبيعى و مالکيت در جامعه از آن منشعب مى شود. 
اما در قبال اين عقايد برخى مکاتب فکرى مانند سوسياليسم و مارکسيسم، مالکيت خصوصى را مايه تباهى انسان و سودجويى او مى پندارند و حتى کل مالکيت خصوصى را نفى کرده و مالکيت جمعى را به رسميت مى شناسند. 
به هرحال در تفکر اکثر ابناءبشر انسان حق دارد بر اموال خويش مالکيت داشته باشد و آنها را حفظ نموده و براى رفع نيازها از آنها استفاده کند. 



نويسنده: سيدعلي ناظم زاده






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان