بسم الله
 
EN

بازدیدها: 986

تعريف و موضوع علم اخلاق

  1392/8/7

تعريف علم اخلاق

علم در لغت، به معناى دانش و آگاهى است، در برابر جهل و نادانى. در اصطلاح، دو معناى متفاوت از يکديگر دارد: 1- علم تجربى. 2- مطلق دانش: حقيقى، اعتبارى، عقلى، نقلى، شرعى، عرفى، فلسفى و تجربى.
در تعريف علم گفته اند: «عبارت از مجموعه قواعد و قوانين کلى است که درباره موضوعى مشخص و ممتاز باشد ».
اين تعريف کلى، علوم گوناگون را در بر مى گيرد: طب، روان شناسى، فقه، اصول، اخلاق و... زيرا هر يک از اينها داراى قواعدى هستند و بر محورى خاص در گردش و به تحقيق و جست و جو روشمندانه و منسجم درباره موضوعى معين مى پردازند و هدف ويژه اى را پى گيرى مى کنند.

علم اخلاق به گونه هاي مختلفي تعريف شده است.خواجه نصير الدين طوسي در «اخلاق ناصري » علم اخلاق را اينگونه تعريف مي کند: «علمي است به آنکه نفس انساني چگونه مي تواند خلقي کسب کند که تمامي احوال و افعال که به اراده او از او صادر مي شود زيبا و محمود (مورد ستايش) باشد».
ملا مهدي نراقي در کتاب جامع السعادات در تعريف علم اخلاق مي گويد: «علم اخلاق دانش صفات مهلکه و منجيه و چگونگي موصوف شدن و متخلق گرديدن به صفات نجات بخش و رها شدن از صفت هلاک کننده مي باشد».
بنا به اين تعريف روش زدودن اخلاقيات ناپسند و کيفيت به دست آوردن صفات و ملکات خوب و زيبا، جزئي از علم اخلاق است؛ در حاليکه بر اساس تعريف قبلي تنها بر شناخت صفات شايسته و ناشايست (فضائل و رذائل ) تاکيد دارد. بنابراين تعريف جامع السعادات، جامعتر و صحيح تر مي باشد.

بر خلاف تعريف هاي فوق که بيشتر برروي صفات و ملکات اخلاقي تاکيد داشتند و به طور مستقيم نسبت به خود فعل و عملي که صادر مي شود توجهي ننموده اند، بسياري از فيلسوفان غربي، نفس افعال و رفتار انساني را مورد توجه قرار داده اند.
«ژکس » مى گويد: «علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى به آن گونه که بايد باشد.» در اينجا توجه به خود عمل. رفتار است.
فولکيه در تعريف علم اخلاق مى گويد: «مجموع قوانين رفتار که انسان به واسطه مراعات آن مى تواند به هدفش برسد، علم اخلاق است».
واژه علم اخلاق، در تفکر غرب، به سه معناى جداى از يکديگر، اما هماهنگ با يکديگر و مربوط به رفتار انسان، به کار مى رود.
1- روش عام، يا راه زيستن.
2- مجموع قواعد رفتار يا قانونهاى اخلاق.
3- تحقيق در مورد راههاى زيستن و قواعد رفتار.

حتي در بعضي موارد تصريح کرده اند که، در علم اخلاق قواعدي را بررسي مي کنيم که انسان بايد با تعقل و و تدبر رفتار خود را با آن منطبق کند. اين تصريح با آنچه علماي اخلاق و فلاسفه ما تصريح نموده اند، مباينت دارد. در کتب فلسفي و اخلاقي ما تصريح شده است که نفس فعل در نظر اخلاقيون ارزشي ندارد و مهم همان ملکات و صفات پسنديده است.

آنچه در ديدگاه دانشمندان و حکماى پيشين اسلامى اهميت داشته، آگاهى از برتري ها و پستي ها، براى خو گرفتن به اخلاق پسنديده بوده و نمودن راههاى آن. اما آنچه در ديدگاهاى فلاسفه کنونى بر آن تکيه شده، رفتار و زيست شايسته است. گرايش اين دو گروه صاحب نظر، يکسان نيست. گروهى آراسته شدن به ارزشهاى اخلاقى را در نظر دارند و گروهى به آثار برخاسته از خويهاى انسانى که رفتار آدمى است، توجه دارند.

بنابراين دانشمندان اسلامى، بيشترين توجه را به چگونه بودن دارند، ولى دانشمندان غرب از چگونه رفتار کردن سخن مى گويند. به عبارت ديگر دانشمندان اسلامى، بيشتر به تعديل غرائز و تهذيب نفس و خويها توجه دارند و دانشمندان غربى، بيشتر، به رفتار آدمى نظر دارند که برخاسته از خويهاى اوست.

اما در عين حال بعضي از فلاسفه، حکمت عملي و اخلاق را به گونه اي تعريف کرده اند که شامل هر دو حيثيت مي شود. صدرالمتألهين مي گويد: «گاهي از حکمت عملي نفس ملکات و صفات اراده مي شود و گاه علم به چنين صفاتي، و گاه اعمال و رفتاري که از چنين صفاتي صادر مي شود. مقصود از حکمت عملي که در کنار حکمت نظري ذکر مي گردد علم به ملکات و صفات است مطلقا و آنچه که از اين ملکات صادر مي شود».
لازم به تذکر است که در گذشته همة علوم و معارف بشري زير پوشش فلسفه به حساب مي آوردند. و فلسفه را به دو بخش نظري و عملي تقسيم مي کردند. حکمت نظري عبارت است از علم به احوا اشياء آنچنان که هستند يا خواهند بود و حکمت عملي عبارت است از علم به اينکه افعال بشر (افعال اختياري او) چگونه و به چه منوال خوب است و بايد باشد و چگونه و به چه منوال بد است و نبايد باشد. و به عبارت ديگر حکمت عملي از هست ها سخن مي گويد و حکمت عملي از بايد و نبايدها.
حکمت نظري داراي سه شاخة اصلي طبيعيات، رياضيات و فلسفه است. حکمت عملي نيز سه شاخه دارد: اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن.

از برخي کلمات ابن سينا نيز چنين معنايي استفاده مي شود که حکمت عملي را کيفيت عمل و مبدأ عمل – يعني صفات نفساني – هر دو مي داند.
استاد شهيد مطهرى نيز علم اخلاق را هم ناظر به صفات و ملکات مي دانند و هم افعال و کارها.ايشان مى نويسد: « معمولا در مورد اخلاق مي گويند که: " عبارت است از علم چگونه زيستن يا علم چگونه بايد زيست "، يا مي گويند: اخلاق مي خواهد به انسان پاسخ بدهد که " زندگي نيک براي انسان کدام است؟ و آدميان چگونه بايد عمل کنند؟ "
اين تعريف براي اخلاق صحيح است به شرط آنکه به صورت مفاهيم کلي و مطلق در نظر بگيريم. يعني به اين صورت که انسان از آن جهت که انسان ست چگونه بايد زيست کند، و زندگي نيک براي انسان از آن جهت که انسان است کدام است؟
اما اگر به صورت فردي در نظر بگيريم که يک فرد از آن نظر که براي خودش مي خواهد تصميم بگيرد و بس که عين اين تصميم را از ديگري جايز نمي شمارد اين تعريف صحيح نيست.
به علاوه، يک معني و مفهوم ديگري در متن اخلاقي بودن يک کار مندرج است و آن اينکه چگونه بايد زيست که با ارزش و مقدس و متعالي باشد؟
يعني ارزش داشتن و برتر از " فعل عادي " بودن، جزء مفهوم " فعل اخلاقي " است.
از اينرو برخي از مکتبها، هر چند مدعي سيستم اخلاقي هستند، سيستم اخلاقي ندارند. آن مکتب ها درباره " چگونه بايد زيست " سخن گفته اند، ولي همه " بايد " ها را نمي توان جزء حکمت عملي که اخلاق يک رکن اساسي آن است به شمار آورد. در حقيقت آنچه مربوط به اخلاق است تنها اين نيست که " چگونه بايد زيست " بلکه اين است که " براي اينکه با ارزش و مقدس و متعالي زيست کرده باشيم چگونه بايد زيست"».

همچنين استاد مطهري عقيده دارد علاوه بر صفات و اعمال انساني، علم اخلاق شامل اينکه «نحوه وجود انسان از لحاظ ارزشي چگونه بايد باشد» نيز مي شود: « معمولا مي گويند اخلاق، دستور چگونه زيستن را در دو ناحيه به ما مي دهد: يکي در ناحيه چگونه رفتار کردن و ديگري در ناحيه چگونه بودن. در حقيقت چگونه زيستن دو شعبه دارد: شعبه چگونه رفتار کردن و شعبه چگونه بودن .چگونه رفتار کردن مربوط مي شود به اعمال انسان که البته شامل گفتار هم مي شود که چگونه بايد باشد. و چگونه بودن مربوط مي شود به خويها و ملکات انسان که چگونه و به چه کيفيت باشد. در اين بيان چنين فرض شده که به هر حال انسان يک " چيستي " و يک ماهيت دارد ماوراء رفتارها و ماوراء خويها و ملکاتش، اخلاق سروکار با ماهيت انسان ندارد.
ولي بنابر نظريه " اصالت وجود) " تنها وجود است که اصيل و داراي آثار است و ماهيت وجود حقيقي ندارد ) از يک طرف، و بالقوه بودن و نامتعين بودن شخصيت انساني انسان از طرف ديگر، و تأثير رفتار در ساختن نوع خلق و خويها، و نقش خلق و خويها در نحوه وجود انسان که چه نحوه وجود باشد، در حقيقت اخلاق تنها علم چگونه زيستن نيست، بلکه علم " چه بودن " هم هست ».

پس مي توان علم اخلاق را اينگونه تعريف کرد: «علم اخلاق علمي است که دستورالعملهاي کلي براي زيستن مقدس، متعالي و ارزشمند را مورد بحث قرار مي دهد. به عبارت ديگر علم اخلاق علم قالبهاي کلي چگونه بودن و چگونه زيستن متعالي و با قداست مي باشد. اين چگونگي، هم شامل رفتار مي شود و هم شامل ملکات نفساني، يعني انسان بايد چگونه رفتار کند و چگونه ملکاتي بايد داشته باشد تا زيستن او باارزش باشد. ملکاتي مانند عدالت، تقوا، شجاعت، عفت، حکمت، استقامت، وفا، صداقت و ...»

موضوع علم اخلاق

هر علمي موضوعي دارد که در آن علم از آن موضوع بحث مي کنند.چنانچه مباحث علم پزشکي درباره بدن انسان، و علم فلسفه درباره وجود مي باشد.

با توجه به آنچه در مورد تعريف علم اخلاق بيان شد، نتيجه مي گيريم: موضوع اخلاق اعم از ملکات اخلاقى است – بر خلاف آنچه برخي فلاسفه اخلاق به عنوان موضوع علم اخلاق بر آن تاکيد داشته اند - و همه کارهاى ارزشى انسان را که متصف به خوب و بد مى شوند و مى توانند براى نفس انسانى کمالى را فراهم آورند يا موجب پيدايش رذيلت و نقصى در نفس شوند، در بر مى گيرد و همگى آنها در قلمرو اخلاق قرار مى گيرند.
پس موضوع اخلاق، موضوع وسيعي است که شامل ملکات و حالات نفساني و افعالي مي شود که رنگ ارزشي داشته باشند.
البته اگر چه موضوع علم اخلاق ظاهرا اين امور است، ولي در واقعيت، همان انسان است از اين لحاظ که چگونه بايد زندگي کند و چه صفات و ملکاتي بايد داشته باشد و چگونه بايد باشد. چنان که تعداد زيادي از دانشها، همچون پزشکي، روان شناسي و جامعه شناسي نيز چنين هستند. براي نمونه، در دانش پزشکي، اگر چه موضوع آغازين آن، تندرستي و بيماري است، ولي در واقع، موضوع آن همان انسان است به جهت برخورداري او از تندرستي و بيماري ديگر علوم مربوط به انسان نيز چنين است.





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان