بسم الله
 
EN

بازدیدها: 805

بحثي در فلسفه بشري و اسلامي-قسمت هشتم

  1392/6/31
قسمت قبلي



پاره اي از كلمات ، راجع بروح و نيروهاي آن:

بلز پاسكال [2] فرانسوي كه در سده هفدهم مي زيسته و بقول مرحوم فروغي از نادره هاي روزگار و در علوم رياضي و طبيعي و همچنين در نويسندگي از اشخاص درجه اول بوده است مي گويد : «جاوداني روح قضيّه ايست كه انسان بايد براي دانستن حقايق آن طبعا كنجكاو باشد و آنانكه در اين باره علاقه اظهعار نمي كنند بعقيدة من فاقد همه گونه احساسات انساني مي باشند . اولين وظيفة و مهمترين منظور ما اينست كه در روشن كردن قضاياي روحي كه منشاء كردار و رفتار ما بشمار مي آيند بكوشيم . از اينجا مي توان پي برد بين آنانكه براي اين مقصود عالي جانفشاني مي كنند و كسانيكه حتي زحمت تفكر رال بخود هموار نمي سازند چه تفاوت بزرگي است . نسبت باين گروه دوم يعني آنانكه نمي خواهند از هستي و ابديت خود اطلاعي داشته باشند بيش از آننكه دل بسوزانم خشمگين مي شوم اينان غولان و ديوانند اين گفتار ناشي از تعصب زندگي روحي و پارسائي من نيست بلكه مي خواهم بگويم اين اصل بايد مورد علاقة هر انساني باشد . »

دكارت فرانسوي مي گويد : «من يعني روح (نفس) كه بواسطة او آنچه هستم كاملا از تنم متمايز است بلكه شناختن او از تن آسان تر است و اگر هم تن نمي بود روح تماما همان بود كه هست .»

فلاماريون فرانسوي در كتاب اسرار مرگ مي گويد : «در وجود روح هيچ گونه ترديدي نمي توان داشت همچنين نمي توان فكر را حاصل يك كار مغزي دانست (و باز مي گويد) روح ماده نيست بهيچ وجه تا كنون ثابت نشده است كه روح حاصل كار دماغي و لذا بامرگ آن محكوم بمرگ باشد . (و هم مي گويد) اگر متخصصين فن كالبد شكافي روح را در نوك چاقوي خود نمي يابند بدليل اينست كه روح آنجا نيست و اگر پزشكان و فيزيولوژيستها قواي روحي انسان را خاصيت ماده مغز مي پندارند در اشتباه بزرگي هستند. در وجود انسان غير از ماده خاكستري و سفيد مغز چيز ديگري هم هست . (تا اينكه مي گويد ) آيا اجتماع چند اتم مادي كه تشكيل مغز را مي دهند مي توانند منشاء اين فكرهاي خستگي ناپذير شوند ؟ آيا اين ذرات ئيدروژن و كربن و ازت است كه مولد عقل انساني بشمار مي رود ؟»

باز فلاماريون در همان كتاب مي نويسد : «علوم تجربي مي گويد كه تمام كيفيات عالم ما از دو منشاء ماده و حركت بوجود مي آيند يا از يك منشاء ماده و خواص آن ولي اين بيان خالي از حقيقت است زيرا از مطالعة علوم طبيعي ، گياه شناسي ، حيوان شناسي و وظائف الاعضاء چنين بر مي آيد كه غير از ماده و حركت ، عنصر ديگري هم وجود دارد اين عنصر مشخص حيات نام دارد.

كلد برنارد [3] فيزيولوژيست مشهور پس از آزمايش هاي فراوان خود بدين نتيجه مي رسد كه زندگي حاصل ذرات مادي نيست .»

هربرت اسپنسر [4] كه بزرگترين فيلسوف انگليسي در سده نوزدهم شمرده شده «معاصر با داروين» و قائل بتحول و تكامل در همه امور جهان بوده است در كتاب اصول جان شناسي جان داشتن را چنين تعريف مي كند : هر موجودي كه روابط دروني او همواره از روابط بيرونيش متابعت كند يعني احوال اختصاصي وجود او با مقتضيات خارجي دائما سازگار شود جان دار است و هر چه اين سازگاري تمامتر باشد حيات آن وجود كاملتر است .

و سپس مي گويد : «جان در جسم بي جان وارد شده نمي دانيم . اينقدر معلوم است كه وقتي اوضاع روي كره زمين در ضمن تحول بجائي رسيده است كه براي ظهور حيات مناسب و مساعد شده است و جانداري كه ظهور كرده البته در حالتي كه بسيار ساده و بي شاخ و برگ بوده و چنانكه لامارك و داروين تحقيق كرده اند بواسطه تاثير محيط و اينكه احوال موجود جاندار بارث بنسلش منتقل مي شود و بنا بر قاعدة كوشش زندگاني و بقاي اصلح و انتخاب طبيعي نظر بتعريفي كه براي حيات كرديم كه متابعت و از مقتضيات است موجود جاندار ساده همواره تحول يافته و متنوع شده و رو بتفصيل و تكميل رفته است»

بايد ملتفت بود كه از تحقيقات داروين دانشمند شهير در منشاء انواع موجودات زنده نيز پاسخ اين پرسش كه جسم بيجان چرا جاندار شده است بدست نمي آيد . چنانكه فروغي در ذيل بيان راي او مي گويد : «و مخصوصا باين نكته بايد توجه كرد كه راي داروين چگونگي تبدل و تحول موجودات جاندار را بخوبي مي نمايد اما معلوم نمي كند كه جسم بيجان چرا جاندار شده است پس علاوه بر اينكه ابداع خود جسم بيجان كه دائما در حال تغير است در نظر محقق محتاج بموجد است ظهور جان و قوه حيات هم در جسم بيجان مبدا لازم دارد و آن مبدء هنوز بر علم مكشوف نشده است .»

آنچه از نظرية تحقيقي فيزيولوژيست ها يعني علماي وظايف الاعضاء هم تا كنون بدست ما رسيده همين است كه مخ و مخچه و اعصاب و ساير قواي بدني در ادراك و هوش و تعقل آدمي وسيله اي بيش نيستند اساس و حقيقت عقل و روح و منشاء حيوه و شعور هنوز در نزد علماء صحيحا تشخيص داده نشده است . اين كتاب مختصر بيش از اين گنجايش دامنه دادن بمطلب را ندارد .

گرچه بيشتر مردم از خودخواهي بآنچه نمي دانند و نمي خواهند بفهمند دشمني مي نمايند باز هم در پايان مي گوئيم حاصل نظرية ما دربارة روح و نيروهاي آن چنين است :

حقيقت روح غير از اجزاء بدن حتي غير از سلولهاي دماغ و غير از افكار آدمي مي باشد قوام نفسيت و منيت انسان بدوست و اين حقيقت بسيار الطف از بدن است كه بچشم و لامسه ادراك نگردد [5] چنانكه افكار آدمي كه مورد انكار ماديون هم نيست وجودش چنين است كه بچشم و لامسه ادراك نگردد «پس مادي نادان حق ندارد بر اين دعوي سخريه و استهزاء نمايد » . روح در وجود مستقل از بدن است و در تحقق و زيست محتاج ببدن نيست آري با بدن نيز زيست و زندگي كند چناكه بدن با لباس زيست كند در حاليكه وجود بدن غير از لباس و مستقل از آنست . روح را نيرو از حقيقتي است خارج و غير از ذات خويش اين حقيقت كه بكلي بي شباهت بسنخ موجودات مادي محسوس و ارواح ما است منشاء اصلي حيوه و فهم و شعور و تعقل و ادراك مي باشد نيريو تعقل در آدمي كه بعقل و خرد ناميده مي شود همان حقيقتي است كه بدان هر خردمند تشخيص نيك از بد و حق از باطل مي دهد . روح مادامي كه با بدن است بوسيلة قواي بدني و اعصاب و دماغ ادراك محسوسات كند چون آدمي كه بوسيله دستگاه گيرنده ادراك صوت نمايد .

روح ماداميكه با بدن است بوسيله دماغ ايجاد افكار نمايد چون آدمي كه بوسيلة ابزار و آلات ، اشيائي در خارج بسازد.

و نيز روح ماداميكه با بدن است بوسيلة دماغ افكار خود و يا ديگران را ادراك نمايد افكاري كه روح ايجاد مي كند گاه ممكن است پس از وجود ، خود وجود مستقلي از روح داشته باشد گرچه آنرا شخص ولو بوسيلة دماغ هم ادراك نكند چون صوتي كه شخص در فضا ايجاد كند و بعد از فاصلة كمي ديگر آن نكند در حاليكه هنوز آن صوت از فضا معدوم نشده باشد .

روح هنگام جدا بودن از بدن ، بتنهائي مي تواند بدون وسيله مغز بدني ، هم ايجاد افكار نموده و هم امور و اشياء را ادراك بنمايد چون ناتوان و مريضي كه مدتي در حركت و ديدن و شنيدن محتاج بآلات و ادوات و عينك و سمعك باشد و پس از بهبودي بدون اين آلات خود حركت نموده و به بيند و بشنود.



نويسنده:حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني (ره)






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان