بسم الله
 
EN

بازدیدها: 729

حق و باطل- قسمت دوم

  1392/6/22

قسمت قبلي

حق و باطل در جامعه و تاريخ 

قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط مي‏شود به بشر و جامعه و تاريخ در اين‏ قلمرو كاري نداريم به كل عالم هستي كه آيا نظامش خير است ، كامل است ، احسن است يا نيست ، بلكه سؤال در خلقت خود بشر است كه اين چه موجودي‏ است ؟ يك موجود حق جو ، عدالت خواه ، ارزش خواه و نور طلب است يا برعكس يك موجود شرير ، مفسد ، خونريز ، ظالم و ؟ و يا آنكه انسانها برخي طرفدار حقند و برخي طرفدار باطل و اينها با هم در ستيزند ؟ 

در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب‏ جنس ، موجودي است شرور و بدخواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدي و حيله و دروغ از او سر نمي‏زند ، طبيعت او شرارت است و فساد ، استثمار است و ظلم اگر هم در تاريخ بشر خير و اخلاق و ارزشهاي انساني ديده مي‏شود ، اينها اموري جبري است كه طبيعت او را وادار مي‏كند كه قدري چنين باشد درون انسان ، انسان را به بدي‏ مي‏كشاند و گاهي جبر ، انسان را به خوبي دعوت مي‏كند مثلا وقتي كه انسانها در مقابل طبيعت و حيوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم‏ قرارداد صلح اجباري نبندند نمي‏توانند از خودشان دفاع كنند ، لذا اجبارا بر خودشان تحميل كردند كه يك زندگي اجتماعي داشته باشند و با هم براساس‏ عدالت رفتار كنند چون نفع همه در آن است پس جبر بيروني انسان را وادار كرد كه خوب باشد ، مثل دولتهاي ضعيفي كه در مقابل يك دولت قوي ، پيمان‏ صلح و دوستي مي‏بندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزي دشمن مشترك از بين رفت بين خودشان جنگ در مي‏گيرد هر جمعي به آن دليل جمع است كه‏ مقابل يك ضد قرار گرفته ، يعني اگر او نباشد اينها با هم خوب و متحد نيستند و اگر جمعي دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل مي‏شود ، دو گروه‏ مي‏شوند و باز اگر يكي از اين دو گروه از بين رفت آن يكي دو دسته مي‏شود و همين طور اگر ادامه پيدا كرد و دو نفر ماندند باز با يكديگر مي‏جنگند و قوي تر مي‏ماند ( اين مسئله همان داروينيسم اجتماعي است كه از نظريه‏ تنازع بقاء داروين ، وقتي كه آن را به غلط در مورد جامعه بشري تعميم‏ دادند ، حاصل شد ) . 

بسياري از فيلسوفان ماترياليست دنياي قديم و شمار كمتري از ماترياليستهاي دنياي جديد چنين نظريه اي داشته اند ، و با بدبيني كامل به‏ طبيعت بشر مي‏نگريسته اند اينها بشر را قابل اصلاح نمي‏دانند و به تز اصلاحي‏ قائل نيستند و ارائه تز اصلاحي از نظر آنان معنا ندارد و مثل اين است كه‏ كسي براي عقرب قانون وضع كند تا خوب شود و كسي را نگزد ، حال آنكه : نيش عقرب نه از ره كين است          اقتضاي طبيعتش اين است
وقتي طبيعت عقرب گزندگي باشد ، قانون و تز وضع كردن معنا ندارد بشر هم همين طور ، تا وقتي روي زمين است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذير نخواهد بود . 

اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشي را تجويز مي‏كنند ، مي‏گويند چون‏ زندگي شر است و انسان هم شر است يك كار خير بيشتر در جهان نيست و آن‏ پايان دادن به شر زندگي است ، تا انسان از اين جهان پر شر و شور و دنياي‏ شر وجود خودش خلاص شود . 

اين تفكر انحرافي كه از فرنگي‏ها گرفته شده بود توسط صادق هدايت در ميان ايرانيان مطرح شد او هميشه در نوشته هايش چهره هاي زشت زندگي را مجسم مي‏كرد ، مثل لجنزاري كه جز لجن و گنديدگي چيزي در آن نيست و كرمهائي در اين لجنزار ، زندگي كثيفشان را ادامه مي‏دهند عاقبت هم تحت‏ تأثير حرفهاي خودش خودكشي كرد در سالهائي كه كتابهاي او طرفدار داشت ، غالب جوان هاي ايراني كه خودكشي كردند تحت تأثير كتابهاي او قرار داشتند ماني هم فلسفه اش در همين جهت بود كه زندگي شر است ، منتها به‏ ثنويت ميان روح و بدن قائل بود و مي‏گفت بدن شر است ، زندگي مادي شر است ، روح در اين بدن حبس است پس هر كس بميرد يا خودكشي كند از شر زندگي رها خواهد شد ، مثل مرغي كه از قفس آزاد شده باشد پس هر چند او به زندگي ديگري قائل بود ولي اين زندگي را صد درصد شر مي‏دانست ( 1 ) . 

براساس اين بينش ، بشر به حسب غريزه موجود شريري است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست ، از اول كه در اين دنيا آمده همين جور بوده ، الان هم‏ هست ، در آينده هم هر چه بماند همين است و غير از اين نيست ، اميد بهبود و آينده خوب براي بشريت خيال است . 

قرآن در مسئله آفرينش انسان در اين زمينه مطالبي دارد ، خداوند وقتي‏ اعلام كرد : « اني جاعل في الارض خليفة »( 2 ) من خليفه و جانشيني در زمين قرار مي‏دهم ، ملائكه با بدبيني نسبت به سرشت انسان ، اظهار داشتند : « ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء »( 3 ) مي‏خواهي در روي‏ زمين كسي را قرار دهي كه فساد مي‏كند و خون مي‏ريزد ؟ يعني در سرشت اين‏ موجود جز فساد و خون ريزي چيزي نيست خداوند در جواب آنها فرمود ، « اني‏ اعلم مالا تعلمون »( 4 ) من چيزي مي‏دانم كه شما نمي‏دانيد . يعني آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ مي‏گوئيد ، بلكه گفت وراي آنچه شما مي‏دانيد من چيزها مي‏دانم ، شما يك طرف سكه را خوانده ايد ، شما عارف به حقيقت‏ موجودي كه من مي‏خواهم بيافرينم نيستيد ، حد شما كمتر از آن است كه او را بشناسيد ، او برتر و بالاتر است به اين ترتيب ملائكه ، كه قسمتي از كتاب‏ وجودي انسان را شناخته و خوانده بودند و نيمي از آن را نخوانده بودند ، اظهار بدبيني كامل كردند حال اگر عده اي از متفكرين‏ جنبه هاي سياه و تاريك زندگي بشر را ببينند و اين طور اظهار نظر بكنند خيلي عجيب به نظر نمي‏آيد . 

----------------------------------
پاورقي : 
1 - مي‏گويند پادشاه معاصرش به او گفت مي‏خواهم مطابق فلسفه خودت‏ بهترين خدمت را به تو بكنم و ترا از شر اين زندگي خلاص كنم ، و او را كشت . 
4 - 2 - سوره بقره ، آيه . 30 


نويسنده: متفكر و استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان