بسم الله
 
EN

بازدیدها: 700

قصاص و زندگي- قسمت دوم

  1392/5/28
قسمت قبلي


پاسخ به شبهات «قصاص»

هر چند بيان فوق در باب قصاص، اكثر شبهات و اشكالات را مرتفع مي‏سازد ولي براي توضيح بيشتر تفضيلاً به پاسخ برخي از شبهات پيرامون قصاص مي‏پردازيم:
1ـ برخي، قصاص را از سنخ احكام «منصوص‏العلّة» دانسته و مي‏گويند اگر روش ديگري تامين‏كننده حيات جامعه باشد آن روش، ترجيح دارد و بايد به آن عمل شود:
«نكته بسيار مهم در آيه شريفه در تجويز قصاص به معناي عام اين است كه حكم قصاص را مي‏توان از احكام «منصوص‏العلّة» شمرد، گرچه ملفوظا در اين قبيل احكام از «لام تعليل» استفاده مي‏شود اما مفهوما نيز مي‏توان تعليل را به دست آورد. 

يعني اگر در برخي از موارد هم اعدام قانوني، مجاز شمرده شده، نفس حذف فيزيكي، علّت جعل حكم نيست بلكه علت جعل حكم در تضمين حيات است. بنابراين اگر انسان به مراتبي از تكامل اخلاقي رسيد كه قصاص يعني ترميم امور و تضمين حيات فردي و جمعي به روشي ديگر و جايگزين حذف فيزيكي ميسّر بود، مرجع نيز خواهد بود...»7 پاسخ: همين عبارت كوتاه ايشان داراي اشكالات عديده‏اي است كه به مصلحت بود ايشان وارد بحث علمي و تفسيري نمي‏شد:

اولاً بر فرض اينكه بپذيريم قصاص از احكام منصوص‏العلّة است ولي لازمه منصوص‏العلّة بودن حكمي، اين نيست كه بر فرض وجود آن علت در مورد ديگري آن حكم از كار بيفتد و آن مورد جايگزين حكم اول شود. به مثالي كه نويسنده و همه فقها براي حكم «منصوص‏العلّة»، ذكر كرده‏اند، دقت كنيد. وقتي گفته مي‏شود: «الخمر حرامٌ لانه مسكر» معنا اين نيست كه اگر مسكر ديگري يافت شد، «خمر» حرام نباشد بلكه اين است كه هر چيز ديگري هم كه «مسكر» بود، حرام است و حرمت خمر نيز به جاي خود محفوظ است بنابراين بر فرض اينكه حكم قصاص، منصوص‏العلّة باشد، لازمه آن اين است كه هر چه موجب «حيات» جامعه است ـ مثل بالا بردن سطح فرهنگ آن ـ هم واجب است نه اينكه اگر چيز ديگري مايه حيات جامعه است فقط همان واجب است نه قصاص، و يا بين آن دو تخيير است.

ثانيا ايجاد حيات در جامعه به وسيله قصاص، حكمت حكم است نه علت آن. و قياس منصوص‏العلّة درباره علّت است نه حكمت. توضيح اينكه گاهي علت جعل حكم در لسان دليل، بيان مي‏شود مثل اينكه گفته شود: شراب، حرام است زيرا مست كننده است، در اين مورد، علت حرمت خمر، مست‏كنندگي آن است و اگر شئ ديگري يافت شد كه مانند خمر، مسكر بود حكم به حرمت آن نيز مي‏شود ولي گاهي در لسان دليل چيزي به عنوان حكمت حكم، بيان مي‏شود، مانند اين آيه قرآن: «اقم‏الصّلَوة لذكري». در اين‏گونه موارد نمي‏توان حكم را تعميم داد و بگوييم هر چه موجب ياد خداست، واجب است زيرا ذكر خدا مصاديق بسياري دارد، بعضي از مصاديق در حد وجوب مصلحت و ملاك دارد و برخي ديگر در حدّ استحباب و تشخيص اينكه كداميك از مصاديق آن، واجب و كداميك مستحبّ است. 

اين در اختيار ما نيست و نيز ما نمي‏توانيم تشخيص دهيم كه عمل «الف» به اندازه نماز، ياد خدا را زنده مي‏كند تا حكم به وجوب آن شود و بر فرض اينكه تشخيص دهيم كه عملي به اندازه نماز، ياد خدا را زنده مي‏كند بازهم نمي‏توان حكم به وجوب آن نمود زيرا ممكن است واجب كردن آن مستلزم محذوراتي ـ چون عسر و حرج ـ باشد و لذا واجب نگرديده است مانند مسواك كه واجب نشده اما مستحبّ اكيد است. 

پس در مورد حكم به وجوب چيزي، عوامل بسياري دخالت دارد كه از قدرت تشخيص ما بيرون است. درباره قصاص نيز تشخيص اينكه عامل بازدارندگي آن در چه حدّ است ـ تا هر چه در آن حدّ از بازدارندگي است، حكم به وجوبش كنيم ـ از درك بشر، خارج است و بر فرض تشخيص ميزان بازدارندگي آن نمي‏توان گفت كه عامل ديگري كه همان ميزان بازدارندگي را دارد، واجب باشد چون ممكن است آن عامل، عواقب سه يا مشكلاتي براي جامعه داشته باشد كه خداوند متعال از بين تمام روشها، قصاص را بهترين روش تشخيص داده است و همان را واجب كرده‏است زيراتشخيص ملاكات‏احكام جز در مواردي كه شارع به آن تصريح كرده و يا تشخيص آن را به عقل انسان واگذار كرده، در حوزه عقل بشر نيست. در هر حكمي از احكام الهي هزاران عامل و پارامتر دخالت دارد كه احاطه به همه آن عوامل و تاثيراتي كه بر فرد و جامعه مي‏گذارد، از قدرت درك بشر، خارج است و لذاست كه بشر براي تنظيم برنامه سعادت و خوشبختي خود علاوه بر عقل، نيازمند وحي و پيامبران است و قانون سعادت انسان بايد به كمك خداوند معين شود.

تنها توجيه سخن نويسنده اين است كه بگوييم: «در آيه، وجوب به «قصاص»، تعلق نگرفته بلكه به ايجاد حيات در جامعه و پيشگيري از قتل تعلّق گرفته است. بنابراين آنچه واجب است جلوگيري از قتل در جامعه است و قصاص به عنوان يكي از طرق تامين‏كننده اين هدف است. براين اساس اگر زماني، راه ديگري يافت شد كه بتواند مانند قصاص يا بهتر از آن، اين هدف را تامين كند، به عنوان يكي ديگر از راههاي تامين واجب، واجب خواهد بود. خلاصه قصاص در آيه، موضوعيت ندارد بلكه مثال است. شايد منظور نويسنده همين است كه از بيان علمي آن عاجز مانده زيرا مي‏گويد:

«يعني اگر در برخي از موارد هم اعدام قانوني مجاز شمرده شده است نفس حذف فيزيكي، علت جعل حكم نيست بلكه علت جعل حكم در تضمين حيات است.» امّا در هر حال اين توجيه نيز صحيح نيست زيرا وجوب در آيه به قصاص، تعلق گرفته و تضمين حيات به عنوان غايت آن ذكر شده است.

2ـ وي مي‏گويد:
«اگر انسان به مراتبي از تكامل اخلاقي رسيد كه قصاص يعني ترميم امور و تضمين حيات فردي و جمعي به روشي ديگر و جايگزين حذف فيزيكي، ميسّر بود، مرجّح نيز خواهد بود.» پاسخ : اين سخن بشدّت مبهم است و معلوم نيست منظوراز تكامل اخلاقي انسان، تكامل اخلاقي قاتل است يا جامعه. به هر حال اگر مقصود اين باشد كه قاتل به مرحله‏اي از تكامل اخلاقي برسد كه بتوان او را اصلاح و جذب جامعه كرد. بايد گفت: اگر انسان به تكامل اخلاقي برسد هيچگاه به خود اجازه نمي‏دهد كمترين تجاوزي به حقوق ديگران نمايد چه رسد به اينكه عمدا انساني را بكشد، خانواده‏اي را بي‏سرپرست كند، به حريم انسانيت و جامعه تجاوز نمايد و رعُب و وحشت در جامعه ايجاد نمايد. صدور قتل عمد از فردي دليل بر آن است كه او حيواني درنده‏اي است هر چند در علوم مادي به پيشرفت‏هاي بسياري دست يافته باشد.

و اگر مقصود اين است كه وقتي جامعه به تكامل اخلاقي رسيد، مي‏تواند به وسيله روش‏هايي قاتل شرور را جذب كند، بايد گفت تكامل اخلاقي ديگران، مشروط به عدم قصاص قاتل نيست.

3ـ وي در ادامه مي‏افزايد:
«ازهمين‏رو آيه شريفه، مغز انسانها و خردمندان را مورد خطاب قرار مي‏دهد نه احساس و عواطف آنها را و مي‏گويد: في‏القصاص حيوة يا اولي‏الالباب».

پاسخ : اين كه آيه مغز انسانها و صاحبان انديشه را مورد خطاب قرار داده نه احساس و عواطف آنها را به اين معني است كه مبادا تحت تأثير احساس و عواطف از اجراي حكم قصاص دست برداريد و احساسات موجب شود كه از مجازات جنايتكاران دست بكشيد، پس بينديشيد كه قصاص هر چند در ظاهر، كشتن و حذف يك فرد از جامعه است ولي در واقع به جامعه، حيات مي‏بخشد و از قتل‏هاي زنجيره‏اي و پي‏درپي جلوگيري مي‏كند.

4ـ نگارنده مي‏نويسد:
«شواهد فراواني وجود دارد كه عبارت «لعلكم تتقون» يكي از آنهاست: يعني قصاص، تجويز مي‏شود تا شايد شما رستگار شويد و از خشونت و بي‏تقوايي و تضييع حقوق يكديگر بپرهيزيد.» پاسخ : اين جمله بر خلاف مدّعاي ايشان، تشويق‏كننده مسلمانان به اجراي حكم قصاص است و مي‏فرمايد قصاص در جامعه، مقرّر شد تا حيات جامعه، تضمين شود، شايد از كشتن يكديگر دست برداريد و آدمكشي در جامعه، ريشه كن گردد. مرحوم علامه طباطبايي، جمله «لعلّكم تتّقون» را اينگونه تفسير مي‏كند:
«تا شايد از قتل يكديگر خودداري كنيد و خود را نگه داريد. اين جمله به منزله علّت تشريع قصاص است».
«تقوي» به معني خودداري و خود را از ارتكاب عملي، حفظ كردن است و به دليل اينكه در اين آيه، سخن از قتل است، تقوي به معني خودداري كردن از كشتن ديگران است. به هر حال براي ما روشن نيست كه چگونه اين جمله، برداشت نويسنده مزبور را تاييد مي‏كند.



نويسنده:محمدحسين مهوري







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان